پایان نامه با کلید واژگان شير، بودي، شه

دانلود پایان نامه ارشد

به عهد دولتش بختم نکو بود8

زوي هردم به من شد دستگيري

به من بخشيد فرمان وزيري

چو من بودم وزير و دستيارش

مهيا کردمي شام و نهارش

زقوچ جنگي و از گاو کوهي

ز وحش و دام و دد از هر گروهي

بدانسان يال و کوپالش قوي شد

ددان را جمله بر وي پيروي شد

تمامي ريزه خوار خوان وي بود1

همه سوگندشان برجاي وي بود2

به هر راهيش من همراه بودم

که خود اوّل وزير شاه بودم

يکي روز از قضاياي3 الهي

به راه ما عيان گرديد چاهي

که از هرگونه آثارش عيان بود

به سر انديشه اش سوداي جان بود4

زديدارش مرا دل شد به تشويق

به شه گفتم که رو سويش منه پيش

که از اين چاه قلبم در تکان است

گمانم نسل شيطان را مکان است

به من با يک نگاه خشم آلود

نظر افکند و رو بر چاه بنمود5

من از بيم و دگر بوي بخارش

نيارستم6 کشم سر در کنارش

وليکن ديدم از آن چه به ناگاه

برون شد شيري وزد حمله بر شاه

درون رفتند چون هم پنجه7 گشتند

ندانم تا کدامين رنجه8 گشتند

هماندم دير گاهي دور از آنچاه

بمن پيدا نشد آثاري از شاه

درآن دم چونکه تو نوزاد بودي

به شير مادرت دلشاد بودي

شدم من از فراق شه فراري

زمانه9 بگذرد بر من10 به خواري

بدين هيکل11 که بيني زار و پيرم

نه روباه جوانم نه وزيرم

کنون دانستمي گر زنده باشي

به جاي باب خود پاينده باشي

تو را باشد شباب زندگاني

تقاص1 خون باب خود ستاني

از اين ره آمدم تا باز بينم

تسلّي يابد اين قلب حزينم

همانا زين غرور و هيکل تو

وزين بازوي2 استبر يل تو

سزد اين خار3 از ره دور سازي

از اين ره چشم دشمن کور سازي

که هم خون پدر بستاني از شير

هم الطافي بر احوال من پير

از اين گفتار آن شير زبر4 چنگ

ندانستي که اين مکر است و نيرنگ

بغرّيد و چنان دم بر زمين زد5

که خاک از ره6 به چرخ هفتمين7 زد

بگفتا رهنماي راه من شو

شتابان رو به سوي آن وطن8 شو

که آن دشمن اگر زير زمين است

و يا پنهان به چرخ هفتمين است،

به جرم خون باب تا جدارم

دمار از روزگار وي برآرم9

مر آن روباه با اين تير و تدبير

رها شد جانش و جان برد10 از شير

هلا11 چون شير در آن چه نظر کرد

بدان سان بود روباهش خبر کرد

ندانست آنکه عکس اوست در آب؛

به سويش خويش را نبود پرتاب

زسنگيني فرو شد تا ته چاه

زنخوت شير نر شد صيد روباه

گهي در زير مي رفتي، گهي روي

درون چاه پر شد از هياهوي

ره چاره به رويش بسته گرديد

زبس زد دست و پا، تن خسته گرديد

برون شد جانش از تن؛ روبه پير

ز بالا گفت: تف بر عقلت1 اي شير

اگر با من تواضع مي نمودي

چه از خود کم؟ چه بر من مي فزودي2؟

مرا نامي نباشد غير روباه

ولي تو شير، بر هر جانور شاه

نبود اين مکر غير از خوف جانم

که جانم از بلايت وارهانم

تو خود با ديدنم لب را گشودي

به من ابلاغ قتل من نمودي

من از راه فسون و مکر و نيرنگ

تو را انداختم در اين چَهِ تنگ

که واله شرح داد اين داستانش

به نظم آورد دراين بوستانش3

((حکايت دو آهو نر و ماده))
دو آهو در چراگاهي بس انبوه

که نيمي دشت ونيمي دردل کوه

قرين با عيش و نوش و ناز بودند4

نر و ماده بهم دمساز بودند

بُدي آبشخور آن دو سرابي

مجاور با سرابش ده خرابي5

جبون6 بودند ز آن ده آن دو آهوي

ز آبي دور از آن ده درد دل جوي

نمودندي به گاه تشنگي نوش

به روز و شب هم آهنگ و هم آغوش

برون جستي سر اب از کوهساري

بُدي بر سينه ي1 آن کوه غاري

به مجراي سراب و داخل غار

به روز جمعه بودي مار بسيار

نبودي مدرکي زين راه در دست

فقط ورد زبان ها مدرکي است

زنقل و قول قبلاً نسل بر نسل

ز پيشينيان بر ما شده وصل

زتيغ کوه بالاتر از آن غار

يکي قبر است گويندش کماندار 2

کمان دار علي خوانند وي را

طواف آرند آن فرخنده پي را

مراد از معجزات وي بجويند

ز هر جانب زوار قبر اويند

همان ماران که آسيبي ندارند

يکي از معجزات وي شمارند

بگويند آن مهين3 از وحشت جان

زماني بوده در آن غار پنهان

سپس از دشمنان آل حيدر

شهادت يافته از ضرب خنجر

تن پاکش در آن جا گشته مدفون

که اينک از پس آن قوم ملعون،

گروه شيعه بهر احترامش

سکويي بسته برنام و مقامش

غرض ما صحبت از آهو نموديم

که اين منقوله هم بروي فزوديم

سدي هم بسته بر روي سراب است

که گرداگردآن درياي آب است

چو بودي روي آن درياچه بر کوه

علف ها رسته با نيزار انبوه

بهم پيوسته چونان سطح آن آب

که در انظار باشد آب ناياب4

کنون زان آب و سد، پس آمدم روي5

بگويم شرح حال آن دو آهوي

عطش1 آرد جگرشان در همان روز

قضاشان2 ز ان زمستان شد جگر سوز

چه در آن پهنه چندين آبشار است

بطرف آبشاران کشتزار است

بود خلوت جهاني3 از هياهو

به جفت خويش گفت آن ماده آهو

که در دل بيم دارم اي گرامي

بدانسان کان قضا گسترده دامي

نبايد احتياط از دست دادن

شتابان روي در صحرا نهادن4

به هر راهي قضا را دام وبنداست

که گر غافل شوي از اوگزنداست

قضا آيد نتاني5 کرد کاري

خدايش داده تخت و تا جداري6

قضا فرمانگذار خسروانست

از اين رو شه نگهبان جهان است

هر آنکس زين نگهبان سربتابد

قضا از بهر تنبيهش شتابد

مگر7 چشمان عقلش کور گردد

به شيطان جان وي مزدور گردد8

خدا را پشت سراندازد از ياد

رعيت را کشد در قيد بيداد

در آن دم زير و رو سازد9 خدايش

بدانسان بشنود عالم10 صدايش

نه شه تنها بدين عبرت قرين است

همه اولاد آدم اين چنين است

بر آدم نوش ما نبود گناهش

نگردد لطمه بهر عزّ و جاهش

چرا تنها بنوشد يا ننوشد

گرسنه سير سازد لخت پو شد

و را از جان ما، توش و توان است

به ما جان علف ها توش جان است

نپنداري علف ها جان ندارند

همه مشغول ذکر کردگارن1

سر و برشان همه الماس گون است

زلاله جان ژاله غرق خون است

نسيم صبح از پا تا به سرشان

بيارايد کلاه و دوش و برشان

مراينان جمله از يک باب و مام اند

ولي هر دسته برنامي به نام اند

همانا باب و مام اين آب و خاک است

طبيعت از فناشان دردناک است

چو مي رفتندگفت آن بهره2 تدبير

که روزي ازکماني برشدي تير

يکي هوبرّه از بالا از آن تير

به زير افتاد از اين کجرو پير

پس آن به، تابه مغرب طاقت آريم

چه بهتر؟ تشنه لب، يا جان سپاريم؟

به پاسخ گفتش آن انباز مغرور3

که بودي چشمش از حکم قضا کور

مر آن هوبرّه عمرش سر رسيده

زتدبير قضا تيرش نديده4

قضا مأمور باشد بر مکافات5

ندارد حکم بر جور و اضافات

مکافات6 من و تو چيست بر گوي

اگر داني نصيحت راز سرگوي

که نه ما صاحب تخت و کلاهيم

نه آدم کش، نه شه، نه دزد راهيم

نه از آن لاشخورهاي سترگيم7

و يا شير و پلنگ و ببر و گرگيم

به پاسخ گفتش آن جفت خردمند

که جانا سرچه پيچي از چنين پند

نه ما و آدمي بر يک طرازيم1

که بردرگاه او ما جان ببازيم

خدا ما را به آدم کرده روزي

زجان ها جان وي دارد فروزي2

زحق ايجاد هر بيش و کمي شد

تمامي از براي آدمي شد

چه3 آدم را بود بر دوش باري4

کز او شد عالم امکان فراري5

ولي آدم چنان شوري به سر داشت

امانت را ز روي شوق برداشت

از اين رو ما سواله گشت ممتاز6

تو آدم را به خود منماي انباز7

چو از وي پرورش يابد تن و جان

کنون اندازه خود گيرد انسان

که انسان روزي جنبندگان نيست

قتيل جان آدم را امان نيست

اگر در کام

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان آيد، شير، کاي Next Entries پایان نامه با کلید واژگان سراب، آهوي، ولي