پایان نامه با کلید واژگان ايـن، بـاب، خـدا

دانلود پایان نامه ارشد

درس بـيــــادش آورد بنـده ي عـشق شـد و گـفت بسي دلشادم6
مــن هــم از نــور هـدايـت که بود در قرآن يـافـتــم آنـچـه بـود مـايه ي استشهادم7
کــه شــه هــر دو سـرا بـر در خويشم آورد خُـرَّمــا زيـن تـن بـي زنـگ پـر استعدادم
کــه شـدم بـلـبـل بـاغ نـجـف و مـي گويم بـنـده ي عـشـقـم و از هر دو جهان آزادم
رأفـت و رحـمـت حـق بـاد بـه مـام و پـدرم هـم بــه اسـتـاد خـردمـنـد نـکـو بـنيادم
کـايـن سـه از سلسله8 ي جهل نجاتـم دادند ورنـه مـن بـهـر فـنـاي سـر خود تن دادم
يـا عـلـي مـن بـه تـو اخلاص صميمـي دارم شــده ابـلـيـس مـيــان تـن مـن افسادم9

مسئلت دارم از ايـن ديــو1، تـنـم2 بستـاني مـن کـه قـربـان تـوأم خـود بشوي صيادم
والـها گـوش فــرا دار کــه دل مـي گـويـد صـافـم و پـاکـم و بـي عـيبم و مادر زادم3
(( در مـدح ا مـيـر کـلـهر4 ))
خواستم تا از جلالش خامه5 را بر نامه را نــم مـتـّـــــفـق گشتند با هم دستم و کلک و زبانم
قفل مخزن6 را به کلکم داداين شوريده طبعم تاکــــشد در رشته7 چندين گوهر قيمت گرانم8
چون کميت نطق راهمچون تهمتن برنشستم زال فکرت9،آفرين خوان10شدبراين دست وعنانم
تيـزي نـوک قلـم، جنبان و گويا شد که بنگر من به ازشمشير و گرز و نيزه و تير و سنانــــم
من به ملک عـقل، سلطانم ولي در ملک کلهر کمتـريـن مدحت سراي حضرت مير جوانــــم
آنکه گويد من اميرم اسب تاز11 و شير گيرم12 خـود عبـاس بـن جوانميرم سجل قبّاديانم
آنکه پيش روي مـاهش ماه گـويد من غلامم وانکه پيش سرو قدش سرو گويد من‌کمانم
آن عنان افکن13که روز رزم درچنگال قهرش شيـر گويد روبهم، شهباز گويد نغمه خوانم

ليک دانم چشم هردلبـرکه بر چشمش بيفتد فاش گويد آتشي زان چشم افتاده به جانم1
اي اميـر شيـرخـو ،اي يـادگار شر زه شيران پايه‌ي قدر و جلالت مدح گويي کي توانم؟
خودمرااين بس که بسط2ملک وجاهت رادبيرم3 خودمرااين بس که ازقهرت هميشه درامانم
والـهـا خـرّم بزي در سايه ي اقبال و بختش زانکه صبح بخت او شد شام بخت دشمنـانم
(( در مـدح خـتـمـي مـرتـبـت ))
مـژده يـاران يـار پنهان، چـهره بنمود آشکار ليـک از قـنـداقـه بر گهواره طفل شيرخوار
اي عـجب آن شوخ افسونگر که بودش برتري بر همه از عمر و دانش زان بساط سال و يار؟
حالياچون شدچه معجزکرداين گهواره چيست؟ کـز بـراي شيـر در قنـداقـه گـريد زار زار
غنچه چون گل گشت نتوان بارديگرغنچه شد حبّذا زين گل که بر اين هر دو دارد اختيار
بلبلان کـوي او بـر عـشق و رنـگ و بوي او اي بـسـا از دل بـرآوردنــد بـانـگ يار يار
باغ هـا خشکيـد، بستانها فنا شـد کان صنم پـرتـويـي نـنمود وپا ننهاد در يک جويبار
حاليا بعـد از هـزاران سـال از مـلـک عـدم سرزد از بستان دهر امّا چه بستان پر زخار4
ليک سبحان اله5ازاين غنچه ي فرخنده پي بـر طـوافـش قدسيان از آسمان بستند بار6 چشم مستـش باـعث بي تابي گل در چمن ســرو قـدّش موجب شيدايي سرو و چنار
غنـچگانش آفـت جـان تـذرو7 و عنـدليـب خنـده اش داغ دل يـاهـو و قـمـري و هزار
تـلـخـي اش بر جان عالم آيت عظم رميم1 شـفـقتش بر کلّ امکان محيي2 جان از مزار
مـکتبش امّي ولـي خواننده ي اسرار غيـب درس ناديـده ولـي داراي عـلـم بـي شـمار
مـولـدش يـکشنبـه روز هـفده ربيـع الاول از هـبــوط3 آدم خـاکـي ا لـي آن روزگـار
دوره ي عـمـر بـشـر بـر طبـق تاريخ جهان بگذرداز شانزده بعدش دو صد با شش هزار4
احـمـد مـرسـل، شـه لولاک، محبوب خدا مـهـبـط5 وحـي خـدا مأمور ستر و آشکار6
اشـرف پـيغمبـران و بـر تمامي بـوده ختم7 که شمرشان يکصدو بيست وچهاراست ازهزار
آنکه از بـعـد خدا بر جمله عالم اقدم است8 وانـکـه از حکم ازل هم بر وي آمد ختم کار
نـور بخش ماه و خور، مسند نشين لا مـکان مـورد لـطـف خـدا مـهمـان خـوان کردگار
ابــن عـمّ حـيـدر کـرّار و بــاب فاطـمـه هم اَب سبطين،که خودهستندپنج اندرشمار9
پنج تن کز نامشان دنيا و مافـيـهـا و عـرش از پس خلقـت تـمـکّن يافت، آمد بر قرار
فاطمه با بـاب و شـوي و هـر دو پـور فاطمه خمسه ي آل ابـا تـطـهـيــر ، نور کردگار
خـرّمـا زيـن پـنـج تن بر شيعيان کويشان تـهـنـيت گـويــم خـصوصاً از شه والا تبار حيـدر صفـدر اسـدّالـه امـيـر شرق و غرب شوي زهرا، در کن خيبر، شه گردن‌وقار
آن که دادارش به نازشست10خلقت دادوگفت لافـتــي الاّ عـلــي لا سـيف الاّ ذالـفقار11
بارک اله از چنين دستي1که عالم رام اوست مـرحبـا از اين چنين دستي هزاران بار بار
يـا مـحمـّد روز مـولـود سـعـيد ذات توست مـن بـراي هـديـه ات نـقـدي ندارم اعتبار
ايـن مديحت را به نظم آوردم از طبع خراب گـر نـبـاشـد لايق ذاتت ز رحمت عفو دار
تـا زلـطـفت واله ات بر اهل خودرجعت کند کامـجو گردد ز فضل خسرو هشت و چهار2
(( بـي ارزشــي دنـيـا ))
سراسر شادي عالم به يک جو3 غم نمي ارزد هزاران سور و دامادي به يک ماتم نمي ارزد
بساط آن سليمان، تخت آن جم4، طاق آن کسري5 به گورتنگ سقف از سنگ درمحکم نمي ارزد
جهان وآب حيوان وحيات خضر و الياسش6 دم مردن چو پيش آيد به آن يک دم نمي ارزد
هـزاران گـوهـرآگيـن7 افسر کيخسرو و دارا بـه آن سنـگ لـحـد زيـر سر آدم نمي ارزد
وفـايي هـر چـه در دنيا بُود با گنج قارونش8 چو باتن جزکفن نبود به يک درهم نمي ارزد
خـز و ديـبا و قـاقم اطلس زرتار و استبرق9 بـه گور تنگ و نيش افعي و کژدم نمي ارزد
هـزاران وصل ليلي، ناز شيرين، غمزه عذرا به زجرمرگ وفصل جان و تن ازهم نمي ارزد

مزن پنجه1، مشورنجه، منه تن رادراشکنجه که خوديک هفته اين اوضاع پيچ‌وخم نمي‌ارزد
چنان دان هرکه اندوزد2و يا بر فعل بد سوزد به يک نان جوين از سفره ي حاتم3 نمي‌ارزد
چو فردا بعث و نشرآيدحساب وروزحـشرآيد هزاران شاه با سطوت به يک خادم نمي ارزد
((در مدح علي (ع) ))
از کـنـه عـدم تـا بـه وجود آمـده اين جان بـرنــام عـلـي کوس غلامي زده4 اين جان
نز عـربـده ترسد نه از آتـشـکده ايـن جـان لـطف عـلي اش بـوده حصار و سد اين جان
خوش خوش5که چه خوش سلسله جنبان6علي شد
تـا جـان ز عـدم داخـل جـسم بـشري شد بـر عـهـد ازل شـيعه ي اثـنـا عـشري شد
جـز مـذهب اثـنـا عـشر از جـمله بري شد امـا چـه ثـمـر نـفـس طمع کار جري7 شد
جـان روسيـه از روي درخشـان عـلي شد
ايـن نـفـس نـه تنـها من بيچاره زبون کرد خود خواهي اش آن جدمن ازخلد8 برون کرد
ايـن نـسل بـشر را بـه خـطا راهنمون کرد در کـرب و بـلا بـيـرق اسـلام نـگـون کرد
کان جمله سنان، رخنه گر جان علي شد
اين نـفـس مـعاون9 شده شيطان لعين را ** دنـيـا بـه کـف آورده و بـگـذاشـته ديـن را
قــر مي بـــرد ايــن جــان حـزيـن را جـان عـهـده نـيـامـد ادب اين دو قرين را1
پـس نـالـه کـنـان عـازم ايوان علي شد2
گـويا کـه بـه جـان مـظهر ايمان تجلي کرد بـا بـار خـطـا هـو زد، رو سـوي علي کرد3
چـون کـشـف مـرض را به حکيم ازلي کرد بـا عـطـف نـظـر درد دلـش را تسلي کرد
آسـوده و سـرمـست ثنا خوان عـلي شد
اي آنـکـه مـقـام تـو بـه تـوصـيـف نـيـايد مـادر پـسـري چـون تـو دگـر هـيـچ نزايد
چـون زاده اي از مــام خـدايـيـت نـشـايد لـيـکـن بـه خـدا کـار خـدا از تـو بـرآيد،4
در طـور بـه مـوسي تجلي جان علي شد
اي آنـکـه کـرامـات خدا جلوه گر از توست اي ارض و سـما با همه زير و زبر از توست
اي روشني انجـم و شـمس و قمر از توست بـر امــر خـدا خـلقت جن و بشر از توست
تـا جـان بـه جهان آمد و مهمان علي شد
(( توسّل به حضـرت بـاب الـحوائـج ))
بـاب ا لـحوائـجـا نـظـري5 کـن بـه حـالتم پـيـداسـت حـالـتـم ز سـراپـاي قـامـتـم
لـيـکــن ز مـن مـگـير6 اگـر در حـريـم تـو پـيـچـد ز رخنـه ي جـگـرم آه حـسـرتـم زيــرا کـه دل زمـام7 ز دسـتم ربوده اسـت زيــرا کـه مـن ذلـيـل پـس از استجالتم8
بــر قـامـتـم نـگـر کـه مـفـاد قـيامت است بـر عـارضــم نـگــر کـه بـيـنـي مـلالـتم
مـن آن سيــاه نـامه ي گـم گـشته طـالعم مــن آن گـنـا هـکـار ز ديـوان1 خـجـالتم
بـاب ا لـحـوائجـا مـنـم آن شـيـعـه کز ازل ره داده در ولايــت خــود شــاه ا مـتــم2
لـبـيــک گــوي دعــوت مـولا عـلـي مـنم مـحـبــوب احـمـد مـکــي و آل عـتـرتـم
بــر اصـل خـويش مي نگـرم فرض مي کنم از بـلـبـلان گـلـشـن و بـسـتـان حشمتـم
بـر فـعـل زشـت خـود نگرم، فصل مي شوم گــويـم هـواي نـفـس کـشــد سوي لعنتم
مــاتــم در ايـن مـيـانـه و مـبهوت و صابرم گـا هـي امـيــد دارم و گــه بـا کـسالتم3
بـاب ا لـحـوائجـا دگـرم زنـگ تـن4 نـمـاند جـز پـيــروي ز نـفـس نـبــوده ضـلالـتم
مــن مـلـّت خـلـيـلـم و در راه جـعـفـرم5 مــن شـيـعـه ي عـلـي و مـحـمّد ز امّتـم
از ديــن هـر آنـچه امـر شده بَدو تا به ختم جانـم قـبـول کـرده ، بـه امـر6 رسـالـتـم
لـيــکن بـه مـنـهـيـات اگـر کـرده ام عمل تـحــريـک نـفـس شـوم فـزوده جـسـارتم
نــه راه شـرک بـوده و يـا اخـتـلال ديـــن من از ا لـسـت، مـست از آن جـام وحدتم
بـاب الـحـوائـجـا چــه کـنـم ، نزد که روم؟ دسـت مـرا کـه گـيـرد از ايـن چاه ذلّتم؟
ني هـمسري بـود کـه به وي همنشين شوم نــي همـرهي است تـا که نشاند به راحتم
تـنـهـا و بـي مـعيـن و پريشان و بي مـعاش شـهـر خـراب دل ، شـده جـاي سـياحتم
بــدتــر از ايــن هـمـه ، بـر خـوان اجنبي گــويـــا بـه زهــر مــار بـيـالوده نعمتـم
بــاب ا لـحـوائـجـا بـه کـجـــا روي آوردم

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان قبض و بسط Next Entries پایان نامه با کلید واژگان مــن، تــو، نـه