پایان نامه با کلید واژگان دوران مدرن، دولت مشروطه، نقض حقوق

دانلود پایان نامه ارشد

دموکراسي مضمر وپنهان است.اصالت قانون در دموکراسي به اين معني است که افراد تنها از قوانيني که خود وضع کرده اند،تبعيت مي کنند ولاغير.از اين رو آزادي وپيروي از قانون در دموکراسي از هم جدا نيستند.به موجب اصل حاکميت مردم،تنها منبع مشروعيت قدرت حکومت،اراده مردم است که مي توانند رضايت يا عدم رضايت خود را از عملکرد حکومت،اعلام دارند ومجاري خاصي نيز براي اعلام نظر مردم در اين خصوص وجود دارد.دردموکراسي ها همه مردم قطع نظر از هويت هاي قومي،مذهبي،طبقاتي وياگرايش هاي سياسي از حقوق طبيعي،مدني وسياسي به ويژه حق بيان انديشه، دگرانديشي واختلاف نظر برخوردارند.”(بشيريه،ج،1386: 244-243) البته انديشمندان ديگري چون جرمي بتنهام131 در باب ليبراليسم ودموکراسي نظراتي را ارائه نمودند که مي توان بطور خلاصه عنوان نمود که جرمي بنتهام هدف تأسيس دولت را:”حفظ وافزايش شادي وسعادت عمومي مي داند.بنتهام حقوق طبيعي را عقيده اي مهمل مي دانست وتنها دولت را منبع حقوق فردي مي شمرد،ليکن همان حقوق طبيعي فلاسفه ليبرال،به ويژه حق مالکيت خصوصي،رابراي فرد قايل بود.با اين حال به نظر بنتهام هدف غايي دولت نه تأمين حداکثر آزادي بلکه تأمين حداکثر شادي وسعادت همگان است.آزادي بايد تسليم شادي وسعادت شود.از همين رو بنتهام هوادار دموکراسي وبرابري نسبي درمالکيت به منظور تأمين سعادت عمومي بود.به همين دليل،برخي از شارحان اصلي شادي اکثريت را مغاير فردگرايي ليبرالي وموافق دموکراسي غيرليبرالي يا جمع گرا تلقي کرده اند.به عبارت ديگر،درانديشه بنتهام برخي تعارضات ليبراليسم با دموکراسي آشکار شده است. البته جان استوارت ميل132 انديشه ونظر ديگري در باب ليبراليسم وبه نوعي دموکراسي دارد که نظرش بدين گونه است:ميل برخلاف نظريه اقتصاد دانان کلاسيک،استدلال مي کرد که توزيع کالا وثروت درجامعه تابع قوانين طبيعي تغييرناپذير نيست؛وازهمين جا مسئوليت آگاهانه دولت دراين زمينه استنتاج مي شود.همچنين براساس اصول ليبراليسم استدلال مي کرد که حق شرکت درحيات سياسي بايد عمومي باشد.از ديدگاه ميل مشارکت عامه مردم در زندگي سياسي بهترين راه آموزش مدني مردم نيزبه شمار مي رود.به طورکلي ازديدگاه جان استوارت ميل،دموکراسي به معني مشارکت عامه درسياست بيش از ليبراليسم،که به حکومت طبقه بورژوا انجاميده بود،به عدالت نزديک است.از نظر ميل ،فرجام منطقي ليبراليسم دموکراسي است.دولت دموکراتيک مي بايد مسئوليت هاي گسترده اي را براي تأمين رفاه اجتماعي عموم وکاستن از شدت تعارضات طبقاتي برعهده بگيرد.از اين ديدگاه،دخالت دولت خود جزئي از سياست ليبرالي است،زيرا هدف آن رفع موانع غيرارادي وناخواسته اي است که بر سر راه کوشش هاي سود طلبانه فردپديد مي آيد.ميل برخلاف بنتهام،استدلال مي کرد که هدف انسان تنها شادي ولذت نيست،بلکه آزادي وشرافت وحيثيت آدمي برترازآن است.دولت مؤسسه اي اخلاقي است وغايتي اخلاقي داردکه همان پرورش فضيلت درفرد است.به عبارت ديگر،آزادي تنها براي تأمين شادي وسعادت لازم نيست،بلکه لازمه رشد حيثيت انساني است.”(بشيريه،ب،1387: 19) جان رالز در ادامه مباحثاتش از عدالت وحدود آزادي هاي فردي سخن به ميان مي آورد:”جان رالز ضمن وارد آوردن انتقادهاي جدي براخلاق فايده گرايانه بنتام وميل،سعي دارد جنبه اجتماعي اخلاق وظيف گرايانه کانت را از نو زنده کند ونظريه بديلي به جاي نگرش فايده گرايانه که مدتها برسنت ليبرالي حاکم بوده عرضه کند.کتاب پرنفوذ او تا حد زيادي در ترويج اين ايده مؤثر واقع شده است.او حقوق را تابع ملاحظات فايده گرايانه نمي داند ومعتقتد است که رفاه عمومي نمي تواند حقوق اساسي فرد تحت الشعاع قراردهد.براساس عدالت هر فردي داراي حريمي است که حتي رفاه عمومي جامعه نمي تواندآن را نقض کند.او بدون اينکه هيچ مفهوم خاصي را از قبل براي خير برگزيند يا غايت بخصوصي را متعين بداند،معتقداست که بايد زمينه اي رافراهم کرد تا افراد بتوانند همان طور که خود مي پسندند با هرتصوري که از خوبي دارند غايات خويش را به پيش ببرند وقابليتهايشان را به فعليت برسانند.البته بايد چارچوبي ايجاد شود که رويه عملي هرکس با آزادي ديگران منافات نداشته باشد.”(توسلي،1376 : 127-126) اما هابرماس هم در باب عدالت اينچنين گفته است که:”يکي از اصول توزيع عادلانه برابري است وبعضي از فيلسوفان سياسي گفته اند که اين اصل تنها اصل عدالت است-عدالت درتمام اشکال خود نوعي برابري است.اما من معتقدم که اين اعتقاد دو وجه عدالت،هم عدالت صوري(بايد با افراد به شيوه اي يکسان برخورد کرد.مگرآن که تفاوت مربوطي بين آن ها وجود داشته باشد) وهم عدالت ذاتي (بايد همه به يک ميزان از مزايا بهره مند شوند وهزينه ها رابرعهده گيرند)را بايکديگر خلط مي کنند.زيرا کاملا روشن است که دربيشتر مواقع تفاوت هاي معناداري بين مردم هست.”(ميلر،1388: 110)و اما در مورد هدف غايي ليبراليسم هم بايد عنوان نمود که:”ليبراليسم در آغاز ايدوئولوژي مقاومت در مقابل قدرت مطلقه وخودکامه بود.به نظر لاک بزرگترين مدافع ليبراليسم،وقتي حکام بدون داشتن حق،اعمال قدرت کنند،خود را درحالت جنگ با مردم قرار مي دهند.بنابراين مردم وقتي مواجه با نقض حقوق وآزادي هاي خودشوند،حق مقاومت وشورش دربرابر قدرتمندان را دارند.فيلسوف معروف فرانسه در عصر روشنگري،مارکي دوکندورسه133(1794-1743) برآن بود که ليبراليسم تضعيف کننده هرگونه قدرت واقتدار اعم از قدرت دولت،کليسا وسنت است.”(بشيريه،ج،1386: 248)

ليبراليسم را بايد محصول بلامنازع دوران مدرن يا به نوعي عصر مدرن بدانيم،که در درون خود شکل حکومت،نوع حکومت ونوع بينش فکري وزندگي مردم را معين مي نمايد،درباب ليبراليسم که يک نوع مکتب فکري در غرب به شمار مي رود ودر کورهاي ديگر هم طرفداراني دارد،مطالب زيادي عنوان شده است که ما درمورد آن بحث خواهيم نمود.”انديشه هاي ليبرالي مبناي فلسفي ونظري نظام هاي دموکراتيک غرب است.به اين مفهوم،دموکراسي تحقق عيني وتعديل شده نظريه ليبراليسم است.جوهر ليبراليسم تفکيک حوزه هاي دولت وجامعه،وتحديد قدرت دولت درمقابل حقوق فرد درجامعه است.ليبراليسم از آغاز کوششي فکري به منظور تعيين حوزه خصوصي(فردي،خانوادگي،اقتصادي)دربرابر اقتدار دولتي بوده است؛وبه عنوان ايدوئولوژي سياسي،از حوزه جامعه مدني در برابر اقتدار دولت وبنابراين از دولت مشروطه ومقيد به قانون وآزادي هاي فردي وحقوق مدني،به ويژه مالکيت خصوصي،دفاع کرده است.بر طبق اصول ليبراليسم حق دولت براي دخالت در زندگي خصوصي ومدني بايد به قيودي نيرومند ومشخص محدود گردد.اساس فلسفي چنين نظري اين است که همه انسان ها از خرد بهره مندند،وخردمندي ضامن آزادي فردي است؛وفرد تنها در آزادي مي تواند به حکم خرد خود چنان که مي خواهد زندگي کند.خردمندي وآزادي فکر دو جزء جدايي ناپذيرند.سلب آزادي از فرد به معني نفي خردمندي اوست؛ونفي توان خردورزي انسان به نفي آزادي او مي انجامد.فرد نابخرد ودربند بايد به حکم عقل برتر زندگي کند،خواه اين خرد برتر درسنت ومذهب جست جو شود خواه در ايدوئولوژي سياسي.بر طبق اصول ليبراليسم،آزادي فردي در وجوه گوناگون ضامن تأمين مصالح راستين فرد وجمع ولازمه شأن وشرف آدمي درمقام موجود خردمند است.از همين رو ابتکار فردي وخصوصي بايد درهمه حوزه هاي زندگي پاسداري وپرتوان گردد.ازهمين جاست که برمخالفت شديد ليبراليسم با دخالت دولت در زندگي اقتصادي تأکيد مي شود.البته اين تنها جزئي از ضديت کلي با مداخله دولت در زندگي جمعي است که به ويژه مخالفت با دخالت در زندگي فکري را دربرمي گيرد.دفاع از حقوق اساسي افراد(برطبق قانون موضوعه)،حمايت از نظام نمايندگي،مقيدساختن شيوه اِعمال قدرت به قيود قابل اجرا،انتخابي شدن مناصب،تأکيد بر ضرورت تفکيک قوا وغيره-همگي از اصول اساسي ليبراليسم نشأت مي گيرند.”(بشيريه،ب،1387: 12-11)”ايدوئولوژي ليبراليسم به مفهوم آزادي شهروندان در سايه حکومت محدود به قانون،اساس دموکراسي به شمار مي رود.هدف اصلي ايدوئولوژي ليبراليسم از آغاز پيدايش خود،مبارزه باقدرت مطلقه وخودکامه وخود سر بود.ليبراليسم نخست برضد حکومت مطلقه کليسا در غرب وسپس در مقابل حکومت شاهان مطلقه قد برافراشت.به جاي قدرت مطلقه،قدرت محدود ومشروط وبه جاي قدرت خودکامه وخود سر،قدرت قانوني،آرمان اصلي ليبراليسم بوده است.از اين رو قانونگرايي،تفکيک قوا،حقوق بشر وحکومت مبتني بر نمايندگي از اصول ليبراليسم محسوب مي شوند.”(بشيريه،ج،1386: 245-244) اما گر بخواهيم،در باب دموکراسي وتفاوت آن با ليبراليسم سخن بگوئيم بايد يادآور شويم که:”در دموکراسي برابري افراد برخلاف ليبراليسم کلاسيک تنها به معنايي سياسي وحقوقي نيست بلکه رژيم دموکراتيک مسئول است شرايط اجتماعي لازم براي تحقق برابري به اين معنا فراهم آورد.دموکراسي به عنوان رژيم سياسي تنها در طي قرون نوزدهم در اروپا شکل گرفت.گسترش حق رأي عمومي در عمل وپيدايش تشکلها ئسازمانهاي طبقات مختلف جامعه مقدمه بسط دموکراسي بود.يکي از نمونه هاي کلاسيک رژيمهاي ليبرال دموکراتيک رژيم فرانسه پس از انقلاب سال 1848بود که حق رأي عمومي را بسط داد.”(بشيريه،الف،1388: 310)ليبراليسم بدنبال مشارکت شهروندان در عرصه حاکميتي است وعنوان مي نمايد که:”همه بايد امکان يکساني براي بيان ترجيحات يا اراده سياسي خود داشته باشند،چه اين را در جهت دنبال کردن منافع خصوصي خود بشمارند(لاک)،يا دراجراي خودآييني سياسي(ميل).اما اگر براي اراده سازي دموکراتيک کارويژه معرفتي نيز قايل شويم در اين صورت جستجوي منافع شخصي وتحقق آزادي سياسي با بعد ديگري يعني کاربرد عقل در عرصه عمومي تکميل مي شود(کانت).”(هابرماس،1386: 161-160)
اما براي شناخت کافي از فضاي فکري وانديشه اي دوران مدرن بايد توجه واهتمام ويژه اي به مکتب فکريِ ليبراليسم بنمائيم چون که ارزش هاي دوران مدرن ببشتر در درون مکتب فکري ليبراليسم وجود دارد، بنابراين بايد عناصر اصلي وبنيادين ليبراليسم را برشمريم که عبارتند از:تفکيک قوا،جامعه مدني،نظارت مردم،تمايزحوزه هاي عمومي وخصوصي، مقاومت درمقابل قدرت،تسأهل نسبت به عقيد وانديشه ديگران وحق مالکيت خصوصي.در واقع” از ديدگاه سياسي،ليبراليسم نوعي آزادي را تداعي مي نمايد که فرد وگروه به عنوان بالاترين هنجارها در روابط اجتماعي وسازمانهاي سياسي مطرح باشند.ريشه هاي معنوي آن در:انسان مداري،عقل گرايي،تجربه گرايي وروشنگري قرون هفدهم وهجدهم مستحکم شده است.قاعده کلي ليبراليسم،خوش بيني به ذات انسان است.از نظر ليبرالها،انسان موجودي است ذي شعور که نيازي به قيم ندارد وچنانچه راه براي پيشرفت اوباز باشد،ترقي وپيشرفت او حدي ندارد ودراين راه فقط مديون خود است.برهمين اساس است که فرد از بندهاي افکار قرون وسطي يعني مکتب تفسير ومدرسه ،رهايي مي يابد وبراي آزاديهاي شخصي وسياسي خود تصميم مي گيرد.اصولاً ليبراليسم از نظر تاريخي ريشه درآزاديهاي فردتي نظام دولت-شهري يونان باستان ودموکراسي محض آن زمان دارد.دموکراسي اشرافي رنسانس نيزآن را زنده مي کند.بازيگر اصلي ليبراليسم سياسي،عقل عملي است که در قلمرو کشاکش قدرت وعقل انتقادي،صلحي همه جانبه براي فرد وگروه به ارمغان مي آورد.”(صلاحي،1390: 11-10)اما اصل مهمي که در باب اصول اساسي وبنيادين دموکراسي مي توان نام برد،حقِ حاکميت مردم است،در دنياي مدرن ،مردم نقش اساسي ويا بنا به تعبيري ديگر شهروند مداري حرف اول را مي زند بطوريکه:”مفهوم اصلي حاکميت مردم اين است که حکومت ها قدرت واقتدار خود را از منبع ديگري جز خواست واجماع ورضايت عامه مردم،به دست نمي آورند ومردم مي توانند حکومت را تغيير دهند ويا از کار برکنار سازند.بنابراين اقتدار غايي از آن مردم است،هرچند درباره اين که چگونه اين اقتدار اعمال مي شود،در بين مکاتب مختلف دموکراسي اختلاف نظر هست.”(بشيريه،ج،1386: 269-268) اما انديشه بنيادينِ ديگري که در دنياي مدرن ودر غرب ريشه دار وقابل بحث است،انديشه قرارداد اجتماعي است که بسيار در قانوني نمودن والتزام مردم به قانون وحق حاکميتي وشهروندي،نفش اساسي ايفا نمود.بدين گونه که:”انديشه قرارداد اجتماعي به عنوان اساس نظم

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد دوران مدرن Next Entries دانلود تحقیق در مورد گسترش زبان، فرهنگ دانش، دوران مدرن