پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، شیوه زندگی، بازآفرینی، بازاندیشی

دانلود پایان نامه ارشد

بود: كوشش براي تغيير اذهان مردم از طريق بحث عقلاني، مسلما هيچ راه ديگري براي رسيدن به سياستي كه هم دموكراتيك و هم «از پايين» باشد وجود ندارد. اما بنت معتقد است روشنفكران بومي بايد براي رسيدن به نوع ديگري از سياست تلاش كنند، سياستي كه هم در سطح «خرد» و هم «از بالا» باشد. درواقع هدف بنت(1990: 270) تحليل «همزيستي قدرت/حقيقت» است كه مشخصه تمامی حوزههاي مديريت اجتماعي است- به اميد… از بين بردن اين همزيستي و … قرار‌دادن همزيستي جديدي به جاي آن. اصطلاحي كه در مورد اين كار استفاده ميشود «مطالعات سياستگذاری فرهنگي» است.

جای دادن سیاست درون مطالعات فرهنگی؛ قدم بعدی
بنت پس از مقاله «بیرون از ادبیات» در مقاله بعدی اش «جای دادن سیاست درون مطالعات فرهنگی» که در سال 1992 منتشر شد با اشاره مجدد به آشفتگی جریان اخیر مطالعات فرهنگی ابراز امیدواری میکند که پیشنهادات وی مبنی بر تقویت جهتگیری سیاسی در مطالعات فرهنگی زمینههای لازم برای پرداختن به حوزه مدیریت و سیاستگذاری در آینده فراهم سازد. بحث اصلی این مقاله این است که ملاحظات سیاسی باید جایگاه مرکزیتری در دلمشغولیهای مطالعات فرهنگی بیابد و به تعبیر میگان موریس ابتذالِ دامنگیرِ محققان مطالعات فرهنگی (1990: 14) با موضوع و امر دیگری جایگزین شود. بنت در این مقاله به چهار خوانش از شرایط مورد نیاز برای تحقق شکل رضایت بخشی از درگیری با روابط بین فرهنگ و قدرت به لحاظ نظری و عملی اشاره میکند:

– نیاز به در نظرگرفتن ملاحظات سیاسی در تعریف فرهنگ به مثابه یک زمینه خاص دولت
– نیاز به تفکیک حوزههای متفاوت فرهنگ درون این زمینه کلی در اصطلاحات، موضوعات، اهداف و تکنیکهای دولتی مختص به آنها
– نیاز به شناسایی روابط سیاسی خاص فضاهای مختلف فرهنگ به گونهای که شیوههای ویژه درگیر شدن با و درون آنها را به شکل مناسبی تعریف و البته خلق کند.
– نیاز به کار ذهنی برای تاثیرگذاری به گونهای که در مسیری هدایت شویم که بتوانیم موثر و یا در خدمت عاملان قابل شناسایی مرتبط به فرهنگ باشیم.

با این مقدمه بنت (همان:4-23) تلاشش را برای هدایت مطالعات فرهنگی به مسیری تازه با تمرکز بر تعریف گرامشی از هژمونی و تئوری عاملیت آغاز میکند. برای تحقق چنین تغییری از یک سو باید از بسیاری از جنبههای گذشته مطالعات فرهنگی فاصله گرفته و از دیگر سو به شناسایی انواع روابط نظری و سیاسی پرداخت که مستلزم بازبینی مجدد مطالعات فرهنگی هستند. علاوهبراین به درگیری انتقادی با خطسیرها و جریانهایی که خارج از مطالعات فرهنگی بریتانیایی ظهور کردند نیز پرداخت.
بنت پس از حمله به رویکردهای مارکسیستی و نومارکسیستی و نقدهای صرفا زیباییشناسانهای که سالهاست بر مطالعات فرهنگی سایه انداخته است به نقد گفتمان انتقادی آلتوسر درباب خوانش میپردازد. سپس بر روابط پرنوسان فرهنگ و قدرت اشاره کرده و این پرسش مهم را مطرح میکند که چگونه چنین روابطی به نتایج ثانویه سیاست فرهنگی در پیوند با مطالعات فرهنگی توجه کرده است. قبل از آن باید دید وی چه تعریفی از فرهنگ دارد که او را به اتخاذ رویکردی متفاوت با سایر نظریه پردازان مطالعات فرهنگی سوق میدهد.

بنت و بازاندیشی در تعریف فرهنگ
همانطور که در بخش قبلی اشاره شد بنت بخش مهمی از بحث خود را به تجدیدنظر در تعریف فرهنگ و مصادیق آن اختصاص داده است. در این بازتعریف، نخست به دسته بندی ویلیامز درمورد فرهنگ اشاره میکند و به نقل از او سه معناى مختلف از اين اصطلاح را توضیح میدهد توضیح سادهتر این دستهبندی را میتوان به نقل از پاینده در مقاله «جايگاه ادبيات عامّه‏پسند در مطالعات فرهنگى»69(1381) چنین نقل کرد:
– پيشرفت فكرى و زيباشناسانه، كه مصداق آن پيدايش فلاسفه و شعراى برجسته است.
– شيوه زندگى كردن، كه نحوه گذراندن اوقات فراغت و نحوه انجام دادن شعائر دينى از جمله مصاديق آن هستند.
– آثار فكرى و هنرى، كه برخى از مصادیقش عبارت‏اند از: فيلم و ادبيات و موسيقى به معناى مطلق كلمه (كه از جمله سريالهاى بازارى سوپ اپرا، رمانهاى عامّه‏پسند و موسيقى پاپ را هم شامل مى‏شود) و نه به‏ معناى محدود كلمه («فرهنگ متعالى» كه صرفا شامل «آثار معتبر» مى‏شود).
بنت پس از اشاره به این تقسیم بندی تحت تاثیر ایدههای میلتون به رد برداشت ویلیامزی از فرهنگ میپردازد. میلتون (1660) که مقالات بحث برانگیزی در خصوص آزادی انتشار، آموزش و حذف سانسور نوشته است در قطعه معروفی70 میگوید:
” با پیوند میان خشونت طبیعی دولت و فرهنگ، دانش، حقیقت، مدنیت و مذهب را در تمامی بخشهای زمین بگسترانید. به گونهای که در گستره بزرگتری توزیع شود در دورترین بخشهایی که درحال حاضر به دست فراموشی سپرده شده اند”(cited p.18).

از دیدگاه بنت (همان:26-25) هدف ویلیامز در اینجا بازخوانی دولت و فرهنگ در یک حالت نسبتامدرن است. اما منظورش را از این بازخوانی به خوبی توضیح نمیدهد. نکتهای که باید بدان توجه کرد این است که ویلیامز هیچ تناقضی در قرارگرفتن فرهنگ و دولت در کنار هم نمیبیند. برخلاف این متفکر انگلیسی، در متن میلتون، فرهنگ نه ابژه دولت است و نه مطمئنا در نقطه مقابل در مقام یک شورشی و برانداز علیه حکومت عمل میکند. بلکه ابزاری در دست دولت است و به آن خدمت میکند. ویلیامز خود در آثارش پس از این اشاره گذرا به میلتون رویه آشناتری را دنبال میکند: نخست فرآیندهای سیاسی است که از طریق آن فرهنگ و تمدن به سمت تفکیک از هم پیش میروند و پیرو آن نقل قول متضاد قرن نوزدهمی فرهنگ، شاهد محدودشدن (در معنای زیبایی شناسانه) و بسط یافتن همزمان مفهوم فرهنگ (در تعریف آن به عنوان شیوه زندگی) هستیم.
آنچه درخور توجه است این است که بخش قابل توجهی از تاریخ مطالعات فرهنگی بریتانیایی حول بازخوانی و تعریف مجدد این دو مصداق از فرهنگ شکل گرفته است؛ از این تعریف گسترده در جهت مشروعیت بخشیدن به مطالعه خرده فرهنگها، فرهنگ عامه پسند و شیوه زندگی، استفاده گستردهای شده است این درحالی است که مفروضات روش شناختی مطالعات، کمتر مورد ارزیابی انتقادی قرارگرفته است. بنت(همان: 26-27) با نقد تعریف ویلیامزی از فرهنگ ادعا میکند که فرهنگ فراتر از تعریف مردم شناسانه ویلیامز با عنوان شیوه زندگی مردم و تعریف محدود زیبایی شناسانه از آن (در این تعریف از فرهنگ، ابزارهای لازم جهت مداخله دولت فراهم میگردد)، باقوت و توان متقاعدسازی مضاعف درک میشود. در اینجا بنت درصدد است تا نشان دهد مجموعه تاریخی خاص روابط دولت چگونه با هدف تغییر شکل و دگرگونی- تا حدودی از طریق بسط سراسر بدنه اجتماعی اشکال، تکنیکها، و دستهبندیهای فرهنگ روشنفکری و زیبایی شناختی – در اشکال اندیشه و رفتار جمعیتهای گسترده انسانی نهادینه میشود. ظهور چنین مجموعه ای احتمالا بهترین اندیشه به عنوان بخشی از فرآیند حکومتمند‌ نمودن فزاینده وجوه زندگی اجتماعی در دوره مدرن اولیه نیز محسوب میشود فرآيندی که فوکو و سایرین از طریق مفهوم پلیس بدان اشاره کردهاند. درحالی که این مفهوم جنبههای فراوانی دارد بنت (1992: 27) تنها اشاره به دو مورد از آنها را ضروری میداند:
الف- نخست تضادی که بین اشکال فئودالی و مدرن قدرت وجود دارد. به گفته فوکو این جنبه در دورههای پیشین تنها با “روابط بین موضوعات حقوقی و قانونی در ارتباط بود تا جایی که آنها درگیر روابط حقوقی مربوط به تولد، منزلت اجتماعی یا قانونی و شغل فرد بودند”. درمقابل رابطه پلیس با افراد “نه صرفا برطبق وضعیت حقوقی و قانونیشان بلکه به عنوان انسان، کارگر، تاجر و موجود زنده است”(فوکو، 1988: 156) و شکلدهنده شبکهای از مکانیسمهای مثبت و دائما رو به گسترش، در عین حال کم و بیش ثابت و همیشگی برای مداخله در زندگی و شرایط زیست افراد و جمعیتهای خاص است. هدف پلیس آنطور که فوکو میگوید “تولید دائما فزاینده چیزی جدید است که برای دوام دولت و زندگی شهروندان ضروری به نظر میرسد”(فوکو، 1988: 9-156).

ب- نکته دوم: فرهنگ در معنایی که بنت مدنظر دارد اندیشهای آشکارا جدایی ناپذیر از نگرانیها و دغدغههای پلیس از پیچیدگیها و جزئیات اولیه این مفهوم نهفته است.

در ادامه بنت با اشاره به این نقل قول:
“در علم پلیس ضرورتی برای تشویق، حمایت و کنترل وجود ندارد به گونهای که به بازآفرینی و سرگرمیها و شوخ طبعی بی ضرر و موجه از دید عموم متمایل باشد. از آنجایی که بازآفرینی و سرگرمی برای جامعه مدنی ضروری است، تمام نمایشگاهها و نمایشهای عمومی در جهت بهبود اخلاقیات، ایجاد علاقه وافر نسبت به قانون اساسی و احترام به قوانین ارائه شده است( cited in Philipp, 1980,p. 175).

این احتمال را مطرح میکند که اندیشه فرهنگ و ظهور آن ممکن است با ایجاد و توسعه امر اجتماعی به عنوان سطح خاصی از مدیریت اجتماعی مرتبط بوده باشد. این دیدگاه به رویههایی توجه دارد که در پی رسیدن به ترکیبی فراتاریخی ویژه فرهنگ نباشند و تنها بتوان آنها را به عنوان سطح خاصی از صورتبندی اجتماعی یا حوزه ای از کردارهای معنابخش، فرهنگ های زیسته و کردارهای متنی و روابط متقابلشان مورد توجه قرار داد. درواقع از این منظر توجه به فرهنگ به عنوان سطح تاریخی قاعدهمندی اجتماعی که تمایزش قابل تشخیص و برحسب موارد زیر قابل توجیه و توضیح است ترجیح داده میشود:

1- انواع خاصی از مشخصات و اشکال تماس و برخورد که به عنوان اهداف آن ایجاد میشود.
2- تکنیکهایی که برای حفظ یا تغییر این مشخصات و اشکال تماس مطرح میشوند.
3- سرهم بندی چنین تکنیک هایی در برنامه های دولت
4- ثبت چنین برنامهای در میان رویههای اجرایی و عملی تکنولوژیهای فرهنگی ویژه

در این جا بنت (همان: 8-27) به اختصار به جنبههای تاریخی بحث و وپیامدهای سیاسی و روششناختی که به طرح بحثهای بعدی کمک خواهد کرد میپردازد؛ نخست بر غرابت تاریخی فرایندی- که پیشینهاش به قرن هجدهم برمیگردد – که در سراسر کردارهای روشنفکری و هنری در قالب فرآیندهای دولت حاکم است تاکید میکند. البته نمیتوان گفت که در دوره پیشامدرن چنین کردارهایی هیچ نقشی در تنظیم روابط بین حاکمان و زیردستانشان نداشتند. در دوره مذکور حکمرانی به شکل آشکار و عریانی البته بیشتر از طریق یک راه به عنوان مثال از طریق جریان ارتباطات درون نخبگان صورت میگرفت درحالی که توده مردم از این جریان ارتباطی محروم میماندند. معنای نمادین چنین محرومیتی را در مورد موزهها در دورههای اولیه و یا تئاتر دوره الیزابت به خوبی میتوان درک کرد. این فرآیند استثنا و محروم کردن مردم عادی تا دوره مدرن همچنان ادامه مییابد. البته نمیتوان سخت گیریها و حساسیت طرفداران فرهنگ همچون آرنولد و کلریج71 در اعتقاد به نقش تربیتی فرهنگ یا تاکید یان هانتر (1988الف) بر نقش تسهیلکننده متون ادبی به مثابه اجزای تکنولوژی فرهنگی در رشد ظرفیتهای خودکنترلی اخلاقی یا نسبت دادن کارکرد تمدن سازی به هنرهای بصری در قرن نوزده (که مستقیما به تکنولوژیهای فرهنگی جدید، موزه هنری مربوط بود) را نادیده گرفت.
علاوه بر موارد بالا بنت (2007: 4-73) بخشی از بازاندیشی در تعریف فرهنگ را متاثر از ظهور پارادایمی به نام «چرخش فرهنگی» میداند. در این رویکرد با فرهنگ به مثابه نیروی شکل دهنده و عامل سازماندهی مجموعهای از کردارها و روابط اقتصادي، اجتماعي و سياسي برخورد میشود. از نظر هال(1997:222) «چرخش فرهنگي» یک تغيير پارادایمیک در علوم انساني و اجتماعي محسوب میشود. به اين ترتيب، شامل اين بحث ميشود كه فرهنگ “يك وضعيت تركيب كننده از وجود زندگي اجتماعي است تا يك متغير وابسته”. نقش تركيب كننده فرهنگ نیز از اين واقعيت سرچشمه ميگيرد كه فرهنگ مانند زبان عمل ميكند؛ اساساً يك مكانيسم معناسازي است، معنا نیز در خود اشيا مستتر نيست بلكه در ساختهاي متغير روابط بين آنها مستتر است كه برخاسته از زبانها يا سيستمهاي طبقهبندي مختلف است:
«چرخش فرهنگي» اين بينش در مورد زبان را به كليت زندگي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی، بازاندیشی، علوم انسانی Next Entries پایان نامه با کلید واژگان قرون وسطی، تعلیم و تربیت، ایالات متحده، یونان باستان