پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی، علوم اجتماعی، مردم شناسی

دانلود پایان نامه ارشد

میدانند(همان: 18). علاوه براین باید خاطرنشان ساخت اتخاذ رویکردی انتقادی نسبت به مقولات قدرت و فرهنگ علیرغم تجربه تغییرات مختلف، همواره جزء لاینفک رشته مطالعات فرهنگی بوده است.

موقعیت آکادمیک
به طور کلی از ابتدا تا کنون دو دیدگاه کاملاً متفاوت درمورد جایگاه آکادمیک مطالعات فرهنگی وجود داشته است. گروهی مطالعات فرهنگی را به معنای دقیق اصطلاح، رشتهای علمی که دارای موضوع و قلمرو مطالعاتی مشخص، انگارههای ویژه، چارچوبهای تئوریک نهادی شده، اصول و مبادی پذیرفته شده و روش یا روشهای معین باشند نمیدانند (اسلک و دیگران، 1382: 94). این گروه تاکید میکنند که مطالعات فرهنگی درباره متودولوژی صحبت میکند نه متد. منظور از متدها ابزارهای عملی برای درک واقعیت تجربی است درحالی که متودولوژی به مجموعهای از ابزارها اشاره میکند که در عین حال دربردارنده تعهدی سیاسی و فلسفی نسبت به تحقیق میباشند (سوکو، 2003: مقدمه کتاب). برآیند چنین رویکردی این بوده که هرگونه تلاش برای ارائه تعریفی دقیق از این رشته از ابتدا محکوم به شکست است.
توصیف کسانی همچون نلسون 15و همکارانش در ترسیم قلمرو مطالعات فرهنگی موید ادعای اخیر است:
“مطالعات فرهنگی یک حوزه بی رشته، ماوراء رشتهای و گاه ضد رشتهای است… مطالعات فرهنگی به مطالعه طیف کامل هنرها، اعتقادات، نهادها و روشهای ارتباطی یک جامعه متعهد است…فرهنگ هم به عنوان شیوه زندگی کامل شامل اندیشهها، نگرشها، زبانها، شیوهها، نهادها، ساختار قدرت و هم به عنوان مجموعه کاملی از شیوههای فرهنگی شامل اشکال هنرمندانه متون، سنتها، معماری، کالاهای تولیدشده به صورت انبوه و غیره درک میشود”(اسلک و دیگران،1382: 95).

درنقطه مقابل، برخی برآنند این حوزه مطالعاتی به دلیل طرح سوالات جدی، تولید و ارائه آثار علمی متنوع، طرح دیدگاههای نظری مختلف، اتخاذ رویکردهای نسبتا مشخص و جهتگیریهای روشن، جذب اندیشمندان حوزههای گوناگون و نفوذ به دپارتمانهای علوم اجتماعی و مراکز پژوهشی صلاحیت لازم برای کسب عنوان یک رشته علمی مستقل و تمام عیار را دارد (شرف الدین، 1387:60).

مشخصات برجسته
در زمان ظهور این رشته در بریتانیا در دهه 1950 دو ویژگی وجه شاخص آن را تشکیل میداد: نخست آنکه توجه اصلی مطالعات فرهنگی معطوف به «ذهنیت» بود، یعنی مطالعه فرهنگ با توجه به زندگیهای فردی صورت می گرفت. این به معنای گسست از اثبات گرایی علمی (حاکم بر مطالعات) اجتماعی یا (به قول رناتو روزالدو) عینیگرایی بود. به عنوان مثال کتاب کاربردهای سواد ریچارد هوگارت16 (1971) که معمولا فتح باب مطالعات فرهنگی محسوب میشود اثری شخصی است و تغییرات در زندگی طبقه کارگر بریتانیای دوران پس از جنگ را براساس تجارب شخصی نویسنده توصیف میکند.
دومین ویژگی شاخص مطالعات فرهنگی اولیه، تحلیل همراه با تعهد بود. این رشته مطالعاتی از قبول این واقعیت طفره نمیرفت که جوامع ساختاری نابرابر دارند. مطالعات فرهنگی از این لحاظ نه تنها با علوم اجتماعی(ظاهرا) عینی تفاوت داشت، بلکه با اشکال قدیمیتر نقد فرهنگی خصوصا نقد ادبی نیز که در درک فرهنگ برای مسائل سیاسی اهمیتی حاشیهای قائل بودند نیز متفاوت بود (دیورینگ، 1378: 2).
ویژگی مهم دیگری که پس از فراز و نشیبهای بسیار در عمر نسبتا کوتاه مطالعات فرهنگی همواره بدان نسبت داده شده است صبغه سیاسی آن است به گونه ای که بررسی رابطه فرهنگ و قدرت را در کانون توجه و مطالعه خود جای داده است؛ خواه موضوع مطالعهاش طبقه کارگر باشد و یا سیاست تاچریسم و یا در اشکال متأخرش دستگاهها و نهادهای دولتی همچون موزهها (رابرتس و دیگران17، 1977؛ تامپسون18، 1968). در چنین زمینه ای نظریه پردازان مطالعات فرهنگی به طور جدی به کاوش در کارکرد سیاسی خود فرهنگ پرداختند )دیورینگ،1378 :6). البته برخی در این ویژگی مبالغه کرده تا جایی که از دید کسانی چون فرانسیس مولهرن (1380) مطالعات فرهنگی از همان آغاز برنامه‌ی پژوهش نظری و عملیِ جهتدار و آگاهانهی اپوزوسیون بوده است.
علاوه براینها گراسبرگ (1386: 123) از تغییر مداوم مطالعات فرهنگی به عنوان یکی از مهمترین ویژگیهایش یاد کرده و جذابیت این حوزه مطالعاتی را مدیون این مشخصه میداند.

رسالت
با توجه به مشخصات و وجوه ممیزه مطالعات فرهنگی با سایر دانشهای همسایه و بستر و شرایط ظهور آن در بریتانیای دهه 1960 یکی از مهمترین رسالتهای مطالعات فرهنگی را میتوان فهم و شناخت ساختار زندگی روزمره افراد جامعه، با هدف تغییر آن در مسیر تحقق وضعیت بهتر دانست. در این میان گروههای حاشیه و مهجور بیش از همه مورد توجه و محل بررسی قرار گرفتند. چنگیز پهلوان(1387: 522) در کتاب خود با عنوان فرهنگشناسی از زبان گراهام مورداک وظایف مطالعات فرهنگی را این گونه توصیف می کند:

– توجه به فرهنگ طبقات پایین جامعه و تأکید بر مطالعه ریشههای اصیل تجربیات مردمی.
– به تصویر کشیدن روابط بالا-پایینی که خصلتی ایدئولوژیک داشت و در بسیج فهم و درک مردمی در مسیری معین بود و در خدمت نظام روابط نامتناسب قدرت قرار میگرفت و به صورت روابط میان تولیدکننده و مصرفکننده، حکومت و شهروندان، روشنفکران و عامه مردم تجلی مییافت.
– بررسی صورت بندی ایدئولوژیک روابط میان فرهنگهایی که درموقعیتی خاص قرار گرفته بودند تا برای آنها بسترهای مناسبی برای مذاکره، طرد و مقاومت فراهم آورد.

همسایگان
یکی از مشخصات بارز و به تعبیر بسیاری از مخالفان یکی از انتقادات وارد بر مطالعات فرهنگی از ابتدای شکلگیری تا به امروز مشخص نبودن مرزهای نظری و روشی آن با سایر رشتههای علوم اجتماعی و حتی علوم انسانی بوده است. به گونهای که مطالعات فرهنگی رهیافتها و رویکردهای گوناگونی را از حوزههای معرفتی مختلف، همچون سیاست، اقتصاد، جامعه شناسی، ارتباطات، انسان شناسی فرهنگی، روانشناسی اجتماعی، ادبیات و هنر و… با محوریت موضوعاتی همچون فرهنگ عامه، فرهنگ توده، امپریالیسم فرهنگی، ایدئولوژی، قدرت، هویت، طبقه، جنسیت، کالایی شدن محصولات فرهنگی، خرده فرهنگهای نوظهور، فرهنگپذیری، به گونه خاصی، به هم آمیخته و ترکیبات معرفتی جدیدی متمایز از نگاه های سوگیرانه متعارف در حوزههای علوم اجتماعی به دست داده است (شرف الدین، 1387: 73).
به طور کلی و در مجموع چهار سنت مطالعاتی نیرومند انسان شناسی، جامعه شناسی، ارتباطات و بیش از سایر رشتهها نقد ادبی در ارتباط نزدیکتر با و در همسایگی مطالعات فرهنگی قرار دارند و هریک در تلاش هستند تا از منظر رشته پژوهشی و مطالعاتی خود به توصیف و تشریح مطالعات فرهنگی بپردازند.
دراین میان برخی بیش از همه مطالعات فرهنگی را وامدار مردم شناسی میدانند و بین این دو نسبت خویشاوندی محکمی برقرار میکنند تا آنجا که مردم شناسی را خواهر مطالعات فرهنگی خطاب میکنند به گونهای که موضوع هر دو شاخه را یکسان دانسته و با اشاره به روندی که مطالعات فرهنگی در تصاحب فرهنگ به عنوان موضوع مطالعه طی کرده است نسبت به آینده رشته مردم شناسی ابراز نگرانی کردهاند (فاضلی، 1384).19
در باب نزدیکی مطالعات فرهنگی با دانش ارتباطات نیز باید گفت رسانهها و اشکال مختلف ارتباطی از ابتدای شکلگیری تاکنون همواره یکی از موضوعات مهم مورد مطالعه اصحاب مطالعات فرهنگی بوده است به گونهای که منجر به ایجاد رشته ای به نام مطالعات فرهنگی و رسانه در برخی از دانشگاههای معتبر جهان از جمله دانشگاه کالیفرنیا20، دانشگاه لندن21 شده است. گذشته از این کسانی همچون کاظم معتمدنژاد (1384) در تعریف مطالعات فرهنگی آن را به معنای دقیقه کلمه، مطالعاتی میدانندکه محتوای آن ارتباطات است.22 کانینگهام(2003: 14) نیز مواد مورد مطالعه مطالعات فرهنگی را فیلم، هنرها، رسانهها و ارتباطات و البته فرهنگ روزمره میداند.
نقد ادبی نیز در مواردی از سوی کسانی همچون حسین پاینده با نام فراگیر مطالعات فرهنگی بیان میشود. این گروه برای اثبات مدعای خود ما را به این مستند تاریخی ارجاع می دهند که ریشه و بنیان مطالعات فرهنگی، نقد ادبی یا سنت منتقدان فرهنگ به ویژه جریان لیوسیسم است (کاظمی و همکاران:1390).
اما درمیان چهار سنت نامبرده این جامعه شناسان هستند که بیش از همه نسبت به پیدایش و رشد مطالعات فرهنگی در طول نیم قرن اخیر واکنش نشان دادهاند خواه به عنوان رقیب و گاه برانداز و خواه در موضع موافق و یاریگر مطالعات فرهنگی. در این جا سه موضع را می توان از هم تفکیک کرد:

الف- موضع کسانی هم چون الگزندر (1386) که مطالعات فرهنگی را به طور کلی ادبی، فانتزی و سرگرمیساز تلقی کرده اند. این گروه به جای بررسی مفصل، دقیق و کامل به نوعی خوانش سطحی میپردازد و این، در متد و روش صورتی از آوارگی را در مطالعات فرهنگی ایجاد کرده است و از این جهت برای موضوعات مطالعات فرهنگی، جامعه شناسی فرهنگی را کاملتر و ضابطه مندتر از مطالعات فرهنگی پیشنهاد میکنند.
ب- جامعه شناسانی که نه فقط با مطالعات فرهنگی همدلی داشتند بلکه خود نیز در توسعه آن به ویژه از طریق تجربهها کوشیده اند.
ج- سرسختترین واکنش را گروه سوم یعنی دشمنان مطالعات فرهنگی از خود نشان دادهاند. گروهی از دپارتمانهای جامعه شناسی که مطالعات فرهنگی را با شرایط معرفت شناختی زمانه ما مناسب نمیدانند و البته معتقدند که جامعه شناسی نیز به بحرانهایی دچار شده است که مقدمات مرگ آن را فراهم ساخته است (کچوئیان، 1386).

میلنر و براویت نسبت میان دو رشته جامعه شناسی و نقد ادبی با مطالعات فرهنگی را این گونه توضیح میدهد: “درحالی که فرهنگ فقط بخشی، هرچند بخش مهمی از جامعه شناسی است، موضوع اصلی و محرک مطالعات فرهنگی است. درحالی که نقد ادبی فقط بر نوع خاصی از فرهنگ-ادبیات متعالی- تمرکز می کند، مطالعات فرهنگی اصولاً با همه نوع آن درگیر است” (1384: 286).
نکته قابل توجه در این جا این است که هم پوشانی نظری و روشی مطالعات فرهنگی با بسیاری از رشتههای همسایه پس از گذشت حدود نیم قرن از تاسیس این رشته همچنان با آن همراه و بدان منتسب بوده است. این انتساب و همراهی را بایستی یکی از ویژگیهای اختصاصی مطالعات فرهنگی دانسته یا دال بر موقعیت متزلزل آکادمیک آن دارد. استنباط سوم را میتوان این دانست که مطالعات فرهنگی همچنان در حال تکوین بوده و راه طولانی برای رسیدن به وضعیتی نظاممند و منسجم پیش رو دارد.

سه نسل مطالعاتی
مطالعات فرهنگی از ابتدای پیدایش در مرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگام تا دوره اخیر سه رویکرد و به عبارتی سه نسل متفاوت از مطالعات را تجربه کرده است:
نسل اول مطالعات فرهنگی که زادگاه اصلیاش را مرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگام در بریتانیا میداند در راه شکلگیری خود زندگی روزمره را به موضوع تحلیل فرهنگی تبدیل کرد و دوگانهانگاری نخبه گرا – عامه پسند را در دستور کار خود قرار داده و ریموند ویلیامز و ریچارد هوگارت دو چهره شاخص این نسل بودند. اینها دارای تحصیلات دانشگاهی در رشته ادبیات بوده و مطالعه متون ادبی را سرلوحه کار خود قرار دادند (گویگان، 1388: 9)
دومین قرائت از مطالعات فرهنگی که بدان نسل دوم اطلاق میشود از جانب متفکرینی مطرح شد که اساسا جامعه شناس نه منتقد ادبی و بیشتر در پی شناخت خود مفهوم فرهنگ بودند ؛ متفکرینی نظیر استوارت هال و آنجلا مک رابی. این گروه با تکیه بر آموزههای گرامشی و آلتوسر و با پیگیری روشهای پیشگامان مکتب فرانکفورت سعی داشتند که فراتر از دو گانهانگاریهای موجود در علوم اجتماعی نظیر عاملیت – ساختار و یا زیربنا و روبنا گام نهند (همان) این گروه با ایده آلیستی خواندن مطالعات نسل اول در تلاش برای بسط خودِ مفهوم فرهنگ بودند.
خوانش دیگری که از مطالعات فرهنگی صورت گرفته اساسا از جبهه استرالیایی آن به ویژه عقاید تونی بنت برخاسته است. همانطور که لویس23( 2004: 45) اشاره میکند این مکتب مطالعات فرهنگی که در دهه اخیر به جایگاه قابل قبولی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، علوم اجتماعی، تحلیل محتوا، علوم انسانی Next Entries پایان نامه با کلید واژگان مطالعات فرهنگی، سیاست فرهنگی، زندگی روزمره، ایدئولوژی