پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، عدالت اجتماعی، تحلیل انتقادی

دانلود پایان نامه ارشد

مقابل جریان اخیر مطالعات فرهنگی بر لزوم بازاندیشی و اتخاذ رویکردی منعطف نسبت به سیاست فرهنگی تاکید میکند؛ از این منظر مطالعات فرهنگی پروژهای اصلاحگرایانه تعریف میشود که شناخت شیوههای سنتی اجرای سیاست فرهنگی و بررسی نظاممند از گزینههای جایگزین را ضروری میسازد. رویکرد فوق به معنای برقراری ارتباط با جنبشهای اجتماعی و فرهنگی و دیوانسالاریهای فنی و البته شامل کاوشهای نظری و بررسی گزینههای جایگزین نیز هست (توبی میلرو همکارانش،2003).
پیش فرض معتقدان به بازاندیشی این است که به تبع تغییرات رخ داده در جامعه مدرن، تعریف فرهنگ و در مرحله بعد سیاستگذاری در مورد آن نیز با تغییراتی همراه بوده است.«فرهنگ» در گذشته با ” هنرها” برابر و معادل فرض میشد؛ قلمرویی ارزشمند مختص به گروههای خاص و معدود به حساب میآمد. اما درحال حاضر فرهنگ عمومیتر و مصادیق آن بیشتر شده و در سیاست عمومی نیز جایگاه مناسبتری یافته است. علاوه براین در شرایط کنونی دیگر با ارتباطات صرفا به عنوان ابزار برخورد نمیشود، بلکه ارتباطات و رسانهها به مثابه بخشی از فرهنگ به مضامینی کانونی برای سیاستگذاری مبدل شدهاند. در بسیاری از جنبهها این پیشرفت مهمی برای سیاست فرهنگی و به شکل بالقوه برای ارتباطات موثر محسوب میشود که آنها به مرکز سیاستها هرچه بیشتر نزدیک میسازد. در این میان به عقیده گویگان(2003: 38) آنچه رو به فراموشی و از دست رفتن است صریحا و مخصوصا از خصلت فرهنگی برخوردار است منظور از فرهنگ در اینجا ارتباطات و معنا، کردارها و تجربههایی است که بسیار پیچیده و موثر و محرک هستند تا با آنها با اصطلاحات موثر مدلهای بوروکراتیک و اقتصادی سیاست برخورد شود. شناخت تغییرات فوق و روندی که طی آن سیاستگذاری در حوزه فرهنگ به حوزهای مهم و حیاتی برای سیاستگذاران و مدیران مبدل شده است به درک مفهوم سیاستگذاری در دو دهه اخیر از نگاه اصحاب مطالعات فرهنگی کمک شایان توجهی میکند.

ورود مقوله سياست گذاري به گفتمان مطالعات فرهنگي
به عقیده نگارنده برای جستجوی اولین نشانههای توجه به سیاست فرهنگی در مطالعات فرهنگی باید به مطالعات فرهنگی کلاسیک و آراء بنیانگذاران این مکتب رجوع کرد. ریچارد هوگارت خود به عنوان یکی از بنیانگذاران مطالعات فرهنگی به طور همزمان هم مطالعه فرهنگ عامه و تودهای را با تمایز بین امر زیسته و امرفرآیندی تشویق و ترغیب کرد و هم به سیاستگذاری فرهنگی عمومی کمک کرد. برجستهترین کمک هوگارت به سیاست فرهنگی در بریتانیا پیوستن او به عنوان عضو و متفکر هدایت کننده در کمیته پیکینگتون53 در اوایل دهه 1960 بود. هوگارت54 (1992). هم چنین برای سازمان یونسکو به عنوان نائب رئیس شورای هنرهای بریتانیای کبیر55 نیز کار میکرد. در دهه 1980 نیز با شکلگیری پوپولیسم و نسبیگرایی فرهنگی دچار آشفتگی شد و پیوندی میان این روند و سیاستهای پیدرپی حکومتهای تاچر دید که بریتانیا را در دهه 1980 از سوسیال دموکراسی اروپایی به یک اقتصاد بازار آزاد که کورکورانه از آمریکا کپیبرداری شده بود، منتقل کرد. هوگارت به عنوان یکی از معدود روشنفکران عمومی پرورش یافته در حوزه مطالعات فرهنگی هنوز کارهایش در این زمینه ارزش خواندن را دارد (نگاه کنید به هوگارت، 1995).
اما آنچه در منابع مختلف بر سر آن اجماع نظر وجود دارد ورود مقوله سیاستگذاری به گفتمان فرهنگی را همگام با تلاشهای تونی بنت دانستهاند. نکته محوری بحث بنت این است که مطالعات فرهنگی باید برای سیاستگذاران مفید باشد به این ترتیب مفید بودگی مطالعات فرهنگی موضوع مقالات متعددی قرار گرفت. بنت با تفسیر خاصی از حکومتمندی فوکو سعی در نقد نگرش متن محور گرامشی داشت. سایر نظریه پردازان مطالعات فرهنگی نیز به طرق دیگری این موضوع را مورد بحث قرار دادند. به عنوان مثال تام اورگان با پذیرش ورود مطالعات فرهنگی و پرداختن به سیاستگذاری به نقد مقوله مفیدبودگی بنت پرداخت. وی معتقد بود حتی در صورت توجه به سیاستگذاری نباید مطالعات فرهنگی سیاست محور به سودمندی اجرایی-اداری محدود شود. گوییگان نیز با نقد رویکرد صرفا نظریِ نظریهپردازان انتقادی، سیاستگذاری فرهنگی را یک حوزه کاربردی پژوهشی میداند که بالطبع باید بسیار عمل گرایانه باشد. وی از این دیدگاه به عنوان دیدگاهی که در دنیای واقعی مطالعات سیاستگذاری فرهنگی دیدگاهی پذیرفته شده و در بسیاری از جنبهها و زمینههای کاربردی توجیه پذیر است یاد میکند (گویگان،1388: 23).
علاوه بر بنت کسانی چون مکگویگان، جانفیسک، استوارتکانینگهام و فردریک جیمسون نیز با تاکید بر لزوم وجود همزمان پژوهش و تحلیل در مطالعات فرهنگی، این حوزه از دانش را موظف به سهیم شدن در سیاست فرهنگی میدانند. علاوه براین اضافه میکنند که مطالعات فرهنگی نه تنها باید به مثابه یک ابزار در خدمت سیاستگذاری حکومتی باشد بلکه باید درجهت حفظ و صیانت از جنبشهای پیشرو برای عدالت اجتماعی و فرهنگی بکوشد (همان: 25). درواقع این گروه تفکر انتقادی و عملگرا را در نقطه مقابل هم قرار نمیدهند. به عنوان مثال به نظر گویگان (2003: 300) زندگی کاریِ روزمرهی تحلیلگران فرهنگی و مدیران فرهنگی نمیتواند چندان متفاوت از یکدیگر باشد. هردوی آنها علاقهمند به فرهنگ و یا به عبارت بهتر علاقهمند به سیاست هستند اما منافع آنها الزاما یکسان نیست.
نکته دیگر این است که هر بحثی درباره سیاست فرهنگی عمومی -در معنای محدود حمایت از هنرها یا در معنای وسیع اصلاح امر اجتماعی- به هرروی باید برخی اوقات به سوالات ارزشی بپردازد(مکگویگان،1996). چنین سوالاتی طیفی از مسائل عمده از کاربرد دقیق سخت ترین معیارهای قضاوت زیباییشناختی گرفته تا سنجش شاخصهای عدالت اجتماعی و تولید ثروت مرتبط با سیاستهای فرهنگی خاص را در برمیگیرد. مورد دوم یعنی عدالت اجتماعی و تولید ثروت با رویکرد ابزاری به سادگی از مسائل دشوار ارزش زیباییشناختی به قیمت خالی کردن فضا از مباحث فرهنگی ناب دوری میکند (گویگان:1388: 258).
دو موضوع مهم مرتبط به تحلیل سیاست فرهنگی انتقادی بازاندیشانه وجود روابط تئوریک بین تحلیل فرهنگی و سیاست فرهنگی و ضرورت بازبینی مسئله جبرگرایی فناورانه و توجیه پویاییهای جهانی و روابط قدرت در نظام سرمایهداری به دلیل پیشرفتهای مربوط به فناوری ارتباطات و اطلاعات است. درک این موضوعات مستلزم فهم تغییرات فرهنگی و اجتماعی مرتبط با آنهاست. مهمترین کتاب در این زمینه کتاب سه جلدی کستلز است که متاسفانه در این کتاب در مورد اصول تحلیل فرهنگی و مسائل سیاست فرهنگی در شرایط اجتماعی-اقتصادی بحث نشده است (همان: 31)

مطالعات سیاستگذاری فرهنگی
مطالعات سیاستگذاری فرهنگی یک رویکرد مطالعاتی جدید محسوب می شود که از سوی مکتب فکری ملهم از میشل فوکو مطرح و پیش فرض اصلیاش ارتباط میان سیاست و مطالعات فرهنگی یعنی برقراری پیوند قویتر میان تحلیل انتقادی و جهتگیری سیاسی در مطالعات فرهنگی بوده است. در اینجا چند رویکرد نظری مطرح است. تئوری فوکویی و ارتباط قدرتمند آن با «تغییر اپیستمیک» که خود با پسامدرنیسم و پساساختارگرایی در ارتباط است یکی از این رویکردهای نظری است. دیگری نظریه هابرماسی و تعهد و التزامش نسبت به «پروژه ناتمام مدرنیته» میباشد که در تحلیل انتقادی سیاست ارتباطاتی موثر واقع شده است (گویگان: 2003ص 23). شکلگیری این گرایش را درواقع میتوان واکنشی در برابر تغییرات سیاسی و اجتماعی در دو دهه اخیر دانست که بارزترین آن‌ها افول بلوک قدرت سوسیال دموکراتیک بوده است.
دیورینگ(1378 :27) در مقدمه کتاب «مطالعات فرهنگی» از دو شکل مطالعه سیاستگذاری فرهنگی56یاد میکند. یکی از این دو، جهتگیری اقتصادی دارد و دیگری بیشتر دارای صبغه نظری است. مبنای شکل نخست یعنی تحلیل خط مشی فرهنگی- اقتصادی درک این معادله است که بخش عظیمی از تولید و توزیع (کالاهای) فرهنگی مستلزم اختصاص منابع کمیاب است. محدودیت ایستگاههای تلویزیونی و رادیویی یکی از مصادیق این کمبود منابع محسوب میشود. این شکل از تحلیل به این واقعیت اشاره دارد که کار و مصرف فرهنگی به شکل فزایندهای در نظامهای اقتصادی ملی، خصوصا در کشورهای پیشرفته پساصنعتی اهمیت مییابد. به دلایلی از این دست از حکومتها خواسته میشود عناصری ثابت به عنوان نمونه ایجاد شبکههای سخن پراکنی دولتی، حمایت از کارگران محلی در مقابل نیروی کار و یا محصولات وارداتی، تولید و توزیع فرهنگی را تعیین میکند. علاوه بر این سطوح کلان، در سطح خرد نیز جماعات محلی ممکن است به توصیههایی در زمینه سیاستگذاری در مواردی همچون تاسیس موزه، کتابخانه، و غیره نیاز داشته باشند تا به بهترین نحو نیازهای محلی و نیز نیازهای اقلیت های فرهنگی ساکن در آن منطقه همچون سیاهان، اقلیتهای قومی و یا مذهبی را تامین نماید.
شاخه دوم همانطور که گفته شد بیشتر از صبغه ای نظری برخوردار است و ریشه در آثار متاخر فوکو دارد. او روشنفکران را تشویق میکرد هنگام ارائه توصیه در مورد سیاستها کاملا نقاد باشند. هرچند در مقاله «انتقاد در عمل» (1988) این موضع را پیشاپیش رد کرده بود. برنهاد نوع جدید فوکرایی یعنی آنچه در اینجا مدنظر است در رادیکالترین شکل آن فرهنگ را نه هدفی فی نفسه میداند و نه آن را محصول کارگزاران خودمختار (اعم از افراد یا جماعت ها) تلقی میکند بلکه آن را سازوکاری برای انتقال اشکالی از «وضعیت حکومتی»57برای تنظیم کردار، اندیشه و زندگی میداند- درواقع براساس این استدلال کار فرهنگی و آثار آن تنها در ارتباط با ساختارهای حکومتی موجودیت مییابند(دیورینگ، 1378 : 27).
در این جا با دو نوع پژوهش مواجه میشویم که عبارتند از: پژوهش انتقادی و پژوهش اداری و اجرایی. پل‌لازارسفلد (1941) و تئودور آدورنو (1945) در توضیح تفاوت میان این دو، پژوهش انتقادی را نوعی از تحقیق میدانستند که به هیچ یک از کارگزاران حکومتی ارتباط ندارد، اما در عین حال خطر به حاشیه راندن سیاسی را به وجود میآورد. از این گفته مشخص میشود علاقه به پرکردن شکاف بین نقد و عملی بودن در مطالعات سیاست فرهنگی آن طور که به نظر میرسد چندان جدید نیست.
در نقطه مقابل جی بلوملر (1978) شکلی از پژوهش ارتباطی را لازم میدانست که بیغرضی و بیعلاقگی نقد را با سودمندی اجرایی و در عرصه حکومتی ترکیب کند و بدان صفت «بهترشونده» را داد. نیات کسانی همچون تونی بنت مشابه با این رویکردها به نظر میرسد اما نمیتوان مطمئن بود به این دلیل که هیچ اصل اصولی و قاعدهمندی متفاوت با سودمندی اداری و اجرایی وجود ندارد که در چارچوب فوکوییهای راستگرا برای مطالعات سیاستگذاری فرهنگی صریح و روشن کننده باشد. بهاین دلیل که گروه اخیر آرزویشان این است که نقد متعهد را رها کنند و مطالعات فرهنگی را به عنوان کلیتی فراتر از مفیدبودگی حکومتی تغییر دهند (گویگان، 2003: 32).
با چرخشی به نام سیاستگذاری فرهنگی در این حوزه افرادی چون استوینسن ، تونی بنت و غیره نقدهایی را به پارادایم مطالعات فرهنگی داشتند (فاضلی، 1389) از جمله :
– مطالعات فرهنگی علیرغم ادعاهایی مبنی براین که مهمترین وجه ممیزه آن دخالت در عرصه سیاسی است و عملا وارد عرصه سیاست شده است، اما درواقع با به خدمت گرفتن سیاست فرهنگی تصمیم دارد که در حوزه سیاست دخالت نکند.
– مطالعات فرهنگی با زبان پیچیدهای که وارد مفهوم سیاست فرهنگی میکند و همچنین نگاه و منظرهای سیاسی که به خدمت گرفته است قدرت را برانگیزاننده تودههای مردم نمیداند و عملاً نوشتهها وگفتههای اندیشمندان این حوزه در عرصه سیاست تاثیرگذار نبوده است. این انفصال به گونه و اندازهای بوده است که کسانی چون بارکر از بیابژگی و بیتفاوتی مطالعات فرهنگی نسبت به فرآیندهای جهان واقعی قدرت انتقاد میکنند. یکی از عرصههایی که مطالعات فرهنگی میتوانست به نحو موثری به مطالعه قدرت بپردازد جنبه سازمانی و نهادی قدرت است؛ این درحالی است که از ابتدا سازمانهای دولتی یا موسسات بزرگ اقتصادی و اجتماعی ( دولتی وغیر دولتی) به عنوان پایگاه و فضایی که روابط قدرت در آنجا شکل میگیرد و اعمال

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، اقتصاد سیاسی، روابط قدرت Next Entries پایان نامه با کلید واژگان روشنفکران، مطالعات فرهنگی، طبقه حاکم، ایدئولوژی