پایان نامه درباره سلطان ولد، غزل مولانا

دانلود پایان نامه ارشد

و جويش بود، در وجود اين ناشناس يافت. »وي را به خانه برد و مدت يك يا دو سال با هم بودند.« سلطان ولد، آميزش پدرش را اين ولي نوپيدا، به سفر مشهور موسي با همراهي خضر خردمند (كه به عقيده صوفيان، عالي‌ترين پيشوا و راهنماي سالكين وادي حق بود)، تشبيه كرده است»7
تنها منبعي كه ما را از آنچه در آن خلوت رفته مي‌آگاهاند و گفتني‌ها و شنيدني‌ها را فاش مي‌سازد روايت‌هايي افسانه‌مانند در مناقب‌العارفين و نيز اشعار و غزليات شورانگيز مولانا است. در اين‌باره مولانا غزلي دارد با مطلع:
مُرده بُدم، زنده شدم، گريه بُدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
(غزل 1393)
كه در آن از تحول خود و گفت وگويش با حضرت عشق سخن مي‌گويد كه وي را از هيئت يك متشرع مقّيد، به شكل رندي لاابالي و مستي پيمانه‌كش درمي‌آورد و اين مهم جز در پرتو ديدار شمس نمي‌تواند باشد. در اين غزل مولانا با كسي سخن مي‌گويد كه امرش مطاع است و حاضر است از سر همه دلبستگي‌هاي مادي و معنوي خود بگذرد شهرت، علم، اقبال مردم، قبله جمع شدن، زيركي و عقل و… را به كناري مي‌نهد و امر او را بنده مي‌شود.
بر چرخ سحرگاه يكي ماه عيان شد

از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد

چون باز كه بربايد مرغي به گه صيد

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد.

(غزل 649)
چنانكه معلوم است ديدار شمس تبريزي با مولانا، حلال مشكلات گرديد و وي را از قيد و بند خود و دنياي اطرافش رهاند. «مولانا در طي ساعت‌هاي طولاني در اين خلوت روحاني به صداي شمس گوش مي‌داد، زبان سكوت، زبان موسيقي و زبان رقص را كه سخن بر وجه كبريا از آن مي‌آمد مثل صداي وحي و صداي هاتف غيب مي‌شنيد. همه چيز را رفته‌رفته در صداي شمس، در نگاه شمس و در شور و حال شمس محو مي‌يافت… براي مولانا همه چيز در اين صدا محو مي‌شد و خود او نيز در اين صدا ناپديد مي‌گشت»8 هنگامي‌كه مولانا از خلوت با شمس بيرون آمد ديگر مولاناي قبلي نبود آن عالم ديني ديگر سر آن نداشت تا شاگرداني به دور خود جمع كند و به تدريس بپردازد آن دفترباره چون عطارد، مولانايي بود رئوف‌تر و مهربان‌تر از مولاناي قبل، مولانايي متواضع و فروتن، مولانايي عاشق و مولانايي شمس‌گونه. زاهد كشوري و «صاحب منبري عاشقي كف‌زنان» شده بود. شمس او را از سند فتوا و مكتب و مدرس برمي‌كند و «بازيچه كودكان كويش» مي‌گرداند.
آنچه مشخص است ديدار شمس و مولانا از سنخ قضاياي عادي بشر نبوده است، چنانچه خود مولانا نيز تغيير حال خود را به تأثيرات معنوي شمس منسوب مي‌دارد:
بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت

سرمست همي گشت به بازار مرا يافت

پنهان شدم از نرگس مخمور مرا ديد

بگريختم از خانه خمار مرا يافت

بگريختنم چيست كز او جان نبرد كس

پنهان شدنم چيست چو صدبار مرا يافت

گفتم كه در انبوهي شهرم كي بيابد

آن كس كه در انبوهي اسرار مرا يافت

اي مژده كه آن غمزه غماز مرا جست

وي بخت كه آن طرّه طرّار مرا يافت

(غزل 330)
و يا:
در كوي خرابات، مرا عشق‌كشان كرد

آن دلبر عيار مرا ديد و نشان كرد

من در عجب افتادم از آن قطب يگانه

كز يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد

(غزل 643)
شمس در نظر مولانا رمز جمله كائنات بود. مولانا وي را از خداوند جدا نمي‌دانست و او را ظهور كمال مطلق مي‌پنداشت. سلطان ولد در انتهانامه مي‌نويسد كه مولانا شب و روز در خدمت شمس بود و در جمال او نور خدا مي‌ديد و چون اويس قرنی كه به پيامبر عاشق بود به او عشق مي‌ورزيد.9
اين مايه ارادت خلل‌ناپذير مولانا به شمس نه‌تنها شريعت‌مداران بل صوفيان را نيز متعجب ساخت و موجبات تحقير و سرزنش مولانا را سبب شد، زيرا «آشفتگي مولانا و پشت پازدن او بر مقامات خود به عشق و طلب درويش گمنام بي‌سر و پايي به نظرشان شگفت مي‌آمد و از تعلق خاطر او به شمس كه بر حسب عقيده ظاهري ايشان يكي از بندگان مولانا هم به حساب نمي‌رفت، عجب مي‌كردند»10. آزردگي مريدان از مولانا و تهديد و اهانت‌هاي آنان در حق شمس، و حتي قصد جان او كردن،‌ در نهايت باعث گريختن شمس در پنج‌شنبه 21 شوال (643 هـ.ق) گرديد.11
مولانا در فراق شمس بي‌قرار شد و چنين سرود:
هوسي است در سر من كه سر بشر ندارم

من از اين هوس چنانم كه ز خود خبر ندارم.

تبريز عهد كردم كه چو شمس دين بيايد

بنهم به شكر اين سر كه بغير سر ندارم

(غزل 162)
مولانا سلطان ولد را به دنبال شمس فرستاد:
برويد اي حريفان بكشيد يار ما را

به من آوريد آخر صنم گريزپا را

(غزل 163)
«شمس هشتم ماه مه 1247م / محرم 645 هـ وارد قونيه شد. وچشمش به مولانا افتاد، از اسب پياده شد. همديگر را در آغوش گرفتند و سجده شكر به جاي آورند. اگر به صورت دو تن بودند، در معني يك جان داشتند».12
بعد از بازگشت شمس كساني كه مايه رنجش او شده بودند، توبه كردند. شمس از همه درگذشت مجالس سماع، و ذوق و عشق برپا شد اما اين ايام دولت مستعجل بود و گروهي از جمله علاءالدين چلبي پسر دوم مولانا مايه رنجش شمس را فراهم آورند. غيبت دومين شمس غيب كبري شد و درباره افسانه‌ها ساختند كه شمس كشته شده و جسدش در چاهي انداخته‌اند. «تا آنجا كه شمس بار ديگر به دمشق پناهنده شد و دوباره سلطان ولد، مأمور به ترميم اوضاع شد. عاقبت‌الامر شايد در سال 1247 ميلادي (645هـ.ق) اين شخص مرموز بدون اينكه اثري از خود به جاگذارد، ناپديد شد»13.

5-1-2- شمس كه بود؟
چه كسي است اينكه شيخ ما را او

برد از ما چو يك كهي را جو؟!14.

به راستي شمس كه بود كه اين چنين توانست دانشمند بزرگي چون مولانا را در دريايي غرقه گرداند كه پاياني نداشت. مولانايي كه در محضر بزرگاني چون پدر و برهان‌الدين محقق تملّذ كرده بود چگونه شد كه مدرسي درس ناخوانده مسأله‌آموز مولاناي عالم گرديد و چنان دل از او ربود كه ديگر سر آن نداشت كه به مدرسه درآيد و مشتاقان علم را سيراب گرداند.
اينكه پدر و مادر شمس كه بودند و از كجا آمده بوده به كار ما نمي‌آيد شمس را بايد از كلامش شناخت «مقالات او اطلاعات قابل توجه و وسيعي از حيات معنوي و مشرب عارفانه و جوشش خستگي‌ناپذير او در اختيار ما مي‌گذارد»15. شمس در مقالات خود را مرید شيخي به نام ابوبكر سلّه‌باف مي‌داند اما از آن روي برمي‌گرداند و نه تنها از او بلكه از مشايخ زيادي اعراض مي‌كند و هيچ‌كدام را نمي‌پسندد و جز از مولانا از ديگران را يك سر و گردن بالاتر مي‌بيند. اصلاً‌ شمس از آن صوفيان نيست كه در طريقتي بگنجد. او شيخ خود را پيامبر مي‌داند كه در خواب به او خرقه داده است. شمس براي كساني كه به شهرت رسيده‌اند ارج و ارزي قايل نيست چنانكه اوحدالدين كرماني و از او بزرگتر محي‌الدين عربي را نمي‌پسندد. او با فلسفه و فلاسفه نيز ناسازگاري دارد.
شمس از جمله باطن‌گراياني بود كه پوسته دين را شكافته و مغز را دريافته بود چنانكه «به عقيده شمس، مسلماني تسليم است. خلق را از خويش مطمئن ساختن و از خداوند فرمان بردن است. شمس عميق‌ترين معني حديث: «المسلم من مسلم المسلمون من يده و لسانه» را دريافته بود. عبارات زير آثار اين عقيده او را بيان مي‌كند: ‌گفتم مي‌روم امشب نزد نصراني كه وعده كرده‌ام كه شب بيايم. گفتند:‌ ما مسلمانيم و او كافر، بر ما بيا. گفتم: او به سر مسلمان است، زيرا تسليم است و شما تسليم نيستيد. مسلماني تسليم است» 16
صاحب‌الزماني در كتاب خط سوم كه در تحليل شخصيت شمس نگاشته است، شخصيت او را در هاله‌اي از ابهام معرفي مي‌كند و او را زايشگر تولد دوباره‌ي مولوي مي‌داند، به گونه‌اي كه اگر شمس نبود در حيات رواني مولوي دگرگوني حاصل نمي‌شد. مولوي شاعر، موسيقيدان، سماع‌زن شد چرا كه «شمس موسيقي را تا حد وحي ناطق پاك و نواي چنگ را تا حد قرآن فارسي بالا مي برد و مي‌ستايد… سماع را فريضه اهل حال مي‌خواند.. سماع اهل حال، رقص راستياني كه دل سليم دارند، به گمان شمس بزم كاينات است» 17
شمس كودك استثنائيي بود از همسالان كناره مي‌گرفته خواندن كتاب را دوست مي‌داشته و درباره مشايخ صوفيه مطالعات فراوان داشته. او انساني درد كشيده بود و با تهيدستان و ستمديدگان جامعه پايبندي محكم داشت. او اهل كار بود. مفتخواره و شكم‌پرور نبود. از كار عار نداشت و براي گذران زندگي گاه بند شلوار مي‌بافت. گاه فعله‌گي مي‌كرد و گاه به مكتب‌داري و معلمي اشتغال مي‌ورزيد.18

2-1-6- بوي گل را از كه جوييم از گلاب:
غيبت دومين و آخرين شمس، آنچنان بر مولانا گران آمد كه «بي‌قرار گشته، ليلاً‌ و نهاراً‌ آرامي و خوابي نداشت و مستي‌ها مي‌راند و اسرار مي‌فرمود»19. مولانا پس از شمس به مسيري از كف حقايق و دنيايي از ذوق و انديشه‌هاي نوين هدايت شد. از همين ايام (645) تا پايان عمر «نظر به استغراقي كه در كمال مطلق و جلوات جمال الهي داشت به مراسم ارشاد و دستگيري طالبان چنانكه سنت مشايخ و معمول پيران است، عمل نمي‌كرد. و پيوسته يكي از ياران گزين را بدين كار برمي‌گماشت. و اولين بار شيخ صلاح‌الدين را منصب شيخي و پيشوايي داد»20. هدف مولانا از گماشتن شيخ بدني منصب آن بود تا خود با فراغ دل و آسايش خاطر به تماشاي جلوه‌هاي معشوق نهايي بپردازد. اما آنچه مشخص است، مولانا مرگ شمس را باور نداشت. شمس براي مولوي زنده جاويد بود وي تا واپسين دم حياتش، شيفته اين «خورشيد عشق» ماند و در طريق عاشقي ثابت‌قدم و پايمرد بود:
كي گفت كه آن زنده جاويد بمرد؟

كي گفت كه آفتاب اميد بمرد؟

آن دشمن خورشيد درآمد بر بام

دو ديده بيست و گفت خورشيد بمرد

(رباعي 805)

هرچند صلاح‌الدين از محضر برهان‌الدين كسب فيض كرده اما مردي امّي بود كه چنانكه گفته‌اند: خم را خنب و مبتلا را مفتا تلفظ مي‌كرد. صلاح‌الدين به مدت ده سال براي مولوي مظهري از شمس بود. مولانا بسيار به او علاقه داشت. البته اين عشق دوطرفه بود. افرادي كه از مرگ شمس و ناپديد شدن او خرسند بودند اين بار صلاح‌الدين را مانع مي‌ديدند. مولوي از همه خواست تا از صلاح‌الدين پيروي كنند. صلاح‌الدين در يكشنبه غره محرم 657ةت /1258م درگذشت و بنا به وصيت خود صلاح‌الدين در ميان دسته طبالان و ترانه‌خوانان در مراسمي كه خود مولانا پيشاپيش جنازه سماع مي‌كرد و در مراسمي باشكوه به خاك سپرده شد21.

2-1-7- حسام‌الدين چلبي
مولانا پس از صلاح‌الدين زركوب، حسام‌الدين چلبي را به همدمي و خلافت خود برگزيد. حسام‌الديني كه مولانا او را بسيار دوست مي‌داشت. و بي او در هيچ مجلسي حاضر نمي‌شد. تعبيرات زيباي مولوي از اين مرد، نشان بزرگي و محبوبيت او در نزد مولاناست.
حسام‌الدين همان شخصي است كه مي‌توان بر آن بود كه حق بزرگي بر گردن عرفان ايراني- اسلامي، بل بشريت دارد زيرا او بود كه موفق شد دريايي را كه شمس، پرگهر و موّاج كرده بود در كوزه مثنوي بريزد و مثنوي را مبدأ‌ شود. «صلاح‌الدين با متانت و تمكين خود او را تسكين بخشد و از عالم جذبه و تلاطم وارهانيد و با جهان تمكين آشنايش ساخت و به جاي زهد ويران شده و برباد رفته، عرفان را نشاند»22
چلبي، شبي از مولانا درخواستي كرد كه اگر حضرت مولوي كتابي به شيوه سنايي و بر وزن منطق‌الطير عطار بسرايد تا عاشقان و دردمندان را مونس جان گردد بسيار بجاست. مولوي نيز دعوت او را اجابت كرد و هجده بيت آغاز مثنوي را در اختيار او گذاشت و گفت: «اي چلبي اگر تو بنويسي من مي‌سرايم. حسام‌الدين به جان و دل راضي شد… تقرير مثنوي آغاز شد. مولانا در حالت سماع، استحمام، قيام و قعود مثنوي انشاد مي‌فرمود و حسام‌الدين… در حالت وجد به تحرير مي‌پرداخت». اين‌گونه بود كه بزرگ‌ترين حماسه عرفاني تاريخ بشريت به رشته نظمي نوآيين درآمد.
2-1-8- غروب مولانا:
سرانجام مولانا، پس از سرودن مثنوي و در هنگامي‌كه اين كتاب شريف ناتمام مي‌نمود، با جسمي نحيف از مشقات كوچ و سفر براي تحصيل علم و مطالعه و اراده‌اي قوي و جاني مالامال از عشق و جذبه الهي در بستر بيماري افتاد و چنين مي‌سرود:
عاشقاني كه با خبر ميرند

پيش معشوق چون شكر ميرند

از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره روان شناسی، روانشناسی، مثنوی معنوی، صفات خداوند Next Entries پایان نامه درباره جنس مخالف، نفس اماره، روانشناسی، اراده آزاد