پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته

دانلود پایان نامه ارشد

سوارهاشان بودم. اسب ها را زين کرديم و… “(همان:23)
قسمتي از ادامه ي ماجرا را، شازده از جانب مراد خان غير مستقيم نقل مي کند:
“شازده گفت: قباله ها دست عمو بزرگ بود. بچه ها هم، حتماً، پاچين مادرشان را چسبيده بودند…”(همان،24).
قسمتي را هم به طور مستقيم از طرف مراد نقل مي کند، و در اين نقل از گذشته در گذشته، از زمان گذشته هم براي تصوير ذهني که در زمان حال از پدربزرگ در تخيل دارد، ماجرا را روايت مي کند:گذشته در گذشته:
“شازده گفت: مراد گفت: شازده ي بزرگ نشست روي بالش و گفت: سيگار… عموبزرگت وول مي خورد. من پاهاش را ديدم”(همان،25).
گذشته:”گفتم: دست هاش را چي؟ خوني شده بود؟
گفت: نديدم.
گفتم: طناب را محکم بسته بودند؟
گفت: حتماً… “(همان:25)
صفحه ي 26 باز راوي، داناي کل است. نمايه هايي که گلشيري در اين صفحات رمان مي سازد، برخي، تصويرهايي از خاطرات واقعي هستند که در گذشته اتفاق افتاده اند، و بعضي تصوراتي خيالي هستند که در ذهن شازده شکل مي گيرند. مانند تصويري که با ديدن عکس مادربزرگ با پيراهن بلند و سفيد عروسي اش، در ذهن شازده جان مي گيرد:
“و مادربزرگ، هرچند حالا جوان و باريک اندام بود، به عادت روزگار پيري چند سرفه ي ريز و خشک کرد”(همان:27)
و بلافاصله باديدن عکسي از پدر، که سوار بر اسب کهر بود، تصوير ذهني جديدي در تخيل شازده شکل مي گيرد؛ زاويه ي ديد، سوم شخص و به شيوه ي تک گويي دروني غيرمستقيم ناروشن است. گلشيري هنرمندانه، در اين صحنه ها روايت را به گذشته، سپس حال، و باز گذشته مي کشاند. او در اين تصويرسازي، و در اين تک گويي هاي گنگ، تصوراتي خيالي همچون سم بر زمين کوبيدن، شيهه کشيدن و يورتمه رفتن اسبِ درون عکس مي سازد، و بي درنگ ذهن شازده به گذشته رفته و در حالي که راوي دوباره داناي کل است، با خاطره اي واقعي در کودکي هاي او ، داستان را ادامه مي دهد. يعني به شيوه ي جريان سيال ذهن، از يکي از ويژگي هاي زبان، يعني ويژگي نابه جايي زبان، به خوبي بهره مي گيرد.
در انتهاي صفحه ي 27 خاطره اي واقعي از زمان کودکي در ذهن شازده نقش مي بندد، و اين گذشته با زاويه ي ديد سوم شخص و تک گويي دروني غير مستقيم روايت مي شود، و در قسمتي از ماجرا، بازگويي آن از زبان پدر و گذشته در گذشته است.
“رنگ پريده بود. کلاهش دستش بود. موهايش روي پيشاني اش پخش شده بود. لباسش خيس خيس بود. يعني باران آن قدر تند بوده است؟… سر دوشي هايش را کند و گذاشت توي جيبش:
-ديگر تمام شد، استعفا دادم… پدربزرگ گفت:
-خوب، خوب.
-بعد يکدفعه پيدايشان شد. چند هزار نفر بودند، شايد. من فقط سياهي سرهاشان را مي ديدم و دهان هاي بازشان را… “(همان:27-28).
در قسمت کوتاهي از اين روايت گذشته در گذشته، نقل ماجرا از زبان پدرِ شازده، و راوي اول شخص است:
“من نمي خواستم آن طور بشود. اول فکر نمي کردم که آدم ها را بشود، آن هم به اين آساني، له و لَورده کرد. وقتي راه افتادند موج آمد. دست ها و چماق ها و دهان هاي باز. دستور دادم: “ببنديدشان به مسلسل”(همان:29).
در ادامه، باز شازده در تخيلات گنگِ خود فرو مي رود. باز خاطره اي از گذشته اش با پدر که به شيوه ي تک گويي دروني غير مستقيم ناروشن روايت مي شود.
صفحه ي 31، راوي داستان، داناي کل (نويسنده) است و در زمان حال، محتويات ذهن شازده را، که با ديدن عکس هاي خانوادگي چندين بار به گذشته رفته بود، توصيف مي کند:
“شازده احتجاب مي دانست که حالا نوبت عمه هاست. و عمه ها با همان پيراهن هاي بلند و سياه و چشم هاي سفيد آمدند و نشستند… و اگر بخواهد مي تواند در ظلمت آن سوي تر چيزي بيابد، چيز دندان گيري شايد، که با آن مي توان فخرالنسارا از سر نو ساخت و يا حتي خودش را. اما وقتي چشم ها را با قلمتراش در آورده بود،… “(همان:31).
و بي درنگ ذهن شازده دوباره به گذشته مي رود، زاويه ي ديد سوم شخص معطوف به ذهن شازده است، به شيوه ي تک گويي دروني. گلشيري، جمله هايي در طول رمان مي آورد، براي اين که تغيير زمان، يا روايت خاطره اي ديگر و يا تصوير جديدي که در ذهن شخصيت هاي داستان شکل مي گيرد را توصيف کند. او همچنين در بيشتر موارد از ” : ” استفاده مي کند تا تغيير شيوه ي روايت به تک گويي دروني غير مستقيمِ ناروشن را ارائه دهد. او در اين قسمت رمان، براي تغيير زمان و باز گشت به گذشته، همچنين تغيير از داناي کل به تک گويي دروني، اين گونه تصوير سازي مي کند:
“و باز همان دو ديوار سياه و پر گو بر گرد شازده کشيده شد.”
و بلا فاصله ذهن شازده، خاطره اي در گذشته را به ياد مي آورد:
“-خسرو خان!
-خسرو، بيا اينجا.
عمه بزرگ گفت: خسرو خان، از يک شازده بعيد است که بادبادک پسر باغبان را بردارد”(همان:31).
گلشيري در صفحه ي بعد، براي تغيير زمان و از گذشته به زمان حال آمدن، همچنين تغيير راوي از تک گويي به داناي کل را اينگونه تصوير سازي مي کند:
گذشته،تک گويي دروني:
“پسر باغبان فرار کرد و پشت درخت ها ناپديد شد”(همان:32).
جمله ي بعد، زمان حال، داناي کل: “و دست هاي شازده احتجاب همچنان ستون سرش بود. دست هايش مي لرزيد. سرفه نمي کرد”
جمله ي بعد، زمان گذشته،داناي کل (نويسنده):
“اول پدربزرگ شروع کرد. سرفه هايش خشک و کشدار بود… و او که آن همه کوچک بود و باريک، کنار صندلي مرصع پدربزرگ ايستاده بود. دستش توي دست پدر بود… آنهاي ديگر هم پهلوي پدر صف بسته بودند : پسرعموهاي ناتني و… “(همان:32)
گلشيري بعد از ” : ” داستان را به شيوه ي تک گويي دروني غير مستقيم ناروشن از ذهن شازده روايت مي کند. گلشيري، اين گنگي و درهمي ذهن شازده را با تکرار و تداخل تصويرها بيان کرده است؛ طوري که تصوير سرفه هاي پدربزرگ و لرزش شيشه هاي رنگي را پنج بار، و تسبيح زدن آخوند ها را در يک صفحه و نيم از اين رمان سه بار تکرار کرده، و اين در حالي است که اين تصوير ها مدام در ذهن شازده در هم تداخل پيدا مي کنند: تصوير تسبيح در ذهن شازده:
“آخوندها با ريش هاي توپي… دست هايشان روي شکمشان بود. با تسبيح بازي مي کردند” (همان:32).
“تسبيح آخوندها روي شکم هاشان بود”(همان:33).
“و شازده باز تسبيح ها را ديد”(همان:33).
تصوير سرفه هاي پدربزرگ و لرزش شيشه ها:
“سرفه هايش خشک و کشدار بود. شانه هايش که از شدت سرفه تکان خورد شازده صداي لرزش شيشه هاي رنگي پنجره هاي تالار را شنيد”(همان:32).
“سرفه شروع شد. خشک و کشدار بود. تمام شيشه هاي رنگي تالار لرزيدند”(همان:33).
“وقتي شانه هايش تکان خورد و خم شد دوباره شيشه هاي رنگي لرزيدند”(همان:33).
“صداي خشک و کشدار سرفه ها که باز بلند شد شازده احتجاب صداي چلچراغ را شنيد” (همان:33).
“اما صداي سرفه هايش را هنوز مي شنيد”(همان:33).
تنها در دو سطر بعد، باز زمان حال است؛ شازده، عکسي از زن هاي خانواده را مي نگرد که مثل بقيه ي عکس ها، چشم آدم هاي درون آن را موريانه خورده است. در اين تصوير، شخصيت هاي چند عکس در برابر چشم شازده احتجاب جان گرفته اند؛ تصوير مادر، از ميان زن ها بلند شد و آمد کنار مادربزرگ و پدربزرگِ جان گرفته از دو عکس ديگر و وتصوير حکيم ابونواس و عمه ها. و سپس عکس فخرالنساي جوان با آن گل ميخک کنار لبش جان گرفت، و از عکس آمد پايين، با کتاب خاطرات جد بزرگ که هميشه همراهش بود. همه ي اين تصويرهاي خيالي به شيوه ي تک گويي دروني غير مستقيم در ذهن شازده روايت مي شوند.
با ديدن عکس فخرالنسا، که آن همه ظرافت در رفتار و حرکاتش داشت، و وقتي که از عکس آمد پايين و با انگشت هاي سفيد و کشيده اش، گرد موهايش را گرفت، و حالا مرده بود، گذشته اي نزديک در ذهن شازده تداعي شد. تداعي فخري، که به دستور شازده خودش را چون فخرالنسا مي آراست. اين تداعي، با زاويه ديد سوم شخص معطوف به ذهن شازده، و به شيوه ي تک گويي دروني روايت مي شود:
“فخرالنسا داشت بزکش را تمام مي کرد. گل ميخک هنوز توي گلدان بود”
صفحه ي 36 به فاصله ي يک سطر، دوباره ذهن شازده به زمان حال بازمي گردد، بدون آن که زاويه ي ديد و راوي تغيير کند؛ گلشيري، براي بازگشت به گذشته باز با جمله اي تصويري خلق مي کند:
“عمه ها با آن پيراهن هاي سياه و بلند و آن چشم هاي موريانه خورده کنار شازده ي بزرگ ايستاده بودند”(همان:36).
گلشيري، در ادامه با آوردن جمله اي خواننده را آماده مي کند براي رفتن دوباره ي ذهن شازده به گذشته، که داناي کل معطوف به ذهن شازده آن را روايت مي کند:
“عمه ها با آن پيراهن هاي سياه و بلند و آن چشم هاي موريانه خورده کنار شازده ي بزرگ ايستاده بودند”
گذشته:”پدربزرگ توي صندلي دسته دارش لم داده بود. پدر آمد جلو شازده ي بزرگ ايستاد، به عمه ها نگاه کرد و به گل هاي قالي… وقتي ديد خسرو درست پهلوي پاي او ايستاده است دستش را کشيد روي موهاي نرم شازده احتجاب”(همان:36-37).
در يک صفحه بعد، روايت داستان در دو سطر به زمان حال باز مي گردد، و دوباره به گذشته اي ديگر:گذشته،داناي کل، با تک گويي دروني غيرمستقيم محتويات ذهن شازده عرضه مي شود:
“شازده احتجاب مي دانست که حالا مادرش گريه مي کند”
جمله ي بعد: حال، تک گويي دروني غيرمستقيم:
“و ديد که مادر بلند شد و رفت توي قاب عکسش نشست و اشکش را پاک کرد. دور عکس مادر سفيد سفيد بود”
جمله ي بعد: گذشته، داناي کل معطوف به ذهن شازده:
“پدربزرگ باز سرفه کرد و جام هاي رنگي باز لرزيدند… مادربزرگ گفت:
– شازده جان، پسرت ديگر بزرگ شده، خودش مي داند چه کار کند”(همان:38).
گذشته، تک گويي دروني غيرمستقيم:
“شازده بزرگ گفت: تو ديگر حرف نزن!
و دسته ي صندلي اش را چسبيد. همه ساکت شدند”
حال، تک گويي دروني غيرمستقيم:
“مادر توي قاب عکسش گريه مي کرد”(همان:39).
جمله ي بعد: گذشته، داناي کل،تک گويي دروني غيرمستقيم:
“اسب آمده بود وسط تپه ها. زين و يراقش توي آفتاب برق مي زد. شيهه کشيد. خسرو برگشت و نگاه کرد”
جمله بعد: حال، داناي کل:
“شازده احتجاب سرش زير بود”
جمله بعد: گذشته و صحنه اي از خاطره اي ديگر، داناي کل، تک گويي دروني غير مستقيم ناروشن( به دليل عدم انسجام و تداخل افکار و تصاوير از سه تشييع جنازه در ذهن شازده):
“اما ديد که اسب روي دو پايش بلند شد… نوک سبيل مراد به بناگوشش مي رسيد” (همان:39).
اينگونه چند خاطره، مانند يک فيلم، با ديدن عکس هاي مختلف، مدام در ذهن شازده تداعي مي شوند. يک خاطره مي آيد، نيمه کاره رها مي شود و ذهن شازده، مدام با جمله هاي کوتاهي، در تک گويي هاي دروني غيرمستقيم، زماني کوتاه به زمان حال مي آيد و با ديدن عکسي ديگر، دوباره به گذشته رفته و دنباله خاطره اي ديگر را مي گيرد.
همانگونه که ديده مي شود، گلشيري شيوه هاي روايتي را چنان با هم درآميخته که تفکيک آن ها از هم بسياردشوار و يا حتي در پاره اي موارد غير ممکن است.
در اين بازگشت به گذشته، که به شيوه ي تک گويي دروني غيرمستقيم ناروشن و با زاويه ديد سوم شخص روايت مي شود، سه خاطره، به ترتيب زماني، از سه تشييع جنازه ي پدربزرگ، مادربزرگ و پدر در هم تداخل پيدا مي کنند. گلشيري جريان ترتيب زماني اين سه خاطره ي مرگ نزديکانِ شازده را با هنرمندي و زيبايي تمام، همچون فيلمي که بر پرده مي گذرد، بدون هيچ فاصله ي زماني در ذهن شازده به تصوير مي کشد؛ و فقط با دقت در جمله هاي کوتاهي که گلشيري براي گذر زمان در ذهن شازده مي آورد، متوجه مي شويم که در حقيقت تشييع جنازه سه شخص، در سه زمان مختلف در ذهن شازده تداعي مي شود. در تشييع جنازه ي پدربزرگ با جمله ي:
“شازده احتجاب و مادربزرگ و پدر روي نشيمن کالسکه نشسته بودند”(همان:39).
نويسنده نشان مي دهد که مادربزرگ زنده است. سپس گلشيري خاطره ي تشييع جنازه مادربزرگ را بدون هيچ فاصله اي با مراسم پدربزرگ، در اين تک گويي دروني غيرمستقيم، در ذهن شازده به جريان مي اندازد؛ و فقط با يک جمله ي کوتاه اين فاصله ي زماني را، که شايد يک فصل از آن گذشته و تابستان شده، يادآور

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته، داستان کوتاه Next Entries پایان نامه درباره شازده احتجاب، زمان گذشته