پایان نامه با کلید واژگان علامه طباطبایی، سبک زندگی دینی، کیمیای سعادت

دانلود پایان نامه ارشد

كه او را به نقطه دور دست پرتاب مى‏كند؛ جايى كه دسترسى به هيچ انسانى ممكن نيست تا او را از اين گرفتارى برهاند.بعيد نيست منظور از پرندگان گوشتخوار و لاشخورها، «هوى و هوس» باشد. انسان مشرك گرفتار هوى‏ و هوس مى‏باشد، بعضى از هوى‏ و هوس‏ها، آبروى انسان را مى‏ريزد؛ بعضى از آنها، انسانيّت انسان را لكّه‏دار مى‏كند؛ قسمتى از آن، شجاعت انسان را از بين مى‏برد؛ برخى نيز جوانمردى را از انسان سلب مى‏كنند و … در نتيجه چيزى از انسان مشرك باقى نمى‏ماند و لاشخور هوى و هوس، تمام شخصيّت و انسانيّت او را برباد مى‏دهد.
منظور از طوفانى كه انسان مشرك را از وسط زمين و آسمان گرفته و او را به نقطه‏اى دور از دسترس برده و در آنجا متلاشى مى‏كند، ممكن است اشاره به شيطان طغيانگر باشد؛ يعنى اگر شخص مشرك از چنگال هوى‏ و هوس نجات پيدا كند و شخصيّت او توسّط هوى و هوس قربانى نگردد، اسير شيطان سركش مى‏گردد و شيطان او را در نقطه‏اى كه هيچ يار و ياورى نباشد، مى‏برد و گمراه و بدبخت مى‏نمايد.( مثالهاى زيباى قرآن ؛ ج‏2 ؛ ص81)
در بخش های دیگری از قرآن کریم نیز خداوند به پیامبرش می فرماید: خدای سبحان هرآن کس را که اراده فرماید، می شنواند و تو شنوا کننده آنان که در قبرها خفته اند، نیستی؛ « أن الله یُسمع من یشاء و ماأنت بمسمع من فی القبور»(فاطر/22) روشن است که هدایت و تبلیغ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم هرگز در قبرستان ها صورت نمی گرفت، بلکه هشدارها و انذارهای او در متن جامعه زنده و میان ساکنان «أُمّ القری» و اطراف آن مطرح شد. پس در این آیه نیز تقابلی میان مردگان و زندگان وجود دارد و مرز این دو دسته نیز با توجه به شنیدن آیات الهی و سرسپردن به عبودیت حق متعالی، تعیین و ترسیم شده است؛ یعنی آنان که پیام توحید را می شنوند و به آن ایمان می آورند، زنده و دیگران از این حیات حقیقی، بی بهره و در میان گورستان شرک و کفر از پای در افتاده اند؛ از این رو، خداوند در صدر همین آیه، تساوی زندگان و مردگان را به صراحت نفی کرده است،« و ما یستوی الاحیاء و لا الأمواتُ»(فاطر/22) (حیات حقیقی انسان در قرآن،جوادی،ص 55)
در حقيقت جمله” الْحَياةِ الدُّنْيا” (زندگى پايين) اشاره به سير تكاملى حيات و زندگى است كه زندگى اين جهان، نخستين مرحله آن محسوب مى‏گردد لذا در پايان آيه اشاره‏اى اجمالى به آن زندگى عالى‏تر كه در انتظار بشر مى‏باشد كرده و مى‏فرمايد:” وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ‏”، يعنى سرانجام نيك در نزد خداوند است.( تفسير نمونه ؛ ج‏2 ؛ ص456)
بدین ترتیب کسانی که دلبسته دنیا هستند را از حیات طیب و پاک انسانی دور می داند و این حیات را مخصوص مؤمنانی می داند که با عمل صالح زندگی خود را زیبا می گردانند.
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(نحل/97)
كسانى كه عمل شايسته انجام دهند در حالى كه با ايمان باشند خواه مرد يا زن به آنان حيات طيبه مى‏بخشيم و پاداششان را بر پايه‏ى بهترين اعمالى كه همواره انجام مى‏دادند خواهيم داد.
اساس و پايه‏ى اين حيات، ايمان به خدا و روز قيامت، و يقين به نبوت پيامبران و وحى و فرشتگان است. و نتيجه‏ى اين حيات، آرامش و امنيت، رفاه و صلح، محبت و دوستى، تعاون و تقوا، كرامت و صدق، و باز شدن روزنه‏هاى قلب براى دريافت الهام و حكمت، و پديد شدن نيروى ولايت در باطن، و قناعت به حلال خدا، و كوشش براى رفع مشكلات مردم، و تبليغ حقايق و پاكسازى محيط از فحشا و منكرات است؛ و در حقيقت زندگى انسان در اين عرصه‏ى باارزش فرشته گونه خواهد بود، يعنى زندگى و حياتى كه از انواع آلودگى‏هاى ظاهرى و باطنى پاك و پاكيزه است.
زندگی در سبک زندگی دینی به همین معناست.
اخلاق جمع «خُلْق» است و «خُلْق‏» در لغت‏ به معناى شكل نفسانى، قوا و سجايايى است كه با بصيرت و ديدۀ دل درك مى‏شود.(مفردات القرآن؛ راغب اصفهانی، واژه خلق)
در تعریف علم اخلاق گفته اند : علم‏ اخلاق‏ عبارت است از فنى كه پيرامون ملكات انسانى بحث مى‏كند، ملكاتى كه مربوط به قواى نباتى و حيوانى و انسانى اوست، به اين غرض بحث ميكند كه فضائل آنها را از رذائلش جدا سازد و معلوم كند كدام يك از ملكات نفسانى انسان خوب و فضيلت و مايه كمال اوست، و كداميك بد و رذيله و مايه نقص اوست، تا آدمى بعد از شناسايى آنها خود را با فضائل بيارايد، و از رذائل دور كند و در نتيجه اعمال نيكى كه مقتضاى فضائل درونى است، انجام دهد تا در اجتماع انسانى ستايش عموم و ثناى جميل جامعه را بخود جلب نموده، سعادت علمى و عملى خود را به كمال برساند.(ترجمه المیزان،طباطبایی،ج1،ص558)
اخلاق حالتى نفسانى است كه بدون نياز به تفكر و تأمل، آدمى را به سمت انجام كاری حركت مى‏دهد. (کیمیای سعادت، ابو علی مسکویه،به نقل از آیین زندگی،ص25)
ملكه نفسانى كه موجب مى‏شود كارها به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از انسان صادر شود. (جامع السعادات، مهدی نراقی، ج1ص46)
بنابراین اگر منشأ عمل ملکه نفسانی در انسان باشد خُلق خواهد بود. در معراج السعاده آمده است:
وقتى عملى بطور مكرّر انجام پذيرد، معناى حاصل از آن- هربار- در روح انسان اثر مى‏گذارد، و پس از مدّتى در روح رسوخ كرده، مستقرّ مى‏شود، بطورى‏كه زوال آن بسيار دشوار صورت مى‏گيرد؛ در اين صورت مى‏گويند آن صفت به حالت «ملكه» درآمده است، ولى اگر انسان حالتى دارد كه هنوز به صورت ملكه درنيامده و در روح او مستقرّ نشده است و صدور اعمال از آن به آسانى صورت نمى‏پذيرد، از چنين حالتى به «حال» تعبير مى‏شود.(معراج السعاده،ص22)
خُلقیات انسان هرچند بسیار باشد اما منشأ همه آنها سه نیروی عمده در وجود انسان است که علامه طباطبایی از آن اینگونه یاد می کند:
و اين قواى سه‏گانه عبارت است از قوه شهويه، غضبيه، نطقيه فكريه كه همانطور كه گفته شد تمامى اعمال و افعال صادره از انسان، يا از قبيل افعالى است كه به منظور جلب منفعت انجام ميشود، مانند خوردن و نوشيدن، و پوشيدن و امثال آن و يا از قبيل افعالى است كه به منظور دفع ضرر انجام مى‏شود، مانند دفاع آدمى از جان و عرض و مالش، و امثال آن، كه مبدأ صدور آنها قوه غضبيه است، هم چنان كه مبدأ صدور دسته اول قوه شهويه است. و يا از قبيل افعالى است كه ناشى از تصور و تصديق فكرى است، مانند برهان چيدن و استدلال درست كردن (كه هيچ فعلى از افعال دو دسته قبلى هم نيست، مگر آنكه آدمى قبل از انجامش در ذهن خود اين افعال را انجام ميدهد، يعنى براى هر كارى مصالحى كه در آن كار هست، با مفاسد آن مى‏سنجد و سبك و سنگين ميكند، و سرانجام يكى از دو طرف ميچربد، آن گاه آن عمل را در خارج انجام ميدهد) كه اينگونه افعال ذهنى ناشى از قوه نطقيه فكريه است. و از آنجايى كه ذات آدمى معجونى ميماند كه از اين قواى سه‏گانه تركيب شده باشد و اين قوا با اتحادشان يك وحدت تركيبى درست كرده‏اند كه افعال مخصوصى از آنها صادر ميشود، افعالى كه در هيچ حيوان ديگرى نيست، و نيز افعال مخصوصى كه آدمى را به سعادت مخصوص به خودش ميرساند، سعادتى كه بخاطر رسيدن به آن اين معجون درست شده. لذا بر اين نوع موجود واجب است كه نگذارد هيچيك از اين قواى سه‏گانه راه افراط و يا تفريط را برود و از حاق وسط به اين سو يا آن سو، بطرف زيادى و يا كمى منحرف گردد، چون اگر يكى از آنها از حد وسط به يك سو تجاوز كند معجون آدمى خاصيت خود را از دست ميدهد، ديگر مركب و معجون، آن مركب و معجون نيست و در نتيجه به آن غايت كه بخاطر آن تركيب يافته، يعنى به سعادت نوع نمي رسد. و حد اعتدال در قوه شهويه اين است كه اين قوه را تنها در جايش به كار بندى، هم از نظر كميت و مقدار و هم از نظر كيفيت، از افراط و تفريطش جلوگيرى كنى كه اگر شهوت در اين حد كنترل شود، فضيلتى ميشود كه نامش عفت است، و اگر بطرف افراط گرائيد، شره و اگر بطرف تفريط گرائيد، خمودى ميگردد كه دو مورد از رذائلند.
و حد اعتدال در قوه غضبيه اين است كه اين نيرو را نيز از تجاوز به دو سوى افراط و تفريط جلوگيرى كنى، يعنى آنجا كه بايد، غضب كنى و آنجا كه بايد، حلم بورزى، كه اگر چنين كنى، قوه غضبيه فضيلتى ميشود بنام شجاعت، و اگر بطرف افراط بگرايد، رذيله‏اى ميشود بنام تهور و بيباكى، و اگر بطرف تفريط و كوتاهى بگرايد رذيله ديگرى ميشود، بنام جبن و بزدلى.
و حد اعتدال در قوه فكريه اين است كه آن را از دست اندازى به هر طرف و نيز از بكار نيفتادن آن جلوگيرى كنى، نه بيجا مصرفش كنى و نه بكلى درب فكر را ببندى كه اگر چنين كنى اين قوه فضيلتى ميشود بنام حكمت و اگر بطرف افراط گرايد، جربزه است و اگر بطرف تفريط متمايل بشود، بلادت و كودنى است.
و در صورتى كه قوه عفت و شجاعت و حكمت هر سه در كسى جمع شود، ملكه چهارمى در او پيدا ميشود كه خاصيت و مزاجى دارد، غير خاصيت آن سه قوه، (هم چنان كه از امتزاج عسل كه داراى حرارت است با سركه كه آن نيز حرارت دارد، سكنجبين درست مى‏شود، كه مزاجش بر خلاف آن دو است) و آن مزاجى كه از تركيب سه قوه عفت و شجاعت و حكمت بدست مى‏آيد، عبارت است از عدالت. و عدالت آن است كه حق هر قوه‏اى را به او بدهى و هر قوه‏اى را در جاى خودش مصرف كنى كه دو طرف افراط و تفريط عدالت عبارت ميشود از ظلم و انظلام، از ستمگرى و ستم‏كشى.
اين بود اصول اخلاق فاضله يعنى عفت و شجاعت و حكمت و عدالت كه هر يك از آنها فروعى دارد كه از آن ناشى ميشود، و بعد از تحليل به آن سر در مى‏آورد و نسبتش به آن اصول نسبت نوع است به جنس، مانند جود، سخا، قناعت، شكر، صبر، شهامت، جرأت، حياء، غيرت، خيرخواهى، نصيحت، كرامت و تواضع و غيره كه همه فروع اخلاق فاضله است كه در كتب اخلاق ضبط شده (و شما ميتوانى شكل درختى بكشى كه داراى ريشه‏هايى است كه شاخه‏هايى بر روى آن روئيده است).(ترجمه تفسیر المیزان،ج1،ص557)
از تعريف‏هاى گذشته بدست آمد كه اخلاق، ملكه يا حالتى است كه در نفس انسانى رسوخ كرده و باعث مى‏شود كه اعمال بدون فكر و تأمل از او سر بزنند. پس هر عمل خيرى كه با انديشه و درنگ در عاقبت آن كار انجام شود فضيلت اخلاقى نيست بلكه يك حالت اخلاقى است. شخص اخلاقى كسى است كه چنان كارهاى خير و نيك، عادت او شده كه بدون فكر و تأمل از او صادر مى‏شوند. مثلا كسى غوّاص يا شناگر است كه بدون تأمل، داخل آب شده و مشغول شنا گردد، اما كسى كه ابتدا مدتى به ارزيابى آب و تأمل در آن پرداخته‏ و سپس با احتياط وارد آب مى‏شود غوّاص نيست. مسائل اخلاقى نيز اين گونه‏اند كه اگر كسى عادت به فضائل اخلاقى كرده به طورى كه بدون تأمل به انجام آنها مى‏پردازد او داراى ملكه فضائل اخلاقى است. اما كسى كه ابتدا مقدارى فكر مى‏كند و پس از تأمل به اين نتيجه مى‏رسد كه با عفت باشد يا به عدالت عمل كند او داراى ملكه عدالت نبوده و از نظر اخلاقى نمى‏توان او را صاحب فضائل اخلاقى ناميد.
از آنچه گذشت روشن شد كه:
1. روح انسان موضوع علم اخلاق است نه بدن او.
2. بدن انسان و رفتار خارجى او موضوع «آداب» است.
3. وقتى يك عمل فضيلت اخلاقى يا رذيلت اخلاقى ناميده مى‏شود كه حكايت از حالت‏ها و ملكه‏هاى نفسانى نمايد.
4. آن حالت يا ملكه بايد بطورى در نفس انسان رسوخ كرده باشد كه به آسانى قابل زوال نباشد.
5. بايد اعمال اخلاقى بدون فكر و تأمل از انسان صادر شوند يعنى عادت به انجام كار خير داشته باشد.
نكته ديگر آنكه: اين روح انسان كه موضوع علم اخلاق است داراى سه نيرو يا قوّه است: «توانايى شناخت»، «توانايى جذب»، «توانايى دفع». روح را به جهت نيروى نخست «نفس مطمئنه» يا داراى قوه ناطقه گويند. و روح را با توجه نيروى جذب «نفس اماره» يا داراى قوه شهويه مى‏نامند. و روح را با در نظر گرفتن نيروى دافعه «نفس لوامه» يا داراى قوه غضبيه مى‏نامند. هر كدام از اين سه توانايى و نيرو وقتى به فعليت برسد داراى يكى از سه حالت: «افراط يا زياده‏روى»، «اعتدال يا ميانه روى»، «تفريط يا كوتاهى» است. ميانه روى و اعتدال، فضيلت اخلاقى بشمار مى‏رود و هر كدام از افراطها و تفريطها رذيلت يا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان مجمع البیان، سبک زندگی، آموزه های اسلامی Next Entries پایان نامه با کلید واژگان سبک زندگی، مؤلفه های اخلاق، فعالیت های اقتصادی