پایان نامه درباره شازده احتجاب، ظلم و ستم

دانلود پایان نامه ارشد

احتجاب با ساختار ذهني ويژه اش، کابوس هاي انساني را برجسته مي کند.
او همچنين فيلم نامه هاي شازده احتجاب(1348) و دوازده رخ (1369) را نوشته است.
در فصل چهارم، ضمن اين که خلاصه اي از رمان شازده احتجاب آورده مي شود، شخصيت هاي کليدي اين رمان نيز معرفي مي گردند. و سپس ويژگي هاي جريان سيال ذهن به تفصيل در اين رمان بررسي خواهد شد.

فصل چهارم
شيوه روايت و ويژگي هاي جريان سيال ذهن در
رمان شازده احتجاب

4-1 مقدمه
رمان شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشيري ، به شيوه ي جريان سيال ذهن نوشته شده است، و تمام داستان در ذهن شخصيت اصلي رمان (شازده احتجاب )مي گذرد .
کتاب گلشيري درباره شازده اي قجري ست که در حد فاصل غروب خورشيد و طلوع روز بعد، ميان واقع و وهم، ظلم و ستم اجدادي خود را به خاطر مي آورد. اين رمان، از مرگ اشراف زمين دار در ايران سخن مي گويد. شخصيت اصلي داستان يکي از شازده‌هاي عقيم اين خاندان است و در حالي که سعي دارد شکوه و عظمت از دست رفته اش را همچنان پابرجا جلوه دهد، در درونش توفاني بر پاست و با تلاطم روحي/ رواني دست و پنجه نرم مي کند. شازده احتجاب داستان اضمحلال و فرو پاشي خاندان قاجار است.
4-2 خلاصه ي داستان
شازده‌اي به نام خسرو خان، از آخرين بازماندگان طايفه قاجار که سل موروثي دارد، از دم شب با خود خلوت مي‌کند و به نبش قبر خاطرات گذشته مي‌پردازد. مراد، پيشکار سابق شازده هر از گاهي نزد شازده مي رود و خبر مرگ افراد خانواده و خويشان شازده را به او مي دهد. در ابتداي داستان، شبي شازده، مراد و همسر او حسني را در کوچه مي بيند که براي گرفتن پول آمده اند: “و شازده دست کرده بود توي جيبش و چند تومان گذاشته بود کف دست حسني” (گلشيري،1384: 8) و در پايان رمان مشخص مي شود که مراد خبر مرگ خود شازده را آورده است: “مراد گفت: شازده جون، شازده احتجاب عمرش را داد به شما. شازده پرسيد: احتجاب؟” (همان:117).
شازده در آخرين شب زندگي خود خاطرات خانوادگي و آن چه را که اجداد خون ريز او و خودش بر سر رعايا و نزديکان شان آورده اند، به خاطر مي آورد: اولين خاطره مربوط مي شود به دو روز بعد از ازدواج شازده با فخرالنسا، در اتاقي که بوي نا مي دهد و فخرالنسا اثاثيه ي اجدادي را مي کاود، که با تک گويي دروني مستقيم و غير مستقيم روايت مي شود. سپس ماجراي فروش اسباب و اثاثيه ي اجدادي حتي صندلي جد بزرگ به يک بد يهودي، و افتادن مراد کالسکه چي ميان پاي اسب ها و چرخ هاي کالسکه و فلج شدن او بيان مي شود، ماجراي کشته شدن برادر ناتني و همسر و سه فرزندش به دست جد بزرگ، کشته شدن مادرِ جد بزرگ در خانه ي حجت الاسلام به دست جد بزرگ، به گلوله بستن عده اي از رعايا که به دادخواهي برخاسته اند، زجرکش کردن فخرالنسا و… ماجراهايي هستند که با ديدن عکس هاي خانواده در ذهن شازده تداعي مي شوند؛ و در اين بين فخري، کلفت خانه، در بيشتر صحنه ها در نقش دوگانه ي خود، فخرالنسا- فخري، حضور چشمگيري دارد. و وقتي بعد از يادآوري خاطرات، که بارها زمان در ذهن شازده به گذشته و گذشته در گذشته و حال بازمي گردد، شب به پايان مي رسد؛ مراد، سوار بر صندلي چرخ دار، به کمک همسرش نزد شازده احتجاب مي رود و خبر مرگ خودِ شازده را به او مي دهد.
اين قسمت داستان (خبر دادن مراد در مورد مرگ و مير خاندان ) باعث مي شود حضور مراد به کلي در هاله اي از وهم و خيال فرو رود، و ما يقين حاصل نکنيم او شخصيتي عيني ست يا ذهني.
نخستين نويسندگاني که در ايران و به زبان فارسي، به نوعي از شيوه هاي جريان سيال ذهن در داستان هاي خود بهره گرفته اند صادق چوبک در “سنگ صبور”، بهمن شعله ور در “سفر شب” و البته صادق هدايت در “بوف کور” بودند، اما استفاده تمام و کمال از اين عرصه را در “شازده احتجاب” اثر جاودان هوشنگ گلشيري مي توان ديد. شکست هاي پياپي زمان و مکان و سرگرداني شازده ميان واقع و وهم، کار گلشيري را به اثري دشوار بدل کرده که براي فهم درست بعضي قسمت ها بايد به عقب برگرديم و دوباره آن را بخوانيم. جذابيت اين عرصه هم در همين است.
4-3 معرفي شخصيت هاي کليدي داستان
شخصيت اصلي اين داستان شازده احتجاب است. گذشته ي او با نام خسرو شناخته مي شود، و در کنار پدربزرگ و در ميان عمه ها، عموها و کبکبه و دبدبه هايشان بزرگ مي‌شود. پدر بزرگ، يعني همان شازده ي بزرگ، مردي بسيار مستبد و خونخوار است، مادرِ خود را مي‌کشد، برادر نا تني و زن و سه فرزند او را به چاه مي‌اندازد و يکي از زنان خود را داغ مي‌کند.
شازده احتجاب مردي عقيم است. در همه چيز: در فکر، در زندگي زناشويي و در عشق. حتي تلاش او براي دنباله روي از اجدادش نيز بي‌حاصل است:
“شازده احتجاب مي‌دانست که فايده‌اي ندارد، که نمي‌تواند، که پدر بزرگ، هميشه، مثل همان عکس سياه و سفيدش خواهد ماند: مثل پوستي که توي آن کاه کرده باشند، سطحي که دور از او و در آن همه کتاب و عکس و روايت‌هاي متناقض به زندگي‌اش ادامه خواهد داد. اما مي‌خواست بداند، به خاطر خودش و فخر النسا هم که شده بود مي‌خواست بفهمد که پشت آن پوست، پشت آن سايه روشن عکس و يا لابه لاي سطور آن همه کتاب … و بلند گفت: بايد کاري بکنم” (گلشيري،1384: 16).
و سرانجام، در اتاقي که بوي نا مي‌دهد و ديوارهايش پر از عکس‌هاي موريانه‌خورده ي اجداد و نياکانش است، آرام آرام جان مي‌دهد.
شخصيت ديگر داستان، فخرالنسا، همسر شازده احتجاب است، که دختر عمه ي اوست و خواهر زاده شازده بزرگ. او از خاندان مادري خود نفرت دارد. پس از مرگ پدر و مادر بزرگ پدري خود به‌اجبارِ مادرش با شازده احتجاب ازدواج مي‌کند، اما هرگز با او پيوندي مهرآميز ندارد و پيوسته حکايت خون‌خواري‌هاي اجدادش را به رخ او مي‌کشد.
فخرالنساي ظريف و زيبا و اهل مطالعه نشان از روشنفکري دارد که در چهارديواري باغ (مملکت) شازده محبوس است و تنها مي‌تواند گذشته را با ديدي انتقادي و شوخ در کتاب ها بخواند اما خود توان توليد هيچ فکر (فرزند) تازه‌اي را ندارد.
و گاه با طنزي تلخ ناتواني شازده را در بازتوليد قدرت به رخ او مي‌کشد:
“اينها که کار نشد، خودت را داري فريب مي‌دهي. بايد کاري بکني که کار باشد، کاري که اقلاً يک صفحه از تاريخ را سياه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده‌هاي باغ و يکي را که از آن طرف رد مي‌شود، نشانه بگير و بزن. بعد هم بايست و جان کندنش را نگاه کن. اما اگر از کسي بدت آمد، اگر ديدي که طرف دارد يک بيت شعر را غلط مي‌خواند و يا بيني‌اش را مي‌گيرد و يا حتي پايش را گذاشته است روي سکوي خانه ي تو تا بند کفشش را ببندد، مأذون نيستي سرش را نشانه بگيري. انتخاب طرف هر چه بي دليل‌تر باشد بهتر است. کسي که براي کشتن يک آدم دنبال بهانه مي‌گردد هم قاتل است و هم دروغگو، تازه دروغگويي که مي‌خواهد سر خودش را کلاه بگذارد. اگر خواستي بکشي دليل نمي‌خواهد. بايد سر طرف، سينه ي طرف را هدف بگيري و ماشه را بچکاني، همين. ببين، از اجداد والاتبار ياد بگير” (گلشيري،1384: 99).
“در قرون وسطي ، عقيده بر اين بود که “در درون هر مرد يک زن وجود دارد.” و من نام اين عنصر زنانه در مرد را عنصر “مادينه” (anima ) گذاشتم. اين جنبه ي زنانه از يک نقطه نظر احساس فرو دستي را در مرد در رابطه با اطرافيانش به وجود مي آورد و به همين سبب مي کوشد تا آن را از خود و ديگران پنهان کند”(يونگ،1377: 33).
فخرالنسا در کارکرد دوگانه ي خويش در داستان ، در جايي شخصيت اغواگر زيبايي است که در نهايت باعث هلاکت شازده مي شود و در جايي ديگر آنيما(عنصر مادينه) ي وجود شازده است.
“رايج ترين نمود عنصر مادينه تخيلات شهواني است… و اين جنبه ي ناهنجار و بدوي عنصر مادينه تنها زماني شکل مي گيرد که مرد به قدر کافي مناسبات عاطفي خود را پرورش نداده باشد. و وضعيت عاطفي وي نسبت به زندگي، کودکانه باقي مانده باشد”(همان: 275).
فخرالنساي کنوني که به نوعي در وجود فخري هم به تصوير کشيده مي شود، بخش ويرانگر اوست و فخرالنساي گذشته نيمه ي گمشده ي شازده است که سعي مي کند در فخري بازسازي اش کند. سيلان ذهن و پس و پيش شدن زمان داستان هم به همين علت است زيرا شازده به دنبال آنيما (فخرالنساي گذشته) در حال و گذشته سفر مي کند.
فخرالنسا سعي مي‌کند تا با شناخت اجداد به شناخت خود برسد: “اين خودش مشکلي است که چرا اين نياکان همه‌اش به فکر مزاج مبارک، سردل مبارک، بواسير مبارک هستند. و يا اگر از اينها خبري نباشد، اگر يکي را پيدا نکنند که سرش را مثلاً لب همان باغچه خانه، گوش تا گوش ببرند، چرا سوار مي‌شوند و با آن همه ميرشکارباشي، منشي‌باشي، فراش‌باشي، پيشخدمت‌باشي، تفنگدارباشي، ملاباشي، حکيم‌باشي مي‌زنند به کوه و صحرا و مي‌افتند به جان مرال و پازن و دراج و خرگوش و چه و چه. تازه وقتي خسته و کوفته بر مي‌گردند چرا يکي ديگر را صيغه مي‌کنند؟ و صبح چرا باز يکي را خلعت مي‌دهند، يکي را سر مي‌برند و اموالش را مصادره مي‌کنند؟”(گلشيري،1384 :45).
شازده نمي تواند فخرالنسا را ترک کند، چون بخش گمشده ي وجود اوست و عاشقش است. از طرفي نمي تواند با او باشد، چون او تبديل به آن بخشي از تاريخ شده است که شازده از آن فراري است. هر چه فخرالنسا در خاطرات گذشته غرق مي شود، و رنج اين كار جسم او را لاغر، پوستي رنگ پريده، الكلي و بيمار مي كند، از آن فخرالنسايي كه روزي شازده احتجاب دلباخته اش بوده فاصله مي گيرد تا جايي كه او را در زمان اكنون از دست مي دهد و بنابراين در همان خاطرات به درجستجوي اوست. او از فخرالنساي كنوني بيزار است اما عاشق و دلباخته ي آن چيزي ست كه او در گذشته بوده است. بنابراين همچنان كه فخرالنسا گذشته را از راه بازخواني مدام خاطرات جد كبير زنده مي كند و در آن غرق مي شود و به سوي نابودي مي رود، شازده احتجاب را نيز به اين گذشته عادت داده است.
او بي درنگ پس از مرگ فخرالنسا، جاي او را با فخري، کلفت فخرالنسا، عوض مي كند. همه يادگارهايي را هم كه او را به ياد فخرالنسا مي اندازد از جمله كتاب هاي او به ويژه كتاب جلد چرمي خاطرات جد كبير را مي سوزاند و فخري را آموزش مي دهد تا از او يك فخرالنسا بسازد اما هماني را كه در گذشته بود. البته شازده، زماني که هنوز فخرالنسا زنده بود با فخري ارتباطي پنهاني برقرارمي‌کند، اما موفق نمي‌شود حسادت فخرالنسا را برانگيزد و در پي آن محبت او را به دست آورد. به شراب و قمار روي مي‌آورد و کم کم املاک پدري را از دست مي‌دهد؛ بعد که فخرالنسا از بيماري سلِ موروثي مي‌ميرد، شازده احتجاب از فخري مي‌خواهد که نقش او را بازي کند.
فخري کلفت ساده که ناچار از بازي نقش دوگانه مستخدم / بانو است، شخصيت کليدي ديگر اين کتاب است. او نمونه تمام عيار مردم عامي است که همواره زير بار فشار حکام له مي‌شوند. او از يک طرف بايد به بيگاري بپردازد، زيرا در حقيقت نديمه ي خاص فخرالنسا است؛ و از طرف ديگر ناچار از هم آغوشي با صاحب خانه است (حتي در حضور جنازه بانوي خانه). يک جا در کسوت کلفت است و جاي ديگر در پيراهن تور سفيد بانو. بايد به صداي بلند بخندد تا شازده صداي سرفه ي بانوي در حال احتضار را نشنود.
فخري در ذهن شازده تداعي کننده فخرالنسا است و گلشيري، سياليت ذهن او را ميان فخري و فخرالنسا، و حضور فخرالنسا را در هاله اي از وهم نشان مي دهد.
شخصيت ديگر، “مراد” کالسکه‌چي است، که پيام آور مرگ براي شازده و خاندان اوست؛ او هر از مدتي خبر مرگ يکي از بستگان شازده را مي‌آورد، تا روزي هم نوبت خود شازده فرا مي رسد:
“سر شب شازده وقتي پيچيده بود توي کوچه در سايه‌روشن زير درخت‌ها صندلي چرخدار را ديده بود و مراد را که همانطور پير و مچاله توي آن لم داده بود …” (گلشيري،­1384: 7).
“مراد گفت: شازده جون، شازده احتجاب عمرش را داد به شما.
شازده پرسيد: احتجاب؟” (گلشيري،­1384: 117).
اينگونه است که يک شب در حالي که فخري بزک کرده و منتظراست شازده او را صدا کند، شازده در اتاق نمور خود در ميان

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره شازده احتجاب، روشنفکران Next Entries پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته، داستان کوتاه