پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته

دانلود پایان نامه ارشد

شيوه ي تک گويي دروني مستقيم داستان را روايت مي کند:
“فخري، آن گوشه، پشت سرش، ايستاده بود. دست هايش را کرده بود توي جيب پيشبندش و داشت شانه هاي لاغر خانمش، فخرالنسا، را نگاه مي کرد : چرا توي حمام آن طور نگاهم مي کرد؟… وقتي موهايم را شانه مي زد، مي گفت: “خانم، موهاتان چه نرمه!” مي گفتم: “فخري، مواظب باش موهايم را نکني.”
دست کشيد به موهايش، نرم بود. بلند شد. حالا ديگر نه بوي کاج ها مي آمد نه بوي گل ياس: همه اش علف هرز. چرا آن خانه را فروخت؟ به حيدرعلي باغبان، به بابام، گفت: “گم شو، ديگر نمي خواهم به اين شمعداني ها…” شب ها دير مي آمد”(همان:70).
سطر آخر همين صفحه، در تک گويي دروني مستقيم و يادآوري گذشته، شازده بين فخري و فخرالنسا تفاوت قايل مي شود، اما خود فخري، سرگشته و متحير بين اين دو نقش سيلان دارد؛ در ذهن پريشان خود، فخرالنسا را مي بيند، در حالي که کنار پنجره نشسته و بوي ياس و کاج را مي شنود، و در لحظه اي ديگر خودش را فخرالنسا مي يابد:
“مي گفت: “فخرالنسا جان، هنوز بيداري؟ حتماً کتاب مي خواندي. من در عوض آن يک دانگ سارتقي را باختم.” بعد مي خنديد و مي گفت: “هان، تويي، فخري؟ پس خانمت کجاست؟” چرا به من مي گفت، فخرالنسا؟ فخرالنسا نشسته بود کنار پنجره و بوي کاج ها و ياس ها را مي شنيد. شازده که پياده مي شد، زير بغلش را مي گرفت و شازده سرش را مي گذاشت روي شانه ي فخري. با هم از پله ها مي آمدند بالا شازده دستش را مي انداخت دور کمرم، دور کمر فخري”(همان:71).
از “فخرالنسا نشسته بود” فخري با زاويه ديد سوم شخص و به عنوان داناي کل، ماجرا را تعريف مي کند، يعني تک گويي دروني مستقيم تبديل به تک کويي دروني غير مستقيم مي شود، و انگار که فخري نه کنشگر، که شاهدي بر ماجراست. اما جمله ي ” شازده دستش را مي انداخت دور کمرم، دور کمر فخري” را گلشيري، با تک گويي دروني مستقيم روايت مي کند.
در انتهاي همين بند، به دليل ويژگي فوران وحشت بار که در اين صفحات به کار رفته است، گلشيري ذهن آشفته ي فخري را چنان پريشان تر مي کند که خودش را بانوي خانه دانسته، و با تک گويي دروني مستقيم، از ذهن او سخن مي گويد:
“کاش باز هم مي شد از پنجره ها نگاه کنم و بوي کاج ها و شمشاد ها را بشنوم”(همان:71).
گلشيري، درمورد ساختن فخرالنسايي ديگر از فخري توسط شازده، مي گويد: “شازده فکر مي کند که موفق شده است که فخري را آن چنان دست يافتني از نظر جسم و ذهن بسازد يا مجسم کند که مي تواند ادعا کند که ذهنيات او را مي خواند و حتي مي داند در اتاق ديگر در همين لحظه، که شازده فکر مي کند، فخري چه کار مي کند و به چه مي انديشد. حالا، مقصود شازده از مسخ فخري، شناخت فخرالنساء ملموس تري است. به او خواندن مي آموزد، نوع آرايش فخرالنسا را يادش مي دهد و … و اين فصل دوم است، و مي داند که موفق شده است که به وسيله ي فخري، فخرالنسا را بشناسد. و پس از اين شکست است که به ياد شکست قبلي اش مي افتد، يعني وقتي که مثل اجداد کبار براي فخرالنسا خفيه نويسي(فخري) گماشته بود. اما اين خفيه نويس، کدام حرکت، کدام حرف را فراموش کرده و کدام را به خاطر سپرده و چه تغييراتي در آن داده؟ تازه وقتي ما مي توانيم بگوييم فلان کس چه مي انديشد که حرفي بزند، يا حرکتي بکند. اگر هيچ کدام از اين اعمال بيروني را انجام ندهد، خفيه نويس چه کار مي تواند بکند؟” (گلشيري،1380 :698).
صفحه ي بعد، گلشيري، دوباره ذهن فخري را به گذشته مي برد و به شيوه ي حديث نفس آميخته با تک گويي دروني مستقيم، براي آگاهي خواننده از افکار و احساسات و ويژگي هاي دروني فخري، داستان را روايت مي کند؛ و به رسم معهود آغاز هر بند را با داناي کل آغاز مي کند(جمله هايي که زير آن خط کشيده شده است تک گويي دروني مستقيم هستند):
“بلند شد در اتاق را بست و از پله ها رفت بالا: … چه خنده اي مي کرد! گلويم سوخت. تلخ بود. گفتم: “شازده، من نمي خورم.” گفت: “فخرالنسا، بايد بخوري.” و زد. همه اش با پشت دست مي زند… نگاهم کرد. ترسيدم. چرا اين قدر لاغر شده است؟ مثل دوک. خوردم. باز گلويم آتش گرفت… گفت: “بايد جرعه جرعه بخوري.” خودش هم خورد. من هم خوردم. شازده چه دور بود! هر سه تا چلچراغ آمده بودند پايين، تکان مي خوردند. گفت: “فخرالنسا، گفتم بخور.” دلم مي خواست و دستم رفت طرف ليوان پايه بلند که هنوز تا نيمه پر بود. دستم از پهلويش رد شد، برگشت. برش داشتم. سرد بود. تلخ بود. آدم گرمش مي شد. شازده دور بود. از پشت آب هاي حوض مي ديدمش. آب ها تکان مي خوردند… بلند شد. کوتاه بود. دستش را تکان مي داد. صورتش نزديک و نزديک تر شد. آب هاي حوض موج داشت. سرم را گرفت و ريخت توي دهنم”(گلشيري،1384 :72-73).
بند بعد نيز با زاويه ي ديد سوم شخص و ديدگاه داناي کل آغاز مي شود، در حالي که زمان حال است. در اصل اين قسمت داستان همان صحنه ي آغازين رمان است، که اين بار از ذهن فخري روايت مي شود نه از ذهن شازده:
“شازده توي صندلي راحتي اش نشسته بود. سرش را ميان دست هايش گرفته بود. مي دانست که حالا فخرالنسا پشت در گوش ايستاده است و سرفه کرد. در که باز شد فخرالنسا کليد را زد: چرا همه اش توي اين اتاق مي نشيند؟”(همان:73).
گلشيري، بند هاي بعد را تا صفحه ي 75، به همين شيوه روايت مي کند. يعني زمان حال و آغاز هر بند با راوي داناي کل، و بعد از “:” با زاويه ديد اول شخص و شيوه ي تک گويي دروني مستقيم يا حديث نفس از ذهن فخري روايت مي کند.
صفحه ي 75، گلشيري حديث نفسي از فخري ذکر مي کند که در اين حديث نفس، فخري به گذشته رفته و خاطره اي از گفتگوي فخرالنسا با شازده را بازمي گويد؛ اما بين گفتگوي اين دو، گلشيري، بعد از “گفتم:” گريزي زده، و مشخص مي کند که در اين فوران وحشت بار در ذهن فخري، هم اوست که با شازده در حال گفتگوست:
“دستمال را انداخت روي پايش: خانم چه خوب غذا مي خورد!… هيچ وقت نديدم سرش گيج برود. مي گفت: “شازده، فکري براي پيري ات بکن، من که رفتني ام.” شازده گفت: “جد کبير خيلي ملک و املاک داشته. پدربزرگ و پدر هرچه کردند نتوانستند همه اش را آب کنند… فخرالنسا گفت: “پس تو خيال داري…؟… آن هم پاي ميز قمار؟” شازده گفت: “تنها راهش همين است… من اهلش نيستم” گفتم: “شازده، پس اقلاً کلفت بگير.” شازده گفت: “پس فخري چه کاره است؟ مگر چند نفريم؟”… گفتم: “پس روز محشر…” داد زد: “اين حرف ها کشکه، شرابت را بخور، فخرالنسا.”(همان:75).
در بند زير، که از زاويه ي ديد سوم شخص بيان مي شود، گويي گلشيري هم با تک گويي دروني غيرمستقيم، اين بار شريک ذهن آشفته ي شازده شده است؛ آنکه روبه رويش نشسته فخري است يا فخرالنسا. اما بعد با جمله:” همان چشم ها که توي چادرنماز قاب گرفته بود” به خواننده اطمينان مي دهد که او فخري است:
“شازده احتجاب ليوان را گرفته بود دستش. شراب سرخ سرخ بود و درد حالا داشت ته نشين مي شد. چلچراغ ها آمده بودند پايين تا روي ميز. و فخري، نه، فخرالنسا پشت آن بلورهاي الوان تکه تکه شده بود. فقط چشم هايش پيدا بود. همان چشم ها که توي چادرنماز قاب گرفته بود. سياه و زنده”(همان:76).
بند سوم همين صفحه، که طبق معمول با داناي کل آغاز مي شود، بعد از “:” در سطر اول، گلشيري، باز در يک فوران وحشت بار، روايت را به تک گويي دروني مستقيم از ذهن فخرالنسا-فخري مي سپارد؛ اما بعد از دو سطر، روايت، به تک گويي دروني غيرمستقيم از ذهن شازده بدل مي شود، سپس چند سطر آخر، مي بينيم که راوي، اول شخص است، آن هم از زبان فخرالنسا:
“ليوان پايه بلند خالي شده بود. باز ريخت: هرچه گفتم: “فخري جان، وقتي شازده سربه سرت مي گذارد اين قدر بلند نخند… شازده نصف شب که مي آمد باز مي رفت توي اتاق فخري… گفتم: “چه فايده اي دارد؟ اين سل ارثي، پدربزرگ، مادربزرگ شازده، مادرش هم، اما عمه ها… پدر من از بس عرق خورد، از بس ترياک کشيد پوست و استخوان شده بود”(همان:76).
گلشيري در صفحه ي بعد، حديث نفسي از فخري در زمان گذشته در گذشته را روايت مي کند. سپس بعد از اين تک گويي هاي دروني مستقيم و غير مستقيم و حديث نفس، دوباره داناي کل روايت را به دست مي گيرد، براي آن چه که در گذشته اتفاق افتاده بود و اينک در ذهن فخري، و يا شازده مي گذرد:
“ليوان پايه بلند خالي شده بود. فخرالنسا بلند شد. سبک شده بود. پيراهن تور سفيدش برايش گشاد شده بود، حتي سرشانه ها. گفت:
-شازده جان، حتماً بايد يکي را بگيري…
راه افتاد به طرف در، و گفت:
-فخري جان، کارت که تمام شد بيا بالا.
و رفت توي سرسرا و از پله ها بالا رفت: “(همان:77).
و جمله ي بعد از “رفت:” را گلشيري، به شيوه ي تک گويي دروني مستقيم با زاويه ديد اول شخص در زمان حال روايت مي کند؛ و با قرينه ي “چرا کتاب ها را سوزاند؟” مي توان دريافت که گلشيري، آن را از زبان فخري، که در حال مرور گذشته از کتاب جد کبير است، بيان مي کند. در صفحه ي بعد گلشيري با تغيير زاويه ي ديد به سوم شخص، و دوباره به اول شخص، حديث نفسي از فخري-فخرالنسا را روايت مي کند:
“رفت و روي تختخواب نشست. کفش هايش را درآورد. پايش را انداخت روي پايش. پاهايش گرم شده بود: گفتم: “فخري جان، هنوز شازده نيامده؟” گفت: “نه.” گفتم: “پس تلفن کن دکتر ابونواس بياد.” گفت: “شازده تلفم را قطع کرده”(همان:78).
و ذهن فخري در اين فوران وحشت بار، با مهارت نويسندگي گلشيري، خودش را گم مي کند:
“آن وقت من و فخري، نه، من و فخرالنسا، دو تا زن تنها، صبح تا شب توي اين خانه با اين ديوارها. فخرالنسا نگاهم مي کرد، زير چشمي، از پشت آن شيشه هاي عينک. مي گفتم: “خانم، من که تقصيري ندارم.” مي گفت: “مي دانم، تو خوبي.” و باز سرفه مي کرد”(همان:78).
از سطر آخر صفحه ي 78، گلشيري تک گويي دروني مستقيم و طولاني فخري را آغاز مي کند که تا صفحه ي 85 ادامه مي يابد. اين تک گويي شش صفحه و نيمي، فقط در يک بند (پاراگراف) نوشته شده است. فخري، چند گذشته، از جمله شبي را به ياد مي آورد که شازده تا صبح کتاب ها و از جمله کتاب جد کبير را مي سوزاند. در حالي که فخري روي تخت دراز کشيده است تک گويي دروني مستقيم او آغاز مي شود؛ تک گويي اي که پر از علايم نگارشي است، برخلاف تک گويي دروني مالي، همسر بلوم در رمان اوليس از جيمز جويس.
در اين بخش رمان از اوليس، جويس در به کارگيري تکنيک تک گويي دروني به تجربه اي بديع دست مي زند. او، محتويات ذهني اين زن را، درحالي که پس از نيمه شب در بستر دراز کشيده است، در قالب يک جمله ي طولاني بيست و پنج هزار کلمه اي (و فاقد هرگونه نشانه گذاري) به روي کاغذ مي آورد. در اين قطعه که چهل و پنج صفحه از رمان را در برگرفته است و رمان با آن به پايان مي رسد، مالي وقايع روز گذشته و نيز تمامي زندگي خود را مرور مي کند و آرام آرام، با واژگاني که بيانگر نوعي تسليم و پذيرش است، به خواب مي رود. اما در اين تک گويي شش و نيم صفحه اي فخري، گلشيري، همانگونه که گفته شد علايم نگارشي بسيار به کار برده است، و حتي صالح حسيني هم که با نگاهي از سر تأييد به رمان مي نگرد اذعان کرده است که: “بهتر بود گلشيري در اين بخش به شيوه ي استادان بزرگ اين شيوه، از هيچ گونه علايم سجاوندي استفاده نمي کرد”(حسيني،1372: 68).
گلشيري، در اين تک گويي، بارها ذهن فخري را به گذشته مي برد:
“دراز کشيد روي تخت: کاش چراغ را روشن کرده بودم. اگر شازده بياد خودش روشن مي کند، مي گويد: “خوابي، فخرالنسا؟” من خودم را به خواب مي زنم… کتاب را بست و پرت کرد وسط آتش که داشت گر مي کشيد. گرمم شده بود. از سر شب شروع کرده بود. مست نبود. آن همه کتاب! تازه مگر مي شوخت. صورتم داغ شده بود. خودش روي صندلي نشسته بود، کتاب ها را دوروبرش چيده بود، روي هم، مثل خشت. يکي يکي برمي داشت و مي انداخت وسط آتش. مي گفت: “زيرو رويش کن، فخرالنسا”(گلشيري،1384 :79-80).
و شازده با سوزاندن کتاب جلدچرمي خاطرات جد کبير، ظلم هاي اين خاندان را يکي يکي زنده مي کند:
“جلد چرمي اش اصلاً نمي سوخت. شازده گفت: “حتماً يادش رفته

پایان نامه
Previous Entries آداب و رسوم، کودک و نوجوان، کودک خردسال Next Entries حقوق انسان، ناخودآگاه، ضرب المثل