پایان نامه درباره نیما یوشیج، جهان خارج

دانلود پایان نامه ارشد

هایی متناسب در شعر نیما دیده می شد. رضا شاه که سرنگون شد شعر نیما امید بخش بود. وقتی یکی از آزادیخواهان کشته می شد شعر نیما تاریک بود. وقتی مصدق به قدرت رسید نیما مرغ آمین را سرود و آمدن او را آمین گفت. نمادهای مهمی مانند شب، باران، انواع مرغ ها، صبح و خروس در همین فضا ساخته شدند.
«خیلی سیاسی شده ای و نمی گویم چرا. ادبیاتی که با سیاست مربوط نبوده در هیچ زمان وجود نداشته و دروغ است، جز اینکه گاهی قصد گویندگان در کار بوده و گاهی نه. در این صورت مفهوم بیطرفی هم بسیار خیالی و بی معنی است… ملت ما بیش از همه محتاج به این گونه ادبیات است… اشعار موزون و موافق طبع های کنونی بالعموم فقدان قدرت ذوقی و دماغی را بیان می کنند. مثلا می گوید: «کارگر باید مزدش را بخواهد و زندگی کند.» خیلی احمقانه است این تکرار به نظر من، و احمقانه تر آن وقت که عین عبارت عادی را که همه می دانند از شکل و شباهت طبیعی برگرداند در قالب وزن و قافیه ریخته باشند… شاعر باید از موضوع را لباس واقع و صحنه بدهد. آن وزن را که در خود او دارد در مردم تولید کند… ادبیات ما بکلی فاقد این است. یعنی برای افکار جدید وسیله ی موثری هنوز به کار نرفته است…. از شدت حماقت است که دقیقه ای از خود نمی پرسند آیا این مطلبی که من موزون ساخته ام دیگران نمی توانند؟… و همین دلیل بر انحطاط شرم آور ادبیات ماست که همه شاعر و همه نویسنده اند»(طاهباز 1385 : 190تا192)
نیما که همیشه در رهنمودهایش مرحله ای را که شاعر به نمادهای خودش دست یابد اوج اعتلای شعر می دانست وقتی به آن دست یافت تا آخر عمر از آن دست برنداشت و با هر اثرش به آن پیشرفتی تازه بخشید. در آخرین آثار او، مانند خانه ام ابری است یا در پیش کومه ام، مشاهده می کنیم که وجه نمادین چنان با گوشت و پوست شاعر و صحنه ای که وصف می کند امتزاج یافته است که دیگر مانند اشعار گذشته قابل تمایز نیست:
« اما وظیفه ی شاعر بالاتر از این است و او عالم خاص خود را دارد. وقتی که شاعر از هرکجا بهره ای می برد مال عالم انسانیت است و وقتی که با کلمات، تلفیقات تازه می کند معانی خود را دارد و این را که دری از آن عالم مصفای معنوی به طرف این دنیای پر از کثافت و نزول زندگی، باز کند.» (طاهباز 1385 : 161)

تحلیل آثار نیما یوشیج در پرتو زبان نمایشی
1. منظومه‌ی افسانه

چرا عاشق با افسانه گفت و گو می کند؟
افسانه معشوق او نیست، افسانه مسلمن درونیات اوست. در غزل قدیم هم شاعر با درونیات خودش سرو کار دارد. اما هرگز آن ها را خطاب قرار نمی دهد. او تنها گاهی معشوق را در تصاویر و لحظاتی گذرا خطاب می کند. عاشق با خودش حرف نمی زند بلکه در خودش قرار دارد، در موقعیت ابتلایی خودش، در رنج هایش و در حالات عاشقی اش، به طور کامل و بلاواسطه قرار دارد. اگر هم با خودش حرف می زند، واگویه می کند، گله یا شکایت می کند. اما در افسانه درونیات عاشق نمود یافته و بیرونی شده‌است. از او فراتر رفته و جدا شده است.
در افسانه ی نیما حالات و وسوسه ها و اوهام عاشق از سطح خود شاعر بیرون می رود و تجسد می یابد تا آن که عاشق می تواند با آن گفت و گو کند. یک واسطه است از جنس عینیت و جهان خارج پیدا شده که عاشق بهتر بتواند موقعیتش را ببیند و بکاود. درونیات او زبان گویا و کاراکترو شخصیت خود را پیدا کرده اند، پس دیگر گنگ، گم و مخفی در پس هفت پرده نیستند. از این به بعد آشکار و صریح اند. و قابلیت آن را دارند که با آنها گفت و گو شود که به چالش کشیده شوند یا تشکیک شوند. افسانه تحول بزرگی در غزل است زیرا افسانه یک غزل تازه است. غزلی است که به نمایش گراییده یا غزلی است که به درام تبدیل شده است این غزل برای اولین بار به نمایش درآمده است.
عاشق افسانه می تواند بداند عاشق است و می تواند با این مفهوم گفت و گو کند. عاشق بودن او صلب و بلاشک نیست، بلکه با امکان تازه ای که در ادبیات پیدا شده است، درون آدم، سایه ی آدم یا همزاد آدم قابلیت حرف زدن و زبان گویای خودش را پیدا کرده است. همان درونی که عاشق در شعر کهن همواره از آن حرف می زد و گلایه می کرد اما راهی به شناختش نداشت این بار به طور کامل نمود می یابد.
از طرفی حضور، وجود و واگویه های خود عاشق هم برجاست. از آن جا که در این عصر ادبیات ایران با تئاتر آشنا شده است که مکان گفت و گو است. پس غزل ایران هم می تواند از حالت مونولوگ به دیالوگ تبدیل شود، عاشق می تواند با همان چیزها که همیشه درگیرش بود و رنجش می داد این بار نسبت تازه ای برقرار کند و با آن ها گفت و گو کند و درام آن ها را یا تراژدی آن ها را بسازد.
این شعر با وصف و عینیت آغاز می شود. عینیتی که مخصوص خود شاعر است و توصیف هایی گیرا که دربردارنده نگاه شاعرند. شاعر کلمات خودش را در این شعر می آورد، به عنوان نمونه: دل به رنگی گریزان سپرده و … . در افسانه دیالوگ بسیار طولانی می شود. صدای خود نویسنده در پشت دیالوگ پنهان می شود و در فیلتر دیالوگ شخصیت ها تغییر میکند. این شعر با دیالوگ های بسیار طولانی اش که ساختمان تازه ای می سازد در تاریخ ادب ایران بی نظیر است و حتی پس از آن هم چندان نمونه ای نیامده است. وقتی صدای نویسنده در شخصیت ها تحقق می یابد به تعبیری شعر چندآوایی خلق می شود. اگرچه زبان دو شخصیت هنوز چندان با هم متفاوت نیست اما دستاورد مهم افسانه به جاست: یعنی حذف کلمات اضافی و اینکه گویندگان تا هرجا بخواهند حرفشان را طولانی کنند.
غزل همیشگی و کهن ایران افق تازه ای یافته است و با پیوند یافتنش با یک نگاه جدید، مولود جدیدی ارائه داده است.

تحلیل منظومه‌ی افسانه

افسانه
 در شب تيره ، ديوانه اي كاو  
 دل به رنگي گريزان سپرده 
 در دره ي سرد و خلوت نشسته 
 همچو ساقه ي گياهي فسرده 
 مي كند داستاني غم آور 
 در ميان بس آشفته مانده 
 قصه ي دانه اش هست و دامي 
 وز همه گفته ناگفته مانده 
 از دلي رفته دارد پيامي 
داستان از خيالي پريشان 
عاشق: اي دل من ، دل من ، دل من 
 بينوا ، مضطرا ، قابل من 
 با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من 
 جز سر شكي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چه ديدي 
 كه ره رستگاري بريدي ؟
 مرغ هرزه درايي ، كه بر هر 
شاخي و شاخساري پريدي 
 تا بماندي زبون و فتاده ؟
 مي توانستي اي دل ، رهيدن 
 گر نخوردي فريب زمانه 
 آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس 
 هر دمي يك ره و يك بهانه 
 تا تو اي مست ! با من ستيزي 
 تا به سرمستي و غمگساري 
 با فسانه كني دوستاري 
 عالمي دايم از وي گريزد 
 با تو او را بود سازگاري 
 مبتلايي نيابد به از تو 
 افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او 
 كس در اين راه لغزان نديده 
 آه! ديري است كاين قصه گويند 
 از بر شاخه مرغي پريده 
 مانده بر جاي از او آشيانه 
 ليك اين آشيان ها سراسر 
 بر كف بادها اندر آيند 
 رهروان اندر اين راه هستند 
 كاندر اين غم ، به غم مي سرايند 
 او يكي نيز از رهروان بود 
 در بر اين خرابه مغاره 
 وين بلند آسمان و ستاره 
 سالها با هم افسرده بوديد 
 وز حوادث به دل پاره پاره 
 او تو را بوسه مي زد ، تو او را 
 عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم 
 سالها همچو واماندگي 
 ليك موجي كه آشفته مي رفت 
 بودش از تو به لب داستاني 
 مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند 
 افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم 
 يكه تازي سراسيمه 
 عاشق : اما 
من سوي گلعذاري رسيدم 
 در همش گيسوان چون معما 
 همچنان گردبادي مشوش
 افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان 
نقش مي بستم از او بر آبي 
 عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور 
 بر رخ او به خوابي چه خوابي 
 با چه تصويرهاي فسونگر 
 اي فسانه ، فسانه ، فسانه 
 اي خدنگ تو را من نشانه 
 اي علاج دل ، اي داروي درد 
 همره گريه هاي شبانه 
 با من سوخته در چه كاري ؟
 چيستي ! اي نهان از نظرها 
 اي نشسته سر رهگذرها 
 از پسرها همه ناله بر لب 
 ناله ي تو همه از پدرها 
 تو كه اي ؟ مادرت كه ؟ پدر كه ؟
 چون ز گهواره بيرونم آورد 
 مادرم ، سرگذشت تو مي گفت 
 بر من از رنگ و روي تو مي زد 
 ديده از جذبه هاي تو مي خفت 
 مي شدم بيهوش و محو و مفتون 
 رفته رفته كه بر ره فتادم 
 از پي بازي بچگانه 
 هر زماني كه شب در رسيدي 
 بر لب چشمه و رودخانه 
 در نهان ، بانگ تو مي شنيدم 
 اي فسانه ! مگر تو نبودي 
 آن زماني كه من در صحاري 
 مي دويدم چو ديوانه ، تنها 
 داشتم زاري و اشكباري 
 تو مرا اشك ها مي ستردي ؟
 آن زماني كه من ، مست گشته 
 زلف ها مي فشاندم بر باد 
 تو نبودي مگر كه همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد 
 مي زدي بر زمين آسمان را ؟
 در بر گوسفندان ، شبي تار 
 بودم افتاده من ، زرد و بيمار 
 تو نبودي مگر آن هيولا 
 آن سياه مهيب شرربار 
 كه كشيدم ز بيم تو فرياد ؟
 دم ، كه لبخنده هاي بهاران 
 بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان 
 در بن صخره ي كوهساران 
 هر كجا ، بزم و رزمي تو را بود 
بلبل بينوا ناله مي زد
 بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد 
 روي آن ماه ، از گرمي عشق 
 چون گل نار تبخاله مي زد 
 مي نوشتي تو هم سرگذشتي 
 سرگذشت مني اي فسانه 
 كه پريشاني و غمگساري ؟
 يا دل من به تشويش بسته 
 يا كه دو ديده ي اشكباري ؟
 يا كه شيطان رانده ز هر جاي ؟
 قلب پر گير و دار مني تو 
 كه چنين ناشناسي و گمنام ؟
 يا سرشت مني ، كه نگشتي 
 در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي كه از من گريزي ؟
 هر كس از جانب خود تو را راند 
 بي خبر كه تويي جاودانه 
 تو كه اي ؟ اي ز هر جاي رانده 
 با منت بوده ره ، دوستانه ؟
 قطره ي اشكي آيا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي 
 بر سر كوه نوبن نشسته 
 ديده از سوز دل خواب رفته 
 دل ز غوغاي دو ديده رسته 
 باد سردي دميد از بر كوه 
 گفت با من كه : اي طفل محزون 
 از چه از خانه ي خود جدايي ؟
 چيست گمگشته ي تو در اين جا ؟
 طفل ! گل كرده با دلربايي
 كرگويجي در اين دره ي تنگ 
 چنگ در زلف من زد چو شانه 
 نرم و آسهته و دوستانه 
 با من خسته ي بينوا داشت 
 بازي وشوخي بچگانه 
 اي فسانه ! تو آن باد سردي ؟
 اي بسا خنده ها كه زدي تو 
 بر خوشي و بدي گل من 
 اي بسا كامدي اشك ريزان 
بر من و بر دل و حاصل من 
 تو ددي ، يا كه رويي پريوار ؟
ناشناسا ! كه هستي كه هر جا 
 با من بينوا بوده اي تو ؟
 هر زمانم كشيده در آغوش 
 بيهشي من افزوده اي تو ؟
 اي فسانه ! بگو ، پاسخم ده 
افسانه : بس كن ازپرسش اي سوخته دل 
 بس كه گفتي دلم ساختي خون 
 باورم شد كه از غصه مستي 
 هر كه را غم فزون ، گفته افزون 
 عاشقا ! تو مرا مي شناسي 
 از دل بي هياهو نهفته 
 من يك آواره ي آسمانم 
 وز زمان و زمين بازمانده 
 هر چه هستم ، بر عاشقانم 
 آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي 
 من وجودي كهن كار هستم
 خوانده ي بي كسان گرفتار 
 بچه ها را به من ، مادر پير 
 بيم و لرزه دهد ، در شب تار 
 من يكي قصه ام بي سر و بن 
 عاشق : تو يكي قصه اي ؟
افسانه : آري ، آري 
 قصه ي عاشق بيقراري 
نا اميدي ، پر از اضطرابي 
 كه به اندوه و شب زنده داري 
 سال ها در غم و انزوا زيست 
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري 
 ور مرا پيرزن روستايي
 غول خواند ز آدم فراري 
 زاده ي اضطراب جهانم 
 يك زمان دختري بوده ام من 
 نازنين دلبري بوده ام من 
 چشم ها پر ز آشوب كرده 
 يكه افسونگري بوده ام من 
 آمدم بر مزاري نشسته 
 چنگ سازنده ي من به دستي 
 دست ديگر يكي جام باده 
نغمه اي ساز ناكرده ، سرمست 
 شد ز چشم سياهم ، گشاده 
 قطره قطره سرشك پر از خون 
 در همين لحظه ، تاريك مي شد 
 در افق ، صورت ابر خونين 
 در ميان زمين و فلك بود 
 اختلاط صداهاي سنگين 
 دود از اين خيمه مي رفت بالا 
 خواب آمد مرا ديدگان بست 
 جام و چنگم فتادند از دست 
 چنگ پاره شد و جام بشكست 
من ز دست دل و دل ز من رست 
 رفتم و ديگرم تو نديدي 
 اي بسا وحشت انگيز شب ها 
 كز

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره ادبیات فارسی، هستی شناختی، دوره مشروطه Next Entries پایان نامه درباره !، است ،  كه