پایان نامه با کلید واژگان عاشق و معشوق

دانلود پایان نامه ارشد

ديد به لعنت از اين راه سزاوار شـــــد

گشت پشيمان ولي سود به حالش نداشت

چونکه به وي لحن حق تا به ابد بار شد

باري از اين داستان قصد ز مولـــــــود بود

صحبت ابليس هم داخل اين کار شــــــد5
گوي که مولود کيست؟آنکه جهان بهر او

از عدم و نيستي هست و پديدار شــــــــد6
او که ز نورش يکي قطــــره تراوش نمود

خلق7 از آن ماه و خور8 با هم اقمار شــــــد
گشته زشمس رخش رشحه9 به عالـم پديد

يکصد و بيست و چهار ماه10 پديدارشــــــد
آن که به فرمان حق حضرت روح الامين

در شب معراج حق رفت و عنان‌دار11شـــد12

بهر وي از سوي حق مرکبي1 آمدزغيب

راکب آن نور گشت جانب دربار2 شـــــد

خواست برون حـــرم پاي در آرد زکفش

سوي وي از نزد حق اين عمل انکار شــد

خلع مکن پا زکفش اي ز دل و جان عزيز

فرش من از کفش تو خاک خريدار شــد

عاشق و معشوق را نيست فـــــراز و نشيب

چون که به خلوت مکان خالي از اغيار شد3

بعد به وي شد خطاب، آرزويت بازگـــــو

رحمت من اي حبيب بهر تو ســرشار شد

جان دو عالـــــــــــــم فداي گهر پاک او

آرزويش جانب جان4 گنه کار شـــد

لطف خدايش نهاد تاج شفاعت5 به ســـــر

شافع روز جزا قاضي شمار شـــد

ظلمت روي زميـــــن گشت مشعشع ز وي

بتکده و بت شکست آذر و زنّار شــــد6

الغرض7 از حسن وي هــــرچـه نمايم بيان

بهره من حبه اي از دو صد انبار شـــد

اي شه هر دو سراي رحمه للعالمـــــــــين8

روز من از آه من همچو شب تار شـــد

زان که ز فرط گنه و ز طرفي بيم جـــــان

از جهتي ثروتم رفت و تنم خار شـــــــد

رافع اين هـــر دو درد نيست بجز لطف تو

اي همه عالم زتو هست و پديدار شــــــد9

معصيتم مانع رحمت تو گشتــــــــــه است

ورنه به يک [جو]10نياز، بذل تو خروار شـــد

گوشه ي چشمي1 فکن جان و تن خستـــه‌را

عفو کن اين واله ات2 کاين همه اصرار شــد3

در مدح و منقبت شاه ولايت
بهار نافه گشا4 شد بسان آهو مشکيـــــــــن

مشام دهر5 معطر نمود عطــــر رياحين6

گرفت بادصبا از چمن اجـــــــــازه تزيين

زگونه گونه ي گل ها بسان لالـه و نسرين

زطرف جـــــــوب7 و دل باغ و صحاري8
خيام9 بسته ز هرگوشه با کمال قشنگـــــي

رخ ازحجاب برون‌کرده10چون بتان11 فرنگي
نموده زلف پريشان بسان زهره چنگــــي12

گشود شهرت شبنم دهان غنچه ز تنگـي

نهاده بلبل بيدل بنـــــــاي شيون و زاري
فراش باد صبا فــــــــــرش زرنگار فکنده13 نگار، ساعد سيمين به دوش يار فکنـــده
فشار باد، تـــــــزلـــــزل در آبشار فکنده بهار، ديـــــده ي رحمت به لاله زار فکنده
به پا و پيکرو رخسار و چشمهاي خماري
به طول وعرض روز و شب مساوي وميزان به سير لاله خـــرامان پريوشان و کنيزان

زچشم ابر زمــــرّد1 به دشت و دامنه ريزان زخشم ببر، گوزنان به کوه پايه گــــريزان
چمن، چمــــــان زتکاپوي آهوان تتاري2
نواي ناز تزرو و دراج ازبن گل هــــــــا رسد به گوش و زدايد غم زمانه ز دل ها
به نام شادي نوروز بانگ ساز و دل هـــا براي رقص افکنده ز بيخ ريش و سبل ها
نموده دشت و بيابان پر از سوار و سواري3
تپان دل از بـر کبکان زبيم طغرل4 و بازان سگان کابليان5 در قفاي خرس و گــرازان6
ميان رمّه ي گاوان صداي گــوش درازان سوارها به تک و تاز بـــــرنشيب و فرازان7
شراب ناب ولب آب وهمدمـان قمـاري
دراين ايام که بگذشته فصل محنت وآفت علي نموده مکان بــــر سرير خلافت
زهي جلالت اين روز با شکوه و شـرافت8 نگر به کشور ايران که گشته غرق لطافت
زعشق حيدرکرّار و فضل حضرت باري
علي است آن که زمام زمانه است به دستش فراتر است زقوسين و بــام سدره، نشستش9
محيط رحمت حق دان دل خداي پرستش به هرچه هست بلاشک نگاه برهمه هستش
زجن و انس و بر و بحر برقرار و فراري
علي است حاکم ديوان عـــــــــدل و حقايق علي است بهر دو عالـــــم امير کافي و لايق
علي است قاسم1 نار و نعيم ورزق خلايــــــق علي است برهمه افضل علي است برهمه فايــق2
علي است مونس دل ها به وقت گريه و زاري
علي است شوهر زهــــرا و جانشين پيمبر علي است کارگشا بـــر رضاي حضرت داور
علي است حکمروا در حساب عرصه ي محشر علي است قاتل مرحب،3 علي است ساقي کوثر
علي است حاضر بالين مــرده هاي مزاري
علي است بوالحسنين آن دو سبط4 پيمبــر دو گوشواره ي5عرش خداي اعظم اکبــر
دو نور ديده زهرا، قتيل ملّت کافــــــــر يکــــي به زهر جفا6 و دگــربه نيزه و خنجر7
زهل من ناصرشان کيست حاضرياري ؟
حديث زهرگلوي حسن، به سهل چه گويم؟ و يا زجسم حسين پايمال نعل چه گـــويم؟
ز خشکي و عطش آن لبان لعل چه گــويم؟ غم مصيبت زينب به غير اهل8 چه گــــويم؟
اسير دشمن و بــر اشتران لخت سواري
زبان خامه شده لال کاين مقاله سر آيد9 و زين نگارش خونين به صفحه گـــرايد
ز داغ ماتم اين خاندان ز هر که ناله برايد زند به سينه وسر تا زمان عمر ســـــرآيد

براي ظلم چنان ملت لعيــن غداري1
زبان ببند تو واله، از اين مقولــه مزن دم2 نشاط عيد علي را مکن به شيون و مـــاتم
به خونبهاي حسن يا حسين اگر همه عالم کشي و زنده کني صد هزار بار، بود کــم
تو راست اجرعظيمي ازاين مديحه3 سرايي4
((در شهات حضرت علي اصغر5))
از پس قتل حر6 و شــــــير دلاور حبيب7 خويش وتبار حسين آن شه گوهــر نجيب8
گشت بـرآن جملگي شهد شهادت نصيب ماند بني هاشم9 از نعمت ايشان غـــــريب
حاضر وآماده شـد آل علــي بهر جنگ
روز ششم بود کان، سان وصف10 کفر کيش هيچ کس از بهر جنگ پــــا ننهادند پيش11

جمله سـران قشون خواند عمر1 نزد خويش گفت اگر چه سه تن آل علـي نيست بيش
ليک بوند2 آن سه تن شير وهژيروپلنگ3
نيز حسين در نبـــــرد برتر است زان سه تن نيست کسي همچووي پر دل و شمشير زن
شاهسواري بود حمله ور وصف شکــــــن نيست هماورد وي نامـــــــوري تن به تن
افتداز آن شاه بر شيـــرفلک پالهنگ
پس به غزا4 سوي وي بر نگــــــراييد دست5 اين سپه ازهرطرف پيروجوان هرچه هست
بـــــر درشان راه آب سخت ببايست بست بـر اثر تشنگي روي نمايــــــد شکســت
آيد و گردد به وي کار ازاين راه تنگ6
يا که بود ناگزير زاده ي دخت رســـــــول بيعت و امر يزيد خود بنمايد قبــــــول
يا که ز سوزعطش با تن زار و ملـــــــــول آل علي مرد وزن جمله ز فرع و اصـــــول
نيست شوند از زمين نام نماند به سنگ7
صبح ششم راه آب از همه جا بسته شـــــد طول دو فرسنگ8 شط محکم و پيوسته شد
سان وصف تيپ دون بر لب شط9 دسته شـد آل علي ازعطش پيرو جوان خسته شــــد
اصغر شش ماهه را هوش ز سر رفت و رنگ
شاه شهيدان ورا جاي درآغـــــوش داد رفت بدانجا که بود خيمه ي ابن زيـــاد1
بر درخرگاه او بانگ زد و ايســــــــتاد گفت که اي ملّت دل سيـــــه کج نهاد
بي خبران از خدا، بي شرف دل زسنگ
هيچ نبندد کسي آب ز وحش و طيــور نوش کنند از فرات دام و دد و مار و مــور2
از عطش، اين طفل من رفته زچشمانش نور 3 روز جـــــزا چون شويد نزد پيمبر حضـــور؟
چيست جواب شما اي فـرَق ديو رنگ4
آب نخواهم که آن خود بشود نوش مــن

باز ستانيد اين کودک از آغوش من

نوش دهيدش زآب تا نرود هوش مــــن

زآنکه بي آرامي اش برده زتن هوش من

حرمله5 ازماجرادست به کيد6ست ورنگ7
گفت که تيـــري پدر جاي دهم در هدف

تا گلوي طفل را لمعه8 زند چون صـــدف

گفت اجازه توراست، آن سگ دورازشرف،

به که به يک شعبه تير هر دو نمايـي تلف

حرمله را زين سخن تيررها شد ز چنگ9
ازگلو شير خوار تير سه پهلو گذشت

بازوي شه را دريد غاژه10 کنان شدبه دشت

اصغر عطشان ز خوناب گلو سير گشت

طاير جــــانش پريد رفت به باغ بهشت

گشت ز فوّار خون ريش شهنشاه رنگ
شکر خدا را از آن واقعه جـــــــاي آوريد

گفت که يا رب تويي قربُ لحبل الوريد:1

کودک عطشان من تير، گلــــــويش بريد

دست من و عدل تـــو پايه ي ظلم يزيد

پس جسد طفل با بازو مجروح و لنگ،
باز پس آورد و برد زار و خجل نزد مـــام

برتن وي نوحه گر اهل حريم و خــيام2

پس همه آل علي خورد و کلان با امام

تشنه لب آن صبحشان رفت به پايان شام

رفت سکين3 نزد عم با غمي از بارسنگ
نام اباالفضل را تا به زبان گفتـه ام

با غـم و اندوه و اشک دُّر سخن سفته ام4

ملتمس است از حسين خامـــه ي آشفته ام

تا بنمايد نظر بر فرج5 خفتــــــه ام

زانکه پس ازعزّ و ناز پيرو تهيدست ولنگ،
گشته ام اي شاه دين باز تو را چاکــرم

بر نبي و آل تو از دل و جان ذاکـرم

در نظر همگنان هست به پائين ســـرم؛6

چون زدوعالم مرا يار تويي،لاجــرم

چون تو پناه مني شهد نمايد شـرنگ7
واله ي روي توام سيد من،تشنه کـام

عاشق کوي توام سرور عالي مقام

ذکر زبانم بود روز و شب و صبح و شام

لعن يزيد و دگر کوفي و شامي تمام

جمله کساني که بود در دلشان از تو زنگ

((مرثيه اي در شهادت ابالفضل(ع) ))
چونکه عطش ازسکين تاب و توان در ربود

روي ز بيچارگي جانب عمّش نمود

گفت عموجان مرا نيست به تن تارو پود1

بين که زسوزعطش گشته دوچشمم کبود

آه، دراين جلد تن جان و دلم شد کباب2
آنکه مه چارده،3 بود ز حُسنش به رشـــک4

بر سردستان وي بود يکي کهنه مشـک

کزسرخشکيدگي پيکراوچوب خـشـــک

بر رخ و بردامنش نورفشان بود اشـــک

پيش روي عم نهاد مشک به صد اضطراب
قلزم قهر5 علي از غـــم آن نونهال

چون اسدخشمگين گشت دگرگون به حال

شاه6 برآمد به زين راند و برافراخت يـــال7

قدرت حق بي گمان کرد نمايان جـــلال

مشک به دوش ازپي آب بشد باشــتاب
بر سر راهش هر آن ملّت از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان دوره بازگشت، ملک الشعرا، عصر مشروطه Next Entries پایان نامه با کلید واژگان تويي، زين، نبي