پایان نامه درباره رفتار انسان، صاحب نظران

دانلود پایان نامه ارشد

زمين با افزايش فاصله از اين منطقه در حال تغيير و تبديل بيشتر ميشود. هر چه به مناطق بيروني تر شهر حرکت کنيم محيط براي زندگي و سکونت مطبوع‌تر و قيمت گران‌تر خواهد بود. در اين نقشه ميتوان مشخص نمود کدام يک از مناطق داراي کيفيت زندگي بالاتر و يا پائين‌تري است. از جمله ديگر افراد مهمي که در اين زمينه کار کرده‌اند ميتوان از کليفورد شاو و مِک کي نام برد. آنها معتقد بودند که مشکلات اجتماعي شهر شيکاگو به علت الگوهاي کنترل نشده مهاجرت و ايجاد منطقه‌هاي طبيعي است که در اين مناطق اهالي از فرهنگ کلي جامعه جدا افتاده‌اند و همانند گياهي که در خاک رشد ميکند، ساکنين اين مناطق نيز در کنار يکديگر به اجبار قرار گرفته‌اند و تحت تأثير جريان‌هايي قرار دارند که در اختيار خودشان نيست. بنابراين اهالي دچار يک همزيستي بيمار هستند. اين مناطق در واقع از ساير نقاط شهر جدا افتاده. معيارهاي رفتار، هنجارها و ارزش‌هاي ديگري در آنجا شکل گرفته است که با فرهنگ مسلط در ديگر مناطق در تضاد است. در اين مناطق گرايش‌هاي فرهنگي خاصي استقرار يافته، به‌طوري که افراد مرتباً در معرض يادگيري الگوهاي موافق قانون شکني هستند. بنابراين کيفيت زندگي در اين منطقه و اطراف آن در سطح پائيني ديده ميشود. بنابراين شاو و مکي نتيجه‌گيري ميکنند که کيفيت زندگي پائين در اين مناطق حاصل بي‌سازماني اجتماعي است. در اين منطقه‌ها که دچار بي‌سازماني اجتماعي هستند ارزش‌هايي پرورش پيدا ميکند که کيفيت زندگي فرد را کاهش ميدهند. اين مناطق تحت تأثير نيروهاي ويرانگري قرار دارند که کارکردهاي اجتماعي را فلج ميکند و جامعه از حالت تعادل خارج ميشود. بنابراين به نظر شاو و مک کي مسئله اين مناطق، عدم حضور معيارهاي فرهنگي مناسب ميباشد که فقر و در نتيجه درجه پائين کيفيت زندگي از نشانه‌هاي آن است. بنابراين مفهوم بي‌سازماني اجتماعي به اين ترتيب در جامعه‌شناسي آمريکايي جايي براي خود پيدا ميکند و از آن پس همواره مورد استفاده قرار ميگيرد (ممتاز،1381).

نظريهي کنش اجتماعي50 پارسنز
در نظريه کنش، تالکوت پارسنز جامعه شناس کارکردگراي آمريکايي کوشيده است نشان دهد هر کنشي اعم از کنش بهنجار يا نابهنجار، توسط صور خاصي از ساختارهاي اجتماعي ساخته و توليد ميشوند. از اين رو کيفيت زندگي نيز توسط فرد در چارچوب شرايط و ساختار اجتماعي و وسايل و مسيرهايي جهت نيل به اهداف قابل تبيين ميباشد. پارسنز اختيار و اراده‌ي انساني را در انجام افعال و کردار خود انکار نکرده و در عين حال نقش و تأثيرات ساختاري را نيز در کنش آدمي ناديده نمي‌انگارد. از اين منظر، کيفيت زندگي در چارچوب شرايط و ساختار اجتماعي و وسايل و مسيرهايي جهت حصول به اهداف فرهنگي قابل تبيين است.
پارسنز نظام کنش اجتماعي را مشتمل بر چهار خرده نظام ميداند:
1- نظام ارگانيسم رفتاري
نخستين مربع يا منشأ کنش، ارگانيسم است. ارگانيسم داراي ساخت ژنتيکي است که در رابطه با محيط شکل ميگيرد. کارکرد نظام ارگانيسم رفتاري تطابق با محيط است.
2- نظام شخصيتي
به رفتار ساختي ياد گرفته شده و اکتسابي انسان اطلاق ميشود که حاصل تعامل ارگانيسم و الگوهاي فرهنگي است. انسان از طريق نظام شخصيتي اهداف خود را دنبال ميکند. به عبارت ديگر کارکرد نظام شخصيتي، هدف يابي است.
3- نظام فرهنگي
به مجموعه ساخت‌ها و الگوهايي اطلاق ميشود که در طول زمان به وسيلهي افراد و گروه‌هاي اجتماعي شکل مي‌گيرد و کارکرد آن برقراري ثبات الگويي است.
4- نظام اجتماعي
از وجوه مشترک و همسوئي خرده نظام هاي فوق نظام اجتماعي به وجود ميآيد. کارکرد عمدهي اين نظام ايجاد تعادل و وفاق اجتماعي است. به عبارت ديگر، او بر آن است که کنشگر از يک سو رفتار خود را با تأثير پذيري از آثار دو عامل فرهنگ و شرايط اجتماعي سامان مي‌دهد، براي نيل به اهدافي که جامعه در او دروني کرده ميکوشد، و در همان حال، در ميان وسايل موجود نيز دست به انتخاب ميزند. براي نمونه در مورد تغيير اجتماعي او تنش‌هاي پديد آمده را به نوعي به بيان شکايت از سوي افرادي مرتبط ميکند که بيشترين ضرر را ديده بودند و همچنين به مقاومت کساني که در برابر زوال اقتدار قبلي خويش در خانواده و محل کار ايستادگي ميکردند.
بزعم پارسنز، کنش هاي اجتماعي در محيط شکل ميگيرد. اولين محيط، محيط فيزيکي است. محيط فيزيکي واقعيت عيني و برون ذهني است که انسان‌ها از طريق آن با محيط فيزيکي در ارتباط هستند.
از ديگر محيط‌هاي کنش، واقعيت غائي است که در عالم واقع وجود ندارد، ولي به صورت نمادي و بيشتر در قالب افکار و عقايد و ايده‌آل‌ها تجلي پيدا ميکند. غايت‌ها و الگوها هستند که رفتار بهنجار و نابهنجار کنشگر را تعريفي ميکنند. فرد در نظريه پارسنز موجودي خلاق و داراي قدرت اراده و انتخاب ميباشد، اما در انتخاب وسايل و راه‌ها جهت رسيدن به اهداف تحت نظام جبرهاي اجتماعي قرار دارد. در واقع جامعه و نظام فرهنگي معين ميکند کدامين راه درست و کدامين مسير نادرست است. پارسنز در تحليل‌هاي جامعه‌شناختي خود کمتر به بررسي کنش اجتماعي در سطح خرد پرداخت. او بيشتر نظام اجتماعي کل را محور جامعه‌شناسي سيستمي قرار داده است(تنهايي،1379).
پارسنز مفهوم بهنجاري/ انحراف يا کارکرد/ عدم کارکرد را بيشتر توسعه داد. وي در رساله خود با موضوع «نظام‌هاي اجتماعي» ناخوشي را اينگونه تعريف ميکند: «اختلال در کارکرد طبيعي بدن خود يعني شامل اختلال در اورگانيسم بدن او به عنوان يک سيستم بيولوژيکي و اختلال در سازگاري فردي و اجتماعي وي». براساس تفکر پارسنز، سلامتي «توانايي بهينه» براي ايفاي مؤثر نقش‌هاي اجتماعي است. کارکردگرايي تأثير عمده اي بر پيشرفت ابزارهاي کيفيت زندگي داشت. بسياري از محققان به طور گسترده از چندين جنبه سنجش وضعيت تندرستي مرتبط با کارکردگرايي اجتماعي استفاده کرده اند. معمولاً براي اشاره به موضوعات مرتبط با کارکرد/ عدم کارکرد به منظور ارزيابي حالات مختلف جابه‌جايي، از خود جابه‌جايي استفاده ميشود. از جمله اين موضوعات عبارتند از: «آزادانه راه رفتن»، «با کمک ديگران راه رفتن»، «محدود شدن به تختخواب». به علاوه جنبه‌هاي اجتماعي و عاطفي مانند «اکثر اوقات خوشحال و آرام بودن»، «گاهي اوقات نگران و افسرده بودن» نيز در آثار مربوط به کيفيت زندگي عنوان شده‌اند(پارسنز،1951).
سِن آماريتا در سال 1982 دامنه کارکردگرايي را گسترش داد. وي مفهوم توانايي‌ها يعني طيف فعاليت‌هايي که يک شخص ميتواند انجام دهد را ارائه داد، از جمله اين فعاليت‌ها ميتوان به «به سينما رفتن»، «از لحاظ تندرستي وضعيت خوبي داشتن»، «معاشرت اجتماعي داشتن»، اشاره کرد. کيفيت زندگي را با توجه به طيف وسيع‌تري از توانايي‌ها ارزيابي مي‌کنند(سن51،1982).
نظريه هاي مکتب تضاد
مکتب تضاد، کيفيت زندگي را حاصل ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جامعه طبقاتي مي‌داند. اين مکتب برخلاف کارکردگراها که اساس جامعه را بر توافق و تعادل اجتماعي مي‌بينند، جامعه را به عنوان عرصهي تضادها و مبارزات دانسته و در تحليل خود از مسائل اساسي از قبيل روابط حاکميت (قدرت، استثمار، کنترل) تقسيم کار، توزيع نامساوي امکانات اقتصادي و تغييرات و دگرگوني‌هاي اساسي بحث ميکنند. صاحب نظران اصلي اين مکتب اصل تضاد را در جامعه پذيرفته و معتقدند که جامعه‌هاي طبقاتي اصالتاً بر تضاد و رقابت استوار است و نظام‌هاي اجتماعي و ارزش‌هاي موجود توسط زور و قدرت بر افراد جامعه تحميل شده است. از نظر آنان جامعه‌هاي متجانس، يگانه و متعادل نيستند و براساس اين تفکر هر جامعه‌اي بر پايهي تضادي که بين عناصر و نهادهاي آن برقرار است به حيات خود ادامه ميدهد و اين نابرابري‌ها به صورت اجباري، غيرطبيعي و نهايتاً اجتناب ناپذير براي جامعه مطرح بوده و ناشي از رقابت بين طبقات اجتماعي، قدرتمندان و ضعفاء است. به طوري که صاحبان ابزار توليد، اراده، عقايد و ايده‌هاي خود را بر ديگر طبقات مردم تحميل نموده و آنان را به استثمار مي‌کشانند.
رويکرد تضاد، هر چند به وضوح به کيفيت زندگي نميپردازد، اما کيفيت زندگي را معلول ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جوامع طبقاتي ميداند. به‌طوري که در جوامع طبقاتي گروه هاي متنفذ و ذي نفوذ به طور آمرانه منافع، اراده و عقايد خود را بر گروه‌هاي فرودست تحميل ميکنند که اين خود نه تنها جامعه را به دو گروه بالا دست و فرو دست منقسم ميکند، بلکه ضمن ايجاد و تشديد نابرابري‌هاي طبقاتي و… از خود‌بيگانگي طبقات فرودست، فقر اقتصادي و فرهنگي که منجربه عدم شکوفايي استعدادهاي نهفته آدمي خصوصاً در طبقات پايين منجر گرديده جامعه را در معرض ستيز طبقاتي و نارضايتي و بروز نوع خاصي از کيفيت زندگي قرار ميدهد(محسني تبريزي،1383).
مارکس به بحث پيرامون حقوق، جنايت و مجازات پرداخته است و همبستگي کيفيت زندگي را با نظام سرمايه‌داري تشريح ميکند و معتقد است که شرايط اقتصادي و بخصوص فقر مادي از عوامل اساسي کيفيت زندگي به شمار ميروند(محسني تبريزي، 1383).
ريچارد کويني کوشيده تا گونه‌اي از پديدارشناسي تضاد اجتماعي را به دست دهد و تأثير آن را در کيفيت زندگي نشان دهد. در کل هدف او نشان دادن تأثير ساخت قدرت، اقتدار و منافع بر پيدايش تعاريفي از رفتار انسان است که مبدل به بخشي از جهان اجتماعي ميگردد. به نظر وي نهادهاي اجتماعي محتوي و جهت منافع اجتماعي، همچون ارزش‌ها، قواعد و جهت‌گيري‌هاي آرماني را در جامعه تعريف و تعيين ميکنند در آثار گوناگون خود به نوعي کيفيت زندگي را يک مسئله مادي قلمداد کرده است. چگونگي توسعه و عملکرد اقتصاد سرمايه داري را عامل اصلي کيفيت زندگي ميداند. جرج ولد يکي ديگر از جامعه‌شناساني است که متأثر از افکار جورج زيمل به مطالعه کشاکش گروهي پرداخته و سعي دارد کيفيت زندگي را در وضعيت‌هايي که نابرابري سياسي- اجتماعي حاکم است، تبيين کند(اشرف، 1354).

مفهوم کيفيت زندگي از نگاه ساير نظريه‌پردازان
ريف و سينگر
ريف و سينگر کيفيت زندگي را شامل شش مؤلفه ميدانند:
1- پذيرش خود 2- هدف داشتن در زندگي 3- رشد شخصي 4- تسلط بر محيط 5- خود مختاري 6- روابط مثبت با ديگران
1- پذيرش خود: به معناي احترام به نفس براساس آگاهي از نقاط قوت و ضعف خود است.
2- هدف داشتن در زندگي: روشن ترين نظريه در مورد هدف داشتن در زندگي از فرانکل است.
فرانکل (1992) سال‌هاي سختي را در اردوگاه نازي‌ها گذراند. او در طول اين سال‌ها به دليل داشتن هدف زنده ماند. با استفاده از هدف در زندگي افراد ميتوانند در مقابل سختي‌ها و رنج‌ها پايداري و مقاومت کنند.
3- رشد شخصي: به صورت شکوفا ساختن کليه نيروها و استعدادهاي خود و به دست آوردن توانايي هاي جديد که مستلزم روبه رو شدن با شرايط سخت و مشکلات است حاصل مي‌شود.
4- تسلط بر محيط: يکي ديگر از مؤلفه‌هاي کيفيت زندگي تحت کنترل داشتن جهان پيرامون است. يعني فرد بايد بتواند تا حد زيادي بر زندگي و محيط اطراف خود تسلط داشته باشد. اين کار در گرو آنست که فرد محيط را مطابق خصوصيات و نيازهاي فردي خود شکل دهد و بتواند آن را به همان شکل نگه دارد. کنترل در زندگي چالشي است که انسان تا آخر عمر با آن روبروست. اين جنبه از کيفيت زندگي بر اين نکته تأکيد دارد که براي ايجاد و حفظ محيط کار و خانوادگي مطلوب هر شخصي همواره به نيروي خلاقه اي احتياج دارد.
5- خود مختاري: به اين معنا که فرد بتواند براساس معيارها و عقايد خويش عمل و زندگي کند حتي اگر برخلاف عقايد و رسوم پذيرفته در جامعه باشد.
6- روابط مثبت با ديگران: عبارتست از توانايي برقراري روابط نزديک و صميمي با ديگران و اشتياق براي چنين رابطه اي و نيز عشق ورزيدن به ديگران. اين جنبه اجتماعي- ارتباطي در برگيرندهي بالا و پايين شدن‌هاي روابط و تعاملات اجتماعي و بين فردي است به اين معنا که روابط ميتواند از يک رابطه شديداً عاشقانه و صميمي تا روابطي پر از مشکل و ناراحتي در نوسان باشد. تجزيه و تحليل عميق‌تر روابط انسان ها فرد را به آنجا ميرساند که روابط صميمانه در حقيقت آميخته‌اي از احساسات مثبت و منفي نسبت به ديگري داشته باشد. ملاک‌هاي فوق با

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره محل سکونت، توسعه شهر، گروه همسالان، آداب و رسوم Next Entries پایان نامه درباره سلسله مراتب، ناخودآگاه