پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته

دانلود پایان نامه ارشد

مي شود:
“مادربزرگ نبود. پدر بود و مادر… سه تا قدح بزرگ بود، پر از يخ”(همان:40).
در انتهاي اين خاطره، گلشيري، ذهن شازده را به زمان حال آورده، مونولوگي از شازده مي آورد؛ در اين تک گويي دروني مستقيم، با خودش مي گويد:
“پرها سبز و سرخ بودند يا سياه؟… سياه بودند”
با يادآوري چلچراغ و قاري ها در مراسم مادربزرگ، در ذهن شازده مرگِ پدر تداعي مي شود، و نويسنده براي درک خواننده از تداعي مراسم فوت پدر در ذهن شازده، اين جمله را مي آورد:
“پدر مچ دست شازده را نگرفته بود”(همان:41).
سل موروثي شازده براي گلشيري در روايت داستان اهميت زيادي دارد، زيرا هربار که شازده سرفه مي کند، ذهن او به گذشته يا گذشته در گذشته مي رود و يا به زمان حال بازمي گردد: حال:
“عمه ها خيلي وقت بود که توي قاب عکس هايشان نشسته بودند. چشم هايشان را سوراخ کرده بودند. مادر ديگر گريه نمي کرد. شازده سرفه کرد”(همان:42).
ميان جمله هاي بالا، فقط جمله ي “مادر ديگر گريه نمي کرد” تک گويي دروني شازده است، و راوي بقيه ي جمله هارا مي توان داناي کل دانست. در ادامه، نويسنده، ذهن شازده را بعد از سرفه اي که کرد به گذشته مي برد، به زماني که هفت سال از نامزدي شازده با فخرالنسا مي گذشت. زاويه ي ديد سوم شخص معطوف به ذهن شازده است، و راوي داناي کل، زيرا گلشيري افکار و خصوصيات رواني شازده را به شيوه ي بيان خود توصيف مي کند:
“در که باز شد شازده احتجاب آن دو چشم سياه را ديد که در چادر نماز گل و بوته دار قاب شده بود. شازده گفت:
-فخرالنسا کجا هستند؟
چادرنماز که باز شد تراش بيني و سرخي گونه ها به لبخند و دندان ها رسيد و بعد…”(همان:42).
شازده به مهتابي مي رود، نامزدش فخرالنسا را مي بيند که کتاب جلدچرمي خاطرات جد والاتبار در دست، و يک تنگ شراب هفت ساله در کنار دارد. در گفتگو با نامزد خود، دوباره به گذشته مي رود(گذشته در گذشته) و خاطرات جد والاتبار را از روي کتاب مرور مي کنند. در اين صحنه ها چند بار به صداي قمري که با ريختن صداي شراب از تنگ شاخدار (صراحي) ايجاد مي شود اشاره مي کند.
گلشيري بسيار هنرمندانه، زندگي دروني و محتويات به گفتار در نيامده ي ذهن شازده را با راوي داناي کل،توصيف مي کند. در اين بين گاه جمله هاي کوتاهي هم مي آورد که مستقيماً از ذهن شازده، يعني شيوه ي تک گويي دروني مستقيم، روايت مي شود:
داناي کل: “شازده به انگشت هاي سفيد و کشيده ي فخرالنسا نگاه کرد. چهار انگشت فخرالنسا روي ميز بود”
تک گويي دروني مستقيم:”و دست ديگر…”(همان:44).
صفحه ي 47، که فخرالنسا خاطرات جد والاتبار را مي خواند، زمان گذشته در گذشته، و زاويه ي ديد اول شخص،و راوي پدربزرگ است:
“امروز حالمان چندان خوب نبود. جرکه چي ها کوه را مالانده بودند… عصر باز حالمان خراب شد. حکيم ابونواس جوشانده داد… فخرالسلطنه پيغام کرده بود که امشب را هم منتظر قدوم مبارک هستيم… فرموديم چشم به راه نباشد” (همان:47-48).
چند سطر بعد، زمان به گذشته بازمي گردد، و زاويه ديد سوم شخص و راوي داناي کل است که به توصيف محتويات ذهن شازده مي پردازد:
“فخرالنسا عينکش را برداشت. کتاب را بست. اما هنوز انگشتش لاي کتاب بود:
-مي بينيد شما چقدر عقبيد. جد کبير آن شب، حتماً، با يک دختر تازه، آن هم گرجي…” (همان:49).
در اين صفحه ها ماجرا، گاه به شيوه ي تک گويي دروني غيرمستقيم، با زاويه ي ديد سوم شخص معطوف به ذهن شازده روايت مي شود. گلشيري اين تغيير راوي را از تک گويي دروني غيرمستقيم به داناي کل و برعکس، در اين صفحات بارها تکرار مي کند، بدون اين که هيچ نشانه ي نگارشي و يا قلمي ديگر براي اين تغييرها به کار ببرد:
داناي کل:”شازده به شانه و کمر و خطوط سيال کفل فخري نگاه کرد”
جمله ي بعد، تک گويي دروني:”چادرنماز قالب تنش بود”
جمله ي بعد باز راوي داناي کل است:
“فخرالنسا گفت:فخري هنوز بکر است، مي خواهيد پيشکش حضورتان کنم…”(همان:49).
داناي کل:”چشم هاي فخرالنسا هم سياه بود. اما پلک نمي زد”
تک گويي دروني:”مردمک هايش را شسته بودند”(همان:50).
قسمتي از داستان، جايي که فخرالنسا درباره ي پدربزرگ صحبت مي کند، با زاويه ي ديد دوم شخص روايت مي شود:
“اگر يکي را سربريدي حتماً بايد دخترش را، يا دختر برادرش را و يا حتي يکي از ايل و طايفه اش را صيغه کني تا غائله بخوابد”(همان:51).
صفحه ي بعد دوباره راوي داناي کل (نويسنده) است. اما در ادامه، در کنار فخرالنساي جوان،ذهن شازده، با خوردن شراب دوباره به گذشته مي رود. گلشيري، ماجرا را به شيوه ي تک گويي دروني غيرمستقيم از ذهن شازده، با زاويه ي ديد سوم شخص روايت مي کند. در اين تک گويي، ذهن شازده از گذشته، به گذشته در گذشته مي رود:
“شراب را سرکشيد. جرعه جرعه مي نوشيد و پس از هر جرعه به شراب نگاه مي کرد و به دردي که حالا ته نشين شده بود. فخرالنسا خواند:
-حقيقتاً اصفهان امروز بلخ قديم است…
به شازده نگاه کرد:
-اينجا نبود، اما خوب…
ورق زد. و شازده حالا مي دانست که در آن کتاب قطور نبود، که پدربزرگ حتي نام منيره خاتون را فراموش کرده بود. و گذاشت تا منيره خاتون با تمامي آن گوشت گرم و زنده اش باز زنده شود”(همان:53).
همانطور که ديده مي شود، افکار شازده در هم تداخل مي يابد. گلشيري خاطره اي از زواياي پنهان ذهن او را که در کودکي پيش آمده بود، با تکرار کلمات و تصاوير و عدم سانسور که از ويژگي هاي ديگر تک گويي دروني غيرمستقيم و همچنين جريان سيال ذهن است، روايت مي کند:
“تن منيره خاتون گرم و پر گوشت بود… “(همان:53).
اين تک گويي دروني سردرگم، با زاويه ي ديد سوم شخص تا صفحه ي 56 ادامه مي يابد تا اين که صداي ورق زدن کتاب توسط فخرالنسا شازده را به خود مي آورد:
“دده قمر نشست و قليان را بلند کرد. پيله ي چشم هايش سفيد بود. چند تار سفيد مويش از زير لچک پيدا بود. شازده صداي بلند و گره دار پدربزرگ را شنيد:
-فروغ السلطان!
فخرالنسا هنوز ورق مي زد”(همان:56).
گلشيري با اين شيوه ي روايت، ذهن شازده را از گذشته درگذشته به گذشته باز مي گرداند. در دو سطر بعد، بعد از صحبتي که با فخرالنسا داشت، ذهن شازده به زمان حال بازمي گردد:
“اما فخرالنسا تنها طرحي بود بي رنگ. مثل همان زن هاي مينياتوري که دورتادور تالار کشيده بودند، ايستاده زير بيدمجنون يا نشسته کنار جوي آب با موهاي افشان و جام به دست”(همان:57).
جمله ي بعد، ذهن شازده، دوباره در گذشته جريان دارد:
“فخرالنسا کتاب دستش بود، همان کتاب بزرگ جلدچرمي. و خواند:”
سپس گلشيري، با زاويه ي ديد اول شخص، ماجرايي از گذشته درگذشته را از زبان شازده ي بزرگ روايت مي کند. يکي ديگر از ويژگي هاي جريان سيال ذهن اين است که مرجع ضميرها نامشخص است:
“والله، تقصير من نبود. پدرم دستور داده بود و من براي اين که تهمت همدستي با ايلخان را از دامنم پاک کنم کردم آنچه را نمي بايست بکنم. حکم، حکم پدر بود و اولي الامر منکم…”(همان:57).
صفحه ي بعد، بعد از دو سطري که با زاويه ي ديد سوم شخص روايت مي شود، دوباره گلشيري، به بازگويي خاطره اي از کودکي شازده احتجاب، که براي فخرالنسا تعريف مي کند، با زاويه ي ديد اول شخص، مي پردازد:
“گفتم: “من مي خواهم ببينمش، للِه آقا.” گفت: “تو بايد درست را بخواني.” گفتم: “من مي خواهم.” گفت: “اگر گريه نکردي، باشد.” گفتم: ” نمي کنم.” گفت: ملاحسين که رفت، به چشم. اما فقط يک دقيقه، باشد؟” گفتم: “باشد.”(همان:58).
يک صفحه ي بعد، ذهن شازده باز به زمان حال بازمي گردد، و شيوه ي روايت تک گويي دروني غير مستقيم، و چند جمله اي هم تک گويي دروني مستقيم است؛ با زاويه ي ديد سوم شخص. و باز ذهن شازده، در چند زمان گذشته سيلان دارد:
زمان حال: “شازده احتجاب سرش زير بود. روي ستون دو دستش: چرا عکس جد کبير را سوزاندم؟ پدربزرگ نوشته بود:”ميرزا حبيب سيد صحيح النسبي است…” منيره خاتون حتماً جيغ مي زده و مي گفته: “رحم کن، شازده، غلط کردم.” پدربزرگ ايستاده بود زيربيد. يا زير نسترن؟ ” (همان:59).
همانطور که مي بينيد، جمله هايي که زير آن خط کشيده شده است، به شيوه ي تک گويي دروني به طور مستقيم از ذهن شازده، روايت شده اند. سپس گلشيري، با جمله ي:
“و پرسيد: فخرالنسا خانم، پدر چي؟” ذهن شازده را از گذشته در گذشته، به زمان گذشته باز مي گرداند.
گلشيري دوسطر پاياني اين صفحه را، در زمان حال و به شيوه ي تک گويي دروني غيرمستقيم و با زاويه ي ديد سوم شخص ادامه مي دهد، و با جمله ي: “سرفه کرد” باز ذهن شازده را به گذشته مي برد:
“و شازده مي ديد که فخرالنسا، مثل همان عکس، آن همه دور و نا آشناست. و گرد روي موهاي سياهش را ديد. و سرفه کرد. وقتي سرفه ها شانه هايش را لرزاند، وقتي ديد که ديگر نمي تواند… فهميد که بايد شروع کند، که بايد هر طور شده… و بلند گفت:
-از کجا؟
و سرفه کرد”(همان:59-60).
اما، جمله ي بعد را گلشيري، با زاويه ديد سوم شخص معطوف به ذهن فخري، و نه ذهن شازده، روايت مي کند. اين روايت، به دليل تکرار نمايه ها و کلمات، به شيوه ي تک گويي دروني است:
“و فخري ميز را چيد و رفت توي اتاق خودش، کليد را زد و روبروي آينه نشست. موهايش را شانه زد و همه را دسته کرد و ريخت روي شانه ي راستش… پشت گردنش سفيد و خوش حالت شده بود. همان دو خط نازک گردن خانمش بود”(همان:60).
گلشيري، اين تک گويي دروني را به شيوه ي غير مستقيم، و گاه در جمله هايي به شيوه ي مستقيم از ذهن فخري روايت مي کند:
“شازده سرفه کرد. و فخري کشو را کشيد، اسباب آرايش خانمش را به هم زد، آينه ي کوچک خانمش را برداشت، بازش کرد. يک طرفش، خانمش بود و شازده احتجاب. پهلوي هم ايستاده بودند. موهاي شازده تنک بود و موهاي خانم پرپشت و سياه. شيشه ي روي عکس را پاک کرد و خال خانمش را ديد و حتي دو تا چين نازک کنار لب ها را و بعد چشم ها را که پشت شيشه ي عينک تار مي زد: وقتي خواستم عينکو بذارم چه الم شنگه اي راه انداخت”(همان:60).
همانطور که ديده مي شود، جمله ي بعد از “:” احساسات دروني فخري، به شيوه ي تک گويي دروني مستقيم، از ذهن او و به شيوه ي بيان و زبان او ارائه شده است. از “شازده سرفه كرد” تا “شيشه ي عينك تار مي‌زد” از زاويه ي ‌ديد سوم شخص (او- راوي) روايت شده است. ولي همه اين گفتار در ذهن فخري مي‌گذرد و نويسنده يا راوي دخالتي در آن ندارد؛ بلكه همان اول شخص است كه در قالب سوم شخص بيان مي‌شود. بلافاصله جمله ي: “وقتي خواستم عينكو بذارم چه الم‌شنگه‌اي راه انداخت” كه ادامه ي انديشه ي فخري است، در قالب من- رواي ارائه مي‌گردد يعني از تك‌گويي دروني غير مستقيم به تك‌گويي دروني مستقيم تغيير مي‌يابد.
به‌طور کلي، گلشيري،روايت در اين قسمت از رمان را به شيوه هاي تک‌گويي دروني مستقيم روشن و تک‌گويي دروني غير مستقيم از ذهن فخري، و در قسمت هايي به شيوه ي داناي کل و در اصل از گذشته و ذهن شازده احتجاب، روايت مي کند. زاويه ي ديد در تک گويي دروني غيرمستقيم، سوم شخص، و در تک گويي دروني مستقيم، اول شخص است. ورود و خروج راويِ داناي کل به ذهن شازده احتجاب و از ذهن شازده به ذهن فخري و دوباره سپردن روايت به راوي داناي کل در اين رمان، چنان با مهارت و هنرمندي انجام مي‌شود که يک کل پيوسته و زيبا را مي‌آفريند. با بررسي دقيق‌تر و با توجه به کل متن داستان خواهيم ديد که بهترين شيوه ي روايت همين تکنيکي است که گلشيري به کار گرفته است.
“در شازده احتجاب، تک‌گويي دروني نسبتاً از انسجام برخوردار است و در آن منطق زباني و زماني نسبتاً رعايت مي‌شود”(فلکي،1382 :47).
در اين رمان، همواره گلشيري سعي کرده تا آنجا که ميتواند نقش نويسنده را در داستان کمرنگ کند و تحليل را به عهده ي خواننده بگذارد تا از طريق تکگويي‌هاي دروني شخصيت‌ها و ذهنيات آنها به داوري بنشيند.
“منظري که گلشيري از آن به رابطه ي خواننده و داستان مينگرد، بيشتر به رويارويي مخاطب اثر با روايت‌هاي متعدد و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته Next Entries آداب و رسوم، ساختار و محتوا، کودک و نوجوان