پایان نامه درباره شازده احتجاب

دانلود پایان نامه ارشد

موازي از رخدادي واحد معطوف است، نه ارائه ي ذهنيات شخصيتي واحد در فضايي حاکي از ابهام و ترديد و عدم قطعيت”(بيات،1387: 239).
از صفحه ي 61 تا 85، روايت مرتب از زاويه ي ديد سوم شخص به اول شخص (فخري) و از فخري به زاويه ي ديد سوم شخص ميچرخد که در اين ميان، سهم روايت اول شخص بيشتر است. بند دوم صفحه 61 را گلشيري با زاويه ي ديد سوم شخص معطوف به ذهن فخري ادامه مي دهد:
“دستش را برد توي کشو. عينک سرجاي هر شبش بود. به چشمش گذاشت. فخري توي آينه را نگاه کرد، چشم هايش هنوز روشن بود: فخرالنسا هيچ وقت پلک نمي زد، هي کتابا رو ورق مي زد، از سرشب تا نصف شب. روزها هم. حتي وقتي مي نشست روبروي آينه و من موهاشو شونه مي زدم”(گلشيري،1384 :61).
بعد از “روشن بود:” زاويه ي ديد اول شخص، فخري است و شيوه ي روايت آن حديث نفس است. شخصيت فخري با خود سخن مي گويد، و فرض بر اين است که مخاطب حضور دارد و او افکار و احساساتش را بر زبان مي آورد.
بند بعد را گلشيري همانند بقيه ي بند ها، با زاويه ي سوم شخص و شيوه ي داناي کل روايت مي کند، و بعد از “:” به شيوه ي تک گويي دروني مستقيم و زاويه ديد اول شخص از ذهن فخري، که در نقش فخرالنسا فرورفته است، روايت را ادامه مي دهد:
“عکس را با دامن فخري پاک کرد. فخرالنسا مي خنديد. شازده احتجاب اخم کرده بود: اين همه ش همين طوره. ولي اون شب چطور مي خنديد! چي دلي داره! اون هم جلو مرده. چقدر ترسيدم”(همان:61).
بند بعدي نيز به همين شيوه، گلشيري بعد از “نگاه کرد:” با در آميختن شيوه ي تک گويي دروني مستقيم و حديث نفس، به روايت انعکاس ذهن فخري، در سطح پيش از گفتار مي پردازد. جمله هايي که زير آن خط کشيده شده اند تک گويي دروني مستقيم هستند:
“عکس را روبروي آينه گرفت و خودش را هم نگاه کرد: اگر يه کم لاغر مي شد. اگه شازده مي گذاشت اين عينکو بگذارم به چشمم. مي گه: “تو چشمات هنوز کم سو نشده.”… چرا بچه ش نمي شه؟ با فخرالنسا هم بچه ش نشد… مي گم: “شازده جون، من هم مي خوام بخوابم.” اونوقت من يه نفر آدم و اين همه کار. اگه بخوام صب زود بلن شم، برسم به کارا، مي گه: “فخرالنسا تا پيش از ظهر مي خوابيد” خب، من هم مي خوام بخوابم… مي گم: “شازده عقدم کن…” مي گه: “فخرالنسا اين حرفا از تو قبيحه.” من که فخرالنسا نيستم. من فخري ام. خدا رو شکر که بچه ش نمي شه”(همان:62-63).
همانطور که گفته شد سطرهايي که زير آن خط کشيده شده تک گويي درني مستقيم فخري است و جمله هايي که سرکج نوشته شده اند حديث نفس فخري است، و در اين تک گويي که در زمان حال است، فخري خود را در فخرالنسا تحليل شده مي بيند.
“در زمان حال، فخري جاي خودش نيست؛ پس، از نگاه فخرالنسا ميبيند و فخري برايش فردي است که در باره‌اش سخن مي‌گويد. در حالي که وقتي به گذشته بر مي‌گردد خود فخري مي شود و از زبان خودش سخن مي‌گويد”(حسن لي و قلاوندي،1388: 21).
گلشيري،صفحه هاي بعد هم به همين شيوه داستان را روايت مي کند يعني آغاز هر بند با داناي کل و زاويه ي ديد سوم شخص (نويسنده) و بعد از “:” زاويه ي ديد به اول شخص از زبان فخري، تغيير مي يابد؛ و شيوه ي روايت، بسته به اين که روايت ها داراي انسجام و ترتيب زماني و منطقي باشند يا نه ، گاه تک گويي دروني مستقيم، و گاه حديث نفس است. گلشيري آنچنان هنرمندانه دو زاويه ديد سوم شخص و اول شخص، و شيوه هاي روايت داناي کل (نويسنده) و تک گويي هاي دروني مستقيم و حديث نفس را در هم ادغام مي کند که گاهي فقط در يک سطر و دو جمله مي توان آن را ديد:
“کمربندش را به دست گرفت: اين کمربند لعنتي!”(گلشيري،1384 :64).
که جمله ي اول را داناي کل روايت مي کند و جمله اي که زير آن خط کشيده شده است تک گويي دروني مستقيم است. جمله ي بعد در بند بعد را داناي کل روايت مي کند، و بعد از “:” فقط به شيوه ي تک گويي دروني مستقيم روايت مي شود نه حديث نفس، زيرا اين جملات انعکاس ذهن فخري است که هنوز به سطح ارتباطي نرسيده است، و نه ترتيب زماني و منطقي دارد و نه سانسور؛ اشياي پيرامون فخري و کلماتي که در ذهن او هستند مدام موضوعات مختلفي را در ذهنش تداعي مي کنند:
“ديد که باز موهايش آشفته است و آنها را شانه زد: توي اون تخت آدم مي تونه راحت بخوابه، دراز به دراز پاهاشو مي تونه باز کنه و به تاق خيره بشه. به اون گل و بوته ي گچ بري نگا کنه؛ به اون فرشته ي کوچولو که از وسط گل اطلسي اومده بيرون؛ به اون آينه هاي ريز. چرا يه بالش شکسته؟… خدا کنه شازده بلند بشه بياد بريم سر ميز. آخه، غذا سرد مي شه. شازده اون طرف ميز و من اين طرف. چرا بچه دار نمي شه؟ دلم مي خواست ده تا بچه داشته باشم… لچک هم براي اين جور جاها خوبه، نه گردي روي موي آدم مي نشينه، نه… چرا بلند نمي شود؟ امشب ديگر چه مرگيش شده؟ نکند…”(همان:65).
در بند بعد، گلشيري آنچنان داستان را با تکنيک جريان سيال ذهن به نگارش درمي آورد که نمي توان تشخيص داد که اين روايت، به شيوه ي تک گويي دروني مستقيم از ذهن فخري است، يا شازده؟! مرجع ضمير ها و شناسه ها گاه فخري است، گاه فخرالنسا، و گاه اصلاً مشخص نمي شود مرجع ضماير و شناسه ها کدام شخصيت است:
“چشمش پشت شيشه هاي قطور عينک پلک نمي زد و حالا مي توانست آنجا، در آينه، ميان آن خطوط لرزان و درشت سيال خانمش، فخرالنسا را ببيند: کاش بچه ام مي شد. هر چه گفتم: “پس اقلاً يک کلفت بگير که اين کارها را بکند.” گفت: “فخري از پسشان برمي آيد.” گفتم: “آخر دست تنها؟” گفت:”مي تواند، مي دانم که مي تواند.” موهايم را ناز کرد، گفت: “فخرالنسا، تو هيچ فيس و افاده اي نداري”(همان:65-66).
جمله ي آخر و در چند جمله در بند هاي بعدي، به نظر گلشيري، شازده فخري را فخرالنسا مي داند و او را فخرالنسا صدا مي زند. در اين تک گويي دروني مستقيم از ذهن فخري، حتي او هم خودش را فخرالنسا مي داند:
“دست هايش را گذاشت روي دسته هاي صندلي و پشت داد: کاش مي آمد پايين. توي اين خانه کلفت چطور مي تواند بند شود، اين همه کار و اين آدم بهانه گير؟ تازه اگر شازده، توي آشپزخانه يا پشت در، کمين بکشد و وقتي فخري مي خواهد سيني به دست رد شود کفلش را نيشگون بگيد(همان:66).
حتي گلشيري هم فخري را همان فخرالنسا مي داند:
“شازده گفت: جد کبير صدتا زن صيغه و عقدي داشت، صد تا، و باز شبي يکي. فکرش را بکن، فخرالنسا، از سر مطربه ها هم نمي گذشت. حالا من فقط با تو…
شازده سرف کرد و شنيد که شيشه هاي رنگي پنجره ها لرزيدند.
فخرالنسا گفت: خوب اين چه ربطي به حالا دارد؟ آن هم با يک کلفت سرخانه؟ آخر شازده اي گفتند، کلفتي گفتند… شازده گفت: مي داني، فخرالنسا، پدربزرگ دستور فرموده بود منيره خاتون را داغ کنند… فخري گفت: من از کجا مي دانم؟ توي اين کتاب ها که اين ها را ننوشته اند، سواد من هم…”(همان:66-67).
همانطور که ديده مي شود، نويسنده با جمله ي “فخري گفت:” به خواننده آگاهي مي دهد که اين گفتگو در اصل بين فخري و شازده بوده است.
دو بند بعد، زمان حال، و زاويه ي ديد سوم شخص است. فخري به آينه مي نگرد ، و به جاي تصوير خود تصوير فخرالنسا را مي بيند:
“زير چشمي نگاه کرد. خانمش توي آينه نشسته بود با همان چشم هايي که از گوشه ي عينک به آدم خيره مي شوند. با دستمال سفيدش آينه را پاک کرد. خطوط بدنش در هم رفت: گفتم: “شازده، يک روز که رفتم بالا، سيني چاي دستم بود، خانم گفت…” شازده گفت: “کلفتت.” گفتم: “گفت فخري، تو هم خوشت مي آد؟ گفتم نه خانم. گفت:پس چرا غش غش مي خندي؟”
بعد از “رفت: ” حديث نفس فخري در گذشته است، و انديشه و احساس فخري و خصوصيات رواني او با اين شيوه به خواننده منتقل مي شود. در بند بعد، که راوي داناي کل است، وقتي گلشيري به ذهن فخري مي پردازد، دو تصوير در ذهن خواننده مجسم مي شود:
“توي آينه نگاه کرد. چشم هايش خيره بود و پلک نمي زد. دو خط نازک چين هاي پيشاني اش را ديد. گفت:
-قباحت داره،فخري، پس اقلاً…
بلند گفته بود”(همان:67).
دو تصوير که به ذهن خواننده مي رسد: يکي اين که زمانِ روايت حال است و جمله ي “قباحت داره، فخري، پس اقلاً…” مونولوگي از فخري است، اما چون با صداي بلند جمله اش را مي گويد گلشيري به جاي استفاده از “:” ، “گفت:” را به کار مي برد. دومين تصويري که به ذهن خواننده مي رسد اين است که ذهن فخري هنوز در گذشته سير مي کند و اين جمله را فخرالنسا بر زبان آورده، و تک گويي دروني صفحه ي بعد فخري نيز در گذشته بوده، و بند دوم صفحه ي 68، فقط تصويري خيالي است که فخري در زمان حال، از گذشته ي فخرالنسا در آينه ي ذهن خود مجسم کرده است؛ به طوري که در اين روايت داناي کل، فخري، شبح خودش را آن طرف تر در تاريکي مي بيند:
“دستش توي هوا مانده بود. سيني چاي دست فخري بود که پيشبند بسته و لچک به سر آن طرف، توي تاريکي، ايستاده بود. دستش را دراز کرد و گوشواره ها را برداشت و به گوش هايش آويخت. گوشواره ها برق مي زدند. سرش را برگرداند. گوشواره ي گوش چپش را زير چشمي نگاه کرد: به من هم خوب مي آد!”(همان:68).
جمله ي آخر، حديث نفس فخري است. در چند بند بعدي نيز، گلشيري هر بندي را با داناي کل آغاز مي کند و بعد از “:” روايت به تک گويي دروني يا حديث نفس فخري سپرده مي شود. انتهاي اين صفحه ذهن فخري که جلوي آينه نشسته، باز به گذشته مي رود، به زماني که فخرالنسا جواهراتش را جلوي آينه يکي يکي به خود مي آويخته، و:
“مي گفت: “فخري جان، ببين به من مي آد؟”
و فخري در زمان حال:
“بلند گفت: به من هم مي آد، چقدر هم خوب.
مي گفت: “فخري جان، بهتره تو بروي بخوابي، من منتظر مي مانم”(همان:68).
جمله ي آخر باز ذهن فخري به گذشته رفته است. در ادامه، گلشيري، با مهارت، اشباح گذشته را در زمان حال، در آينه و ذهن فخري مجسم مي کند:
“زير چشمي و خيره به فضاي آن طرف نگاه کرد و به بخاري که نيمي از آن توي آينه افتاده بود، و گفت:
-تا صبح بيدار مي مانم تا شازده…
دستبند ها را برداشت و يکي يکي دستش کرد: هنوز تنگه. اين انگشت ها!… گفت: کاش يکي را مي گرفت”(همان:69).
همانطور که ديده مي شود، گلشيري بعد از “:” حديث نفس و يا تک گويي دروني مستقيم معطوف به ذهن شخصيت هاي داستان را مي آورد. اما زماني که شخصيت ها قرار است مونولوگي را با صداي بلند ادا کنند “گفت:” را به کار مي برد. گلشيري در بند بعد، در آينه اي که فخري جلوي آن نشسته، باز به شبح فخري، فخرالنسا و شازده در ذهن فخري تجسم مي بخشد، و در حديث نفس فخري بعد از کاربرد “:” خود فخري حضوري دوگانه مي يابد:
“برق دستبندها را توي آينه نگاه کرد و فضاي کنار بخاري را که فخري هنوز آنجا، پشت سر خانمش، ايستاده بود: شازده توي تاريکي ايستاده بود، داشت دست هاي سردش را به تن فخري مي کشيد. آهسته آهسته رفتم نزديکش. دستم را گذاشتم روي شانه اش، گفتم: “شازده قباحت دارد…” دستش را دور کمر من، دور کمر فخري، حلقه کرده بود… از اتاق آمدم بيرون. هنوز آن گوشه، توي تاريکي، به هم پيچيده بودند.
و گفت: به من چه، من که…”(همان:69).
جمله ي آخر مونولوگي از فخري با صداي بلند است. پس چرخش زاويه ي ديد دقيقاً متناسب با چرخش شخصيت فخري در ذهن و حرکات اوست. اگر گاهي سخناني از زاويه ي ديد سوم شخص بيان ميشود، در واقع خود فخري است که سخن ميگويد، با اين تفاوت که خود را در قالب يک “شخص سوم” ميبيند، که نمونه ذکر شده در بالا شاهدي بر اين تکنيک است.
گلشيري، در صفحه ي بعد باز تک گويي دروني مستقيمي از ذهن فخري مي آورد:
“… خانم وقتي خسته مي شد مي رفت کنار پنجره، دو تا آرنجش را مي گذاشت روي لبه ي پنجره و به بيرون نگاه مي کرد. بيرون تاريک بود. بوي کاج ها از توي باغ مي آمد، بوي گل ياس هم.
و بلند گفت: تو برو بخواب، فخري جان”(همان:70).
جمله ي بعد در بند بعد، مطابق معمول به شيوه ي داناي کل روايت مي شود، اما اين بار گلشيري، بعد از “:” با ديدگاه حديث نفس، از ذهن فخرالنسا روايت را ادامه مي دهد؛ و در بند بعد، بعد از “ياس :” دوباره راوي فخري است که به

پایان نامه
Previous Entries آداب و رسوم، ساختار و محتوا، کودک و نوجوان Next Entries آداب و رسوم، کودک و نوجوان، کودک خردسال