پایان نامه درباره خاورمیانه، روابط اجتماعی، منابع غذایی، منابع طبیعی

دانلود پایان نامه ارشد

(اگرچه ظرفیت جمجمهی کمتری، حدود 1270 سانتیمتر مکعب، داشته و نسبت به آن‌ها کوچکتر است). در مقابل، فک پایین تبون II وجود چانه را نشان میدهد(McCown and Keith 1939).
گونههای اسخول با تبون متفاوتاند. در کل، گونهی اسخول خصوصیت مدرن بیشتری را نسبت به تبون نشان میدهد. حتی پس از مککان و کیث (1939)، آن‌ها اعضای بسیار متفاوت از یک جمعیت در نظر گرفته شدند و تفاوتهای آناتومیکیشان به تطور تدریجی نسبت داده شد.
اگر تبون و اسخول معاصر بوده باشند، بعید است 2 گونه و یا حتی دو زیر گونه وجود داشته باشد و در نتیجه میتوان جمعیتهای انسانی آن‌ها را یک جمعیت در نظر گرفت. تبون احتمالاً قدیمیتر است(Higgs, 1961) و گونههای اسخول به نظر جوانتر و مدرنتر از تبون هستند. به نظر میرسد این نمونهها شاهدی بر تطور تدریجی از نئاندرتال به انسان مدرن باشد(Cela-conde and Ayala 2007: 283).
دیگر محوطههای خاورمیانه و خاورنزدیک بر اساس جمعیت اسخول و تبون به نئاندرتالهای “کلاسیک” و “مدرن” دستهبندی میشوند. گونههای غفزه از نظر ریختشناسی مشابه با نمونههای اسخول است. برخی از استخوانهای جمجمه (crania) در نمونهی غفزه نشاندهندهی قوس ابرو (supraorbital tori) کوچک است (غفزه 9)، درحالی‌که دیگر نمونهها قوس ابرو برجسته دارند ولی شکل آن با نئاندرتال کلاسیک متفاوت است (غفزه 6). غفزه 9 ویژگیهای مدرن مثل قوس ابرو و سقف جمجمه دراز (elevated vault) را به همراه برخی ویژگیهای ابتدایی همچون جلوآمدگی صورت (prognathism)، و دندانهای بزرگ را دارد. با این وجود، نمونههای غفزه به همراه هم دستهبندی شده و به همراه اسخول بخشی از یک جمعیت مشابه را تشکیل میدهند که با تبون متفاوت است.
برخلاف نمونههای مدرنتر اسخول و غفزه، نمونهی عمود مشابه با تبون و شانیدر است. در واقع، موادی که از شانیدر و دیگر سایتها به دست آمده برای تکمیل قسمتهای گم شده، در طی بازسازی جمجمه (Cranium) استفاده شد که برخی ویژگیهای مدرن از جمله برجستگی روی چانه (incipient mental protuberance)و یا قوس ابروی مسطح (modest supraorbital torus) را داشت. ولی برخی مثل سوزوکی75 و تاکایی76(1970) و همچنین هاول (1974) این جمعیت را مشابه جمعیتهای نئاندرتال خاورنزدیک که در تبون و شنیدار یافت شده دانستند که از این اندیشه به شدت استقبال شد. شکی نیست که نمونههای کبارا به هم پیوستهاند. با وجود نبودن جمجمه (cranium)، دیگر ویژگیها یادآور نئاندرتالهای تبون است (Bar-yosef and Vandermeersch, 1991). برخی دیگر مانند آرنسبرگ77(1989) ترجیح دادند که از اصطلاح نئاندرتال استفاده نکرده و گونهی “کبارا” را با عنوان “موستری” و بدون هیچ برچسب طبقهبندی (taxonomical lable) نام برند. با این وجود، وی برخی از ویژگیهای این گونه از جمله لگن را با گونههای اروپایی و شانیدر مشابه میداند (Arsensbrg 1989).
با توجه به شانیدر، اینگونه در دستهی نئاندرتالهای کلاسیک خاور نزدیک قرار میگیرد. جمجمهی شانیدر 1 ویژگیهای نئاندر کلاسیک را نشان میدهد: سقف جمجمه کشیده و کوتاه (low and long vault)، قوس ابروی برجسته(marked supraornital torus)، صورت جلوآمده و استخوان پسسری(occipital torus). فک پایینی (mandible) ویژگی خاص نئاندرتال یعنی استحکام و فقدان برجستگی روی چانه(mental protuberance) را دارد(Cela-conde and Ayala 2007: 284).
اشاره شد که فرضیهی هیبرید شدن78، پیشنهاد میکند که نئاندرتالها یک زیرگونهاند، هموساپینسنئاندرتال، و میتوانستهاند به همراه مواد ژنتیکیشان در خاستگاه انسان هوشمند هوشمند شرکت داشته باشند. اگر این فرضیه را بپذیریم، گذار از “نئاندرتال کلاسیک” (تبون و غیره) به نئاندرتال “پیشرو” (مثل گونهی اسخول) میتوانند موید تطور تدریجی باشند که در آن نئاندرتالها به انسان آناتومیکی مدرن تغییر شکل میدهند. بنابراین نیاز به توالی گاهنگاری خاور نزدیک است.

سن غارهای خاور نزدیک (Cela-conde and Ayala 2007: 285-7)
محوطه
مکان
گونه
گاهنگاری
اسخول
کوههای کارمل/ فلسطین
انسان مدرن
60000
غفزه
اَلنَّاصِرَه/ فلسطین
انسان مدرن
100000
عمود
درهی عمود/ فلسطین
نئاندرتال
50000
تبون
کوههای کارمل/ فلسطین
نئاندرتال
120000
کبارا
کوههای کارمل/ فلسطین
نئاندرتال
60000

به طور خلاصه، سه الگوی تطوری را در منطقهی خاور میانه میتوان در نظر گرفت: (Stringer and Gamble 1993: 104)
1- خاورمیانه منطقهی همپوشانی بین دو خط تطوری انسان است؛ نئاندرتالهای اروپایی و انسان مدرن آفریقایی در طی 40 تا 120 هزار سال قبل، پیش از انقراض نئاندرتالها در اینجا میزیستهاند. ولی همزمانیشان را نمیتوان تأیید کرد؛ نئاندرتال تبون میتواند قدیمتر، همزمان و یا جوانتر از گونهی غفزه-اسخول باشد.
2- در این الگو نیز، خاورمیانه فضایی برای همپوشانی دو خط تطوری انسان است. در این دیدگاه، ابتدا انسان مدرن در 100 هزار سال قبل در منطقه استقرار یافته و سپس نئاندرتال در 70 هزار سال پیش (شاید در پاسخ به ظهور آخرین عصر یخبندان در اروپا) در منطقه استقرار یافت. توالی انسانریختها در منطقه به این صورت است: زوتییه79(باستانی) 150 هزار سال قبل با آشولی جدید محلی؛ مدرنهای اولیه اسخول و غفزه به همراه صنایع سنگی پارینهسنگی میانی تبون C در حدود 100 هزار سال پیش؛ و در آخر، نئاندرتالهای تبون، کبارا و عمود به همراه صنایع پارینهسنگی میانی تبون B در حدود 70 تا 40 هزار سال پیش.
هر دو این تفسیرها خاور میانه را یک گذرگاه در نظر میگیرند که از جنوب و شمال باز بوده است.
3- بر اساس این دیدگاه، مدرنهای اولیه در خاورمیانه ویژگیهای پیشین و نئاندرتالها را نشان میدادند و نئاندرتالهای منطقه همانند نئاندرتالهای اروپایی کلاسیک نیستند. این دیدگاه بازگشت به مفهوم یک جمعیت متنوع است. بنابراین، تنوع منطقهای انسان هوشمند را نشان میدهد، که ترکیبی از ویژگیهای ابتدایی و مدرن و نئاندرتال را دارد. بخشی از ویژگیهای مردم غفزه و کبارا (با عناصر مدرن) انتخاب شدهاند که منجر به ظهور انسان مدرن آناتومیکی پس از 40 هزار سال پیش شدهاند.

این فرضیه که آن‌ها یک جمعیت بسیار متنوع بودند، با دلایل متعددی رد می شود: نخست آنکه در هیچ یک از سایتهای لوانت فسیل نئاندرتال و انسان مدرن از یک سطح به دست نیامده‌اند. همچنین، میتوان گفت که ابزارهای مشابه نئاندرتال و انسان مدرن در لوانت، به دلیل نیازهای مشابه آن‌ها بوده که آن نیز میتواند ناشی از سازگاری‌های زیست‌محیطی باشد. سوم، وجود تفاوت در ویژگیهای فیزیکی و ژنتیکی نئاندرتال و انسان اسخول و غفزه است که نشاندهندهی تفاوت در خاستگاه و سازگاری آن‌ها در اقلیمهای متفاوت نیز هست. نئاندرتالهای لوانت شباهت بیشتر با مدیترانه و غرب آسیا دارند تا نئاندرتالهای کلاسیک غرب و مرکز اروپا و مدرنهای اولیه اسخول و غفزه شباهت بیشتر با مدرن‌های شمال و شرق آفریقا دارند (Shea 2003).
تنها مدرک در خصوص تماس فیزیکی بین انسان مدرن و نئاندرتال در غار تبون دیده میشود که در آنجا گارود و بیت (1937) دو آروارهی پایین با فاصله کمی از یکدیگر یافتند که یکی قطعاً متعلق به انسان نئاندرتال بوده (تبون 1) و دیگری برخی صفات جدید مثل چانه را نشان میداد (تبون2)؛ در ابتدا آن را نیز نئاندرتال دانستند ولی در مطالعات بعدی این آرواره متعلق به انسان مدرن تشخیص داده شد(Rak 1998). اگرچه فاصله بین این دو کم بوده ولی همین فاصله خود میتواند بیانگر چند صد سال فاصلهی زمانی باشد (وحدتینسب و روستایی 1384).
2-11- سرانجام نئاندرتالها
انقراض نئاندرتالها همواره از معماهای پیچیده در انسانشناسی و باستانشناسی پارینهسنگی بوده است. به طور حتم انسان هوشمند به صورت ناگهانی جانشین نئاندرتال نشده و چندین عامل در پراکندگی هموساپینس و انقراض نئاندرتالها نقش داشتهاست.
افزایش تدریجی و پیوستهی جمعیت انسان هموساپینس، استفاده از فناوری ابزار بهینهتر (استفاده از ابزارهای پیشرفتهتر در مقایسه با نئاندرتالها که فناوری سادهتری در اختیار داشتند مثل ابزارهای پیشرفته پرتابی باعث شد که آن‌ها در شکار و همچنین نبرد احتمالی با نئاندرتالها موفقتر عمل کنند)، رفتار اجتماعی قویتر و ارتباطات میانگروهی بهتر منجر به پراکندگی نئاندرتالها به صورت گروههای کوچک جداافتاده از یکدیگر شد اثر این پراکندگی بر روی میزان زاد و ولد انسان نئاندرتال بسیار زیاد بود (وحدتینسب و روستایی 1384).
کاهش جمعیت حیوانات بزرگ باعث افزایش دامنهی جستوجو برای غذا و در نتیجه پراکندگی بیشتر نئاندرتالها برای زندهماندن شد. در حقیقت آن‌ها با کشتن هر جانور بزرگ، امکان غذایی خودشان را بیشتر کاهش میدادند. جستوجوی غذا در مسافتهای بسیار طولانی زادوولد آن‌ها را تحتتاثیر قرار داده بود. کاهش ارتباطات بین گروهها، امکان مبادلات مرتب بین آن‌ها را کمتر کرده و دیگر نمیتوانستند از گسست گروهی جلوگیری کنند، زیرا مهاجرتهای گروهی کمتر سودمند واقع میشد. به طور کل، جمعیت نئاندرتالها رو به کاهش نهاد و به مرحلهی نابودی رسید (رایشهلف 1388: 328).
تغییرات شدید اقلیمی در طی دوران یخبندان در حدود 34 تا 33 هزار سال پیش نیز به این انقراض کمک کرده است. بروز سرمای شدید به تنهایی نمیتوانسته عامل نابودی نئاندرتالها باشد، چرا که آن‌ها به لحاظ بدنی سازگاری بهتری در مقایسه با انسانهای هوشمند با سرما داشتهاند ولی همزمانی این شرایط با ظهور رقیبانی چون انسان هوشمند در نهایت منجر به نابودیشان شد؛ همچنین افزایش سرما منجر به کاهش منابع غذایی آن‌ها نیز شدهاست. انسان هوشمند به دلیل استفادهی بهینه از منابع طبیعی (استفادهی بهتر از پوست جهت پوشش، استفاده از آتش، یافتن منابع سوختی، استفاده از ادوات پیچیدهتر شکار برای ماهیگیری و به دام انداختن پرندگان) نسبت به نئاندرتالها برتری بیشتری داشتهاند. در نهایت فقدان فناوری مطلوب ابزارسازی، عدم وجود روابط اجتماعی قوی، تغییرات شدید اقلیمی و سرانجام پراکندگی و جدا افتادگی فزایندهی جوامع انسانهای نئاندرتال از یکدیگر همگی نقش موثری در انقراض نئاندرتالها ایفا کرده (Mellars, 1998) و جمعیت نئاندرتالها در حدود 40 تا 30 هزار سال پیش به طور کامل از روی زمین محو شدهاند.

فصل سوم
فناوری لوالوا

3-1- تاریخچه
لوالوا نوعی استراتژی ویژه برای کاهش سنگمادر است که در پارینه‌سنگی قدیم و میانی و گاه در پارینه‌سنگی جدید در بعضی مناطق استفاده میشدهاست (Van Peer 1995). این روش که شواهد آن نخستین بار از محوطهای به نام لوالوا در نزدیکی پاریسکشف شد، حدود پانصد هزار سال و در تمامی مناطق دنیا (به جز قارهی آمریکا) استفاده شدهاست (Inizan et al. 1999: 61). پیش از آغاز مطالعات بر روی فناوری، لوالوا تنها بر اساس حضور و یا عدم حضور در مجموعههای باستان‌شناسی مطالعه میشد و تنها تولیدات نهایی از نظر ریختشناسی (سنگ‌مادرهای لوالوا و تولیدات نهایی لوالوا) اهمیت داشتند؛ یعنی مفهوم لوالوا تنها محدود به یک دستهبندی گونهشناختی بوده و تولیدات نهایی اهمیت بیشتری نسبت به «روند» داشتند.
بیش از 100 سال از تعریف لوالوا می‌گذرد و در طی این مدت معنی و مفهوم آن دست‌خوش تغییراتی شده است. نخستین تعریف از تراشههای لوالوا را قبو80(Queted by Mortillet and Mortillet [1903:36]) ارائه داد: «تراشههایی بسیار بزرگ و عریض و بیضی شکل که بهترین انواع آن لبههای تیزی دارند». بر اساس دانش کنونی، این برداشتهها از سنگ‌مادر لاکپشتی81 جداشده و یا نوع کلاسیک لوالوا هستند. به مرور زمان معیارهای جدید برای تعریف لوالوا ارائه شد که تاکید زیادی بر ویژگیهای تولیدات نهایی لوالوا داشت که این ویژگیها شامل سکوی ضربهی پرداخت‌شده (نشاندهندهی آمادهسازی خاص سنگ‌مادر)، زاویهی میان سکوی ضربه و سطح شکمی، تنظیم جهت ضربهای که تراشه را از سنگمادر جدا میکند، محور طولی قطعه و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درباره جوامع انسانی، خاورمیانه Next Entries پایان نامه درباره سلسله مراتبی، سلسله مراتب