پایان نامه با کلید واژگان دايماً، کسي، ياد

دانلود پایان نامه ارشد

مستانه برسرم زوفا گشت رهسپار

نبضم گرفت و گفت همانا نمرده است

اين عاشق است، دل ز کفش برده اختيار8

چون تير عشق من بدلش گشته کارگر1

اينک بگيرمش چو دل خويش در کنار

خوش‌خوش ازاين سعادت جان‌بخش دلنواز

بخ بخ2 از اين يگانهء محبوب جان شکار

تا دست وي به دست ز غم رسته ام رسيد

جانم به جسم آمد و تن گشت برقرار

بر خاستم بسان ز نو زندگان گور3

گفتم که صد هزار چو من برتو جان نثار

برمن تفقّدي که نمودي، کفاف شد

عطف نظر4 بس است براين جسم خاکسار

دامان شه5 به بستر لجاره6 کي سزد

من کلب آستان7 و تو سلطان و شهريار8

گفتا: که عشق توبه من از روي صدق نيست

دارم گرامي ات چو که برگوش ،گوشوار

نوشانمت ز باده و خوش دارمت به مي

تا با مراد باشي و خوش بخت و کامکار

دارم دواي دردت و دانم غريبي ات

اي داغديده دل ز قضاياي روزگار

شرط است در تقاص دل داغديده ات

از ريشه در کشم9 دل آن گرگ نابکار10

تا زين سپس کسي به محبّان کوي من

نجهد، بداند آنکه به من گشته خواستار

بايد عزيز باشد و آزاد و بي گزند

بايد شريف باشد و داراي افتخار

يعني نه در جهان فنا اين چنين بود

کاندر سراي آخرت اويست رستگار

واله به مدح شاه شو از روي شوق و ذوق

بر کوري منافق و گرگان لاشخوار

((غزل))
نه اسير است هر آن مرغ فغاني دارد

ناله ي مرغ گرفتار نشاني دارد

بلبلي در قفس و بلبل ديگر بر گل

هر دو خوانند ولي اين دو معاني دارد

يکي از لذت وصل است سرود آغازد

و آن دگر بر تن خود فاتحه خواني1 دارد

اي که بر اوج جلالت2 زده اي شهپر ناز

کهنه3 صياد قضا تير و کماني دارد

بازي شعبده ي4 چرخ زيک پرده،5 هزار

نقش و نيرنگ دگرگون ونهاني دارد

مادر دهر چنان دان که پس از زادن دهر

شو نپذرفت6 ولي چشم فتاني7 دارد

دايماً در عقب8 خويش، بامّيد وصال

مست شهوت زده مردان جواني دارد

ليک عاشق کشي اش پيشه بود آن طنّاز

خفيه9 در زير نگين قاتل جاني دارد

موقع وصل از آن سم نهان در فنجان

ريزد و جان جوان يکسره فاني دارد

سيب و انگور و به و نارو ترنج و ليمو

همه چينم ولي هر که زماني دارد

والها در قفس هجر از اين بيش مخوان

( (هر سخن جايي و هر نکته مکاني دارد))10

((تازيانه بردل))
دلا برخيز از اين ژوليده بستر1

که آمد شام غم را عمر بر سر2

شنو از هر طرف بانگ خروسان

که پر بگشوده اند از عشق داور

همي خوانند کآي اولاد آدم

چه خسبي؟3 آسمان را باز شد در3

دم4 راز و نياز عاشقان است

اگر مستي به ياد وصل دلبر5

نباشد عشق را با خواب راهي

دمي برخيز و رو بر يار آور6

چرايي اين چنين خاموش وتاريک7

زبان بگشا8 مباش از مرغ9 کمتر

عطاي حق نگر درباره ي خود

که دنيا را به تو بخشيد يکسر10

چه جاي آنکه من عابد تو جاهل

تو ياغي از خدا من عبد ذاکر11

قيامت چون رسد ميزان درآيد

محاسب هاي حق با کلک و دفتر12

زجن و انس و وحش و طير پرسند

زگرگ و ميش و مرغ و باز و کفتر13

شودعدل خدايي حکم فرما

به هر کس مي دهد پاداش و کيفر

گروهي خلد و حور و ناز و نعمت

سپاهي مار و مور و نار و سقّر

بيا بشنو تو غوغاي خروسان

فداي نطق اين طاوس شهپر

که من از مرغکي هم کمترينم

که من از نفس خواهم شد در آذر1

منم آن روسيه، آن بارسنگين2

منم بر جان پاک خود ستمگر3

نبينم4 اين بسيط ملک5 داور

ندانم اين اساس عبرت آور

نخوانم آيت لوح فراوان6

مزار خسرو و خاقان و قيصر

به گوشم نايد7 آواز شهيدان

دو چشمم بسته زين پر هول منظر8

که با خاک سيه گرديده يکسان

عقيق و لؤلؤ و ياقوت و گوهر

بهر جا گيسوي بر باد بينم

که بعد از صد زمان باشد معطرّ

ز خاک عاشقان از خون دل ها

دميده گل، بنفش و زرد احمر

کز ين جمله نه عيشي و نه نوشي

نه فرش و خان و فنجان و سماور

همي بر سنگ شان بنوشته نامي

فلان بن فلان، شه يا ثناگر

از ينها جمله بالاتر ببينم

حريم کعبه ي حق قبر حيدر

که لاشک عرش و فرش و لوح و کرسي9

همين است و نباشد جاي دگر

چرا کرّ و بيانش خادمانند

چرا جا کرده در چشم پيمبر1

چرا جان جهان در وي نهفته

که در کلّ جهان حي است و حاضر2

چرا باشد شه و سلطان کونين3

چرا دارد لوا و تيغ و قنبر4

چرا دُلدُل5 نشين و شهسوار است

امير لافتي،6 در کن ز خيبر7

نهد پا برفراز دوش احمد

نگون دارد بت و زنّار و بتگر8

به بامش9 آيت حق نازل آيد

که بخشيدن به تو زهراي اطهر10

غرض دنيا چو نون و وي چو نقطه11

نهاده در ميانش جسم انور

که نون، بي نقطه عنواني ندارد

يکي نقش است بي جان و مدوّر

جهان جسم است وشير حق12 در او جان

فدايش جان انس و جان13 سراسر14

چه گويم از جلال بي مثالش

چه داند موش کور از تابش خور؟

هلا1 بر خيزم و در طاعت آيم

به ياد آرم که هستم زار و مضطر2

به بينم خويش را تنها و بي کس

به ياد آرم ز نو فرزند و همسر3

که بي يارند و غم خوار و پرستار

که بي قومند و بي ملبوس و بي زر

گشايم بر دعا دست نيازم

بگويم مدح اين مختار کوثر

دهم سوگند سختش بر شهيدي

که بي سرگشت، فرزند و برادر

که گاهي سر به نوک نيزه دارد

گهي بر طشت زر در بزم کافر4

بگويم محض جسم ريز ريزش5

ز سمّ اسب و تيغ و تير و خنجر

کند رحمي به حال واله خود

که سالم بگذرد از نار و از شر6

((حکايت ظالم و مظلوم))
هر که از ظالم بنالد او خر است

ز آنکه تن ظرف است و ظالم مسگر است

ظرف چرکين از کثافات وجود

کي براي اکل7 و شربي8 در خور9 است؟

ليک صاحب بهر رفع زنگ آن

چاره سازد چون که عشقش در سر است

مدّتي تحويل مسگر داردش

تا که هر زنگش به بطن و پيکر است،

با فشار پا و دست و ريزه سنگ

سايدش چندانکه جانش در بر است

بعد ساويدن1 نهد در کوره اش

صيقلش از قلع و از نو شادر2 است

بعد صيقل چونکه تن پاکيزه گشت

باز صاحب را3ست، ني از ديگر است

عايد4 مسگر از آن ظرف کثيف

روي زنگ آلوده و قدري زر است

دايماً مسگر رخي دارد سياه

جسمش از ظرف زغالين بد تر است

ليک ظرف تن چو گشت از زنگ پاک

شکر گوي نعمت ياريگر است

دست ظالم گر نگيرد جرم تن

کي کسي از داورش ياد آور است

بارگاه قدس جاي هر پليد

نيست، اي پر شهوت اشکم پرست!

تا کسي از زنگ تن رشته نشد5

تا کسي از نفس و از شهوت نر است

نام حق در ذهن آن کس جانکرد

طرفه اي از لطف حق برخود نبست6

بايدش بر دست آتش پيشه اي

بسپرد بي آنکه گويد مضطر است

((هر که بامش بيش برفش بيشتر))7

هر که را زنگ بدن افزونتر است،

بيشتر ساييده گردد جسم او

اين ز الطاف خداي اکبر است

از خدا غافل در اين دار غرور 8

هفته چون مطربان بازيگر است

دايماً بر ميل او گردد جهان

سفره اش معمور9 و مالش بيمر10 است

خواب او از فرط شرب و خمر او

نصف شب الا سه ساعت درخور1 است

ور ز تجّار است از حبّ متاع

چشم دستش بر حساب و دفتر است

ورز جهال است و محروم از درود

مفتگوي و رنگ زرد و پر خور است

بعد چندي چون که از دنيا گذشت

جان تاريکش به دوزخ اندراست

غفلت آن هفته ي لهو ولعب

مؤمنا، اينش سزا و کيفر است

ليک مؤمن چون که از دنيا گذشت

منبع نوشش ز حوض کوثر است

جنّت فردوس جاي بزم اوست

مملو از غلمان2 و حور و زيور است

قامتش پو شيده با استبرق3 است

تار و پود فرش او از گوهر است

تکيه گاهش رف رف نور حق است

سيرگاهش محضر پيغمبر اس

جان غافل قيد4 دام ظالم است

جان ظالم قيد نار و اژدر است

اکل ظالم خون قلب مردم است

گنج ظالم طعمه ي غارتگر است

باري آن ظرفي که مغزش5 زنگ زد

ناپديد از ديده ي مستبصر6 است

جسمش از آن زنگ گردد ريز ريز7

مس شکسته8 وصله ي صنعت گر است

دايماً بر جان وي آيد چکش9

سال ها در قيد گاز و انبر است

اينک گفتم زنگ تن وي را

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان چنين، يار، ديدم Next Entries پایان نامه با کلید واژگان حـق، حــق، چـون