پایان نامه با کلید واژگان بينم، ولي، ايزد

دانلود پایان نامه ارشد

کنون بشکسته و از پا درافتاد

به هم بشکسته شد دُرج3 دهانم

به يغما رفت در هاي نهانم4

که اينک از ضواحک5 تا طواحين6

ني ام دارا و سين گويم شود شين

چو در آينه نقش خويش بينم

ز دل برخيزد آه آتشينم

به بينم پشت لبهايم زده چين7

سرم ماند بسان کوه برفين

به هر کاري که در شب عزم دارم

نتانم8، روز آن حاجت بر آرم

رخ از ديدار مه رويان بتابم

چو بينم شيخم و منفور شابم

به جام آبي و يک لقمه ناني

عجين سازم گلو تا هست جاني

نگردد نفس، قيد جوع9 و خاري

از اين راهش ببخشم سوگواري

که آنهم هر دمي نايد بدستم

براي لقمه چون انبانه10 هستم

دگر دشمن ز من بيمي ندارد

شه معزول11، دژخيمي ندارد

غرض يک طاير بشکسته بالم

بجاي بال، پرّم با خيالم

ولي بينم خيالم خام باشد

همه افکارم از اوهام باشد

شود آسايش عالم به آهي

کنم با ديده ي حسرت نگاهي

فشانم خون دل از هر دو چشمم

ز دل بيرون کنم با صبر خشمم

کنم زاري به در گاه خدايم

به سويش دست ياري مي گشايم

که در اين پيري ام وي دست گيرد

ز رحمش عسرتم پايان پذيرد

دگر رو سوي نفس خويش آرم

گناهان گذشته پيش آرم

به ببينم قصد ازا ين آفريدن

نبوده از براي دانه چيدن1

اگر در بر نبودي واجباتي

چه لازم تا برانگيزد ذواتي2

به سوي خلق بهر پيشوايي

پي ابلاغ فرمان خدايي

چو فرمان خدا درهم بچينم

تمامي بر سر پنج اصل بينم

اول توحيد ذات کردگار است

که بي جفت و شريک و دستيار است

دلائل بهر اثباتش همين بس

که اوضاع زمين و چرخ اطلس،3

زمين و باغ و دريا با شب و روز

نجوم و مهر و ماه گيتي افروز،

بهار و ابر و باد و آسمانش

چه تابستان و پاييز و خزانش،

زمستان مرگ انواع نباتش

دگر از نو چنين حي4 مماتش،

بود کافي، که وي را همسري نيست

به غير از وي خداي ديگري نيست

که در هر کار چون باشد شريکي

کند تيکي به جفت، جفتي به تيکي5

ز کردارش پديد آيد دو رنگي

به هر فصلي شود ايجاد جنگي1

دگر در قل هواللهُ واَحد2 بين

که از هر حيث وحدت گشته تعيين

دوم عدل است يعني ذات بي چون3

بري باشد ز ظلم و کيد و افسون

چو در ميزان عدلش لغزشي نيست

به نزدش ظالمان را ارزشي نيست

دهد پاداش نيکي ده برابر

بدي را مثل وي فرموده کيفر4

و لظّالين هم پايان آيه

بود اين آيه بر عدلش کفايه5

سوم باشد نبوّت چون که ايزد

بوَد ناديده، ليک از جانب خود،

فرستاده به هر عصر و زماني

دليل راه حق، پيغمبراني

نه خارج از بشر باشند از اصل

ولي اخلاقشان، از ما بود فصل

که از فرمان حق عاصي6 نگشتند

بشر را رهنما سوي بهشتند7

شُمَرشان يکصد و بيست و چهار است

به معنا هر عددشان يکهزار است

اول برتر تمامي بوده آدم

محمّد نيز بر اين جمله خاتم7

که بعد از وي دگر پيغمبري نيست

به غير از اوصيايش رهبري نيست

امامت با شدي اصل چهارِم1

که امکان را بود اقطاب2 لازم3

وصي احمد مرسل علي شد

ز ايزد در غدير خم4 جلي شد

پس از آن يازده فرزنده حيدر

يکي بعد از دگر باشند رهبر

که آخرتر بر آنان جمله مهدي است

خدا داند ظهورش در چه عهدي است5

که پشتيبان اين پنج اصل دين است

امام عصر و ناجّي زمين6 است

و ديگر پنجمين اصلش معاد است

که بعد از مرگ بر محشر اعاده است7

بحمد اله من از ارکان دنيم

بجان خويش غل و غش8 نبينم

از اين پنج اصل در جانم شکي نيست

بدانم ذات ايزد جز يکي نيست

عدالت شيوه ي رحماني9 اوست

نبوّت رحمت يزداني اوست

که آدم را ز دام نفس سرکش

رها سازند و از نيران آتش

به ويژه احمد مرسل که نورش

زهر سابق بود اسبق ظهورش

معادش نيز داراي يقنم

که بايد روز محشر را ببينم10

زنفخ صور سر بردارم از خاک

به ديوانم کشاند ايزد پاک

کنون شکر خدا در من خشي نيست

براي حافظ دين آتشي نيست1

ولي گر جانت از عصيان زند زنگ2

تو را از روضه ي رضوان بود ننگ

دلا داروي جان از بهر من چيست؟

به غير از مدح ذات پنج تن نيست

که از اين طبع زار نارسايم

به وصف شأنشان دستان سرآيم3

به عجز و لابه4 بگشايم دو چنگم

که بردارند از جان بار سنگم5

جواني رفت و ديگر باز نايد

به پيران عيش و عشرت سازنايد6

اگر بنموده ام ياد جواني

نبوده جز زفرط ناتواني

مرا زين پس نباشد حرص و آزي

که کوشم از براي عز و نازي

ز عزّ و نازم ايمانم تلف شد

چنين سرمايه ي عمرم ز کف شد

چو ديگر در تنم نبود تواني

کنم جبران اغفال جواني

به سويش چشم امّيدي گشايم

بدانم عاصي و نا پارسايم

ولي لاتقنطوا من رحمه الله

مرا از رحمت حق کرد آگاه7

که نوميدي ز رحمش محض کفر است

و ديگر برگ طاعاتم نه صفر است8

اگر از من پذيرد لطف باري

ز کردارم ندارم شرمسازي9

الها روي آوردم به سويت

مکن نوميدم از فضل نکويت

سه روز عمر واله را نگه دار

پس از مردن و را عفو از گنه دار

((در خواب و عالم رؤيا))
دوش رفتم به سر تربت مام و پدرم

فاتحه خواندم و بگرستم و دل شد ز برم1

رأفت مام و پدر چهره گشا2 شد زبرم

قبر بر دامن خود راهنما شد بسرم

تن به خواب آمد و ديدم که به جاي دگرم
خود چه جايي به جهان مثل وي آراسته نه

هيچ آراسته زانسان شده پيراسته نه

حرم شاه بدانگونه پر از خواسته3 نه

گل شکوفيده4 زبرگش ورقي کاسته نه

شد گمانم، بود اين روضه گلستان ارم5
مادر و خواهر و بابا و بسي از خويشان

عمو و جد و گروهي ز ارادت کيشان

بني اعمام6 و پسر عمه و خير انديشان

جدّه و عمّه و اطفال همه، با ايشان

جايشان بود در آن روضه ي بستان ارم
مادر از دور مرا ديد گشود آغوشش

دست بر دوشم و بر روي دو چشمم بوسش

پدر از ديدن من هوش برفت از هوشش7

در چنين حال بگفتم سخني در گوشش

که نداني پدرا8 در به در و خون جگرم
زين سخن ناله ازآن روح مجرّد برخاست

گوييا يافت جنون دست به سر زد1 بر خاست

مادر وعمه وهر خويش واب وجد برخاست

هر چه بودند اگر پنجه2 اگر صد بر خاست

آن گلستان ارم گشت پر از ناله و غم3
تيز4 پرسيد: ((چرا جان پدر در به دري))

گفتمش چرخ به من تاخته از بد گهري5

گفت:((دانم که به سختي به توگردد سپري))

گفتم از طول بلا شد تنم از رخت بري6

گفت که عباس7 برايت نفرستاد درم؟
جدّم ((آزاد)) که بر نام وي آمد سجلم8

هم ز وي باشدم اين رنگ و بو آب گلم9

گفت: اي نور بصر، لَخت جگر، ذوق دلم

نوبت شعله ي نور است که بجهد به ظُلم

دست حق با تو معين، است مگو يک نفرم
ديگران نيز عموها و بني اعمامم

هر چه بودند زن و مرد و همه اقوامم

خنده رو جمله گشودند زبان برنامم

مژده دادند کزين غائله خوش فرجامم

مادر از مهر نگهداشت به بند کمرم10
گفتم: اي والده من راحتم آزار مکش

گفت: آزار مگو بر جگرم خار مکش

ساعتي1 دست از آغوش من زار مکش

بي تو زين روضه2 روانم شده بيزار مکش

بِنِگر بار غمم، قد خمم، چشم ترم
پدرم گفت به مامم که پسر را ول کن

نظري بر خط آن لوح در منزل کن

هم نظر بر رخ آن حور بدن چون گل کن

که نوشته ز نقي وصل دلت حاصل کن3

پس الف چو بر چار شود صد محرم4
مادرم دست فرا داشت زجان آه کشيد

گفتي آن آه همه پرده به ناگاه کشيد5

پدرم دست مرا سوي به يک راه کشيد

گفت: جانا برو اين راه علي، شاه، کشيد

چون برون آمدم از خواب برون شد ز سرم
والها مژده که ارواح نه نا آگاهند

جملگي اهل بهشتند و به تو خوش خواهند

معفو6 خالق و محبوب رسول اللّهند

شيعه ي خالص و در حفظ و امان شاهند7

نيست خوشبخت کسي جز تو به هر کس نگرم
((معماي واله آزاد))
مهوشي ديدم نشسته با مي و چنگ و رباب8

از حرارت سينه سوزان، قرص رخ چون آفتاب

کرد وي از هر طرف کودک چو درّ شاهوار

هرزمان مي‌ريختشان در کام شهد و خون و آب

گفتمش: اي ما هرو اين کودکانت شيرده

هيچ بر گو،زاب‌و‌خون کي گشته طفلي کامياب؟
خوروشي کشتي شکم، اژدر دهن، فولادسم

گشت جوشان وخروشان گفت تا که در جواب،
گر تو را نبود خبر از سينه ي سوزان من

رو بپرس ازمردوزن از خاص وعام وشيخ شاب
دايماً از حسن خود دارم دلي پر سوز و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان عاشق و معشوق Next Entries پایان نامه با کلید واژگان چنين، يار، ديدم