پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، علوم اجتماعی، علم سیاست

دانلود پایان نامه ارشد

و شفافیت موضوع مورد مطالعه ما خواهد داشت. به طور کلی در سیاست فرهنگی27 از بازنمایی صحبت میکنیم و بر مطالعات يا كنشهاي متني فرهنگ متمرکز میشویم. منظور از متن در اینجا علاوه بر كتابها و نوشتهها، تولیدات رسانهای به ویژه موسيقي و سينماي عامهپسند است که از خلال آنها، طبقه حاکم به بازنماییهای گزینشگرانه و قصدمندی از گروههای حاشیهای و فرودست در جامعه پرداخته و بدین طریق سعی در بازتولید ایدئولوژی خود دارد. به بیانی دیگر مطالعات فرهنگي با تأكيد روي هژمونی، سياست تفاوت، مفهوم بازنمايي، سياست قومي، جنسیتی، خرده فرهنگها و ضد فرهنگها و غیره درصدد برآمد تا نقشی را که فرهنگ در روابط استيلاي طبقه حاكم بازي ميكند افشا سازد.
درحالی که سیاستگذاری فرهنگی فارغ از لفظپردازیهای فانتزیک و صرفا نظری به طور مستقیم با نهادها و سازمانهای فرهنگی ارتباط برقرار میکند. دستاورد اصلی این بازاندیشی نه تنها تغییر محوریت موضوعی مطالعات فرهنگی و یا حداقل فراهم شدن موضوعی جدید برای مطالعات اخیر بوده است بلکه نوع و برخورد پژوهشگران و متفکران این حوزه نسبت به موضوع مورد بررسی را نیز دستخوش تغییرات قابل توجهی ساخته است به گونه ای که منجر به بیرون آمدن این گروه از پوسته آکادمیک و روشنفکرانه خود شده و آنها را در ارتباطی بلاواسطه با سیاستگذاران و مدیران فرهنگی و نهادهای متولی امور فرهنگی در جامعه قرار داده است.
این رویکرد جدید از اواخر دهه 1990 به شکل جدی آغاز و نطفه اولیه آن به شکل رسمی در مقاله تونی بنت به نام «جای دادن سیاستگذاری فرهنگی در مطالعات فرهنگی»28 در سال 1992 و از دل انتقاد نسبت به رویکردهای متن محور (متمرکز بر مطالعات بازنمایی و در جستجوی ردپای قدرت در متون) شکل گرفت.

سیاست و سیاستگذاری
ورود به مباحث مفصل و پیچیدهای چون سیاست فرهنگی و سیاستگذاری فرهنگی نیازمند تعریف و توصیف مفاهیم پایهای همچون سیاست و سیاستگذاری است. واژه قدیمی فرانسوی پلیس29 در قرن شانزدهم در زبان انگلیسی برای اشاره به دولت به طور کلی و نهایتا برای اشاره به سیاست مورد استفاده قرار میگرفت. حدود دو قرن بعد در سال 1732 جاناتان سوایفت30 درمورد اهمیت سیاست مینویسد:

” هیچ چیزِ ستودنیتری در هیچیک از شهرهای بزرگ باقی نمیماند … (ستودنیتر) از آنچه فرانسویها پلیس مینامند؛ از طریق کلمهای که به معنای وابسته و متعلق به دولت است”(دیکشنری انگلیسی آکسفورد)31.

این واژه تا پایان قرن هجدهم به تدریج معانی مدرن و گستردهای مییابد. البته ناگفته نماند این واژه در زبان ملل اروپای غربی همچون فرانسه، انگلیس و آلمان ریشههای لغوی و کاربردهای نسبتا متفاوتی داشته است. در حالی که انگلیسیهای انگلیسی زبان “«پالیسی»32 را از «پلیس» جعل کردند، فرانسویها خودشان از واژه«پالیتیک»33 برای اشاره به هر دو واژه انگلیسی «پالیتیکس»34 و «پالیسی» (واژه «پالیتیک» به شکل مشابهی در زبان آلمانی استفاده میشود) استفاده کردند. اتفاقا در فرانسه شکل مذکر،« ﻟ ِپالیتیک»35به سیاست نهادینه شده اشاره دارد درحالی که شکل مونث «لا پالیتیک»36 به علم سیاست و سیاست برمیگردد .علاوه براین، جایگزین بعدی فرانسوی برای سیاست (پالیسی) به عنوان اداره و کنترل کردن(یعنی پالیسینگ37) به ریشه یونان باستان واژه پلیس، یعنی دولت شهر برمیگردد(مک گویگان، 2003: 24).
در زبان فارسی واژه‌ی policy سیاست یا خط‌مشی معنا شده است، وقتی که این واژه در کنار «public» به معنای عمومی قرار گیرد، شاخه‌ای از دانش را با عنوان «علم دولت در عمل» تشکیل‌ می‌دهد؛ که برخی آن را زیرمجموعه علم سیاست و برخی نیز علمی مستقل قلمداد‌ می‌کنند(ملک محمدی، 1383: 17). طرفداران رویکرد نخست سیاست گذاری عمومی را دانشی میدانند که به مطالعه و تحلیل عمل دولت‌ها ‌می‌پردازد. سیاست‌گذاری‌های عمومی از این منظر تجلّی اداره‌ی حکومت در عمل‌ است و آن‌ها را‌ می‌توان به عنوان مجموعه‌هایی ساختاری و مرتبط، متشکل از مقاصد، تصمیمات و اعمالی درنظرگرفت که قابل نسبت به اقتدار عمومی در سطوح محلی، ملّی و بین‌المللی هستند (وحید، 1383: 7).

پیشینه توجه به سیاستگذاری عمومی و سیاستگذاری فرهنگی
پیدایش سیاست‌گذاری، ریشه در آثار «لاسول» و «لرنر» دارد اما گسترش و نهادینه‌شدن آن در دانشگاه‌های غربی، پانزده تا بیست سال بعد یعنی در اواسط دهه‌ی شصت، به‌ویژه در اواخر این دهه‌، آغاز شد. در دهه‌ی هفتاد، دولت‌های غربی که در جستجوی نوعی مشروعیّت علمی، برای دخالت روزافزونشان در اداره‌ی امور جامعه بودند، گرایش قابل توجهی نسبت به‌ استفاده از فارغ‌التحصیلان دانشگاهی در این رشته از خود نشان دادند تا آن‌ها را در سیاست‌گذاری‌ها مورد استفاده قرار دهند (اشتریان، 1386: 13).
سیاست‌گذاری عمومی نیزکه توسط «ماکس وبر»، زمینه‌ی تحلیل آن فراهم و به عنوان شاخص اساسی دنیای مدرن در نظر گرفته شد، زمینه را برای ارتباط میان علوم سیاسی و دیگر رشته‌های اصلی علوم اجتماعی مانند اقتصاد، جامعه‌شناسی، تاریخ، فلسفه و قوم‌شناسی، برای شناخت و بهبود خط‌مشی‌ها و سیاست‌گذاری‌ها، فراهم کرد (همان منبع: 14). بدین ترتیب این رشته‌ی جدید، یافته‌ها  و تحلیل‌های رشته‌های عمده علوم اجتماعی مثل اقتصاد، علوم سیاسی، جامعه‌شناسی، روانشناسی و فلسفه را در قالب رهیافتی چندرشته‌ای، برای تدوین و اجرای بهترین تصمیمات، با کمترین هزینه به کار‌ می‌برد (وحید، 1383: 8).
کسانی چون میلنر و براویت (1385: 295) پیشینه بحث را به دهه 1940 و 1950 نسبت میدهند. از دید ایشان از جنگ جهانی دوم به اين سو اكثر دولتهاي غربي به تدریج به اين نتيجه رسيدند كه سياست فرهنگي شيوهای ضروري و موثر براي حفظ هويت ملي است. مفهوم مهم دیگری که در گفتمان‌هاي شکل گرفته در آن زمان توجه سیاستگذاران را بیش از همه به خود معطوف ساخت “دموكراسي‌ فرهنگي‌” بود که آن را میتوان مهمترين‌ نوآوري‌ در سياست‌ فرهنگي‌ قلمداد کرد.
گروهی همچون اندرو گمبل38 (2001: 129) پررنگ شدن مباحث مرتبط به سیاست فرهنگی را بیش از به همه تغییرات مرتبط با دوره تاچریسم و ریگانیسم و تسلط نئولیبرالیسم بر تمامی سیاستگذاریها در اروپای غربی و امریکای شمالی نسبت میدهند. این تغییر مهم نه تنها نشان دهنده روابط بسیار نزدیک با فوکو و پساساختارگرایی به ویژه در محیط دانشگاهی استرالیاست، بلکه در کانون لفاظی یونسکو از دهه 1990 که دهه توسعه فرهنگی نامیده شد و مباحث بین المللی اخیر درباره سیاست فرهنگی نیز قرار گرفته است (گویگان:1388: 227).
موضوع مهم دیگر به تغییر و گسترش کانون توجه در خود حوزه سیاستگذاری فرهنگی مربوط میشود. همانطور که کارل جان کلبرگ39 (49: 2000) تصدیق میکند تغییر دادن مکان سیاست فرهنگی از دلمشغولی محدود با هنرها و موضوعات مستقیما مرتبط با هنر، فرهنگ را در یک حوزه بالقوه بدون حدومرز قرار می دهد.
مک گویگان) 1388: 12-13) روند فوق را در قالب سه گفتمان تاثیرگذار بر افزایش توجه به سیاست فرهنگی و برنامهریزی در حوزه فرهنگ توضیح می دهد:
گفتمان اول: در دوران مدرن، اولین نشانه های توجه به فرهنگ از جانب دولتها مربوط به پیدایش دولت-ملت هاست؛ در این معنا هویت ملی و پروژه ملتسازی با توجه به سیاست فرهنگی تعریف شد و سیاست فرهنگی در مسیرمهندسی اجتماعی قرار داشت، اهمیت این گفتمان تا بدان جاست که به رغم گسترش فرآیندهای جهانیشدن اهمیت خود را از دست نداده و نیروهای ملی همچنان تاثیرگذارترین قدرت در مرزهای دولت-ملتها محسوب میشوند.
گفتمان دوم؛ گفتمان یونسکو در دهه 1980 در برنامهها و طرحهای خود، سیاست فرهنگی را به عنوان عامل تحقق توسعه در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مورد توجه قرار داد. در اینجا بیشترین توجه معطوف به جلوههایی هم چون توسعه گردشگری و هنرها بود. درواقع جنبه ای از مطالعات فرهنگی که کمتر مورد توجه محافل آکادمیک و روشنفکرانه قرار گرفته است و بیشتر از سوی محافلی مانند یونسکو حمایت میشود، «مطالعات کاربردی» است. در اینجا مطالعات فرهنگی نقش ابزار را ایفا میکند. این گفتمان بیشتر جنبهی ایجابی(تا سلبی) و خدماتی(تا انتقادی) دارد. در این گفتمان بیشتر با دو مفهوم دموکراتیزه کردن فرهنگ و دموکراسی فرهنگی سروکار داریم که دو مقولهی کاملا متفاوت هستند. دموکراتیزه کردن فرهنگ یعنی اینکه نوعی برابری فرهنگی ایجاد شود به طریقی که همگان بتوانند به فرهنگ دسترسی داشته باشند. دراینجا یونسکو از تعبیر «حق داشتن فرهنگ» استفاده می کند یعنی اینکه هر شهروند در جامعه از حق دسترسی به فرهنگ برخوردار باشد. حق دسترسی به فرهنگ در جوامع مختلف معانی متفاوتی دارد؛ مثلا در کشوری آفریقایی که 85% جمعیت آن بیسواد هستند، حق دسترسی به فرهنگ یعنی حق باسواد شدن و توانایی خواندن و نوشتن پیدا کردن، اما در جامعهء انگلستان که حدود 99% جمعیت آن باسواد هستند، حق دسترسی به فرهنگ به معنای حق دسترسی به امکانات مشارکت فرد در تولید فرهنگ خواهد بود. اما مقوله دموکراتیزهکردن فرهنگ به معنای داشتن آزادی بیان، آزادی خلاقیت و آفرینش خلاقیت است. داشتن استقلال فرهنگی به این معنا که فرد بتواند مستقل از قدرتهای موجود در جامعه عمل کرده و دیدگاهها و نظرات خود را ارائه کند. این شبیه دموکراسی سیاسی است به این معنا که فرد بتواند مشارکتی کاملا دموکراتیک داشته باشد و این که حکومتها هم به شکل کاملا روشمند حقوق و امنیت فرهنگی فرد را تضمین کنند. ایجاد خانههای فرهنگ، ایدهای که «آندره مالرو» برای همگانی کردن فرهنگ برای اولین بار در فرانسه مطرح کرد تمهیدی در راستای تحقق دموکراتیزه کردن بود ( فاضلی، 1388).
گفتمان سوم؛ گفتمان سوم همزمان با چرخش فرهنگی در علوم اجتماعی شکل گرفته و دولتها و سازمانهای مرتبط و از همه مهمتر جنبشهای اجتماعی پیشرو عامل گسترش این گفتمان بودند.
و اما سالها پس از استقبال مدیران فرهنگی و دولتمردان نسبت به تجدیدنظر در استراتژیهای مدیریتی خود در روند اداره دولت-ملتهای غربی، در دو دههی آخر سده بيستم شاهد پيدايش مراكز و نهادهایی نیز براي مطالعه سياست فرهنگي در بسياري از جوامع «جهان اول» بودیم. نمونههاي برجسته آن عبارتند از: موسسه مطالعات سياست فرهنگي در دانشگاه چوئو در توكيو؛ مركز مطالعات سياست فرهنگي در مدرسه سلطنتي علوم اطلاعاتي و كتابداري در كپنهاگ؛ مركز استراليايي سياست فرهنگي و رسانه اي دردانشگاه گريفيث در بريزبين؛ مركز مطالعه سياست فرهنگي در دانشگاه وارويك؛ مركز مطالعات سياست فرهنگي در دانشگاه شيكاگو؛ سياست فرهنگي و طرح توليدي در مركز مكزيكي دانشگاه تگزاس در آستين، مركز هنرها و مطالعات سياست فرهنگي در دانشگاه پرينستون؛ خصوصي سازي طرح فرهنگي در دانشگاه نيويورك و مرکز پژوهشهای فرهنگی در دانشگاه وسترن سیدنی … .( ميلنرو براویت ،1385: 296) و انجمن مطالعات فرهنگی جهانی40 در دانشگاه دولتی بینگهمتون41 در شهر نیویورک امریکا، مرکز مطالعات فرهنگی و مردمی42 دانشگاه عالی کلارمونت در ایالت کالیفرنیای امریکا و انجمن مطالعات فرهنگی استرالیا43 (طرح پژوهشی شناسایی ساختار مراکز و موسسات مطالعات فرهنگی در جهان: 1383(.

نسبت مطالعات فرهنگی با سیاست
این بخش را با این جمله آغاز میکنم که مطالعات فرهنگی ذاتا سیاسی است. دلایل و مستندات بسیاری گواه براین ادعا هستند. نخست‌ آنکه مطالعات فرهنگی با جنبشهای مختلف اجتماعی از جمله جنبش ضداستعماری، نژادگرایی و به میدان آمدن گروههای حاشیهای مثل زنان و سیاه پوستان و … با مجموعه مولفههای عصر پسامدرنیسم پیوند دارد و همانطور که نعمت الله فاضلی (1389)در وبسایتش مینویسد “به تعبیر یکی از نویسندگان، خرد پسامدرن است”44. به بیانی دیگر باید گفت مطالعات فرهنگی یک شیوه تحلیل فرهنگی است که با مقتضیات مختلف دوران پیوندی سیاسی خورده است. علاوه براین آغاز کار مطالعات فرهنگی با متفکران چپ ، همچون استوارت هال، جیمسون، ویلیامز و … بوده است که به عنوان چهرههای اپوزوسیون به نقد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی، علوم اجتماعی، مردم شناسی Next Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، علوم اجتماعی، روابط قدرت