پایان نامه با کلید واژگان چنين، يار، ديدم

دانلود پایان نامه ارشد

ساز

کشتي بطنم ز گرمي عالمي سازد کباب

کودکانم را تمامي سنگ مي بايد سرشت

نهي نبود، نوششان يا زهر باشد يا گلاب

والها هر کس بخواهد اين معما حل کند

مغز را بايد بيفشارد که گويد اين جواب

((سر کشي شيطان رجيم از سجده آدم خليفه الله1))
ز ابتداي آفرينش نار ضد شد با تراب

باد را آتش معين2 و نار را دريافت3 آب

کرد شيطان سرکشي با آدم خاکي چرا؟

گفت: ((من رخشنده باشد پرتوم چون آفتاب

عار دارم زآنکه بر خاک سيه سجده کنم))

لعن حق بر گردنش افتاد و بر وي شد خطاب

که لعين4،لا ونعم با قدرت من سرکش است

من نه کج رفتم که با راي تو گردم بر صواب5

چون که بر کبرش شکن6 آمد ز قهر کبريا

مزدطاعت خواست از داور، خدا کردش اجاب7
مزد او اين بود خود جان پليدش در جهان

زنده ي جاويد ماند تا الي يوم الحساب

آن رجيم8 از کين دل گفتا که يارب شرط باد

نسل آدم را بميرانم ز رحمت بر عذاب9

شد خطاب مستطاب از نو که اي ديو لعين

آدم و نسلش ز تو دارند در دل اجتناب

بندگاني خالص10 از اين آدمي آيد پديد

که بود پاکيزه تر دلهايشان از در ناب

فرقه اي ز اولاد او از انبياء مرسلند

که گناه خلق را شويند با آب ثواب

عدّه اي ره کج نکردند از سراط مستقيم

فرقه اي با توبه کردند جان خود را مستطاب1

آنکه زين احزاب بيرونند محبوب تواند

هم تو و آنان در آتش جانتان باشد کباب

اي بشر اين قول حق آلوده با سوگند بود

گوشهايت باز کن2 بشنو مزن خود را به خواب
جنّت ار خواهي مشو با نفس،راه حق گزين

تا شوي با حور، هم آغوش3 و بدهندت شراب4
در اول آن خبط5 آدم از هواي نفس شد

تا چنين ابليس دون بر قصد خود شد کامياب

تا ز جنت‌لخت بيرون‌رفت6 وروزش تيره‌شد

آب آنجا بود کان با خاک شد از اعتصاب7

باد بر آتش8 همي بر جان آدم شعله زد

آن چنان که شرح او روشن بود در هر کتاب

خاک خاکستر شده از آب9واحياء شد زنو

سبزه گل روئيد و از گل گشت دنيا پرگلاب

باد و آتش يار ابليسند دايم در وجود

ليک آب و خاک رابر بد نباشد ارتکاب

گر نشُستي آدم آن روي سيه با آب چشم10

کي دعايش11 مي شدي در نزد داور مستجاب

واله از آش نصيحت سفره چيد بهر خلق

ليک خود از جوع بغدادش همي باشد خراب12

( رضا به قضا)
دل از برم ربودي اي مهربان خدا را1

بر جور تو رضايم اتمام کن جفا را

با دست عنبر ينت زين پيکر خزينم

يکباره قبض بنما اين جان دل جدا را

گفتي: ((بيا به کويم تا از دلت بجويم

آمال و آرزويت، امراض بي دوا را))

بر وعده ات رسيدم، جانا بگو چه ديدم

کو مرهمي که سازد آسوده اين گدا را

دل دادگان کويت سير از نگاه رويت

زين صيد آرزويت، پنهان کني لقا را

سرخيل خوبرويان بي پرده2 رخ نمايد

خود بر جهان سراسر احسان کند عطا را

اي پادشاه خوبان3 در قعر چاه4 هستم

بفکن به جان نثارت جام جهان نما5 را

تا اين سراي تارم از حبس باز جويي

شاها، عظيم شأنا، فرزانه شهريارا6

اي معدن کرامت، اي کيمياي قدرت

از مس7 چه باز داري اعجاز کيميا را8

گر معصيت نبودي رحمت عيان نگشتي

بي مسکنت کجا کس بشناختي سخا را

چون‌حسن ورنگ‌بويت، از کوي‌ما گذر کرد9

زين رهگذر به ما هم لطفي نما نگارا10

از پيچ و تاب زلفت پر پيچ و تاب گشته

اوضاع روزگارم، مپسند اين سزا را

دوشم حسودگفتا: ((بر ياد کامکاران

در کوي نامرادي محکم بدار پا را))1

گفتم: غلط2 نمودي، از حاجبان3 يارم

اوضاع چرخ گردون گرديده بر مدارا4

اينک به عجز و زاري در محضرش شتابم

بر عرضه اش رسانم اين طعنه ي شما را،

تا بر فناي دونان5 تقدير بر ستيزد6

تا بر زوال عصيان7 فرمان دهد فنا را

واله به فوت دونان ديشب ز کوي يارت8

فرمان جان شکاري فرموده شد قضا را

((گفتار در وضع قصر شيرين و خرابه ي بارگاه خسرو))
آنان که ز ابناء عجم9 توبه شکستند

رفتند و کنار شط الوند10 نشستند

رفتم که ببينم به چه احوال و چه هستند

ديدم به کمر آن همه زنّار11 ببستند

مستند و خوش هستند، بجز بت نپرستند
ديدم در و ديوار12 پر از بانگ و نوا بود

از صورت معَين همه جانها به لوا بود

وز بهر دل ريش به هر خانه دوا بود

الّا دل من دردش از اين جمله سوا بود

در قصر به جز خسرو و شيرين همه هستند
قصري که نشيمنگه پرويز عجم بود

قيصر به درش جزو غلامان و خدم بود

جان چمنش مرتع تعليف1 غنم2 بود

بر کنگره اش بوم3 نوا خوان4 الم بود

گفتي که در و پيکرش از اصل نبستند
ديدم حجري5 تا به کمر غرق زمين بود

نقشش اثر پنجه ي صنعت گر چين6 بود

گفتم: مگر از روز ازل جاي تو اين بود؟

گفتا: که ز چين آمده ام حکم چنين بود

بر سينه ي من خسرو و شيرين بنشستند
مانند من احجار7 دو صد بار دگر نيز

با بار صد اشتر زر و با مرکب شبديز8

با لشکري از چين و دو صد شوخ9 دلاويز

فغفور10 زچين هديه فرستاد به پرويز

زين جمله يکي از ستم دهر نرستند
ديهيم عجم11 ساخته با مرمر چين شد

آکنده زلعل و گهر و تاج و نگين شد

شيرين به حرم آمد و با شاه قرين12 شد

گفتي که شبستان ارم خلد برين شد

جز باد سحر13 باب بر اغيار ببستند

شاهان جهان جمله بدين در گه عالي

با سيم و زر و گوهر و يا قوت لآلي1

سر سجده کنان آمده با قدّ هلالي2

شه را ننمودند بدان حال، معآلي3

تا سال بشد هفت، دل از غصه بخستند4
پس بار ببستند ولي با دل رنجور

آن خواسته ها5 را همه دادند به گنجور6

بالجمله سپردند يکي نامه به دستور7

بنموده همان شرح غم و عذر ز معذور

وانگاه به يک باره ز دربار بجستند
شه ز آمدن و رفتن شاهان چو خبر شد

گفتي که جهان در نظرش زير و زبر شد

از مصدر وي امر به هفتاد نفر شد

کز هفت طرف8 در پيشان عزم سفر شد

گفتا که پس آريد به هر جاي که هستند
رفتند ز هر راه بهر شاه رسيدند

شاهان همه از راه عنان باز کشيدند9

شاهان که چنين بار10 ز دربار شنيدند

تا درب حرم يکسر از شوق دويدند11

فرمود12 که هر يک به يکي پايه13 نشستند
اندر بر خود هر يکي يک خربزه ديدند

رخصت به تناول ز شهنشاه شنيدند

از بهر تناول ز طبق1 کارد کشيدند

ليکن ز تحير به عوض دست بريدند

شه گفت که اين طايفه خود دشمن دستند
گفتند شها ما متحير شدگانيم

يعني به قراري که سر از پاي ندانيم2

گوئي که گذر کرده از اين دار3 جهانيم

روحيم و مخلّد شده در دار نهانيم4

وينها5 همه حورند که خود مست الستند
شه گفت شهان را که سبب غفلت ازاين بود

ور نه به تعارف6 نه مرا رسم چنين بود

گفتند که ما را به دل اندر، ز تو کين بود

ليکن همه دانيم صلاح7 تو در اين بود

وين ها که تو داري همگي ماه و خور هستند
فرمود شهنشاه که تا خواسته آرند

از بهر شهان خلعت آراسته آرند

تيغ و کمر افسر نو خواسته8 آرند

بر قامتشان آن همه پيراسته آرند

پس با دل خوش سوي وطنشان بفرستند
((دعوت حضرت زهرا به عروسي قوم دون))
گفت راوي، حضرت خير الانام9

داشت جا در مسجد بيت الحرام

ناگهان جمعيتي با احتشام

واردش گشتند و گفتند السلام

گوييا بر باغ وارد گشت زاغ1
بر زجا آن فرقه بگشودند لب

کاي نبي ما را بود سور و طرب2

ما عرب هستيم، تو هم از عرب

آرزو داريم دختت از حجب3

بر بساط ما در آيد چون چراغ
استجابت کرد آن دعوت رسول

نزد زهرا رفت و گفتش اي بتول

خواهش اين قوم از من شد قبول

تو چه گويي؟ گفت من هستم ملول

ز آنکه ملبوسم4 نباشد جز دو لاغ5
اين نه دعوت باشد اي بابا ببين

بهر استهزاست6 قصد مشرکين

دخت آنها غرق در زرّ و نگين

نيز مي دانند من هستم چنين

از چنين سوري بود بهتر فراق7
حضرت خير البشر از دخت خويش

اين سخن بشنيد قلبش گشت ريش

قدسيان8 را بال و پر9 شد پر زنيش10

بر خدا بردند دست خويش پيش

کاي خدا بر يار خود مپسند داغ11
بر محمّد(ص) امر داور آن زمان

گشت وارد کآي شفيع انس و جان

با همين ملبوس، زهرا کن روان

ز آنکه در اين حکم، سرّي شد نهان

غم مخور جبريل آيد در سراغ
باز گفت آن راز را فخر زمان

فاطمه چون گل شکوفا شد1 از آن

چون قدم بيرون نهاد و شد روان

ناگهان از خلد جمعي از زنان

بر زمين وارد شدند با طمطراق2
جبرئيل و خازن کرّ و بيان

با هزاران بقچه ملبوس جبان

آمد و بنمود تحويل زنان

زن چه زن، مه طلعتان، اخترتنان

فاطمه پوشيد و برشد بر براق3
گوييا يکباره زهرا نور شد

نور حق داخل ميان سور شد

از چنان موکب4 خلايق دور شد

چشم ها از ديدنش رنجور شد

گوييا برق سهيل5 آمد به باغ
از نگاهش جان برون شد از عروس

بر عزا تبديل شد آن بانگ و کوس6

از خجالت مشرکين دل پر فسون

قد کمان،7 رخ زعفران،8 تن سندروس9

از ندامت پا به گل همچون الاغ1
ز آن شرافت گشت زهرا سر فراز

بر سر سجّاده شد بهر نماز

بر خدا بگشود وي دست نياز

گفت: اي ربّ کريم کار ساز

از نگاه باز بي جان گشت زاغ2
مسئلت دارم ز تو جانش دهي

غوطه در دريا غفرانش3 دهي

جان ببخشي، دين و ايمانش4 دهي

از کلاغي خوي انسانش دهي

تا شود روشن ز نسلش اين اجاق5
از دعاي زوجه ي مير عرب6

آن عروس احيا شد و بگشود لب

تن به خاک افکند و گفتا با ادب

کآي جدا از خصمتان بر امر رب

در جهنم پا ز تن، سر از جناغ7
گر نگشتي حاجب8 اين گيسوي تو

کور گشتي خور ز شوق روي تو

اي فداي حسن روي و موي تو

حق به من جان داد و جان از سوي تو

شد ز نو داخل بدين جلد صياغ9
ز آن بيان از قوم آن زن هفتصد

شد مسلمان باز گشت از راه بد

نيز زهرا رفت سوي بيت خود

گوييا خور رفت در برج اسد1

نه غلط گفتم غلط شد اين صياق2
((واله مداح شاه ولايت))
ديشب فتاد بر در ميخانه ام3 گذار

ديدم نواي زير و بم و بانگ يار يار

آيد همي ز لحن مسيحا نفس کسي

گويد بنوش باده جهان نيست پايدار

ز آن صوت جانگداز وازآن داد وآن دهش

يکباره سوختي دف وطنبور و عود4 و تار

از پا درآمدم به طريقي که گوييا

بر فرق من بزدي چرخ کج مدار

يک صيحه اي کشيدم و افتادم اي عجب

هوشم5 برفت وگوش همي بود استوار

گويا کلام يار نيوشيد6 و زنده ماند

قربان يار، گوشم و هوشم7 هزار بار

باري ز صيحه ام به محبّان کوي خود

گفتا رويد تا که بود بر در حصار؟

جمعي به من در آمده، و گفتند مرده است

باشد غريب و بي کسي و بي غسل و بي مزار

جانم فداي يار کز آن حرف غم فزا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان بينم، ولي، ايزد Next Entries پایان نامه با کلید واژگان دايماً، کسي، ياد