پایان نامه با کلید واژگان فلسفه سیاسی، رفتار انسان، فلسفه اخلاق

دانلود پایان نامه ارشد

و عادات به صورت مکتوب در آمد و حاصل آن مجموعهای از قوانین مدون شد. قوانینی که ثابت کرده بودند وجودشان برای حفظ زندگی اجتماعی گروه لازم است .این مراحل آغازین تشکیل جامعه و استقرار حکومت بود.5
به صورت کلی میتوان گفت که اندیشه و تفکر، انسان را از دیگر موجودات متمایز نموده و همین امر موجب شد تا شیوه زندگی انسانهای اولیه از حالت ابتدایی و ساده زیستن به تنوع و ‌یچیدگی بیشتری مبدل گردد. خصوصیت سازگاری با محیط طبیعی از یک طرف و امکان سازش با محیط اجتماعی از طرف دیگر به انسان کمک کرد که نه تنها خود را با شرایط محیط جدید یعنی غار سازگار نماید بلکه نیاز وادارش کرد که برای شکار به ابداع وسایل و ابزار سنگی بپردازد و بتواند آنها را در کشتن حیوانات استفاده نماید. مشکل شکار حیوانات او را به همکاری و کمک گرفتن از همنوع وادار کرد و برای این همکاری وسیلهای برای ارتباط نیاز بود و به همین دلیل انسان اولیه زبان حرکتی را برای خود اختراع کرد و بعد به زبان تصویری رسید و ‌سپس زبان تکصوتی و بعدها چندصوتی6 .
تحول و رشد زندگی اجتماعی انسان طی میلیونها سال صورت ‌پذیرفت و هنوز هم در حال تحول و رشد بیشتر است چون پیشرفت ضرورت زندگی اجتماعی و قانون زندگی است و برای دوام اجتماع امری اجتناب نا‌پذیر است.7
بخش دوم: خاستگاه و منشاء زندگی اجتماعی انسان
اگر بپذیریم که به عنوان واقعیت، انسانها به زندگی اجتماعی روی آورده اند حال سوال فلسفی در باب این وافعیت مطرح است که چه تبیین معفولی از خواستگاه این زندگی اجتماعی می توان ارائه داد؟
مجموعهای از افراد انسانی که با نظام ، سنت ، آداب و قوانین خاصی به یکدیگر ‌‌‌‌پیوندخورده و زندگی دستهجمعی دارند جامعه8 را تشکیل میدهند. زندگی جمعی فقط به معنای کنار هم زندگی کردن نیست مانند بسیاری از حیوانات. فرق انسان با حیوانهای اجتماعی در این است که انسان نیازها و هدفها، آرزوها و مقاصدی دارد اما حیوانات اجتماعی به صورت ژنتیکی اجتماعیاند. نیازهای مشترک و روابط ویژه زندگی انسانی، ما را آن چنان به همدیگر پیوند داده که گویی همه برای یک هدف و نیاز واحد به پیش میرویم9.
زندگی اجتماعی انسانها برخلاف حیوانات با پیشرفت و تکامل و سازگاری برحسب شرایط مختلف در دورههای متفاوت همراه بوده است.
سوالی که مطرح میشود این است که چرا انسانها به زندگی اجتماعی روی آوردهاند به عبارتی دیگر منشاء زندگی اجتماعی انسان در چیست؟
در پاسخ به این پرسش جوابهای گوناگونی داده شده است اما در این میان سه نظریه از همه مهمتر هستند.
نظر اول: نظریه نیازها یا نظریه زیستی.
نظر دوم: انسان مدنی باالبطبع است.
نظر سوم: نظریه قرارداد اجتماعی.
1: نظریه نیازها یا زیستی
بسیاری از جامعهشناسان معاصر میگویند که انسانها در طول دوران زندگیشان نیازهای مختلفی ازجمله خوراک، پوشاک ،امنیت، محبت و ….. را دارند. انسانهای اولیه برای تامین امنیت و خوراک در دورهم گردآمدهاند و جوامع را شکل دادهاند بدین صورت منشاء تشکیل جوامع را باید در درون نیازهای آدمی جست10.
2: نظریه انسان مدنی باالبطبع است
برخی از فیلسوفان بر این اعتقاد هستند که خلقت اولیه انسانها و طبیعتشان بر حسب زندگی اجتماعی بنا نهاده شده است. انسانها در اثر میل طبیعی و فطريشان به زندگی اجتماعی روی آوردهاند .  انسان به حکم طبیعت ، حیوانی اجتماعی است و آن کس که از روی طبع و نه بر اثر تصادف ، بی وطن است ، موجودی یا فروتر از آدمی است یا برتر از او .11
افلاطون ،ارسطو و آکويناس از داعيهداران این نظریهاند.
3: نظریه قرارداد اجتماعی
این نظریه بر خلاف نظریه طبیعی بودن سرشت اجتماعی انسان است و بیان میدارد که انسان ابتدا به صورت منزوی زندگی میکرده است اما کم کم برای حفظ منافع و فرار از ترسو وحشت طبیعت به زندگی اجتماعی روی آورده و بر مبنای قراردادهایی با دیگران صلح و سازش کرده و متحد شده است. این نظریه به قرارداد اجتماعی معروف است که سردمداران آن هابز،لاک و روسو هستند12.
بخش سوم: سیاست و اخلاق
1: سیاست و فلسفه سیاسی
اگر کلمه سیاست13 به این معنا و مفهوم امروزی، واژهای جدید و نوین است اما سیاست و فلسفه سیاسی قدمتی به تاریخ بشریت دارد و ریشه در تشکیل جوامع و اجتماعات اولیه دارد. از زمانی که انسانها به تشکیل جوامع پرداخته و نظم اجتماعی را شکل دادهاند حکومت و فرمانرواییها سر بر آوردهاند، انسان به دنبال و تجزیه و تحلیل این نهادهای اجتماعی بوده است. علم سیاست نیز به تحلیل و بررسی جنبههای سیاسی پدیدههای اجتماعی نظر دارد تا با تحلیل سیاسی دنیایی را که در آن زندگی میکنیم و حوادث و اتفاقاتش را بهتر شناخته و بتوانیم بهتر و درستتر انتخاب کنیم و زندگی نیکوتری را سروسامان دهیم14.
سیاست در اجتماع و با نهادهای اجتماعی و انسانی مختلف عجین و همراه شده است از جمله با دولت ،حکومت، فرهنگ ، اخلاق و با مفاهیمی چون آزادی، عدالت، قدرت، سعادت، فضیلت و …. گرهخورده است.15
فلسفه سیاسی پرسش از ماهیت اجتماع و توجیه روابط اجتماعی انسان دولت و دیگر پدیدههای اجتماعی را برعهده دارد. بنابراین سیاست جزء لاینفک اندیشه و تفکر انسان است. فیلسوفان و نظریهپردازان جامعه شناسی نیز بر همین مبنا تفکراتشان با سیاست گرهخورده است. سیاست از دوران فیلسوفان یونان باستان تا به امروز شاهد رشدو تحول علمی و نظری بوده است. نظریات گوناگون درباره سیاست، حکومت، دولت و مفاهیم سیاسی روز به روز گستردهتر شدهاند. هر مکتب و فیلسوفی بر اساس پایههای فکری خود نوعی سیاست را پیریزی کرده است.که براساس آن به پدیدههای اجتماعی پرداخته است. بنابراین دید سیاسی یعنی تجزیه و تحلیل پدیدههای اجتماعی و تاریخ تکامل منشاء آنها و برشمردن قوتها و ضعفهای آنها جهت اصلاح و انتخاب درستتر و یا حذف آنها از اجتماع انسانی.16
2: اخلاق و اخلاقیات
از زمانی که انسانها با یکدیگر به صورت گروه های کوچک و خواه به صورت گروههای بزرگتر زندگی کردهاند اعمال و رفتارش بر دیگران تاثیر گذاشته است. این تاثیر گذاری در اعمال و رفتار چه برای خود فرد و چه برای جامعه بر اساس یکسری ارزشها به وجود آمده است، ارزشهایی چون خیر و بدی، رافت و سنگدلی، شجاعت و ترس17 …..
منشاء این ارزشها در درون انسان و بر حسب نیازها شکل گرفته است و کم کم این ارزشها متکاملتر شدهاند زمانی که این ارزشها دست مایه اعمال و رفتار ما قرار بگیرند اعمال ما اخلاقی شدهاند. فلسفه اخلاق نیز علمی است که سعی دارد رفتار و اعمال که بر پایه این ارزشها انجام میشوند را تجزیه و تحلیل کند، نتایج و فواید، درستی و نادرستی و ارزشمندی آنها را بیان کند. فلسفه اخلاق میکوشد تا همه زوایای اخلاق و رفتار انسانی را كنكاش كند تا از آن طریق بتواند راه شناسایی درست عمل کردن و اخلاقی زندگی کردن را نمایان کند.اخلاق با این سوال سروكار دارد که رفتار خوب و بد چیست18؟
اخلاق دستگاهی از عقاید جاری در جامعه درباره منش و رفتار افراد آن است. فلاسفه اخلاق این عقاید را به شیوههای گوناگون عنوان و سعی در نظاممندكردن آنها دارند تا نظام اخلاقی درستتری را شناسایی و معرفی کنند.19
3: رابطه سیاست و اخلاق
اخلاق با طرز رفتار انسان سرو کار دارد و آن چه را که مردم باید انجام دهند یا نباید انجام دهند را مشخص می کند. اخلاق در این باره که چرا مردم باید آنچه را که درست است انجام دهند و آنچه را که نادرست و خطاست نباید انجام دهند، بحث میکند. اخلاق قواعدی را که باید بر رفتار انسان در زندگی اجتماعی تاثیر میگذارد تنظیم و تدوین میکند،درست و نادرست رفتار انسان را بررسي مینماید و کمال مطلوبهایی را توضیح میدهد که انسان باید در راه آنها بکوشد مسئله روابط سیاست و اخلاق یکی از مسائل اساسی فلسفه سیاسی است که مرز نمیشناسد و در همه تمدنها هم مطرح شده است. این مسئله علاوه بر اینکه در وادی نظر اهمیت بسیار زیادی دارد در وادی عمل نیز اهمیت بسزایی دارد.20
کنکاش در تاریخ این رابطه چهار رویکرد را آشکار میسازد که هرکدام از این رویکردها طرفداران خاص خود را دارا بوده و هر کدام طبق فلسفه سیاسی و اخلاقی خود این رابطه را تبیین نمودهاند. این رویکردها عبارتند از:
1- یگانگی اخلاق و سیاست
2- جدایی و افتراق اخلاق و سیاست
3- تبعیت اخلاق از سیاست
4- دوآلیسم اخلاقی و سیاست
3-1: یگانگی اخلاق و سیاست
این آموزه بیان میدارد که اخلاق در جامعه با سیاست و اجتماع پیوند مستحکمی دارد و اخلاق و سیاست با هم ارتباط تنگاتنگی دارند و امری اخلاقی است که با عادات و قوانین اجتماعی و رسوم حاکم بر اجتماع تطابق داشته باشد. این نظریه در یونان باستان کاملاً مشهود است و بر جستگی آن در افلاطون و ارسطو نمایان است. 21
افلاطون درباره اخلاقیات میگویدکه: اخلاق مبتنی بر جستجوی سعادت22 و نیکبختی است، به این معنی که در جهت حصول بالاترین خیر انسان، که داشتن سعادت و نیکبختی حقیقی است هدایت میشود. و بالاترین خیر انسان توسعه حقیقی شخصیت انسان به عنوان موجودی عقلانی و اخلاقی رشد و پرورش صحیح نفس و آسایش هماهنگ كلي زندگی است. او چهار فضیلت23 عمده و یا اصلی را برای داشتن زندگی اخلاقی بر میشمرد که عبارتند از حکمت، شجاعت، خویشتنداری و عدالت24.
این چهار فضیلت و اخلاقی زندگی کردن بر حسب این چهار فضیلت برای انسان نه اخلاق فردی و مخصوص بهخود وی باشد بلکه اخلاقی عمومی و اجتماعی برای انسان قلمداد میشود زیرا از نظر افلاطون زندگی فردی عمدتاً در اجتماع و دولتشهر معنادار میشود.
فضایل حکمت، شجاعت و خویشتنداری برای فرد و گروههای خاص جامعه در مدينه فاضله تعلق دارد. اما فضیلت عدالت نسبت به دیگر فضایل کاملتر و دیگر فضایل در آن دخیل هستند و جامعتر است یعنی حُسن در مجموع دیگر فضایل است. در نظر افلاطون عدالت نه تنها جزئی از فضایل بشری است بلکه در عین حال خصیصهای است در وجود مردم که آنها را آماده برقرار کردن روابط سیاسی با یکدیگر به منظور تشکیل جامعههای سیاسی میکند. یعنی این فضیلت هم انسان را اخلاقی بار میآورد و هم او را اجتماعی25.
به نظر افلاطون وظیفه حکمران سیاسی دو چیز است: یکی حفظ تشکیلات جامعه و دیگری تهذیب نفس شهروندان و رساندن آنها به درجه کمال است. یعنی حکومت کردن چیزی به جز تربیت کردن نیت و تربیت چیزی جز پروراندن فضایلی که در وجود افراد ملت به حکم طبیعتشان هست نیست و روابط این دو یعنی اخلاق و سیاست از طریق فضیلت عدالت ارتباط تنگاتنگی پیدا میکنند.26
ارسطو شاگرد افلاطون نیز به نظر استاد خود صحه میگذارد و میگوید که فعالیت افراد بشر همواره به این قصد صورت میگیرد که هر آن چه را که متضمن خیر و صلاح باشد بدست آورند. جامعه عبارت است از آمیزش ترکیب خانوادهها برای تحقق بخشیدن به یک زندگی کامل، مرفه و سعادتمند.
زندگی در میان جامعه از یک رشته پیوندهای اخلاقی مستحکم می‌شود و فضایل اخلاقی را برای افراد بهبارآورد. دولت هم عبارتست از ترکیب خانوادهها در یک جامعه برای برآوردن نیازها و رفع حاجات و ایجاد یک حیات سیاسی خوب و زندگی فضیلتمندانه برای اتباع آن27.
بنابراین بین اخلاق و سیاست رابطه متحدانهای شکل میگیرد که هدف هر دو کسب سعادت برای افراد است و این جاست که یگانگی اخلاق و سیاست آشکار میشود.
3-2: تبعیت اخلاق از سیاست
این آموزه بیان میدارد که اخلاق به خودی خود دارای اعتبار و منشاء نیست بلکه اخلاق اعتبار و منشاء خود را از پدیدههای اجتماعی میگیرد و بنابراین تبعیت اخلاق از اجتماع و سیاست است چون منشاء بیرونی نداشته ، بنابراین اخلاق تابع سیاست است. این دیدگاه را مارکسیستها و لنين پروراندهاند.28
در نظر مارکس اصول و مبانی اخلاقی از اصول و علوم اجتماعی و سیاسی جدا نیست بلکه ذات اخلاق عبارت است از اطاعت از قوانین عقلانی کلی در نظام اجتماعی. در نظر مارکس رفتارها و ارزشهای اخلاقی معلول شرایط مادی زندگی است. تاریخ اخلاق را نمیتوان مجرد از تحولات مادی بررسی کرد. او اخلاق را مجموعهای ا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان فلسفه سیاسی، قانون طبیعی، مفهوم شناسی Next Entries پایان نامه با کلید واژگان اخلاق فردی، اخلاق اجتماعی، جوامع انسانی