پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، علوم اجتماعی، روابط قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

جامعه سرمایهداری پرداختهاند و دست اندرکار دانش انتقادی برای رهاییبخشی بودهاند. همچنین باید اضافه کرد که برخی ارتباط تنگاتنگی میان مطالعات فرهنگی و پست مدرنیسم قائل شدهاند تا آنجا که آن را دانشی میدانند که به وجه خاص پسا مدرن جامعه غرب میپردازد. از این منظر هم باز با بنیانهای سیاسی جامعه ارتباط پیدا میکند . از منظری دیگر که در این پایاننامه موردتوجه ما نیز هست مطالعات فرهنگی با برنامهریزی و سیاستگذاری ارتباط پیدا میکند. اما در این حالت دیگر انتقادی و اپوزیسیون نیست و برعکس در جهت تثبیت و کمک به سیاستگذاران عمل میکند. از این منظر دانشی است راهبردی در اختیار سیاستگذاران قرار میدهد تا به نحو مطلوبتر و علمیتری نهادها و موسسات فرهنگی را مدیریت و رهبری کند.
این قسمت را با یک پرسش مهم ادامه میدهم ” آیا اساسا امکان جای دادن مطالعه سياست فرهنگي در حوزه مطالعات فرهنگي فراهم است؟” برايان في در كتاب «نظريه اجتماعي و عمل سياسي» (1383) استدلال ميكند كه هر گونه نظريه و علم اجتماعي اعم از پوزيتيويستي، تفسيري يا انتقادي با عمل سياسي پيوند دارد . اين پيوند در مورد مطالعات فرهنگي به مثابه نوعي نظريه يا علم اجتماعي نیز قابل قبول به نظر میرسد. مروری اجمالی بر متون برجسته مطالعات فرهنگی در طول نیم قرن گذشته خود حاکی از توجه خاصی است که اصحاب مطالعات فرهنگی در آثار نظری و پژوهشهای عملی خویش نسبت به سیاست و در نگاهی کلیتر حوزه قدرت نشان داده و حتی شخصیترین تجربیات را در پرتو مناسبات اجتماعی و سیاسی کلان تحلیل کردهاند.
این نسبت در جریان مطالعاتی اخیر مطالعات فرهنگی جهتگیری متفاوتی را درحال تجربه کردن است. کسانی همچون تونی بنت، استوارت کانینگهام، مک گویگان، جان فیسک، لارنس گراسبرگ و میگان موریس ضمن تاکید بر لزوم بازاندیشی درمورد رویکرد انتقادی مطالعات فرهنگی همچنان از آن به عنوان رشتهای كه اساسا به بررسی «روابط بین فرهنگ و قدرت» می‌پردازد یاد می‌كنند( روبرت45، 2000؛ مکگویگان، 2004).
از دیدگاه این گروه بارزترين نقطه تلاقي مطالعات فرهنگي با سياست، سياست فرهنگي است. تنها بسته به نحوه تلقي و رويكرد ما به مطالعات فرهنگي، شکل و نوع این رابطه متفاوت خواهد بود. نباید فراموش کرد که سياستگذاري همانطور که شور46 و رایت47(8: 1997) میگویند خود يك مقوله فرهنگي و تكنولوژي قدرت و زبان و گفتمان آن، كليدي براي تحليل معماري روابط قدرت مدرن محسوب می شود. علاوه براین سیاست فرهنگی خود به مثابه بخشی از سیاستگذاری عمومی به تبع در ارتباط نزدیک با قدرت قرار دارد.
کانینگهام (2003: 22) یکی از کسانی است که به بررسی نحوه برقراری ارتباط میان مطالعات فرهنگی با نظریهپردازی و تحقیق سیاست محور توجه نشان داده است، در تعریف مطالعات فرهنگی نیز اساسا آن را یک زمینه مطالعاتی بین رشتهای توصیف میکند که علاقه مند به بحث سیاست فرهنگی و درگیری عملی با آن در دو وجه تحلیل سیاست و صورتبندی سیاست است. این زمینه مطالعاتی نسبتا جدید که طرح اولیهاش از سوی میشل فوکو ارائه شده است طیف گستردهای از فرآیندهایی را دربرمیگیرد که در شکلبندی، پیاده سازی، اجرا و ابداعات و ابتکارات دولتی در حمایت از فعالیتهای فرهنگی مورد استفاده قرار میگیرد و قابلیتهای متعددی برای سه گروه نظریهپردازان، تحلیلگران و عاملان سیاست فرهنگی فراهم آورده است.
در فصل پیش به توضیح سه نسل یا قرائت از مطالعات فرهنگی پرداختیم. همانطور که گفته شد قرائت متاخر درصدد پرداختن به دنیای واقعی و سودمند ساختن مطالعات فرهنگی است و توجه خاصی به سیاستگذاریها نشان میدهد. در این نحله فکری سیاست فرهنگی شاخهای از مطالعات فرهنگی محسوب میشود که به مطالعه اداره عملی سرمایههای فرهنگی، به عنوان چیزی جدا از تحلیل متون و رفتارهای فرهنگی میپردازد (میلنر و براویت، محمدی، 1385: 318). به عقیده کانینگهام (2003:17) این حوزه مطالعاتی جدید سوالات بسیاری را از سوی گروههای مختلف با جهتگیریهای سیاسی مختلف پیش روی مطالعات فرهنگی قرار داده است. در این جا سه موقعیت جهانی مطرح است:
الف – طیف سیاسی از چپ تا راست48 :در حوزه نگرشهای سیاسی از چپ تا راست از یافتههای علوم انسانی استفاده می-شود که خود نوعی رهایی از مطالعات فرهنگی آکادمیک محسوب میشود و بیش از همه در پی یافتن ریشههای ارتدوکسی در کردار انتقادی و سیاسی است تا بازسازی دقیق پست مدرنیسم. این کار نوعی ریشهیابی مطالعات فرهنگی به عنوان یک ابداع شجاعانه در ادبیات موجود علوم اجتماعی ارتودکسی نیز محسوب میشود. نمونه این مورد را میتوان در مقاله میگان موریس49 با عنوان «ابتذال در مطالعات فرهنگی»50 جستجو کرد که در آن نویسنده (1385: 73-219) به قواعد و قراردادهای موجود در مطالعات فرهنگی حملهور میشود و رویکردهای متن محور آن و تاکیدش بر پوپولیسم را موردانتقاد قرار میدهد. انتقاد دیگر در اینجا متوجه ویژگی تصوری و انتزاعی وجه انتقادی علوم انسانی است (کانینگهام ، 2003: 17).
ب- در نقطه مقابل شاهد ظهور اندیشه راست در علوم اجتماعی بوده ایم که به مطالعه مجموعهای از تغییرات اخیر در اروپای شرقی و روسیه میپردازد؛ تغییرات بلندمدت جهانی که به سمت بین المللی شدن در حرکت است و ارتباط مطالعات فرهنگی با رویکردهای نومارکسیستی را به چالش میکشد. از این منظر با مقولاتی همچون ضدسرمایهداری و مصرفگرایی، رمانتیسم و مقاومت خردهفرهنگی در متون کلاسیک مطالعات فرهنگی مواجه میشویم. سوال مهمی که در اینجا مطرح میشود آن است که مفصلبندی سیاست و فرهنگ در جوامع مدرن غربی چگونه صورت میگیرد؟ مثال بارز این بحث نقد جان کارلی بر مقاله “تاچریسم و نقد چپ ” اثر استوارت هال و حمله به سیاست تئوری کلان است که ضعف بزرگ آن فقدان مبانی تجربی معتبر و قابل اتکاست(همان).
ج- یک جهت گیری سیاسی متمرکز دیگر نیز وجود دارد که در جستجوی موقعیت چشماندازهای مطالعات فرهنگی درون زمینههای سیاست عمومی است که در آن ها قواعد و قراردادهای آکادمیک اولویتی ندارند. نمونه برجسته این رویکرد موقعیت علوم انسانی چپ است که از محدودیتهای گفتمان آکادمیک آگاه است. از این منظر توجه اصلی معطوف به موقعیت متزلزل علوم اجتماعی راست و بیاعتنایی نسبت به بیاعتباری مبانی مطالعات فرهنگی (مانند ارزشهای روشنگری چون آزادی، برابری و اتحاد ) از دهه 90 میلادی بوده است(همان).

سياست‌ فرهنگي51
در سنت کلاسیک مطالعات فرهنگی یعنی مطالعاتی که در مرکز بیرمنگام سازماندهی میشد از دهه 50 تا دهه 80 با مفهومی به نام سیاست فرهنگی سروکار داریم که پارادایم گرامشی، جفرسون و استوارت هال را برای مطالعات خود به کار گرفتند. در زمان شکلگیری پارادایم فرهنگگرایی و ساختگرایی رویکرد غالب معطوف به سیاست فرهنگی و نه سیاستگذاری فرهنگی بود. دلیل این امر آن است که رسالت مطالعات فرهنگی در مراحل اولیه، رسالت رهاییبخشی و به تبع آن هدف محققان مطالعات فرهنگی به مثابه روشنفکران ارگانیک تولید آگاهی برای طبقات و قشرهای اجتماعی تحت سلطه مانند سیاهان، زنان، مهاجران و غیره بود. این گروه، اهداف غایی مطالعات فرهنگی را تئوریزه کردن کنشهای سیاسی و اجتماعی برای گروه های تحت سلطه و تولید دانشی در خدمت جنبشهای اجتماعی نوین میدانستند. هرچند که این ادعا همواره با پرسش مواجه شده است(فاضلی، 1389).
سياست فرهنگی به طور جزئیتر و مشخصتر با مسئلۀ قدرت ناميدن، قدرت بازنمودن و نماياندن فهم عامه، قدرت بازنمايي چيزهاي رسمي و بازنمايي جهان اجتماعي مشروع سروكار دارد. در اين معنا و باتوجه به اين مسائل بايد به بحث فوكو توجه كنيم آنجایی كه ميگويد متخصصان و دانشگاهيان به دلیل برخورداری از توانایی ارائه تعریفی مشروع از جهان، داراي قدرت محسوب میشوند. چرا که با اين كار فهم ما را از عالم شكل ميدهند. سياستمداران و هنرمندان نیز از این قاعده مستثنا نیستند. عملاً دايره بازنمايي را اينها تعريف ميكنند و بسته به جوامع مختلف شعاع اين دايره تغییر میکند(همان منبع).
به عقیده بارکر(1387: 736-732) دو مفهوم از مفاهیم گرامشی در حوزه سیاست فرهنگی اهمیت اساسی دارد:
1- هژمونی
2- روشنفکر سنتی؛ اینکه چه کسانی در راس قدرتاند و چه کسانی درمقابل قدرت، هردو کنشگران و مخاطب خود را دارند.
در فصل بعدی زمانی که درمورد چهرههای تاثیرگذار بر اندیشههای بنت صحبت میکنیم به طورمفصل پیرامون میزان و نحوه تاثیرگذاری این دو مفهوم بر سیاست فرهنگی در مطالعات فرهنگی بحث خواهد شد، بنابراین توضیح بیشتر را به فصل آتی موکول میکنیم.
نکته بعدی به پرسشهایی مرتبط است که در قلمرو سياستهاي فرهنگي میگنجد. درواقع در تدوین سیاست فرهنگی پاسخ به سوالات زیر دنبال میشود (گوردن و ویدن، 1995: 4). از آن میان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
– فرهنگ چه كسي بايد فرهنگ رسمي و كدام فرهنگ غيررسمي باشد؟
– چه فرهنگي سزاوار نمايش است و كدام فرهنگ را بايد پنهان كرد؟
– تاريخ چه كسي را بايد به خاطر سپرد و تاريخ چه كسي را از ياد برد؟
– چه تصاويري از زندگي اجتماعي را بايد مطرح كرد و كدام تصاوير را به حاشيه راند؟
– چه صداهايي بايد شنيده شوند و كدام صداها را خاموش كرد؟
– چه كسي نمايندة ‌كيست و مبناي اين نمايندگي چيست؟

جایگاه قدرت در مطالعات سیاست فرهنگی
یکی از مفاهیم بسیار مهم در مطالعه سیاست فرهنگی52 بررسی رابطه فرهنگ با قدرت است. یک ادعای بزرگ مطالعات فرهنگی این است که هر چیزی در زندگی فرهنگی و اجتماعی اساسا در ارتباط با قدرت عمل میکند. چرا که قدرت در موقعیتی مرکزی در سیاست فرهنگی جای گرفته است به گونهای که تمامی رویههای دلالتگر و دارای معنا با روابط قدرت درگیر هستند. روابط قدرت به عنوان بخش ذاتی و لاینفک یک رویه معنابخش ویژه ممکن است در وضعیت تعادل قرار داشته باشد، اما غالب اوقات در روابط سلطه و اطاعت درگیر میشود. منظور این است که ما در عینحال هم سوژههایی فعال هستیم، تحت سلطه و کنترل تعاریف دیگران نیز هستیم. به عنوان مثال گفتمانهای نژادپرستانه قدرت تعریف افراد سیاه را به سفیدپوستان میدهند. سفیدپوستان و موسسات و نهادهای مرتبط به آنها نیز این تعریف را به شیوههائی انجام میدهند که ارزش سیاهان و کارهای آنها را انکار میکند. قدرت برخی افراد و موسسات، گروهها را قادر میسازد تا امکانات و توانمندیهای خاص خودشان را تشخیص دهند امکاناتی که به طرد و نفی دیگران می-انجامد. در عرصه رویههای فرهنگی این امکانات موارد زیر را شامل میشود(همان: 13و11):
– ابزارها و توانائیهای بازنمائی خود و علایق خود
– ابزارها و توانائیهای چاپ، نمایش و توزیع آثار یک فرد
– ابزارها و توانائیهای برای تعریف یک نفر به عنوان مثال توانائی و ابزار لازم برای اینکه بتوان فردی سیاه پوست، زن یا متعلق به طبقه کارگر بود.
– ابزارها و توانائیهای تعریف معانی و شکل دادن ارزشهای اجتماعی

هریک از این عرصهها در ارتباط بسیار نزدیک با سوالات گستردهتر قدرت و نیز پرسشهایی که در قلمرو سیاست فرهنگی مطرح است قرار دارند. گوردن و ویدن(1995: 13) پرسش از این موارد را مطرح میکنند:
– قدرت نامگذاری و نامیدن
– قدرت بازنمائی عقل سلیم
– قدرت آفرینش نسخههای اداری و رسمی
– قدرت بازنمائی جهانی اجتماعی مشروع و قانونی

قدرت نامگذاری و نامیدن؛ قدرت نامگذاری در مرکز سیاست استعماری جای دارد. قدرتهای استعمارگر نه تنها کشورها و مردم را در فرآیندی که مرزهای کشورها را باز تعریف میکنند و مبنایی اختیاری و قراردادی برای تعیین مرزها ابداع میکنند مجدداً نامگذاری کردهاند بلکه میراثی را در این کشورها به جای گذاشتهاند که منجر به عقبماندگی کشورهای مستعمره سابق شده است. میراث استعماری خود سرمنشا برچسبزنی نژادی گروهها با عناوینی مثل «تنبل»، «کاکاسیاه»، «وطن پرست» یا “جنایتکار” بوده است که نشانهها و آثار آن را در جوامع کنونی هم میتوان سراغ گرفت(همان).
قدرت بازنمائی عقل سلیم؛ قدرت بازنمائی عقل سلیم، قدرت را برای تجسم

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، علوم اجتماعی، علم سیاست Next Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، اقتصاد سیاسی، روابط قدرت