پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته، سه طلاقه

دانلود پایان نامه ارشد

بنويسد که چطور آن همه آدم را فرموده، زنده زنده، گچ بگيرند. حتماً يادش رفته بنويسد که چطور سر آن پسره را گوش تاگوش بريده. راستي فخرالنسا، تو نمي داني چرا پدربزرگ مادرش را کشت، آن هم توي خانه ي آقا؟” چرا از من مي پرسيد؟ فخرالنسا خانم هم نمي دانست”(همان:80).
در اين تک گويي هاي دروني مستقيم که فخري، کارهاي شازده را يادآوري مي کند، زماني که خيانت ناخواسته ي خود نسبت به خانم را به ياد مي آورد، در ذهن آشفته اش به جاي شازده، فخرالنسا مي نشيند، و دست هاي سفيد و کوچک او را مي گيرد:
“آن وقت هر شب مي رود توي آن اتاق، تک و تنها. چه سرفه هايي مي کند! روي کتابش خم مي شد. با آن دست هاي سفيد و کوچکش دست هاي مرا مي گرفت، مي گفت: “تو خوبي، فخري جان.” آن وقت من چه کار کردم، جلو رويش! چرا اين کارها را مي کرد؟ وقتي فخرالنسا خانم، آن بالا، داشت به خودش مي پيچيد… چه رنگي شده بود! مثل ماست”(همان:82).
گلشيري، در اين تک گويي مستقيم فخري، براي نشان دادن درد وجدان او، به خاطر هم آغوشي با شازده آن هم در حضور جنازه ي فخرالنسا، جمله ها و تصاويري را به شيوه ي جريان سيال ذهن بارها در اين چند صفحه تکرار مي کند:
الف-“تقصير من که نبود، آمد پهلويم”(همان:82).
“دست خودم که نبود. دستم مي لرزيد”(همان:84).
“دست خودم که نبود. خودش خال را گذاشت”(همان:84).
ب-“کاش سرفه مي کردم، مثل خانمم”(همان:84).
“کاش مثل خانم سرفه مي کردم. کاش خوابم مي برد. کاش مي مردم”(همان:85).
پ-“”مي گفت: “فخرالنسا، زيروروش کن، تا همه اش بسوزه”(همان:79).
گفت: “زيرو روش کن فخرالنسا”(همان:79).
“مي گفت: “زير و رويش کن، فخرالنسا.” مگر تمامي داشت؟”(همان:80).
“مي گفت: “زيرو رويش کن، فخرالنسا.” خاطرات جد کبير بود”(همان:80).
“زيرو روش کن، فخرالنسا.” زير و رو کردم”(همان:81).
“بعد سه تا سه تا مي انداخت و داد مي زد: “زير و روش کن، فخرالنسا”(همان:81).
صفحه ي 85، تک گويي دروني مستقيم فخري به پايان مي رسد و گلشيري، در زمان حال، ابتدا با راوي داناي کل و سپس تک گوي دروني غيرمستقيم شازده آغاز مي کند.
همان طور که در بالا اشاره شد، صفحه ي 85، گلشيري تک گويي دروني غيرمستقيم شازده را با تصاوير متعددي که در ذهن شازده تداعي مي شوند آغاز مي کند. که البته در ابتداي آن، روايت را داناي کل در زمان حال به عهده دارد:
“شازده احتجاب سرش زير بود، روي ستون دودستش. فخرالنسا کتاب به دست، آن طرف، توي همان صندلي راحتي گردانش نشسته بود. شاخه ي گل ميخک هنوز توي گلدان بود. پدربزرگ توي صندلي خودش نشسته بود. شازده سرفه کرد. پنجره ها لرزيدند”(گلشيري،1384 :85).
دکتر حسن لي و قلاوندي، در مقاله ي خود اينگونه عنوان کرده اند، در رمان شازده احتجاب: “از صفحه ي 61 تا 85 اگر همه ي ضميرهاي سوم شخص (داناي کل) را در تک‌گويي‌هاي فخري تبديل به اول شخص کنيم، نه تنها هيچ پيچيدگي در گفته‌هاي فخري نيست، بلکه بسيار روشن و دريافتني است. خواننده مي‌داند که فخري در حال ياد آوري خاطراتي است که در گذشته اتفاق افتاده است و اکنون مدام ذهن فخري را به خود مشغول مي‌دارد. در واقع من-راوي مدام جاي خود را به او-راوي ميدهد”(حسن لي و قلاوندي،1388: 20)
و بند بعد، گلشيري با حديث نفس شازده، آن هم در زمان گذشته داستان را روايت مي کند:
“گفت: “ببين، شازده، اين منم.” انگشت شستش را توي دهنش کرده بود و مک مي زد. بغل خانم جان روي رانش بود. روي چهارپايه نشسته بود، سرش را گرفته بود. عکاس باشي هم بوده. حتماً گفته بوده: “نگاه کنيد، خانم بزرگ، اينجا را.” و عکس را انداخته… گفتم: “فخرالنسا، خانم جان موهايش هميشه سفيد بوده؟”(گلشيري،1384 :85).
گلشيري، سپس، ماجراي طلاق معتمد ميرزا پدر فخرالنسا را از نيره خاتون که عمه ي کوچک شازده احتجاب بوده، به شيوه ي حديث نفس شازده و با زبان و شيوه ي بيان او روايت مي کند:
“دوتا بچه هايش مرده بودند، يکي سال وبايي، يکي هم سرخشت. پدربزرگ پيغام مي دهد که بايد نيره خاتون را طلاق بدهي و الا فلا. معتمدميرزا حاشيه ي نامه مي نويسد: الامر الاعلي مطاع… فراش ها مي روند… نيره خاتون را هم مي آورند. آبستن بوده يا نه، نمي دانم… پس فخرالنسا را بعد مي فرستند خانه ي معتمدميرزا. عمه کوچک را سه طلاقه مي کنند، در محضر امام جمعه”(گلشيري،1384 :87).
بند دوم صفحه ي 93، گلشيري، داستان را با تک گويي دروني مستقيم شازده روايت مي کند، و شازده گذشته، زماني که فخرالنسا را براي اولين بار مي بيند، با تمام جزييات در ذهن خود مجسم مي کند:

پایان نامه
Previous Entries حقوق انسان، ناخودآگاه، ضرب المثل Next Entries "، حيوانات، هايي