پایان نامه با کلید واژگان ماقبل مدرن، حقوق بشر، قهوه خانه ها

دانلود پایان نامه ارشد

روشنگري مي دانند، فرانسيس بيکن (1561-1626) فيلسوف انگليسي هم پيشاهنگ فلسفه تجربيِ اين عصر به شمار مي رود. ريشه بيکن در عصر رنسانس است؛ اما اثرگذاري همه جانبه اش در عصر روشنگري است. يکي از مهم ترين بخش هاي فلسفه بيکن که از جنبه تاثيرگذاري بر عصر روشنگري، بسيار مهم است، برشمردن چيزهايي است که بيکن آنها را “بُت هاي انديشيدن” مي نامد و منظورش عادت هاي بدِ فکر است که انسان ها را به اشتباه مي اندازد. آنچه مي توانيم با قاطعيت بگوييم اين است که چون خورشيد همواره از مشرق طلوع کرده است، “انتظار داريم” که باز همچنين شود. هيوم با طرح اين شبهه در باب اصالت تجربه بذرهاي شکاکيتي را که دکارت بر خاک فلسفه افشانده بود، پرورش داد و شکاکيت را به يکي از ارکان عصر روشنگري تبديل کرد.”(صدري،1392: 21)
“در نخستين سطر مقاله ي کانت مي خوانيم:روشنگري همانا بيرون آمدن،بالغ شدن،پذيرش مسئوليت وخرد ورزيدن.اين همه درس هاي اصلي روشنگري است.توده ها که با خرد ورزي مستقل آشنا نيستند،عادت کرده اند که ديگران به جايشان بيانديشند،پس مي ترسند وآزمون تازه را نمي پذيرند.عامه نمي تواند به روشنگري برسد مگربه کندي.انقلاب شايد بتواند به خودکامگي فردي وسرکوبگري سودپرستانه يا خودکامه پايان دهد،اما هرگز نمي تواند شيوه انديشيدن را چنان که بايد اصلاح کند.برعکس به جاي پيش داوري هاي کهنه،رشته اي از پيش داوري هاي تازه در گردن توده هاي انديشه باخته مي افکند.کانت،سپس توضيح مي دهد که نيروهاي بسياري درکارند که مانع از خردورزي توده ها مي شوند،اما هرکس بايد همواره دربه کاربستن خرد خويش به گونه اي عمومي آزادباشد وتنها اين است که مي تواند روشنگري را درميان انسان ها به پيش برد.او روشن مي کند که به کار بستن عمومي خرد يعني استفاده از حقوق مدني وشهروندي،البته هنوز ما در دوران روشنايي به سر نمي بريم،اما بي گمان در يک دوران روشنگري هستيم.نشانه هاي روشني داريم بر اين که اکنون گستره اي در اختيار ايشان[انسان ها]نهاده شده تا آزادانه ذهن خود رابپرورند ومانع روشنگري همگاني يا خروج انسان ها از کودکي خوکرده شان اندک اندک کم مي شود.”(احمدي،1389: 237) ودرادامه بايد عنوان نمود که خود واژه روشنگري از مفهوم تاريخي خود يعني عصر روشنگري جدا نيست،”عصر روشنگري را مي توان به منزله ارزشيابي عقايد واصول فلسفي،مذهبي واجتماعي اي دانست که طي هجده قرن،تاريخ غرب ازآن تأثير پذيرفت.اين ارزشيابي،که دراصل الويت مفهوم فطري انسان برمفهوم کليسايي او خلاصه مي شد،نتيجه پايان بخشيدن به تسلط گذشته انسان برحال او به منظور تعيين آينده اش بود.انديشه عصر روشنگري درجهت آزاد ساختن شناخت بشري از تعصبات فکري بود که انسان را به اطاعت کورکورانه از اصولي ضدانساني وامي داشت.به همين دليل نيز متفکران اين عصربراي فهم هرچه بهتر وبيشتر سرشت انساني،به کاوش وجستجوي آن درتمام زمينه هاي فلسفي وتجربي پرداختند.از اين رو عصر روشنگري بيانگر جنبش فکري عميقي درتاريخ وجدان غربي است.در حقيقت اين جنبش مبداء حرکت جنبش هاي اجتماعي وفرهنگي عميق تري چون انقلاب کبير فرانسه ورُمانتيسم128 بود که تا به امروز تأثيرات ذهني وعيني آن در جوامع غربي به چشم مي خورد.براي مثال حقوق بشري که امروزه از آن سخن به ميان مي آيد،هرچند که نخستين تبلور حقوقي-سياسي خود را در بيانيه حقوق بشر وشهروند سال 1789 فرانسه يافت،ولي بي شک بنياد وجودي ومنطقي آن را بايد در حرکت فکري وفلسفي قرن هجدهم اروپا جست که چشم برآثار بزرگان ادب وانديشه فرانسه داشت،جايي که مرکز فضاي ذهني عصر روشنگري بود.”(جهانبگلو،1388: 41-40) عقل گرايي داراي تاريخي طولاني است. شايدبتوان افلاطون رايکي ازنخستين فيلسوفان عقلگرابه حساب آورد. دکارت،اسپينوزاولايبنيتز رانيزبايددرزمره پيشاهنگان مدرن اين مکتب محسوب داشت.”وجه ديگر عقل گرايي129 عبارت است از حذف يا سرکوب هرچيز غيرعقلاني-هرچيزي که درکارعقل مداخله کند وموجب کاهش کارايي عملي(پراگماتيک130)کنش گردد.اين عنصر غيرعقلاني در رفتار انسان ها،شور وشهوت نام دارد،که مانع عمده برسر راه حاکميت عقل محسوب مي شود.تمدن مدرن همان اندازه که بابت سرکوب شهوات اهميت دارد،بابت رشد وارتقاء عقلانيت رفتار انسان نيزچهره شاخصي دارد.سازمان ياتشکيلات عقلاني جامعه،بيش از هر حوزه ديگر،به فکر اِعمال نظارت،کاستنِ شدت،ازکارانداختن،ومنحرف ساختنِ جهت انگيزه ها وسائق هاي غريزي وزمينه هاي پيشيني است.تجزيه وتحليل دقيق وجامع اين وجه ديگرمدرنيته که وجهي مهيج،چشمگيروبرانگيزاننده است،قبل ازهمه با آثار زيگموند فرويد درآميخته است.بنابه نظر فرويد،تمدن مدرن اصل واقعيت را جايگزين اصل لذت مي کند-اصل واقعيت شرط ضروري همزيستي مسالمت آميز وامنيت بشمار مي رود،واصل لذت زمينه يا دستمايه طبيعي انسان هاست که درمقابل اصل واقعيت قراردارد.به تعبيرعملي اين جايگزيني به معناي محدوديت است:در نتيجه ملاحظات مربوط به اينکه انجام چه چيزي بدون پرداختن هزينه گزاف براي تلقي از تلاش ها واقدامات به عنوان تلاش هايي ارزنده ميسراست،پويش وجستجو براي سعادت با ممانعت ها وتضييقاتي روبه رو مي گردد.امنيت نسبي تا حدودي به بهاي يادر مبادله با حداقل بخشي از آزادي فردي به دست مي آيد.يکي از ويژگي هاي رفتارمناسب باالگوي تمدن،کفّ نفس وخود محدود سازي است؛جامعه بطورکلي درشکل وجدان ياشعور فردي وآگاهي فردي که بطور اجتماعي بار آمده اند وفرد رابه سرکوب انگيزه هايي تشويق مي کنند که ممکن است در تضاد با هنجارهاي اجتماعي قراربگيرند،پايگاهي در درون شهر فتح شده به جاي مي گذارد.”(نوذري،1380: 35-34) “ايدوئولوژي مدرنيسم همپاي نوشدن(مدرنيزاسيون)جوامع اروپايي در طول سده ها شکل گرفته است،يعني به موازات قدرت يابي جامعه مدني دربرابردولت،قاعده بندي زندگي ومناسبات با قانون،اهميت يافتن فرديت،پيدايش دولت هاي دمکراتيک،ومهمتر،اين همه را تحقق، پيروزي خرد انساني دانستن. خرد آدمي را هم ضابطه اي نهايي و هم توجيه پيشرفت انگاشتن و در اثبات جامعه مدرن نسبت به جامعه سنتي و ديني بود. خرد بود که هم علم را موجه جلوه مي داد، و هم موقعيت هاي زندگي اجتماعي را.به گفته ي مشهور هگل در پيشگفتار فلسفه ي حقوق:آنچه عقلاني است واقعي،وآنچه واقعي است عقلاني است.”(گيدنز،ب،1387: 18) اما درباره فرآيند عقلاني شدن ماکس وبر :”واقعيت عقلاني شدن را درمعناي جهان شمول،وهمچنين بنيادين تاريخي-جهاني و انسان شناختي آن،درپيش گفتارش برجامعه شناسي دين بيان کرده است.پديده عقلاني شدن رهنمودبزرگي نه فقط براي جامعه شناسي او بلکه اساساً براي کل نظام او،بويژه براي نوشته هاي سياسي اوست.از ديد وبر،عقلاني شدن نشانه خصلت بنيادين سبک زندگي غربي است.بطور خلاصه،اين سرنوشت ماست،هرچند همان گونه که وبر و مارکس شاهد مثال اند ممکن است کسي دربرابر اين سرنوشت نگرش متفاوتي اتخاذ کند وبراين اساس تفسير ديگري ازآن ارائه دهد.-عقلانيت وبر بيشتر،به رغم رويه تخصصي علمي او،بانوعي نسبت علّي برگشت پذير به عواملي معين،به عنوان کليتي اصيل وبديع،بدون نسبت علّي بيشتر،تلقيمي شود؛يعني به عنوان کليت يک نگرش به زندگي وشيوه زندگي به نحوچندگانه مشروط اما با وجود اين بي همتا وبه عنوان يک خصيصه غربي.” (وبروهمکاران،1392: 142-141) ودر ادامه وبر معتقد است که:”عقلاني شدن مفهومي است کليدي که از طريق آن هم فرهنگها موقعيت ديني خود را تعريف مي کنند وهم جامعه شناسي دين بايد چنين تعريفهاي فرهنگي را از موقعيت ديني بفهمد.”(وبر وهمکاران،1392: 45)
“پويايي وديناميسم مدرنيته ناشي ازموارد عمده زير است:الف)جدايي وتفکيک زمان ومکان وبازترکيب يا به هم آمدن مجدد آنها دراشکالي که امکان منطقه يابي دقيق زماني-مکانيِ حيات اجتماعي راميسر مي سازد. ب)جابه جايي وکنارزدنِ نظام هاي اجتماعي(پديده اي که پيوند نزديکي با عواملِ دخيل در تفکيک زماني-مکاني دارد. ج)دسته بندي،نظم دهي يا سامان دهي ِ بازتابي وتجديد سامان دهي روابط اجتماعي با عنايت به درون داده هاي دانش که براعمال وکنش هاي افراد وگروه ها تأثيرمي گذارند. براي درک پيوندهاي دروني وبسيار نزديک بين مدرنيته ودگرگوني زمان ومکان،بايد کارخود را باترسيم برخي تفاوت هاي موجود در روابط ميان زمان/مکان دردنياي ماقبل مدرن شروع کنيم.تمام فرهنگ هاي ماقبل مدرن براي خود داراي شيوه هايي جهت محاسبه زمان بودند.”(نوذري،1380: 152)

اگر بخواهيم ،يکي از مباحث ويا به نوعي،ارزش هاي دنياي مدرن،را برشمريم بايد به مبحث دموکراسي اشاره ويژه اي نمائيم.”اگر هابرماس مي خواست نظريه اي صريح وروشن درباره دموکراسي ارائه کند،نظريه وي به لحاظ اخلاقي نظريه اي شناخت گرا وبه لحاظ شکلي نظريه اي مبتني بر مشارکت[نظريه اي مشارکتي] مي بود که ريشه ها وخاستگاه هاي آن به آراء وانديشه هاي ميد،روسو ومارکس بر مي گشت.متأسفانه بحث هابرماس درخصوص دموکراسي،البته تا اينجا،سيستماتيک نبوده ودر سراسرنوشته هاي وي بطورجسته وگريخته درقالب مضامين وموضوعات ديگر مي توان به بحث دموکراسي برخورد.هابرماس در نخستين اثر خود تحول ساختاري حوزه عمومي بيش از هرجاي ديگر به اين برخورد نزديک مي شود وطي آن به تجزيه وتحليل ظهور تاريخي نظريه اي هنجاري درخصوص افکار عمومي و وابستگي آن به اشکال جديد مجامع نظير تالارهاي عمومي،قهوه خانه ها،سالن ها وباشگاه ها،اماکن عمومي،شهرهاي جديد،ورسانه هاي ارتباطي جديد نظير روزنامه ها،مطبوعات،چاپخانه ها وحتي گفت وشنودها ومذاکرات مي پردازد.هابرماس در آثارجامعه شناختي خود عموماً بحث خود را راجع به دموکراسي را درقالب مفهوم مشروعيت طرح مي کند تا درقالب يک نظريه سياسي.ليکن با اين وجود بازسازي مفهوم دموکراسي مورد اشاره نظريه اجتماعي وي نبايد چنان دشوار باشد،زيرا مفهوم مشروعيت از نظر هابرماس بر رابطه بين عقل وسازمان اجتماعي متمرکز است.درکل مشروعيت عبارت است از تاييد وبه رسميت شناختن قابليتِ ارزشمنديِ يک نظم سياسي،يابه تعبير ديگر،درستي وصحتِ ادعاهاي آن مبني بر به حق بودن وعاد لانه بودن.”(نوذري،1380: 254-253) واما “خود مختاري فرد برداشت خاصي از آزادي است که به نظر برخي هواداران دموکراسي تنها در اين نوع حکومت ممکن است.انسان خودمختار کسي است که تصميمات مربوط به زندگي خود را خودش مي گيرد واجرا مي کند.روسو نخستين فيلسوف بزرگي است که ميان خودمختاري فرد ودموکراسي رابطه اساسي مي ديد؛به نظر روسو در کتاب قرارداداجتماعي(1762)آزادي عبارت است از اطاعت از قانوني که فردآن را به طيب خاطر مي پذيرد؛پس مسأله اساسي ايجاد سازش ميان آزادي فردي و وجود دولت به عنوان منبع قانون بدين شيوه حل مي شود،به اين معني که همگان بايد در وضع قانوني که همگان از آن فرمانبرداري خواهند کرد نقش داشته باشند.بدين سان از طريق دموکراسي مشارکت مستقيم،خودمختاري فرد بااقتدار دولت سازش مي يابد.”(بشيريه،ج،1386: 261-262) “دموکراسي به عنوان شيوه زندگي سياسي درجهان مدرن برمباني واصولي استواراست که در طي فرايند درازمدت مبارزه براي ايجاد حکومت دموکراتيک،تکوين يافته اند.جوهر اين اصول ومباني را مي توان در اصالت برابري انسان ها ،اصالت فرد،اصالت قانون،اصالت حاکميت مردم وتاکيد برحقوق طبيعي،مدني وسياسي انسان ها يافت.منظور از اصالت برابري اين است که دردموکراسي افراد،گروه ها وطبقات مردم نسبت به يکديگر از لحاظ حق حکومت کردن،برتري وامتيازي ندارند.حق حکومت براي هميشه به هيچ فرد يا گروهي واگذارنشده وهيچ گروهي نمي تواند به عنوان برتري فکري يا ذاتي برديگران حکومت کند.مشروعيت قدرت تنها بر رضايت مردم درپيروي از حکومت مبتني است.در دموکراسي فرض براين است که مردم نه به حکم ترس و اجبار،بلکه از روي رضايت از حکومت پيروي مي کنند وسازوکارهايي براي تضمين اين رضايت وجود دارد.اصالت فرد به اين معني است که انسان اصولاً موجودي خردمند به شمار مي رودواز اين رو بايد در تشخيص مصلحت فردي خود،درحدود نظام اجتماعي آزاد وخودمختار باشد.آزادي چه به مفهوم منفي آن(يعني رهايي از اراده خودسرانه ديگران) وچه به مفهوم مثبت آن(يعني توانايي گزينش وعمل ومشارکت)در سرشت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان شناخت انسان، عقده حقارت، دوران مدرن Next Entries پایان نامه با کلید واژگان دوران مدرن، دولت مشروطه، نقض حقوق