پایان نامه درباره درمان بیماران

دانلود پایان نامه ارشد

پیدا،
آنچنانی کز درون خرمن آتش،
بگذرد تصویرها کمرنگ و دلکش.
*
لیک پیش آمد چنین افتاد و آمداین
که شبی سنگین
آمدش بر پشت در،
مانده در ره حیله جویی،
نابجایی از پلیدیهای خاکی زشت تر بنیاد و رویی
تیرگی را بود در آن شب مهابت حیرت افزا
مثل اینکه جانورهای زمینی را
در رسیده ناخوشی ها
که کنون از هم گریزانند
وز جدار آسمان های کبودی ها سیه کرده
روشنان را میشتابانند
یا گسسته ند از تن گیتی
سربسر پیوندهای ظاهر و پنهان
هیچ جنبنده نه برجا در ره جنگل بمانده
هرچه از هرچه شده، رانده.
از شبی اینسان نه پاسی رفته
ز ابرها برخاست غوغاها
آسمان شد خشمگین گونه به ناگاهان
و زمین سنگین و پر توفان.
باد چست و چابک و توفنده بر اسبش سوار آمد
همچنان دیوانگان تازنده سوی کوهسار آمد.
در همین دم سیل و باران ناگهان جستند
از کمین گه شان.
و نه چیزی رفته بود از این
که چنان غرنده اژدرها
گشت غران رود وحشت زا
کرد آغاز سر خود هر زمان بر سنگ کوبیدن
از میان دره ها سنگ و درخت و خاک روبیدن
وز ره صدها دل آرا دیه ها بام و درو دیوارها کندن.
 
آن مزور کرد با در آشنا چنگال و ناخن های خون آلود
پس به چنگال و به ناخن کرد آغاز خراشیدن.
وآنچنان کاندر بلایی سخت می زیبد،
سوزناک و دلنشین بگرفت نالیدن :
« ای سریویلی! یگانه شاعر قومی که با ببرند در پیکار،
و همه مهمان نوازان بنام اند و جوانمردان،
این جهان در زیر توفان وحشت آور شد.
هر کجای خاکدان با محنت و هولی برابر شد.
خانه را بگشای در
در رسید از راه های دورت اکنون خسته مهمانی… »
 
سریویلی گفت : « خرسندم
لیک پیش خود از آن مکار وحشتناک می خندم
عجبا! که مردم آن شهر های دور
دوست می دارند
گوشه بگرفته کسان را،
و هنوزم می نمایانند با من مهرشان باشد
این زیک رنگی نشان باشد.
یادشان باشد ولیکن
آن زمان که از پلیدان
داستان ها کهنه می خواندند
 و به پاس خاطر آنان
می پسندیدند خوب و زشت یکسر داستانشان را
در همان هنگام کز من بود سوزان تن در آتش
و به لبخند تمسخر چشم بودم بر فساد کارهاشان
دست می یازید طراری،
از پی آنکه بگیرد رنگ دستش، بردم طاووس
با وجود اینکه بودش رنگدان در پیش،
یادشان باشد که آنان کور دیده مردمی هستند
که نمی جویند هرگز روی گلشن

که نمی خواهند تا بینند پژمرده چراغی را
زیر بام کهنه ی ایشان شده روشن
لیک اسم از گلشن و وصف از چراغی را شنیده
همچنان گرگی رمیده یا چنان خوکی دویده. »
 
بس بدون هیچ تردیدی سریویلی،
از ره سوراخ های در به هوش خود توانست
بشناسد آن بدانگیز جهان را.
در سرشت تیره ی او خواند فکرت های سنگین زیان را :
 
« وای بر من! جنس مطرودی زیان آور
می نماید مهر با من. در شبی اینگونه توفانی،
می رسد زی من به مهمانی.
مثل اینکه بامی از بامم نه کوته تر بدیده
زین سبب از هرکه ببریده به سوی من دویده
می کند ساز این سخن های گزاف خود،
با شگرفی ها که شاید، لیک کس را نیست باور،
تا نشاند گردم از خاطر
من شریک و همنشین تیرگان این جهان هستم
خانه پای این ددان هستم
لانه ی مرغ سحر خوان لیک جای دستبرد روبهانم
هر کدامین شان زهرجا مانده سوی من دوانیده
به هدر شد آه! آن گوهر کز امیدی
بر جبین صبح روشن داشتم هر دم نشانیده!
راست آمد آن سخن هایی که می گفتند :
(« زندگانی سریویلی سیه خواهد شدن آخر زکار حیله
                                                     جویانی »
جادوگرهایی که در آن کوه های دورشان جای است،
و به شب از شعله های بوته ی اسپند سر مستند،
بیهده حرفی نمی گویند.
گرچه غیر از بیهده چیزی نمی جویند،
آن جماعت چون زنان جوکیان خانه بردوش
با نخودهایی که می چینند،
زندگی های مردم را
خوب یا ناخوب می بینند.
وز گذار سوزنی آویخته با پنبه یی بر آب،
در بطون دردناک زشت این غرقاب،
حدس هایی شان بود دیگر.
گرچه نگشایند با کس راز،
با کسان آنان نمی گردند هم آواز،
لیک لذت می برند اربرزبان آرند
که به چه هنگام می ماند چراغی تیره.
*
آن زمانی کز پس دیوار آن مطرود
دید بر راه جواب سریویلی بود،
سریویلی باز با خود زیر لب می گفت :
« من پس از این بایدم زی کوه های دورتر رفتن
از مکانی که ددی شد آشنا با آن بدر رفتن.
تا چنان ماران که از کار نهیب باد و سرما
می خزند اندر زمستان در شکوبه های ناپیدا
دل شکافم خاکدان را از پی راه رهایی یافتن.
بعد از این باید
– دور از جای و مکانم ای دریغا –
زیر سایه ی غم انگیز کرادی درد سرآور نشینم
تا غرابی خواندم غمگین و زشت از پیش
در غروبی رنگ مرده، من
یاد آرم قصه ام را خامش و دلریش. »
 
–         « ای سریویلی عجب! هرگز مدار
زیر بارانم زار و نالان اینچنین مگذار!
غم فزا می گرید این گردون
می گریزد هر که در هامون
مثل اینکه اهرمن رویی
می کشد هرچیز از سویی به سویی
ریشه های بس درختان کهن پیچیده اندرهم
پیش این سیل دمان،
می جهند از سنگ بر سنگی.
مثل اینکه اژدهایی سخت غران را به دنبالند مارانی به تن رنجه.
از چه روی این سان حکایت ها
رو ترش داری چرا با چاکرانت ؟
هیچکس از میهمان نورسیده دل مبریده،
گرچه از وی نابجایی دیده یا روزی جفایی یافته، زشتی
                                                        شنیده.
هر که می گوید : گرامی داشت باید میهمان را. »
* سریویلی گفت : « اما من زهر که دل بریده ستم
گوشه یی را به هوای خود در این گیتی گزیده ستم.
شوق صحبت بود مرغی این زمان پرواز کرده سوی
                                                 بیغوله پریده.
مادرم یک شب مرا دید
که ز خواب آشفته جستم
دست چون بر من بیازید
آه بر زد گفت با خود :
این پسر بیرون شد از دستم
او شریک و همنفس با مردمی دیگر شود آخر
دیگرم از او نخواهد گشت اجاق تیره روشن
پیش چشم او چو گلخن می نماید روی گلشن
وآنچنان شام سیه، این روزگاران!
این سزای آنکه در تیره شبی جادوگری را تیره گردانید
                                                           فانوس
پس گذشت از راه بیشه با شعاع ناتوان پیه سوز خود
آن زمان که تیره ی شب رنگ بر بال غرابی زشت تر می بست
و غرابان دگر را بال و پرها بود بر هر سو گشاده. »
 
–         « با همه اینها که بنمودی،
ای سریویلی!
تو نکوکاری، نکوکاران
از پی درمان بیماران
بار هر سختی کشیده
روی بس منفور دیده
حرف های این جهان و زشتی کردارهای آن چه می ارزد
که به دل مرد نکوکاری از آن لرزد؟
ره نوردی یا به راه خود شود لغزان؟
وانگهی تو از تبار کوهیان و باسرشت تو جوانمردی ست توأم
هیچوقتی با جوانمردان نه مرد کُه نشینی راست دلسردی…
هان، ای ارواح نیکوکار پنهانی!
خانه های میزبانان را
از نگاه پر زمهر خود
دلگشا دارید و نورانی
تا شناسد هر کسی شان
بیشتر آثار مهر و مهربانی را
با نگاه و با صدای گرمشان دمساز دارید!
هان. بر سرشان
سایه بان ها بر فرازید از پر مرغان دریایی،
تا به یاد خنده های یک بهار شادمان آیند،
از شعاع آفتاب تافته از پشت برگ تیره ی لادن،
روی گلهای دگر دیگر صف گستردنیها گسترانید… »
 
سریویلی خنده ی سرد و پر از معنی بدو بنمود.
بر رخ آن حیله جوی فتنه در نگشود.
گفت : « هرگز کس نبیند خانه ام را بر رخ هر ناشناسی در
                                                       گشوده
کس نبیند یک تن از آنان سوی من رو نموده
من نمی خواهم شوم با هر کجی آلوده،
خاطرم از عیب جویی شان نیاسوده وگر آسوده،
میهمان راندن بسی خوشتر که بد را میزبان گشتن
ممسکی به کز کرم با تنگ چشمان همزبان گشتن،
وز ره آنان به دل پروردن امید بهی را.
من نمی خواهم شوم با ناروایی جفت
تا نکو گویندم از خویی خوش و نیکو
یا ملامت نشنوم کز بهر چه روی از کسان بنهفت
زشت می دارم دمی گر کشته ماند در وثاق من چراغم
تا شبی دستی برآید با چراغی در وثاقم؛
دل بدارم خسته تا از حرف بدگویی شوم رسته…
 
من سخن های بد و نیک همه خامان این ره را شنیده ستم
آن کسان را کز رسن بالا شده بر سوی بامی،
پس چنان دانند کز آن بر فلک بالا برفتستند
                                          دیده ستم،
در درون شهر کوران دردها دارم زبینایی…
همچنین هرگز نخواهم در میان بوق بیهوده دمیدن،
تا بدانندم کسان اکنون رسیده ستم.
این شتاب خام زیبد کودکان را.
می رسد زی منزل خود کاروان یک روز.
از پی چه خسته کردن کاروان را؟
آه! من خوی جهان و زندگی را می شناسم:
بیهده شادم گر از روی خیالم می هراسم،
زندگانی تیره یی هست از شبی و روشنی از صبح فامی
جلوه ی هرگونه اش از گونه ی دیگر.
چه ولیکن در سرانجام؟
تیز پای سرکش این زندگی را
کوسواری تا بدارد رام؟
کشته ام بسیار در دل آرزوها را
پس به روی کشته های آرزوها
پیکرانی چه دل آرا!
با دگرسان زندگانی، زندگانی می کنم من.
ز آنچه روزی در پی اش می رفتم، اکنون می گریزم.
من بدان حالت رسیده ستم که با خود می ستیزم.»
*
گفت آن مطرود :
«هم از این رو بود
که به سوی تو
روی آوردم.
در شبی اینگونه توفان زا
که جهان را شد زهم بگسسته گویی یکسره رگها.
هم از این رو بود،
که، به امید تو،
من به دل امید بودم،
دمبدم بر هر امید زنده ی خود می فزودم.
تا سوی تو آمدم، در سر،
فکرها پرورده ام بیمر.
من زوقت کودکی
شاعران را دوست بودم.
همه آنها، جز تنی چند،
پدرانم را ستوده.
بوده از ایشان شکوهی هر کجایی که بساط بزم بوده
با پریرویان شورانگیز و رعنا؛
به نشاط و رقص برجسته!
چه دلارا!
گرد ایشان ساقیان استاده بر کف جام های می؛
با کمرهای زراندود و قباها تنگ از اطلس.
آه! چه هنگام!…
مثل اینکه از نخستین روز با آنان
پدرم را عهد صحبت بود.
هیچوقتم این نخواهد شد فراموش.
از برای من،
ازبرای زندگی من همه آن خاطرات نغز شیرین اند.
همچو گردنبندهای گوهر غلتان و سنگین،
بر گلوی نازک اندامان،
می برند امروز دل از من.
می گشاید چشم بینایی مرا از یاد آنها
با سخن شان خون مردم گرم می کردند،
مردمان را نرم می کردند

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره هنجار اجتماعی، نقد اجتماعی، آتش خاموش Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی نمایشنامه، نیما یوشیج، میرزاده عشقی