پایان نامه با کلید واژگان خشونت جنسی، خشونت علیه زنان، روان شناختی

دانلود پایان نامه ارشد

زورگویی، تهدید، آزار هیجانی، جدایی، تحقیر/سرزنش/طرد، سوء استفاده از کودکان، آزار انحصاری مردانه، خشونت اقتصادی، که این اشکال خشونت روان شناختی امکان کنترل مردان بر همسرانشان را افزایش می دهد(امرمان و هرسن، 1999). به طور کلی می توان گفت تمام رفتارهایی که موجب بر هم زنی تعادل روانی زن و پیدایش روحیه ی خودنابود سازی می شود، هم چنین ممنوعیت بدون دلیل ملاقات با دوستان و اقوام، زندانی شدن در منزل، عدم جواز تکالیف اجتماعی، در محدوده خشونت روانی قرار دارد(فصلنامه انتقادی- فلسفی- فرهنگی،1389). به عبارت دیگر، خشونت روانی شامل اعمالی مانند تحقیر، تمسخر، توهین، فحش، متلک و تهدید به طلاق می باشد که می تواند باعث خدشه دار شدن آبرو و حیثیت زن شود. زنی که قربانی خشونت است نیازمند حفظ اسرار است. نه تنها نباید درباره این موضوع با کسی خارج از خانه صحبت شود، بلکه در داخل خانه هم بحثی در مورد خشونت صورت نمی گیرد. قانون” حرف نزدن” در حقیقت فرد خشن را به ادمه ی کنترل قدرت و خشونتش توانا می کند. وقتی زن یا دختری که مورد خشونت قرار می گیرد نمی تواند راز خود را با کسی در میان بگذارد، بعد از مدتی مسوؤلیت مورد سوء استفاده قرار گرفتن را عادی می پندارد و این واقعیت را می پذیرد و به تدریج احساس پوچی عمیقی در وجودش تجربه می کند: فقدان خود ارزشی.
2-2-1-5-3. خشونت جنسی:
در بررسی های مربوط به خشونت، بررسی مسایل جنسی یکی از پیچیده ترین مقولات است، زیرا گمان بر این است که این مقوله خصوصی ترین قسمت زندگی خانوادگی است. در تعریف خشونت جنسی آمده است که هر گونه توجه نشان دادن نسبت به بدن زن بدون توافق صریح یا ضمنی، مشروط بر آن که ماهیت جنسی داشته باشد خشونت جنسی به شمار می رود(کار،1380).
فال و همکاران24(1999)، علایم خشونت جنسی را شامل: تجاوز جنسی، خیال پردازی های خشونت بار در امور جنسی، ممانعت استفاده از کنترل موالید و داشتن امور جنسی نامشروع می دانند. در کل خشونت جنسی به هر گونه رفتار غیر اجتماعی اطلاق می شود که از لمس کردن بدن زن تا تجاوز را در بر می گیرد. این نوع خشونت ممکن است در حیطه ی زندگی خصوصی، زناشویی و خانوادگی اتفاق بیفتد و به صورت الزام به تمکین از شوهر، یا رابطه ی محارم با یکدیگر در حلقه ی خویشاوندی علیه زن اعمال می گردد، در حیطه ی زندگی اجتماعی نیز از سوی فرد ناشناس تحقق می یابد(کار،1380).
درواقع اطلاعات مربوط به خشونت های جنسی معمولاً آسان به دست نمی آید. یافته های سازمان مطالعات بهداشتی و جمعیت شناسی در آفریقای جنوبی در سال 1998، نشان داد که 4/4 درصد زنان بین 15 تا 49 ساله که مورد مصاحبه قرار گرفته بودند اذعان داشتند که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند(جوکیز،1999). این درحالی است که در پژوهش مربوط به مسایل جنسی نوجوانان مشخص شده که یک سوم دختران نوجوان در آفریقای جنوبی با زور به عمل جنسی وادار شده اند. هم چنین در تایلند تحقیقی به وسیله ی زنان NGO(سازمان غیر دولتی) نشان می دهد که 10 درصد زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند STD به آن ها منتقل شده است(آرچاوانیک نی و پرامولوتنا25،1999). این پژوهش ها نشان می دهد که اپیدمی HIV در زنان جوان پنج سال زودتر از مردان جوان شروع می شود.
2-2-1-5-4. خشونت اقتصادی:
در بسیاری از نقاط جهان زنان نیروی کار بی جیره و مواجب هستند و باید تا آخر عمر از خانواده خود مراقبت کنند بدون آن که امنیت اقتصادی داشته باشند. آنان به منابع اقتصادی دسترسی ندارند و باید تا آخر عمر وابسته به مرد خانواده باقی بمانند. چنان چه مردان خانواده از خود سخاوتی نشان ندهند، ادامه زندگی زنان جدا به مخاطره می افتد، گاه دچار سوء تغذیه می شوند و گاهی حتی به ابتدایی ترین ضروریات زندگی نیز دسترسی ندارند. به ویژه در خانواده های فقیر محدودیت دسترسی زنان به پول نقد مسأله مرگ و زندگی محسوب می شود، خصوصا وقتی مرد اولویت های دیگر خارج از قلمرو منزل و خانواده برای خود قائل باشد. به طور کلی محدودیت های بسیاری برای زنان از لحاظ مالی وجود دارد که می تواند اثرات قابل توجهی در ادامه ی زندگی او ایجاد نماید. برخی از صاحب نظران در تفسیر مسایل مربوط به خشونت، به فقر به عنوان یک عامل مهم و اساسی خشونت اشاره نموده اند. در حقیقت می توان اذعان داشت که خشونت ها، به خصوص خشونت خانگی، تا حد گسترده ای می تواند تحت تأثیر مسایل اقتصادی و اجتماعی اعضای خانواده قرار گیرد. به عبارتی دیدگاه زن و مرد نسبت به مسایل مالی و هم چنین پایگاه اقتصادی خانواده می تواند عامل مهم در بروز خشونت ها باشد.
بنابراین، می توانیم خشونت مالی یا اقتصادی را در یک عبارت کوتاه این گونه تعریف کنیم: سوء استفاده های مالی از زن، پرهیز از اداء نفقه، کنترل دائمی مخارج او و پنهان کردن میزان درآمد خود(مرد)(کار،1380).

2-2-1-6. عوامل مؤثر در ارتکاب خشونت
به نظر هامپتون و دیگران26 (1993)، خشونت در خانواده از سه جنبه مورد بررسی قرار گرفته است:
1. جنبه اجتماعی فرهنگی که به متغیرهای ساختاری اجتماع مثل نابرابری، پدرسالاری، هنجارهای فرهنگی و نگرش نسبت به خشونت اشاره دارد.
2. جنبه ی اجتماعی، روان شناختی بر سازه های محیط بیرونی که خانواده را تحت تأثیر قرار می دهد تأکید می کند.
3. جنبه ی فردی یا مدل روان پزشکی که این مدل بر ویژگی های شخصیتی مرتکب و نیز قربانی، اختلالات شخصیت، اختلالات منشی، بیماری های روانی، سوء استفاده از الکل و مواد و سایر فرایندهای روانی تأکید می نماید.
بنابراین، به طور کل می توان در زمینه ی علل بروز خشونت سه سطح کلان، میانی و خرد را در نظر گرفت. از جمله مسایلی که در زمینه علل ارتکاب خشونت مورد بررسی قرار گرفته هنجارهای فرهنگی است، در واقع ارزش های فرهنگی و اجتماعی، عقاید و باورهای غلط و الگوهای فرهنگی حاکم بر اغلب جوامع، خشونت علیه زنان را به عنوان هنجار پذیرفته و در موارد معینی به آن مشروعیت سنتی داده است، و این عقاید و باورها به مردان نوعی احساس محق بودن و شاید نوعی احساس وظیفه برای اعمال خشونت علیه زنان را می دهد و آن چنان رواج پیدا کرده و ریشه دوانیده است که غالبا نادیده گرفته می شود و کاملا از تحریم قانونی نیز ایمن است(فصلنامه فرزانه، 1385). از جمله مورد دیگری که زمینه بروز خشونت علیه زنان را فراهم می نماید، ساختار نابرابر قدرت میان زن و مرد است که همواره به تبعیض بین زن و مرد انجامیده و همین تبعیض ها را اجحاف های حاصله از آن روابط، به خشونت منجر شده است.
دوباش و دوباش27(1979)، خشونت را از دید تاریخی مورد بررسی قرار داده اند و معتقدند که سوء رفتار با زنان در زندگی زناشویی، سابقه ای جهانی و تاریخی دارد و در کلیه ی جوامع و در طول تاریخ، مردان در زندگی خانوادگی نسبت به زنان دارای رفتار خشونت آمیز بوده اند و بررسی های تاریخی این امر را تأیید می کند، آن چه باعث بقای خشونت در خانواده می شود، ساختار اجتماعی است که در اکثر جوامع به شکل پدرسالانه تجلی یافته و باعث ادامه خشونت شده است. وضعیت اقتصادی- اجتماعی از جمله مواردی است که در زمینه علل بروز خشونت به آن اشاره شده است. در بررسی های اولیه ی خانوادگی گمان می رفت که خشونت احتمالا بیشتر در خانواده های کم درآمد با وضعیت اجتماعی- اقتصادی پایین رخ می دهد. زیرا امکان دارد شرایط نامناسب زندگی افراد، تنش ها و فشارهای اجتماعی، مسکن نامناسب، تحصیلات پایین، درآمد ناچیز و احتمالا تعداد زیاد فرزندان، به افزایش خشونت بینجامد(اعزازی،1380).
شهنی ییلاق(1386)، نیز درپژوهش خود به این نتیجه رسید که هر چه تعداد فرزندان بیشتر باشد زن ها بیشتر مورد تهاجم جسمی قرار می گیرند. در بررسی های استراوس28 و همکاران(1980)، به این نتیجه رسیدند که در میان خانواده های طبقات متوسط و بالا نیز خشونت ملاحظه شده است، منتها واقعیت این است که میزان خشونت های آشکار طبقات متوسط و بالا کمتر از طبقات پایین است و یکی از عواملی که در نمایش خشونت کمتر در طبقات مرفه دخالت دارد، بی رغبتی به گزارش خشونت و پرونده سازی خشونت در طبقات مرفه یا نوعی حمایت اجتماعی از افراد یک طبقه است که در آن، خشونت های خانوادگی تحت عناوین دیگری مطرح می شود. نتایج تحقیقات زیادی نشان داده اند که اعمال خشونت رفتاری اکتسابی است و خشونت های خانگی که شخص در دوران کودکی شاهد آن ها بوده و یا خود قربانی آن خشونت ها شده است پیامدهای سوئی بر آینده وی می گذارد و شخص با یادگیری رفتار خشن، آن ها را از نسلی به نسل دیگر منتقل می کند. بنابراین، یکی از علت های خشونت علیه زنان و تداوم آن را می توان سابقه کودکی شخص دانست.
از جمله مواردی که منجر به خشونت خانوادگی می شود، الگوهای تصمیم گیری است. گلس و استراوس(1988)، طی پژوهشی نشان دادند در خانواده های دموکراتیک که تصمیم گیری به صورت مشترک انجام می گیرد، میزان خشونت کم است و در خانواده هایی که تمام تصمیمات توسط یکی از زوج ها صورت می گیرد بیشترین میزان خشونت وجود دارد(اعزازی،1380).
انزوای اجتماعی از جمله عواملی است که با خشونت زناشویی ارتباط دارد. فیگن و براون29(1994)، اظهار می دارند هر چه خانواده از نظر اجتماعی منزوی باشد خطر این که زن مورد خشونت قرار بگیرد بیشتر است. عده ای از محققان و پژوهشگران معتقدند که باید علت رفتارهای خشونت آمیز را در ویژگی های روان شناختی و شخصیتی فرد مرتکب جست و جو کرد. پژهشگران زیادی بر این عقیده هستند که خصوصیات شخصیتی مانند اعتماد به نفس پایین، حسادت بالا، وابستگی هیجانی و افسردگی، ملاک های پیش بینی کننده خشونت بر علیه زنان می باشد، هم چنین مطالعات نشان داده مردهایی که خشونت علیه زنان را اعمال می کنند از نظر شخصیتی پرخاشگری بالاتری دارند و در پاسخ به صحنه هایی که زن ها قدرت کلامی را اعمال می کنند یا می خواهند مرد را ترک کنند، خشم آن ها بیشتر از مردهای غیر ضارب برانگیخته می شود. مردان مرتکب خشونت عموما تجارب دردناک دوران کودکی، اعتیاد، الکلیسم و مشکلات دیگر را تجربه کرده اند و استراتژی آن ها در برابر این عوامل استرس زا، استراتژی مقابله ای غیر مؤثر است(زهروی،1389).
دچنر30(1994)، اظهار می دارد از جمله بیماری های روانی که با خشونت زناشویی ارتباط دارند عبارتند از: اختلالات شخصیت پرخاشگر/منفعل، اختلالات شخصیت ضد اجتماعی، افسردگی، نوروزها، سایکوزها، پارانوئید، سادیسم و الکلیسم. مردانی که زنانشان را کتک می زنند، معمولا دارای ویژگی های حسادت و حس شدید مالکیت هستند، آنان توقع دارند از جزییات آن چه همسرانشان فکر می کنند و یا انجام می دهند، آگاه باشند. آنان روابط دوستانه و فامیلی همسر خود با مردان را به غلط به عشوه گری، طنازی، برای جلب توجه مردان و روابط ناسالم با آنان تعبیر می کنند(نوابی نژاد، 1388).
هامبرگر و هاستینگز31(1988)، با استفاده از تست های شخصیتی مرتکبین خشونت خانوادگی را در سه گروه قرار دادند:
گروه اول:
در این گروه افرادی با شخصیت مرزی قرار دارند، این افراد با ویژگی هایی از قبیل بی تفاوت نسبت به ارزش های اجتماعی، بدخلق، حساس و زودرنج، مضطرب، افسرده و نیز مسایل مربوط به مصرف الکل توصیف می شوند.

گروه دوم:
در این گروه افرادی با اختلال شخصیت ضد اجتماعی و نارسیستیک قرار دارند؛ افراد این گروه خود محوری بالایی دارند، با سوء استفاده از دیگران سعی می کنند به خواسته های خود برسند، تمایل به بده بستان ندارند، احساس حق به جانب بودن می کنند. همواره تصور می کنند که خودشان صحیح عمل می کنند و دیگران در اشتباه هستند.
گروه سوم:
در این گروه افرادی با شخصیت وسواسی و وابسته قرار دارند. افرادی سخت و جدی که سعی می کنند در برابر دیگران چاپلوسانه رفتار کنند، در ضمن افراد این گروه فاقد اعتماد به نفس کافی هستند.
پرخاشگری و خشونت ممکن است در بسیاری از موقعیت های بالینی، از مسمومیت با الکل و سایر مواد و اختلالات شناختی گرفته تا کودک آزاری و اعمال ضد اجتماعی مزمن مشاهده می شود(مافی،1381).

2-2-1-7. انواع خشونت در خانواده طبق مشخصات

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان خشونت خانوادگی، روان شناختی، پرخاشگری Next Entries پایان نامه با کلید واژگان کودک آزاری، روان شناختی، خشونت خانوادگی