پایان نامه با کلید واژگان سراب، آهوي، ولي

دانلود پایان نامه ارشد

ببروشير افتد

و يا در چنگ گرگي گير افتد،

به وي بر اين مجازات خدائي است

که حقّ وي، تنش ازجان جدائي است8

ولي بهر علف ماييم آفات

بود باما به هر دامي مکافات

هواي نفس اگر از خود برانيم

ز آفات قضا دوري توانيم

دگر باره بگفتش آهو نر

که اي زيبانگار ماه منظر

چنان گويي که من بي احتياطم

من از اين چشم بيناي تو ماتم9

خدا را قصد از چشم آفريدن

نبوده از براي چاره ديدن

تو بيني اين سراب و کشتزارش

ده ويران و کوه و آبشارش

ز سر تا پاي آن جنبنده اي نيست

ز نوع آدمي سازنده اي نيست

به بين مخروبه هاي ده شکسته1

به هر ديوار آن جغدي نشسته2

چنين اوضاع بر خلوت در اين است

که صحرا خالي از هر قال و قيل است.

دگر هر جويباري مرغکي چند

ميان کشت زاران دانه چينند

دگر خلوت تر از صحرا سراب است

دليلش جغدهاي ده خراب3 است

به اوضاع سراب و ده نظر کن

هر اشکالي که ديدي، ز آن حذر کن

خود اين پرّندگان ايمن ازينند

که خصم جان و اشکالي نبينند

و ديگر اي بسا کس آرزومند

که با آن آرزو مردند از پند

همان، پند از طريق احتياط است

زبيم احتياط، جان در محاط است4

کند موري به شيري در خيالت

بسوزد از پريدن پرّ و بالت5

تو را ز آن آرزو محروم سازد

ز هر ره روزگارت شوم سازد

مرا يک آرزويي هست در دل

که محزونم از اين ويرانه منزل

که آيا خالي از نخجير بان است

و يا صياد بيرحمي در آن است

دگر سرچشمه باشد آرزويم

که خيلي مايل ديدار اويم

همي خواهم که رخسارش ببينم

بطرفش از علف زارش بچينم

نمايم تکيه بر پهناي سنگي

بکام دل نمايم يک درنگي1

هم اکنون کامجو زين آرزويم

که باشد خلوت از بخت نکويم2

چرا3 پرّندگان آرام باشند

قوي دل4 از صياد و دام باشند

ده ويرانه کان جغدان برآنند

درون بينند و بيرونش بدانند

مراهم بر تماشاچشم باز است

کجا بر پند و اندرزم نياز است!

که عمر ما کم و گيتي رباط5 است

برابرکن کم از يکدم نشاط است

غرض با اين بيان آهوي مغرور

که بودي چشم عقلش از قضا کور6

براي سير چشمه دل قوي کرد7

به وي آهوي ماده پيروي کرد

چرا8 مرغ دلش پابند وي بود

به هر جا مي شدي9 اويش به پي بود

شتابان زآن ده ويران گذشتند

نظاره بر سراب و کوه و دشتند

که از نوع بشر نبود نشاني

و يا نقشي10 شود دل در گماني11

بود شاراه12 آن سرچشمه در بر

ولي درياچه پهن است و مدوّر

که بايد از کنارش باز گردند

مدوّر روي برافراز گردند

چرا باشد سراب از کوه جاري

همان کوهي که دارد قبر و غاري

کنون آهوي نر بر آرزويش

شتابان روي بنهاده است سويش

وليکن ماده را دل در احاطه است

خرامش از طريق احتياط است1

چنان جانش از اين رفتن به تنگ2 است

که گويي ناتوان، يا پاي لنگ3 است

کمين گاه قضا را باز گويم

که با شوق و شعف رو سوي اويم

گلوي چشمه يک آدم نهان است

که درتن، زنگ و جرمش بار جان است

که آب چشمه از گرمي حمام است

مراين مردي که ابراهيم نام است

چنان تن برده در لاي وگل آب

که گويي قد کشيده در دل آب

بناگه از صداي سمّ آهو

برون آورد تن عريان، سر از جو

که از ديدار وحشتناکش آوخ

سزد تا آن که گويم نيم فرسخ،

بجايي کان بُدي درياچه نيمش

به يک جستن نشست آنجا زبيمش

نه راه جنبشش بهر شنا بود

نه جاي جست و خيز و دست و پا بود

به سويش حمله ور گرديد آن مرد

به آساني تن وي را بغل کرد

کشانش سوي آن سرچشمه آورد

ابا چشمي پر از حسرت نظر کرد

بديد آهوي ماده در شتاب است

گهي خيزان گهي افتان در آب است

در آن بيچارگي کس ياورش نيست

ولي چون قيد و بندي در برش نيست

زفرمان قضا جانش برون است

ولي خود بسته دست و سرنگون است

همانا آهو ماده از آن دور

صدايش کرد کاي نادان مغرور،

تو را امّاره نفست رهنمون شد

که جانت از تن عريان برون شد

غرور تن به نفست پيروي کرد

ز هر پيش آمدي قلبت قوي کرد

که با سنگ فنا عمر سبويت

بهم بشکسته شد از آرزويت

تو را گفتم به هر جايي قضا هست

قضا بهر پرنده در فضا هست

زاندر زم همي سرباز دادي

که تا جان در بلاي آز دادي

غرض آن مرد بي رحم تن عريان

بديدي چشم آهوبودگريان1

نواي جفت محبوبش شنيدي

زفرط حرص لب ها را گزيدي،

که کاش آن هم بيفتادي به چنگم

چنين بودي، اگر بودي درنگم

رهيدن بهر وي شد، از شتابم

به سرعت سر برون آمد زآبم

که آن ديگرنه با جفتش قرين شد

نجات جانش از جان آفرين شد

مرآن بد گوهر ناپاک طينت

بسان دشمن داراي کينت2

نه رحم از آن نواي ماده بنمود

نه عفو از جان آن افتاده3 بنمود

به چاقوي کثيف زنگ خورده

مر او را سربريد و زد به گرده

بشد در خانه برآتش فروزي

همي گفتا خدايم داده روزي

بلي، تکذيب قولش ني توان کرد

که ايزد توشه4 جان را به جان5 کرد

نبود آن آهوي نرمست و مغرور

قضايش کرد چشمان خرد کور

که ابراهيم وي رانوش سازد

براي نوشش آهو جان بيازد6

ننازد هيچ کس بردانش خويش

نپندارد زخود روز خوش خويش1

نکو بيني، اگر باشي نکو کار

زبد کاري به بد افتي گرفتار

خود اين گفت2 مرا معني دو جوراست

چو شرحش بشکفم3 بسيار دور4 است

همين بس از براي درک مطلب

بد از خود بيني و نيکويي از رب5

تو بايد طي کني اين سرنوشتت

قضا يک قسمتش باشد زکشتت

مر آن خود کشته را سازند نوشت

اگر ماراست بنهندش به دوشت6

دگر يک قسمتش برخير خود دان

عسي ان تکرهو،7 برخوان زقرآن

خدا داناي اين مرموز باشد

نه بي امرش قضا جان سوز باشد

بسا بدها شود از نفس شومت

زنفست واژگون گردد علومت

عنان معرفت گردد زدستت

به جاي حق کند شهوت پرستت

کشاند جان پاکت سوي راهي

که گردد ريز ريز از پرتگاهي

در اين دم گر خدا يارت نباشد

طريق چاره در کارت نباشد

قضايت از خدا، تنبيه8 سازد

معلّم سيلي از رحمت نوازد

همان از ضرب سيلي فکر زايد

که از استاد جز شُکرش نشايد،

که آموزد ترا راه تعالي

نبايستي از آن سيلي بنالي

چوواله از خدا سيلي خور آمد

قضا را با رضايت چاکر آمد

((گفتگوي يک نفر مرد عارف با عاشقي در کنار دجله))
نو جواني در کنار دجله اي1

داشت از چوب درختان حجله اي

روز و شب داد ونوايش ذدبرز2 بود

ليک يوسف روي3 و مجنون طرز4 بود

چشم گريان جانب دجله شدي

شاد و خندان روي بر حجله شدي

گاه عاقل گاه مجنون مي نمود

خنده اش گل گريه اش خون مي نمود

عارفي از حال وي آگاه شد

بهر ديدارش روان در راه شد

ديد آن احوال ديگرگون وي

آن غم و شعف به هم معجون وي

با تواضع گفتش اي آزاده مرد

خنده با گريه، خوشي با آه سرد؟

اين خود از آداب مجنونان بود

شيوه ي عاقل کجا چونان بود ؟

گر تو مجنوني مکانت بهر چيست

شادي ات بهر که، محزونيت چيست؟5

بازگويي محض کشف حال تو

آمدم، اينک خود از افعال تو،

در بيابان تفکّر اندرم

غرقه ي حيرت شوم چون بنگرم

در جوابش آن جوان ماه روي

گفت: اي از راز عاشق بازجوي6

من ني ام ديوانه تو ديوانه اي

ز آنکه رخ بيني، ز دل آگه نه اي

رخ همانا جام راز دل نماست

راز من از روي من نزد شماست

من نه مجنونم گرفتار دلم

زين سبب بر راه و رسم بلبلم

بلبل آن روزي که گردد وصل جوي

شيون آغازد، شود ديوانه خوي

بهروصل گل لبش خندان1 شود

هجرش افتد ياد، پس گريان2 شود

از غم هجران چنان آيد به خشم

شسته گردد خنده اش با چشم

اين هم از اوضاع و آداب دل است

اشک و خنده، شادي و غم داخل ا ست

ليک کار بلبل از من بهتر است

زآنکه گل هر ساله بر يک جوهر است

مثل آن باشد که يارش يک زمان

در سفر از چشم وي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان شير، بودي، شه Next Entries پایان نامه با کلید واژگان عاشق و معشوق