پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته، داستان کوتاه

دانلود پایان نامه ارشد

عکس‌هاي موريانه خورده ي اجدادي جان مي‌دهد. گلشيري در اين داستان، در قالب تحليل رفتن و به‌مرگ نزديک شدن زندگي شازده، ناقوس مرگ اشرافيت را به‌صدا در مي‌آورد.
4-4 تکنيک در رمان شازده احتجاب
هوشنگ گلشيري از آغاز به فرم و تکنيک در داستان توجه مي کرد. او اغلب داستان‌هاي مثل هميشه را به‌شيوه ي ذهني نوشته است. شيوه‌اي که بارزترين شکل خود را در “دخمه‌اي براي سمور آبي” مي‌يابد. اما در رمان کم نظير شازده احتجاب توجه به‌فرم و تکنيک در نويسندگي، ربطي معقول با محتوا پيدا کرد و توانست با پَرش‌هاي ذهني و عبور از حال به‌گذشته و برعکس، زندگي همچون آينه ي شکسته ي شازده ي دودمان برباد رفته را بنماياند.
گلشيري، در مورد کاربرد تکنيک در نويسندگي مي نويسد: “کار يک داستان نويس را در لحظه ي خلق يک اثر “جستجوي تکنيک” مي دانم، شکل دادن و فرم دادن آن. پيام مسئله ي بعدي است. تکنيک افشا کننده ي نگاه نويسنده به جهان است. در ارزيابي يک اثر براي من اين پرسش مطرح است که نويسنده چه تکنيکي را به کار برده است. آيا نويسنده در خلق اثر جستجوي تکنيک کرده است؟ آيا تکنيک او با جهان بيني او مي خواند… مسئله اين است که نويسنده تا چه حد بر شيوه ي خود اشراف دارد. هر اثري را بايد با شيوه ي همان اثر نقد و داوري کرد”(گلشيري،1380 :782).
گلشيري، در باره ي مخاطبين آثارش معتقد است: “ساده ترين معيار من اين است که مخاطب هر اثر کيست. با چه درجه ي هوشي، يا فرهنگي”(گلشيري،1380 :781).
4-4-1 شيوه هاي روايت در رمان شازده احتجاب:
مهم ترين موضوع مورد بحث در کتاب شازده احتجاب، ترتيب روايي اثر است. درکتاب، همه چيز به شيوه جريان سيال ذهن در هم آميخته و خاطرات گوناگون شازده بدون نظم و ترتيب روايت مي شود.
داستان “شازده احتجاب” سه راوي اصلي دارد‌: يکي نويسنده که نقش “داناي کل” را بازي مي‌کند، دوم، شازده احتجاب و سوم، فخري کلفت خانه؛ غير از اين سه راوي، خاطراتي نيز از زبان راوياني ديگر چون مراد خان و يا پدر شازده احتجاب روايت مي شود که هر کدام از زاويه ديدِ سوم شخص يا اول شخص، و يا به شيوه ي تک گويي دروني31 (تک گويي دروني مستقيم 32 و تك‌گويي دروني غير مستقيم33 روشن يا گنگ ) و يا حديث نفس در اين داستان روايت مي شوند. يعني در حقيقت، از شيوه ي مختلطِ داناي کل به همراه انواع تک گويي ها استفاده کرده است.
“نخستين پرسشي که در بدو خوانش يک رمان يا داستان کوتاه با آن روبه رو مي شويم کيستي روايتگر (narrator) است، يعني کسي که بناست صدايش را بشنويم و گزارشش از رويدادها را دريافت کنيم. البته، ما نويسنده-آفريننده ي حقيقي متن- را خوب مي شناسيم، ولي اين مقوله ي ديگري است. ناچاريم صورتکي روايتي در نظر بگيريم و اين کار را مي توانيم تنها با تکيه بر دليل هاي متن بنياد کنيم”(وردانک 1389 :60).
4-4-2 بخش هاي مختلف روايت شازده احتجاب:
صالح حسيني، در بررسي روايت شازده احتجاب، كل اين داستان را به چهار بخش تقسيم کرده است:
بخش نخست از آغاز تا صفحه 50
بخش دوم از صفحه 50 تا 71
بخش سوم از صفحه 71 تا 97
بخش چهارم از صفحه 97-99 (حسيني،1382: 60)
“شيوه مختلط (داناي كل+ انواع تك‌گويي‌ها): در عين حال كه تك‌گوييِ دروني (هر نوعش) براي بيان داستان به كار گرفته مي‌شود، راوي نيز به عنوان داناي كل در لابه‌لاي تك‌گويي‌ها حضور مي‌يابد. “آنچه در اين شيوه تعيين كننده است، همين حضور راوي به عنوان داناي كل در ميان تك‌گويي‌هاي دروني است”(فلکي،1382 :56).
4-4-2-1. ديدگاه داناي کل34 و انواع تک گويي35
روايت شازده احتجاب با راوي داناي کل محدود به ذهن شازده، و در زمان حال آغازميگردد:
“شازده احتجاب توي همان صندلي راحتي ا‌ش فرو رفته بود و پيشاني داغش را روي دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه مي‌کرد. يک بار کلفتش و يک بار زنش آمدند بالا. فخري در را تا نيمه باز کرد، اما تا خواست کليد برق را بزند صداي پا کوبيدن شازده را شنيد و دويد پايين. فخر النسا هم آمد و باز شازده پا به زمين کوبيد”(گلشيري،1384: ?).
“اما گلشيري به اين زاويه ي ديد وفادارنمي‌ماند و جابه‌جا در ذهن شخصيت‌ها رسوخ مي‌کند و روايت را به آنها مي سپارد. در اين داستان، مدام با چرخش زاويه ديد روبهروييم. البته ورود و خروج راويِ داناي کل به ذهن شازده احتجاب و از ذهن شازده به ذهن فخري و دوباره سپردن روايت به راوي داناي کل در اين رمان چنان با مهارت و هنرمندي انجام مي‌شود که يک کل پيوسته و زيبا را مي‌آفريند”(حسن لي و قلاوندي،1388: 16).
سپس در صفحه ي سوم رمان(صفحه ي نهم کتاب) اولين چرخش زاويه ي ديد اتفاق مي افتد؛ روايت از داناي کل به اول شخص مفرد يعني شازده احتجاب تغيير مي‌يابد. محرکِ تداعي ذهن شازده، آواز جيرجيرک‌هاست:
“آواز جيرجيرک‌ها نخي بي‌انتها بود، کلافي سردرگم که در تمامي پهنه ي شب ادامه داشت، شايد لاي علف‌هاي هرز باغچه باشند،… گفتم:”فخري، اين پرده‌ها را کيپ بکش…”(گلشيري، 1384: 9)
در دو سطر بعد، دوباره راوي داستان داناي کل است که روايت مي کند. سپس در بند بعد، با تغيير لحن راوي، به نظر ميرسد راوي اکنون شازده احتجاب است که فخرالنسا را به ياد مي‌آورد، با تک گويي دروني غير مستقيم ناروشن؛ يعني از زاويه ي ديد سوم شخص، از زبان شازده، زمان گذشته:
“دهان فخرالنسا چه کوچک بود؛ آن قدر کوچک که وقتي ميخنديد، فقط چند دندان سفيدش پيدا مي‌شد…”( همان: 10).
و اين اولين تقابل زمان عيني و زمان ذهني در اين رمان است. روايت اين صحنه ادامه دارد تا آنجا که فعل”گفتم” آشکار مي‌کند راوي شازده احتجاب است که داستان را از زاويه ي ديد اول شخص روايت ميکند:
“من گفتم: “اين چه کاري است، فخرالنسا؟”(همان: 11).
در صفحه ي 12، دوباره روايت به داناي کل محدود به ذهن شازده سپرده مي‌شود:
“شازده نگاه کرد، روي بدنه ي ساغر يک زن برهنه بود، با موهاي افشان…”
سپس در صفحه ي سيزدهم، چرخش زاويه ي ديد، روايت را به شازده مي‌دهد و تا يک صفحه و نيم بعد، همچنان شازده احتجاب راوي است؛ يعني زاويه ي ديد اول شخص و با شيوه ي تک گويي دروني مستقيم:
“گفت: “بيا جلو ببينم، شازده.” گفتم: “خواهش مي‌کنم، دست بردار. روز دوم نشده شروع کرده‌اي؟” کلاه خود را گذاشت روي سر من…”.
در صفحه ي بعد باز راوي، داناي کل با زاويه ديد سوم شخص (نويسنده)است، در زمان گذشته:
“انگشت‌هاي سرد فخرالنسا گوش هاي شازده احتجاب را لمس مي‌کرد و انحناي گونه‌ها و چانه را و…” (همان: ص15).
و در اين بين، در چند صفحه ي بعدي از نظر زماني، بارها داناي کل زمان حال، گذشته و گذشته در گذشته را روايت مي کند.
در صفحه ي 16 نويسنده وارد ذهنيات شازده مي شود، که با ديدن عکس و يادآوري خاطرات، به صورت تک گويي دروني غير مستقيم و با زاويه ي ديد سوم شخص، از ذهن او روايت مي شود. هيچ مخاطبي حضور ندارد، عدم انسجام و همچنين تداعي آزاد در آن ديده مي شود. به علاوه در اين صفحات از رمان، گلشيري از ويژگي تداخل مکرر افکار و تصاويري از خاطرات با زمان هاي مختلف با يکديگر در ذهن شازده، که از ويژگي هاي تکنيک جريان سيال ذهن است، بهره گرفته است.
يعني تک‌گويي‌هاي شازده نيز چيزي جز يادآوري خاطرات نيست که به ذهن ميآيند؛ و البته بعضي جمله ها از زبان شازده ي بزرگ، يعني پدربزرگ و از جمله خاطرات اوست؛ مانند يادآوري اينکه جد کبير براي سرگرمي چشم گنجشک‌ها را در ميآورده است:
“اگر چشم گنجشکي را در بياورند تا کجا مي تواند بپرد؟”(گلشيري،1384: 17).
“در همان صفحههاي نخستين داستان، راوي داناي کل و تک‌گويي شازده احتجاب برخي مسائل را که ممکن است به شيوه ي رمان‌هاي سيال ذهن پنهان بماند، براي خواننده آشکار ميکند. براي نمونه، اين جملهها تا حدود زيادي معرف شخصيت فخري و فخرالنسا است و خواننده ي تيزبين در همان نگاه اول درمييابد که فخري به جاي فخرالنسا براي شازده ايفاي نقش ميکند”(حسن لي و قلاوندي،1388: 18).
“تا فخري بلند شود و لچکش را روي سرش بيندازد، پيش‌بندش را ببندد و ميز را بچيند و وقتي شازده دستش را شست و خشک کرد و داد زد:
-فخرالنسا!
لچک را توي جيب پيشبند فخري بگذارد، پيراهنش را عوض کند، روبه‌روي آينه بنشيند و تندتند صورتش را بزک کند،موهايش را شانه بزند، و برود توي اتاق غذا خوري روبه‌روي شازده بنشيند، شامش را بخورد و شازده که رفت بالا، فخري ظرف‌ها را جمع کند و بشويد و فخرالنسا خودش را بزک کند و برود توي اتاق خواب تا شازده نيمه‌هاي شب پيدايش شود و آهسته بگويد: خوابي فخرالنسا؟…”(گلشيري،1384: 8-9).
4-4-3 حديث نفس در کنار انواع تک گويي در رمان شازده احتجاب
“گاهي چرخش‌هاي بيش از اندازه ي زاويه ديد و راوي متن را مغشوش ميکند. به‌طور مثال در طول سه صفحه- از صفح? 17 تا 20 چند ماجراي مهم از ذهن شازده ميگذرد… سپس پدربزرگ از قاب عکس بيرون ميآيد و ميخواهد روي صندلي بنشيند، ولي شازده صندلي را به همراه اموال ديگري به يک يهودي فروخته است. بلافاصله ذهن شازده به ياد يهودي ميافتد و با او بگو مگو ميکند:”(حسن لي و قلاوندي،1388 :19).
“شازده جان زهوار اين صندلي در رفته… شازده گفت: بي چشم و رو، اگر پدربزرگ بفهمد که…”(گلشيري،1384 :18).
در اين صحنه ها، در حقيقت حديث نفس شازده است که ويژگي هاي رواني و افکار او را در خلال گفتگوهايي بين او و شازده ي بزرگ آشکار مي کند. در اين صحنه شازده احتجاب با پدر بزرگ جان گرفته از عکس، که”دست کشيد بر سبيل پر پشتش” و بعد “گرد روي آستينش را تکان داد” در ذهن، هم به جاي خود و هم به جاي پدربزرگ سخن مي گويد. حتي ميخواهد ماجرا را براي پدربزرگ توجيه کند که پدربزرگ اجازه نميدهد و داد ميزند:
“تو حتي از سر اين يکي هم نگذشتي؟” (همان:19).
بعد ازآن، شازده احتجاب مراد کالسکه‌چي را به ياد ميآورد که از اسب ميافتد و افليج ميشود. باز به شيوه ي حديث نفس با مراد کالسکه چي در زمان گذشته و سپس با شازده ي بزرگِ به تصوير کشيده شده در ذهن، در زمان حال گفتگو مي کند:
“شازده احتجاب حالا دلش مي خواست براي پدربزرگ توضيح بدهد که چرا نوکرها را با لگد و مشت بيرون انداخت حتي مراد را، و گفت: آخر از دست تق تق چوب هاي زير بغل صاحب مرده اش آب خوش از گلومان پايين نمي رفت. پدربزرگ داد زد: و تو پدرسوخته، بيرونش کردي تا برود اين طرف و آن طرف بنشيند و بگويد شازده ي بزرگ، که من، چه کارها که نکردم، که چه‌طور با دست خودم مادر سليطهام را کشتم، که من رفتم در خانه ي حجـهالاسلام و کهفالمؤمنين و المؤمنات و به نوکرهاي آقا گفتم: بگوييد بيايد بيرون …”(همان:21).
در مقاله ي “بررسي تکنيک هاي روايي در رمان شازده احتجاب” آمده است: “از صفحه ي 15 تا صفحه ي 60 راوي داناي کل با زاويه ي ديد سوم شخص محدود به ذهن شازده احتجاب، داستان را بدون پيچيدگي روايت مي کند”(حسن لي و قلاوندي،1388: 19).
اما همچنان که ديديم، و در صفحه هاي بعد رمان شاهد خواهيم بود، نويسنده شيوه ي حديث نفس و تک گويي دروني غيرمستقيم ناروشن را نيز براي روايت بعضي از قسمت ها به کاربرده است.
“جابهجا شدن مکرر صحنهها در ذهن شازده احتجاب بدون توالي و ترتيب زماني و درآميختن اين جابه‌جايي‌ها با فرايندهاي ذهني غير عادي و پيچيده ي او موجب شده است، رمان شازده احتجاب آشفته به نظر برسد. بايد گفت اين آشفتگي ظاهري نتيجه ي استفاده ي گلشيري از تکنيکهاي متفاوت و گنجاندن آنها به صورت متراکم در فضايي محدود است که در غياب شگردهاي مربوط به نشانه‌گذاري و استفاده از امکانات حروف مختلف چاپي، بيشتر خوانندگان را سر در گم و آشفته مي‌سازد”(بيات،1387:ص232).
درصفحه ي 23 ذهنيات شازده که باز به گذشته رفته بود، در گفتگو با پدربزرگ دوباره به زمان حال باز مي گردد. سپس ذهن شازده در اين حديث نفس، به گذشته ي گذشته رفته و اين بار ، مراد کالسکه چي با زاويه ي ديد اول شخص، ماجراي کشته شدن عمو بزرگ و خانواده اش را به دست پدربزرگ در ده چرنويه روايت مي کند:
“من جزو

پایان نامه
Previous Entries شعر کودکان، دانش پژوه Next Entries پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته