پایان نامه درباره زبان و فرهنگ، خاورشناسان، حمل و نقل

دانلود پایان نامه ارشد

آشنايي مولوي با مسيحيان و وسعت‌نظر و ژرف‌انديشي او در مسائل ديني هيچ بعيد نيست كه بعد از قرن‌ها علماي ديني جهان غرب مولانا را به عنوان شخصي مذهبي و دين‌دار و پيشرو در معارف و الهيات مي‌پذيرند. «هر خواننده حقيقت‌بين اگر وقت صرف كند و كمي الهي دانته را با مثنوي معنوي كه نزديك به دو برابر آن است، مقايسه كند ناگزير اذعان مي‌كند كه مولانا كه نيم قرن قبل از دانته مثنوي را سروده، به مراتب داراي وسعت‌نظر بيشتر است و انديشه‌هاي ژرف و جامع‌تري را مطرح مي‌سازد»57 و مي‌بينيم كه در غرب مثنوي مولوي مورد خوانش علماي الهي قرار مي‌گيرد و به گونه‌اي كه «بونسن» سفير پروس در واتيكان، زبان‌شناس و عالم الهي آزادانديشي بود كه مثنوي مولوي را خواند و احتمالاً‌ ضمن گفت‌وگو با دوستانش انديشه‌هاي مولانا را درباره مباحث ماوراء‌الطبيعه را مطرح ساخت و به اين ترتيب در جمع روشنفكران آزادانديش مذهبي نظري موافق نسبت به مولانا ايجاد كرد.58

2-2-3-3-4- مثنوي از اثرگذارترين كتاب‌هاي جهان
بي‌گمان مثنوي معنوي، دكان فقر و وحدت عرفان ايراني و چشمه جوشان معارف و حياتي است و مولانا پس از هفت قرن برطرف‌كننده عطش معنوي از چشمه‌ساز زلال مثنوي است. دكاني كه مشتريانش بي‌شمار، چشمه‌اي كه تشنگانش بي‌قرار و شاهدي كه دل‌هاي بسيار در دامش گرفتارند. تو گويي مثنوي كتابي است الهامي به زبان فارسي كه بر پيامبري ايراني فرود آمد. اين كتاب كه قرآن‌اش مي‌نامند، سرشار از لطايف حكمي با نكات قرآني است. «اين طرز تلقي از مثنوي و از رموز و اسرار آن، در ابيات متن مثنوي هم جاي جاي مكرر به چشم مي‌خورد و خود نشان مي‌دهد كه مولانا مثنوي را نوع «وحي دل» كه نزد صوفيه خاص اولياست مي‌پندارد و آن را قولي تلقي مي‌كند كه باكلام عادي انساني تفاوت دارد».59
هرچه هست مثنوي ميوه درخت پربار و تنومند فكر و انديشه بزرگمردي است كه تار و پودش تنيده از عشق به خدا و انسان است. همو كه آوازه نامش در سراسر گيتي از شرق و غرب را فراگرفته و هر جا نام مولوي مي‌آيد از مثنوي مي‌گويد و هرجا از مثنوي معنوي سخن مي‌رود مولوي حضور دارد. چرا كه «در فرهنگ بشر كمتر كتابي تا اين حد سرشار از معاني بلند و انديشه‌ها و مضامين درهم‌پيچيده است و كمتر كتابي اين همه گوناگوني را با چنين ظرافت و شور به هم آميخته است… (بايد گفت) مثنوي فقط يك مشت كاغذو مقداري مركب نيست كه صورت ظاهر يك كتاب از آن پديد مي‌آيد. يك تجديد حيات ديگر در زندگي مولاناست».60
مثنوي كتابي است در شرح حال انسان جدامانده از اصل و آرزومند وصل، قصه زندگي جان‌آگاهان است كه در گذر از دام‌ها با ياد حق غمي ندارند و با عنايت محبوب گردنه‌هاي صعب را پشت‌سر مي‌گذراند. تو گويي مولانا خود به اهميت ارزش اين كتاب كه از روي بي‌تكلفي مثنوي‌اش ناميده – واقف بوده است كه در سرآغاز دفتر اول آن را «اصول، اصول دين در كشف اسرار وصول و يقين»خوانده و هنگامي‌كه مي‌بيند اين كتاب را مدرسي در پس پشت خود افكنده، «فرمود كه يعني اين سخن ما براي آن آمد كه پس پشت افتد؛ ولله ولله از آنجا كه آفتاب سرمي‌زند كه اين كلام خوانده نشود تا به حدي كه در معبدها و مصطبه‌ها خوانده شود و جميع ملل از آن سخن، حلل پوشند و بهره‌مند شوند».61

2-2-3-3-5- ساده‌زيستي مولوي:
درين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است

خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي

«در خانه زندگي او ساده و بي‌تجمل و عاري از روي و ريا بود. از هرگونه ريخت‌وپاش كه ظاهراً‌ در نزد او ناديده گرفتن حق محتاجان و مستحقان به شمار مي‌آمد كراهت داشت… لباس و غذا و اسباب خانه‌اش تا آنجا كه به شخص او مربوط مي‌شد ساده بود…. غذاي او، مخصوصاً‌ در مواردي كه با اهل خانه هم‌سفره نبود، غالباً‌ از نان و ماست يا ماحضري محقر تجاوز نمي‌كرد. حتي مكرر ماست ترشيده و نان خشك كفك گرفته را تريد مي‌كرد و با لذت مي‌خورد».62
بي‌گمان اين‌گونه زندگي كردن آرامش بيشتري به مولانا مي‌داد مولوي رسيدگي به تن و نيازهاي او و فربه ساختن «خرِ تن»‌ و نفس را جدي نمي‌گرفت و اين كار را دوري از عالم انساني تلقي مي‌كرد. وي بر آن بود كه كفه روح را سنگين‌تر كند. «او از زندگي فقط به قدر ضرورت تمتع مي‌برد. پيش از قدر ضرورت را موجب دورافتادن از خط سير روحاني خويش مي‌يافت»
مولانا در مثنوي راه‌كارهايي براي ساده‌زيستن و آرامش دارد. او اعتدال را پيش روي ما مي‌نهد و او نيز چون سعدي معتقد است:
نه چندان بخور كز دهانت برآيـد

نه چندان كه از ضعف جانت برآيد 63

مولانا نيز از آنجا كه سيري و پرخوري دل را سخت، چشم باطن را كور، انديشه را كند و نور معرفت دروني را زايل مي‌كند، اجابت مشتهيّات نفساني و نيازهاي جسماني را مصداق استخوان‌اندازي در پيش سگان مي‌داند كه باعث گستاخ شدن و درندگي سگ‌نفس و واماندن از پرورش روح و معرفت ربوبي است. در فيه‌مافيه چنين مي‌گويد: «چرا دربند راحت تن گشتي و در تيمار او مشغول شد؟ سررشته را فراموش مكنيد و پيوسته نفس را بي‌مراد داريد، تا به مراد ابدي برسيد و از زندان تاريكي خلاصي يابيد». در حقيقت از آنجا كه آمده است «و في السَّماء رِزْقُكُم و‌َ ما تُوعدوُن». (ذاریات، 22) غذاي خود را از آسمان مي‌جويد و در زندگي عادي يك گذران ساده و زاهدانه دارد: ‌يك تن لاغر، كم‌خوراك و كم‌خواب.
مولانا با كم‌خواري و ساده‌زيستي در پي آن بود كه با سبك كردن بار تن، غناي روحي و معنوي و زندگي عرفاني خود را وسعت بخشد. چنانكه گفته‌اند:‌ «زندگي خود او با قناعت و گاه با قرض مي‌گذشت. اما اين فقر اختياري را بر مكنت و تجمل رايج در دستگاه صدرالدين شيخ‌الاسلام شهر ترجيح مي‌داد و از آن هيچ‌گونه ناخرسندي نشان نمي‌داد. وقتي هم اهل خانه از اين تنگ‌عيشي كه بر آنها تحمل شده بود نزد وي شكايت مي‌كردند، به جديا مزاح به ايشان اين تسلي را مي‌داد كه وي دنيا را از ايشان دريغ نمي‌دارد بلكه ايشان را از دنيا دريغ مي‌دارد. اگر وقتي در خانه‌اش اسباب اغذبه و تكلف كمتر بود بشاشت عظيم مي‌كرد»64.
ساده‌زيستي و قناعت مولوي مي‌تواند نشانه‌اي بر آزادگي او چه بسيا اگر مولوي مي‌خواست مي‌توانست با نزديكي به قدرت، به ثروت و زندگي تجملاتي دست پيدا كند، اما مي‌بينيم كه وي عقيده دارد كه «طلبه حقيقي نبايد خود را به قدرت متصل كند براي اينكه به دست آوردن ثروت مادي او را از استقلال محروم مي‌كند. به علاوه پذيرش هدايا از نيروي ستمگر و حاكم، طلبه را وادار به اطلاعت از دستورات او مي‌كند…. به علاوه مولانا اظهار مي‌دارد كه از نظر خدا انسان يك موجود متعالي است، انسان نبايد خود را به كسي بفروشد، انسان در خود به كمال مي‌رسد و خويشتن خويش را در زندگي به تحقق مي‌رساند»65

2-2-3-3-6- غرب و سازده‌زيستي مولوي:
اين مايه سادگي، آزادگي و عدم دلبستگي به زخارف دنيوي است كه مولانا را در چشم خوانندگان زندگي و آثارش مسحور كرده تا جايي‌كه «آن‌ماري شيمل» كه به گفته «ويليام چيتیك Villiam Chetic» مجذوب زيبايي روح مولانا بود كه در عمق آثارش متجلي است. مولانا را كامل‌ترين الگو براي زندگي عرفاني مي‌دانست چنانكه مي‌گويد: «در ميان عرفايي كه درباره‌شان مطالعه و تحقيق كرده‌ام، مولانا كامل‌ترين الگو را براي عرفاني و شايد حتي هرچند از فاصله بسيار دور، براي هر زندگي انساني به دست مي‌دهد».66
امروز نيز در جهان غرب كساني هستند كه از مدرنيته فاصله گرفته‌اند و گوشه‌گيرانه به سادگي زندگي مي‌كنند. آميش‌ها (Amish) اهل يك فرقه مسيحي هستند كه به واسطه تبار مشترك سوييسي ـ آلماني خود و زبان و فرهنگ يكسان، با هم‌كيشان به هم پيوسته‌اند. آنان در 21 ايالت در آمريكا و كانادا زندگي مي‌كنند و شيوه زندگي‌شان به روش نياكان بسيار ساده است. هنوز از اسب براي كشاورزي و حمل و نقل بهره مي‌برند و حتي از برق و تلفن هم در خانه‌هايشان خبري نيست، بيمه نمي‌شوند و هيچ‌گونه كمك مالي دولت را نمي‌پذيرند. عروسي‌هايشان به دور از تجمل و در نهايت سادگي برگزار مي‌شود. در فرهنگ آميش ارزش در سادگي دانسته مي‌شود و لباس‌ها بدون هيچ طراحي هرگز وسيله‌اي براي جلب توجه نيستند67.

2-2-3-3-7- مولوي معلم معنوي و پيامبري روحاني:
كلمن باركس شاعر و استاد ادبيات آمريكايي با همكاري رابرت بلاي بر آن بوده است كه با ترجمه آثار مولوي، او را مرشدي روحاني معرفي كند. معلمي درمانگر دردهاي بشر امروز كه سخنانش نوش‌داروي درد تنهايي، بي‌خدايي و سردرگمي انسان معاصر است. اكثريت مستشرقين هم در پاسخ به اين سؤال كه كدام شخصيت در غرب را مي‌شناسيد كه به مولوي شبيه باشد؟ از معلمان معنوي جهان معاصر غرب چون نيل دونالد والش، ماريان ويليامسون، وين‌داير و …. ياد كردند.
هيچ محــتاج مي گـــلگون نه‌اي

ترك كن گلــگونه تو گـلگونه‌اي

از رخ چون زهره‌ ات شمس الضحي

اي گــداي روي تو گلـگــونه‌ها

دفتر پنجم، 3569 -3568

اي همه دريا چه خواهي كرد؟ نم

اي هه هستي چه مي‌جويي؟ عدم

تاج كرمنــاست بر فـرق ســـرت

طــوق اعــطنــاك آويـز بــرت

بحر علمي در نمــي پنهان شده

در سه گز تن عالمي پـنهان شده

دفتر پنجم، 3579
اين ابيات فريادهاي معلم و پيامبري دلسوز را مي‌ماند كه از اين جان و دندان برمي‌كشد تا آدمي را به مسأله مهمي متوجه سازد. جان كلام او را در سخن و مشي همه پيامبران و معلمان بزرگ بشريت مي‌توان شنيد و ديد. او مي‌كوشد تا آدمي را نسبت به حقايق و استعدادهايي كه در وجودش نهفته است، آگاه سازد. بر آن است تا آدمي گوهر خود را هويدا سازد و به كمال برسد. او به غفلت انسان آگاه است و به دنبال چاره درد غفلت و بي‌خبري اوست.
بي‌گمان يكي از جنبه‌هاي مهم زندگي و شخصيت مولوي در آن است كه به گفته فروزانفر «مولانا از حيث اخلاق و خيرخواهي به بزرگترين انبياء و اولياء خدا و خدمتگزاران عالم بشريت شبيه است. و به حق و راستي مي‌توان او را در رديف بزرگ‌ترين راهنمايان بشر قرار داده68. شفقت او به خلق و رفتار متواضعانه اش‌هيبت يك پيامبر را به او داده بود به گونه‌اي كه شمس تبريزي در وصفش مي‌گويد: «هر كه مي‌خواهد كه انبيا را ببيند مولانا را ببيند، سيرت انبياء اوراست، از انبيـــــا كه بهايشان وحي آمد نه خواب و الهام، خوي انبياء صفاي اندرون و دربند رضاي مردان حق بودن؛ اكنون بهشت رضاي مولاناست تا دوزخ غضب مولاناست كليد بهشت مولاناست، برو مولانا را بيناگر خواهي كه معني «العملا ورثه الانبيا» بداني و چيزي كه شرح آن نمي‌كنم: اگر بي شيخ ماندي بماندي، هزار رحمت بر روح تو باد، خداي تعالي مولانا را عمر دراز دهاد، خدا او را به ما ارزاني دار، آمين!»69
چنانكه مي‌دانيم مولوي پيش از آشنايي با شمس معلم و مدرس بود كه علم سر به سر قيل و قال را به طالبان مي‌آموخت و پس از آشنايي با شمس است كه از مجلس درس رسمي دست مي‌شود و چرخ‌زنان و غزل‌گويان به ارشاد خلق مي‌پردازد و قفل‌ها مي‌گشايد «زيرا از علمش برهان‌الدين محقق آموخته بود كه زاهدان و عالمان و عابدان قفل‌هاي معرفت را به تمامي نگشودند»
مولوي چون حكيم و طبيبي مهربان در پي درمان درد آدميان بود مگر نه اين است كه معلمان بشريت خود طبيبان الهي بوده‌اند از اين‌روست كه مي‌گويد:

حكيميم، طبيبيم، ز بـغداد رســيديم

بســي علتـيان را ز غم بـازخـريـديم

طبيبان فصيحيم، كه شاگرد مسيحيم

بسي مرده گرفتيم و درو روح دميديم

طبيبان الهيم، زكس مزد نخواهــيم

كه ما پـاك روانيم، نه طمّاع پليـديم
غزل 1474

با نگاهي به تعاليم مشفقانه مولوي در مثنوي كه قرآن پهلوي‌اش مي‌دانند سرّ عظمت وي آشكارتر مي‌شود. جان‌آگاهان غربي در اين ميان بيش از همه تشنه ارشادات مولانا هستند و مولوي براي آنها به پيشوا و معلمي روحاني مي‌ماند. در ميان خاورشناسان برجسته آنه ماري شيمل بيش از همه به اين جنبه از شخصيت مولوي پرداخته است. او اذعان مي‌دارد كه مولانا در بهترين دوران زندگي‌اش همراه و همدم و حافظ و راهنمايش بوده است 70

2-2-3-3-8- معلمان معنوي غرب:
منظور

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره دوران مدرن، عرفان و تصوف، سلامت روان، شناخت علم Next Entries پایان نامه درباره روانشناسی، مدینه فاضله، تعلیم و تربیت، به رسمیت شناختن