پایان نامه درباره معناشناسی، ادراک حسی، پدیدارشناسی، ساختارگرایی

دانلود پایان نامه ارشد

در نظر داشت. همین نقصان وی را بر آن داشت تا نگاهی پدیدارشناختی به نشانه لحاظ کند و آن را در شرایطی انسانی و حسی‌‌-‌ادراکی حاکم بر ساز و کار شکل‌گیری و دریافت معنا بررسی کند، ازاین رو، وی مسأله وجود، وجودشناسی و شرایط انسانی را در مطالعات معنا مطرح نمود و از این زمان دیگر مطالعات حوزه نشانه نمی‌توانست متکی به ذات نشانه باشد.
راﺑﻄﻪ‌ی ﻣﮑﺎﻧﯿﮑﯽ ﺑﯿﻦ دال و ﻣﺪﻟﻮل ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ تنهایی پاسخگوی ﺗﻮﻟﯿﺪات ﻧﺸﺎﻧﻪ-ﻣﻌﻨﺎﯾﯽ ﺑﺎﺷﺪ؛ زﯾﺮا ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ‌ی ﮔﺮﻣﺲ، در ﮔﻔﺘﻤﺎن‌های ادﺑﯽ، ﺟﺮﯾﺎن‌های ﺣﺴﯽ دﺧﯿﻞ در ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﻌﻨﺎ ﺗﺎﺑﻊ ﺟﺮﯾﺎن ” ﮔﺮﯾﺰ از واﻗﻌﯿﺖ” هستند (ﺷﻌﯿﺮی، 1384ب: 136-135). ﯾﻌﻨﯽ در روﺑﻪرو ﺷﺪن ﺑﺎ هر ﭘﺪﯾﺪه‌ای، واﻗﻌﯿﺖ در ﭘﺸﺖ ﭘﺮده‌ای از ظﺎهر ﻗﺮار ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮد و ﻣﺎ را از ﻣﻌﻨﺎی ﺣﻘﯿﻘﯽ آن دور ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ. در اﯾﻦ ﺻﻮرت ﻓﻘﻂ از راه ﭘﺪﯾﺪارﺷﻨﺎﺳﯽ و ﻧﮕﺎه شهودی و ﺑﺎ ﻋﺎطﻔﻪ‌زداﯾﯽ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻣﯽ‌ﺗﻮان ﺑﻪ ﻣﺪﻟﻮل واﺣﺪ ﺣﻘﯿﻘﺖ و آﮔﺎهی ﯾﺎ همان “جهان ﻣﺸﺘﺮک” رﺳﯿﺪ (کنعانی، 1392). همین تحولات نشانه را به نشانه-معنا تبدیل می‌کنند و راه را برای نشانه-معناشناسی گفتمانی می‌گشایند.
گرمس در تکمیل سطح زبانی یلمسلف، سطح بیان را برون-نشانه، سطح محتوا را درون-نشانه و موضع‌گیری انتزاعی گفته‌پرداز یا سوژه (حضور جسمی تخیلی و نه جسمی واقعی) را در ارتباط با این دو نشانه جسم-نشانه یعنی جسمانه30 می‌نامد. جسمانه پایگاهی است که احساس و ادراک سوژه در آن جای گرفته و از آنجاست که مرزهای معنایی جابه‌جا می‌شوند (شعیری، 1388ب: 42). معنا در آغاز نیازمند دنیایی حسی_ادراکی است، دنیایی که در آن جسمانه با موضع‌گیری خود دو کلان نشانه-معنا را برقرار می‌سازد که مرزهای آن پیوسته قابلیت بالای جا‌به‌جایی دارند. این دو کلان نشانه-معنا که عبارتند از درون-نشانه31 (دنیای درون) و برون-نشانه32 (دنیای برون) هر یک فرمی مخصوص به خود دارند. درون-نشانه فرم زبان طبیعی و برون-نشانه فرم دنیای طبیعی را دارد. معنا کنشی است که سبب اجتماع و ارتباط این دو کلام نشانه معنا می‌شود، این ارتباط به واسطه‌ی حضور جسمانه‌ای یعنی جسم انتزاعی سوژه یا گفته‌پرداز انجام می‌شود (شعیری، 1388ب: 42-43). جسمانه این قابلیت را دارد که هم زمان به دو کلان نشانه-معنا متعلق باشد و بین این دو کلان نشانه-معناست که جسمانه به موضع‌گیری می‌پردازد.
2-2-5- مربع نشانه‌شناسی گرماس
گرماس الگویی اساسی تحت عنوان “ساختار ابتدایی معنا” به دست می‌دهد که در سطوح زیرین متن قرار دارد. این الگو بر پایه ساختار تقابل‌های دوتایی شکل می‌گیرد، هیچ بالایی بدون پایین وجود ندارد و خوب بدون بد معنا نمی‌دهد. به بیان دیگر معنا به واسطه تقابل‌هایی که میان دو واحد معنایی کمینه قائل می‌شویم، تولید می‌گردد. در دهه ۱۹۶۰ این الگو گسترش بیشتری پیدا کرد تا یک بازنمایی بصری تحت عنوان “مربع نشانه‌شناختی” به دست دهد.
گرماس مربع نشانه‌شناختی را به عنوان ابزار تحلیل مفاهیم دوگانه متقابل معرفی کرد. مربع نشانه‌شناختی در انطباق با مربع منطقی فلاسفه مدرسی است. این مربع احتمالات دلالت در یک نظام نشانه‌شناختی را غنی‌تر از منطق دوتایی این یا آن نشان می‌دهد. در چهار گوشه این مربع سلب؛ عدم‌سلب؛ ایجاب و عدم‌ایجاب قرار دارند. رابطه ایجاب/عدم ایجاب و سلب/ عدم سلب از نوع مکملی یا استلزام است و رابطه میان سلب/عدم ایجاب و ایجاب/ عدم سلب از نوع تناقض. ایجاب و سلب نشان‌دهنده حضور هستند و عدم‌ایجاب و عدم‌سلب نشانه غیاب. رابطه میان سلب و ایجاب نیز از نوع مغایرت یا تضاد تلقی می‌گردد. آرای گرماس در باب ساختار ابتدایی معنا و مربع نشانه‌شناختی به شکل‌گیری مفهوم “مسیر زایا” انجامید که روند کلی تولید معنا را نشان می‌دهد. این مفهوم برمبنای سلسله مراتب معنا شکل گرفته و نشان‌دهنده تقابل میان ژرف‌ساخت33 و روساخت و عینی و انتزاعی است. روش ساختمند وی امکان دستیابی به لایه‌های جدید معنا را در مواجهه هر فرد با متن به وجود می‌آورد. تحلیل وی از مفهوم زیبایی نیز راه را برای بررسی بیشتر ارتباط ادراک حسی و تولید معنا باز کرده است. تحولات اخیر در حوزه نشانه شناسی اجتماعی نیز بی‌شک وام دار آراء گرماس است (امراللهی، 1392).

2-2-6- نشانه در نگاه گفتمانی
ژاک فونتنی34 سمیوتیک را منشا از زبانشناسی، مردم‌شناسی و منطق می‌داند و در کتاب ” نشانه-معناشناسی گفتمان” اظهار می‌دارد: با ضعیف شدن ساختارگرایی، با گسترش علوم شناختی، با بازگشت به پدیدارشناسی باید معنا را در کاربردهای اجتماعی تحلیل کرد و در نتیجه سمیوتیک حوزه‌های جدیدی پیدا کرده است: تعاملات اجتماعی، موضوعات روزمره، اسناد الکترونیکی و غیره. و دیگر ساختار و نظام به تنهایی معنا ندارد و ساختارها پویا شده‌اند، خود خودشان را می‌سازند و علوم شناختی جای ساختارگرایی به مفهوم دقیق کلمه را گرفته است. بدین ترتیب چشم‌انداز سمیوتیک، گفتمان در عمل و در کاربرد می‌شود.
نشانه‌شناسی به تنهایی یعنی مطالعه، شناسایی و طبقه‌بندی نشانه‌ها و در نهایت اطلاق مدلول به آن‌ها و معناشناسی به تنهایی یعنی یافتن واحدهای کوچک و بزرگ معنایی و پرداختن به معناهای ضمنی. در صورتی که «نشانه-معناشناسی به دنبال شناخت چگونگی کارکرد، تولید و دریافت معنا در نظام‌های گفتمانی35 است زیرا فرایند معناسازی خود تحت نظارت و کنترل نظامی گفتمانی قرار دارد» (شعیری، 1389: 2).
هدف اصلی نشانه-معناشناسی دلمشغول بودن به فهم “فرایندهای” تولید معناست نه توصیف نظام‌های نشانه‌ای بسته در خود. از این رو اریک لاندوفسکی36 «سمیولوژی را به جریان کلاسیک ربط می‌دهد و سمیوتیک را به دورنماهای جدید نشانه‌شناسی مربوط می‌داند. او معتقد است سمیوتیک (نشانه-معناشناسی) نمی‌خواهد به مثابه‌ی علم در نظر گرفته شود بلکه خود را نظریه معنا یا دقیق‌تر نظریه معنای در حال زایش و “شدن”37 می‌داند» (معین، 1392آ).
وی معتقد است که مدتی طولانی نشانه‌شناسی را روش تجزیه و تحلیل محتوا به حساب می‌آوردند اما اکنون نشانه-معناشناسی فهمیدن به معنای کشف معنایی که از قبل وجود داشته نیست، بلکه برعکس یعنی از داده‌های متنی یا غیرمتنی معنایی جدیدی را ساختن معنا می‌دهد. در نگاه نشانه-معناشناسی متون دیگر به مثابه‌ی داده‌هایی نیستند که اساسا دارای معنا باشند، بلکه آن‌ها برای ما حکم واقعیت‌هایی را دارند که می‌بایست تحلیل شوند. چرا که معنا در نگاه پدیداری همواره در حال نو شدن، زایش، تکامل و سبقت گرفتن از معنی‌های موجود و ثابت درون نظام‌های قراردادی همچون زبان است و برخلاف نشانه‌شناسی ساختارگرا، نشانه‌ها فرصت نشانه‌پذیری مجدد را می‌یابند یعنی از نشانه‌ای معمول و تکراری به نشانه‌هایی با کارکرد زیبایی‌شناسی بدل می‌شوند (معین، 1392آ).
نشانه-معناشناسی قبل از هر چیز «ابزاری علمی است که با آن می‌توان ساز و کارهای شکل‌گیری و تولید معنا را در گفتمان‌ها مطالعه و بررسی کرد» (شعیری و وفایی، 1388پ: 5). در نهایت نشانه-معناشناسی یعنی برای تجربه معناسازی، جسمانه قائل شدن، برای نشانه روح قائل شدن و نشانه را پدیدار دانستن و در شرایط فرایندی مطالعه نمودن و نشانه و معنا را سیال، پیوسته با یکدیگر و در هم کنشی38 و معنا را در جریانی پویا، متحول، ناپایدار، منعطف، تغییر‌پذیر، متعالی و متنازل دانستن.
2-3- تعامل نشانه شناسی و پدیدارشناسی
ارجاع به دیدگاه پدیدارشناختی در مطالعات مربوط به نشانه از آنجا ناشی می‌شود که نشانه-معناشناسان فرانسوی در دهة هشتاد به این موضوع بسیار مهم پی بردند که دیگر صورت‌گرایی محض و یا رابطة صرف مکانیکی بین دال و مدلول نمی‌تواند پاسخگوی بسیاری از مسایل دخیل در بررسی ساز و کارهای مربوط به دنیای نشانه-معناها باشد. چرا که بدون در نظر گرفتن “موقعیت انسانی”، جنبة وجودی نشانه، ارتباط حسی-ادراکی با چیزها، به ویژه تجربة زیستی و منحصر به فردی که در تلاقی با هر نشانه شکل می‌گیرد و ضامن سیالیت معناست، چگونه می‌توان به بررسی نظام‌های گفتمانی پرداخت؟ (شعیری،1392).
در دیدگاه گفتمانی دیگر زبان بر رابطه‌ی بین دال و مدلول مبتنی نیست، بلکه رابطه‌ای بین دو سطح بیان و محتوا در زبان شکل می‌گیرد که بر اساس آن مرزهای معنایی پیوسته از طریق کنشگر گفتمانی مورد بازنگری قرار می‌گیرد و همواره دارای قابلیت جابجایی است. به عبارت دیگر، دو سطح زبانی فرصتی هستند تا به واسطه‌ی آن‌ها کنشگر گفتمانی به موضع‌گیری بپردازد و از طریق زاویه دید خود به معناسازی دست زند. مهم‌ترین تفاوت سیستمی زبان_که متشکل از رابطه‌ای دالی و مدلولی است و آبشخور اصلی نشانه‌شناسی ساختگرا یا کلاسیک به شمار می‌رود_ با نظام فرایندی، پویا و سیال و پدیداری زبان– که مبتنی بر رابطه‌ی دو سطح بیان و محتواست و نشانه-معناشناسی گفتمانی بر آن تکیه دارد- حضور زنده و موضع‌مداری است که مسئول مستقیم تولیدات گفتمانی بر اساس تعامل و مذاکره بین سطوح زبان است. در واقع، رابطه‌های هستی شناختی، پدیداری، جسمانه‌ای، فرهنگی، توهمی، سیال و… سبب می‌شوند سطوح زبانی تحت نظارت و کنترل موضع مدار گفته‌پرداز قرار گیرد و به این ترتیب نشانه‌شناسی ساختگرا به نشانه–‌معناشناسی گفتمانی تحول یابد (شعیری، 1388ب: 51).
زبان پدیده‌ای انتزاعی است و کنش‌های انسانی با توجه به حضور انسانی و شرایط محیطی و ادراکی تحقق کنش همگی بر فرایند نشانه‌پردازی و معنادهی این کنش‌ها تاثیرگذار و از این رو نمی‌توان نگاهی صرفا زبان‌شناختی و ساختارگرایی به پدیدارهای غیرزبانی همچون رفتارهای انسانی داشت. ازاین رو «تمایز کلید اصلی در تحلیل نشانه‌شناسی ساختاری است» (Chandler, 2004: 80). که معانی موجود را صرفا بر رابطه‌ای مکانیکی و مبتنی بر تقابل ارزش‌گذاری می‌کند و نمی‌تواند کنش‌های دلالت‌مند انسانی را که با توجه به شرایط حضور و بافت تحقق آن دارای رابطه‌ای نه به صرف تقابل بین عناصر معناساز، که رابطه‌ای سیال و پدیداری است را با روش‌های خاص خود تحلیل نماید و نیاز به روشی غیرساختاری را لازم جلوه می‌دهد.
بر اساس آن چه که گرمس در کتاب نقصان معنا (1987)، جریان “گریز از واقعیت” می‌خواند، همیشه در مواجهه با چیزی، معنای واقعی آن، پنهان می‌ماند و معنای “انحرافی” آن چیز بروز می‌نماید، یعنی در ارتباط با نشانه، به علت عدم امکان دسترسی به باطن و یا وجود اصلی نشانه، جز صورتی از آن قابل دریافت نیست، بنابراین رابطه‌ی دال و مدلولی، پاسخ گوی تولیدات معنایی نخواهد بود (شعیری، 1384ب: 135). این نقصان معنا با مراجعه به علم پدیدارشناسی، جبران می‌شود که به معنی مطالعه‌ی معنا در ارتباط تنگاتنگ آن با دنیای ادراک حسی، برای دستیابی به معنای واقعی و زنده است (آیتی، 1392).
در ﻧﻈﺮﯾﻪ‌ی ﮔﺮﻣﺲ، ﺟﻠﻮه‌ی شهودی ﺑﺮ ﻓﺎﺻﻠﻪ و ﺟﺪاﯾﯽ ﺑﯿﻦ وﺟﻮد و ظﺎهر و هستی و ﺗﺠﻠﯽ آن اﺳﺘﻮار اﺳﺖ. او ﭼﻨﯿﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ‌ای را “ﻧﻘﺼﺎن ﻣﻌﻨﺎ” ﯾﺎ “ﻧﻘﺼﺎن هستی” ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ‌ﻧﺎﻣﺪ (ﺷﻌﯿﺮی، 1386: 74). ﺑﺮ اﺳﺎس اﯾﻦ ﻧﻈﺮﯾﻪ، در ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ هر ﻧﺸﺎﻧﻪ‌ای ﻓﻘﻂ ﻗﺎدر ﺑﻪ درﯾﺎﻓﺖ ﺟﻠﻮه‌ی ظﺎهری آن هستیم و ﺷﺮط درﯾﺎﻓﺖ هستی و ﺟﻮهر ﭘﺪﯾﺪه‌ها، رها ﺷﺪن از ﺷﻨﺎﺧﺖ ارﺟﺎﻋﯽ و ﺳﺮﺷﺎر ﺷﺪن از ﺣﻀﻮری اﺣﺴﺎس ﻣﺪار و شهودی اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﺒﺎرت دﯾﮕﺮ، ﺣﻮزه‌ی ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮔﻔﺘﻤﺎن، ﺣﻮزه‌ای اﺳﺖ ﭘﺮ از ﺣﻀﻮر ﺣﺴﺎس و ﺣﺴﯽ_ادراﮐﯽ. در اﯾﻦ ﺣﻀﻮر، ﮐﻨﺸﮕﺮ در ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﻋﻨﺼﺮی از دﻧﯿﺎ اﺑﺘﺪا ﺻﻮرت‌هاﯾﯽ از آن را درﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ‌های ﺣﺴﯽ_ادراﮐﯽ آن ﻓﺎﺻﻠﻪ دارد، ﺳﭙﺲ از ورای آﻧﭽﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ، درﯾﺎﻓﺘﯽ ﺑﺮای او ﺣﺎﺻﻞ ﻣﯽ‌ﺷﻮد ﮐﻪ ﺑﺮ ﺣﻀﻮری اﺣﺴﺎﺳﯽ و هستی ﻣﺪار ﻣﺒﺘﻨﯽ اﺳﺖ؛ اﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ همان اﺻﻞ ﺣﻀﻮر زﻧﺪه ﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﻓﻌﺎل اﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺪﯾﺪارﺷﻨﺎﺳﯽ هوﺳﺮل ﺑﺮ آن ﺑﻨﺎ ﺷﺪه اﺳﺖ (کنعانی، 1392).
هر ادراکی در تحلیل نهایی، درمتن افقی معین و نهایتا در جهان رخ می‌دهد. ما ادراک و افق آن را به عوض برنهادن یا شناخت صریح آن‌ها در عمل تجربه می‌کنیم. تجربه‌ی ادارکی است که گذر از یک لحظه به لحظه‌ بعدی را برای ما ممکن می‌سازد و بدین ترتیب وحدت زمان را تحقق می‌بخشد (فرهادپور، 1375: 125).
نظام ادراک حسی نظامی است مبتنی بر حضور که در آن تولید معنا با رجعت به شرایط پدیدار‌شناختی میسر می‌باشد. در نظر گرفتن بنیان‌های ادراک

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره دال و مدلول، ساختارگرایی، ساختار زبان، پساساختارگرایی Next Entries پایان نامه درباره مرلوپونتی، ادراک حسی، پدیدارشناسی، هستی شناختی