پایان نامه با کلید واژگان شناخت انسان، عقده حقارت، دوران مدرن

دانلود پایان نامه ارشد

صنعتي مدرن – نيز محل بحث ومناقشه فراواني قرار دارد.بهترين وجامع ترين تحليل درباره اين معنا از مدرنيته را مي توان در آثارفلاسفه ونظريه پردازان اجتماعي بزرگ قرن نوزدهم يعني هگل،مارکس،توکويل،وبر،زيمل ودورکيم ديد.تحليل ها وديدگاه هاي نظري آنان بسيار جهات براي جوامع امروزي نيز مصداق داشته ومناسب مي نمايد.حتي به رغم شکست وناکامي سوسياليسم دولتي در بخش هاي مختلف جهان ، هنوز تحليل هاي مارکس مناسبت واعتبار خودرا دارا هستند.ولي رشد برخي جريانات در عصرما -جهاني شدن اقتصاد،زوال دولت هاي ملي ، مهاجرت عظيم جمعيت- سبب شد تا پاره اي از متفکرين پايان مدرنيته را مسلم فرض کنند.جفري باراکلوُگ122 تاريخ معاصرراهمانند چيزي متفاوت از تاريخ مدرن ارائه نمود.، عده اي نيزپارافراترگذاشته وعصرپست مدرن رااعلان داشته اند.”(نوذري،1380: 83-82) “مدرنيته هرگز پديده اي واحد يا از قماش ثابتي نبود، برخلاف آنچه که مکس وبرو به خصوص گئورگ زيمل عقيده داشتند.پويايي وديناميزم مدرنيته همواره اجزاء وبخش هاي مختلف آن را به جان همديگر مي انداخت ،هميشه بين عناصر واجزاءمختلف متشکله آن تضاد ودرگيري وجود دارد:اقتصاد عليه سياست،فرهنگ عليه عقلانيت ابزاري ونظاير آن. بخش اعظم آنچه که اکنون تحت عنوان پست مدرنيته مطرح است ، نخستين بار در شورش يا عصيان فرهنگي عليه مدرنيته نمود يافت که در آغاز قرن بيانگر جنبش مدرنيسم بود.مدرنيسم در واقع طنين تاکيدهاي مدرنيته برکارکردگرايي وپيچيدگي هاي تکنولوژيک بود. ليکن مدرنيسم در شکل جنبش هايي چون سوررئاليسم ودادائيسم نيز با حمايت از داعيه هاي اصل ذات در برابرداعيه هاي اصل واقعيت برخي از نحله ها يا آيين هاي عمده مدرنيته را مخدوش ساخت.”(همان،83)

4-3 )بررسي ارزشهاي بنيادين دنياي مدرن:
“در روزگار رنسانس چيزها را باهمانندي با چيزها مي شناختند.در روزگار کلاسيک واژگان بيانگر چيزها بودند. دوران مدرن تمايز ميان واژگان وچيزها قطعي شده است.اوج آن،روزگارماست که درآن به گفته ي ساموئل بکت123،چيزها نام پذير شده اند.زبان که در سده هاي هفدهم با دستور زبان(ونظريه بيان با علم مجازها)شناخته مي شد.به سخن تبديل شد.”(احمدي،1389: 235) ودر کل بايد عنوان نمود که،بعد از رنسانس در اروپا ويا به نوعي غرب بود که ما با مفهومي همچون خرد گرايي،عقل وانسان بمثابه انسان و… روبه رو شديم که طليعه يک انقلاب فکري در غرب بود.آن مسئله اي که افکار تمامي انديشمندان اين دوره فکري از غرب را به خود مشغول نموده بود،اين امر مهم است که:”مساله خوشبختي انسانها وچگونگي دستيابي به آن از طريق استقلال فکري وآزادي مدني درجامعه.اکثر انديشمندان مسأله استقلال وآزادي را از مفهوم خرد جدا نمي دانستند.از اين رو شرط پيشرفت اجتماعي وسياسي بشر را درپيشرفت شناخت وخرد مي ديند.ولي پيشرفت خرد مستلزم گسستن از اعتقادات وتعصبات قرون وسطايي بود.به همين جهت،روشنگران قرن هجدهم براين عقيده بودند که مي بايست از تسلط واقتدار کليسا بر روح و ذهن انسانها کاست.اين عمل تنها در صورتي امکان پذير بود که مسأله انسان وسرنوشت اجتماعي وسياسي او جايگزين مسأله آخرت ورستگاري درفرآيند شناخت انساني شود.بدين گونه جهان شناسي کليسايي جاي خود را به انسان شناسي داد وانسان با علم به داشتن غايتي درخود وبراي خود،سرنوشت خويش را به دست گرفت.سرنوشتي که او به دور فرامين وآموزه هاي کليسايي،در درون اجتماعي مدني ودرکنار همنوعان خويش به ساخت آن پرداخت.از اين رو،تجلي ارزشهايي چون:تمدن،انسانيت وپيشرفت در گفته ها و نوشته هاي متفکران اين عصر نتيجه کوششي در جهت تعيين مقام انسان در طبيعت وتوصيف چگونگي شکل گيري وعملکرد موزون وهماهنگ اجتماع انساني است.اين اراده براي براي حرکت به سوي تمدن وانسانيت موجب شد که متفکران عصر روشنگري درتعيين عقيده ،شهروند جهان بودنِ،انسان بکوشند.دراين فرآيند خود مختاري نظري وعملي فردتنها درحوزه خود مختاري افراد يک جامعه مطرح نمي شد،بلکه درگستره جهاني آن،يعني خودمختاري بشريت مورد سؤال قرار مي گرفت.بدين گونه،روح روشنگري از قلمرو يک کشور پافراتر مي گذاشت ودورنماي پيشرفت وخوشبختي بشر را در کليت او مطرح مي کرد.اين شعار روشنگري که:خوشبختي هرفرد بدون خوشبختي تمامي افراد ممکن نيست،بعدها از اصول پايه اي انقلاب کبير فرانسه شد.”(جهانبگلو،1388: 43-42) ودر ادامه عصر روشنگري وتوضيح آن بايد عنوان نمائيم که کانت بعنوان يک فيلسوف آلماني درباره عصر روشنگري اينجنين مي گويد:”روشنگري عبارت است از رهائي عقده حقارتي است که درانسان وجود دارد ومنشا آن عقده خود انسان است.منظور از عقده حقارت بي کفايتي در استفاده قوه عقليه خاص خود بدون حکمراني ديگراني است.به نظر وي بايد جسارت استفاده از قوه عقليه خاص خود راداشت،اين است معني روشنگري،از بررسي دقيق انديشه هاي بورژوايي انقلابي مفهوم روشنفکر از مفهوم انسان نشأت مي گيرد.انسان سزاوار آزادي واستقلال فکري است،اين تعريف از انسان ،اصل حجيّت را که درآن زمان اصل مسلط بوده ومطابق آن کليه تصديقات فلاسفه ودانشمندان عهد کهن حقيقت داشته است.مورد اشکال وايراد قرار مي گيرد.متفکران عصر روشنگريانتقاد،پژوهش فعال وعمل آزادي انديشه را طرح واز آن دفاع مي کنند.درنتيجه براي دانشمنداني چون کانت جامعه وقانون اساسي آن بر آزادي انديشه بنا شده است.”(لينهارت124 ومج125،1378: 30) واما انديشمند وفيلسوف ديگر آلماني بنام يوهان کاتليب فيخته126(1814-1760) درجهت بسط وتوضيح انديشه هاي کانت در باب آزادي و.. بر مي آيد:”براي فيخته نيز ارتباطي گسترده ميان مفهوم انسان و روشنفکر وجود دارد.وي از خود مي پرسد کار وکوشش دُکت يعني عالم باسواد چيست يابه عبارتي نقش وي در جامعه چه مي باشد.پاسخ اين پرسش بدون اشاره به مأموريت انسان در جامعه محال است.بنابراين جواب به آن از سوال کلي تر نشأت مي گيرد يعني سرنوشت انسان کدام است؟براي فيخته سرنوشت انسان خود تعييني است يعني اين واقعيت که عنصر متشکله عقلاني انسان در وضعي قراردارد که قادر به آفرينش قوانين خاص خود مي باشد.به عبارتي ديگر انسان بايد هماهنگي باخويشتن خويش،يعني هماهنگي ميان احساس وخردش را باز يابد.وسيله ضروري دست يابي به اين هدف فرهنگ است.هماهنگي انسان با خود همان چيزي است که کانت آن را بالاترين نعمتها ناميده است.فيخته،فرهنگ را به مثابه وسيله ونيز هدف تعريف مي کند.فرهنگ سعي دارد ميان خرد واحساس هماهنگي ايجاد کند.تحت اين عنوان،فرهنگ يک وسيله است.”( همان :31)
اما بايد عنوان نمود که:”در سده شانزدهم فرانسيس بيکن127 اظهارداشت:هدف علم افزايش قدرت انسان است.اين سخن بيکن مورد قبول دانشمندان ومردمان آن زمان قرارگرفت.بيکن معتقد بود که بايستي دست به آزمايش زد ومشاهده هاي دقيق ترتيب داد؛بايستي نتايج آنها را ملاحظه کرد وانديشه حاصل را بدقت نظم وترتيب بخشيد.به اين ترتيب صورتهاي کلي يا قانونهاي مربوط به جهان مي تواند بيان شود. لئوناردو داوينچي درآغاز سده هفدهم نوشت:يگانه ترجمان عالم طبيعت آزمايش است.پس بايد هميشه به تجربه پرداخت وهرکاري رابه هزار شکل آزمود.دکارت اعلام کردکه:تاچيزي رابه حقيقت درست وصحيح ندانند، نپذيرند.ونبايد درتصديق موضوعات بيش از ادراکات ومحسوسات چيزي افزود.ازنيمه دوم سده پانزدهم که مردم به آموختن زبان يوناني پرداختند وعقايد قدما را بهترشناختند،اعتبار قول نويسندگان قديم ازميان رفت ودانشمندان دوره قرون جديد توانستند بسياري از نطريات دانشمندان قديم راباطل سازند.يکي از دلايل موفقيت آنها بکارگيري همان روش مشاهده وآزمايش بود.”(غفاري فرد،1388: 279)
اما درادامه اين مباحث بايد بيشتر به عصر روشنگري ودغدغه هاي انديشمندان اين عصر در غرب اشاره نمائيم ودر باب آن سخن بگوئيم،”اگر عصر روشنگري را داراي دو وجه بدانيم:يکي وجه وجودي،به منزله نحوه زندگي،ويک وجه منطقي به مثابه شيوه تفکر،مي توانيم بگوئيم که کانت همواره در زندگي ودر انديشه خود يک روشنگرواقعي بود.زيرا او نيز همچون ديگر انديشمندان عصر روشنگري از دو فضيلت اصلي اين دوران يعني روشن بيني ودور انديشيِ انتقادي برخورداربود.ولي بايد کانت را بيش از يک روشنگر دانست،زيرا گسست منطقي وهستي شناختي اي که کانت به عنوان مبدأ آن درتاريخ انديشه مدرن غرب قرارمي گيرد،از نظام فکري وارزشي عصر روشنگري پاي فراتر مي گذارد.نوآوري کانت تنهادربيان ارزش هاي اخلاقي وحقوقي عصر روشنگري نيست،بلکه درارتباط با چگونگي فراهم آوردن شرايط شناخت وتحقق آنهاست.اين پرسش که چگونه وتاکجا مي توانيم بشناسيم،پرسشي عميقاً کانتي است.آنچه که فکرکانت رابه خود مشغول مي کرد،تعيين حدود ساختار منطقي شناخت انساني بود،نه رد يا پذيرش مقوله هاي فکري بربنياد اعتقادات شخصي ويا جمعي انسانها.از ديدگاه کانت،تنها زماني مي توان از قواعد اخلاق سخن گفت که خرد،قوانين شناخت خود را تعيين کرده باشد.به عبارت ديگر،اين ارزشيابي درجه علمي بودن متافيزيک است که پايه واساس پنداشت ومفهوم اخلاق را فراهم مي آورد.موضوع اصلي اخلاق کانت مسأله آزادي است.کانت درکتاب سنجش خردناب به اين نتيجه دست مي يابد که آزادي به عنوان امري في نفسه وتصوري استعلايي وبيرون از آزمون قابل شناخت نيست،بلکه قابل تفکر است.ولي دوگانگي اي که کانت بين آزادي نظري وآزادي عملي قائل مي شود،او را وا مي دارد که بُعد عملي خرد ناب را،درجهت حل بحراني که کليت انديشه متافيزيکي با آن مواجه است،وارد نظام فلسفه انتقادي خود کند.”(جهانبگلو،1388: 43-42) “عصر روشنگري، دوره اي از تاريخ اروپا است (اواخر قرن هفدهم تا اواخر قرن هيجدهم ميلادي) که در حوزه هاي علم و فلسفه و سياست تحولاتي بنيادي رخ داد. در اين دوران، هِرم سنتي قدرت که مبتني بر آمريت روحاني کليسا و قدرت سياسيِ شاهان بود، فرو ريخت. نقطه اوج جنبش روشنگري، نيمه قرن هيجدهم است که گروهي از متفکران که فيلسوفان يا دانايان ناميدهمي شدند، در جاهاي مختلف اروپا و به ويژه فرانسه و اسکاتلند و آلمان، مفهوم روشنگري را دسته بندي کردند. ولتر، ديدرو، دالمبرت و منتسکيو پيشگامان فرانسوي اين جنبش بودند که در قالب دايره المعارف متشکل شده بودند و به همين اعتبار “اصحاب دايره المعارف” خوانده مي شدند،اما مقدم بر اصحاب دايره المعارف بايد از رنه دکارت فيلسوف فرانسوي ياد شود که به نوعي فلسفه جديد را پي افکند و دستگاه معرفتي او الهام بخش آيندگاني شد که شارح يا ناقد افکار او شدند. کانت در باب اين موضوع واحد مي گويد: “روشنگري، رهايي انسان بود از بلوغ نيافتگي اي که به خودش تحميل کرده بود.بلوغ نيافتگي يعني ناتواني انسان در کاربستِ فهم خود بدون نياز به راهنماييِ ديگري .از اين حيث، روشنگري يعني بدگماني به همه اشکالِ آمريت، مگر آمريت هر فرد انساني و استيلاي او بر خودش. روشنگري يعني خصومت با هر نوع جادو و جمبل، سنت و تعصب، اسطوره و افسانه و در يک کلام نشاندن عقل به جاي همه اينها. جانمايه تفکرات عصر روشنگري، تبيين سه موضوع اساسي بشر يعني “حقيقت و خير و زيبايي بود. حقيقت، مفهومي عام بود که ذيل آن به علم و معرفت شناسي و مابعدالطبيعه يا به طور کلي تاملات فيلسوفانه و چگونگي حصول حقيقت از معبر اين معارف پرداخته مي شد. خير نيز مفهومي عام در باب سياست و اخلاق بود که فلسفه سياست و نظريه هاي سياسي و مذهب، ذيل آن قرار مي گرفتند.مفهوم عام زيبايي شناسي نيز کليتي بود که تبيين فلسفيِ هنرها زيرمجموعه آن به شمارمي رفتند. متفکران عصر روشنگري، بسته به حوزه دانش خود در چارچوب يکي از اين سه مفهوم اساسي، انديشه هايي آفريدند که با اشکال قديمي تفاوت داشت .شاکله مباحث فلسفه عقليِ عصر روشنگري را رنه دکارت سامان داد و فيلسوفان ديگر با پروراندن و جرح و تعديل و نقد آن دنباله کارش را گرفتند. نقطه عزيمت تفکر دکارتي اين بود که “در همه گزاره هايي که مي شود شک کرد، بايد شک کرد.” استدلال دکارت در اين زمينه اين بود که در قلمرو علم چيزي مطاع نيست مگر اينکه پژوهشگر از همه سدهاي ترديد عبور کند و به يقين برسد.همان گونه که رنه دکارتِ فرانسوي را سلسله جنبانِ فلسفه عقلانيِ عصر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان جامعه مدرن، اقتصاد بازار، روم باستان Next Entries پایان نامه با کلید واژگان ماقبل مدرن، حقوق بشر، قهوه خانه ها