پایان نامه با کلید واژگان افراد مبتلا، مواد مخدر

دانلود پایان نامه ارشد

زندگي در محلات فقير نشين يا جوامع فقير) نشات مي گيرد.(منبع 18 )
اين گونه از نظريه ها در حيطه روان شناسي اجتماعي مطرح بوده و بيشتر به دنبال علل و پيامدهاي نابرابري و فقر در سطح خرد بوده و كمتر ديدگاه هاي كلان را مطرح مي نمايند. در اين نظريه ها به دنبال اين هستيم كه ببينيم چگونه ويژگي هاي فردي، فرهنگي افراد، معاني و برچسب هايي كه به آنها زده مي شود،بر زندگي اجتماعي تاثير مي گذارد. يعني بايد ببينيم فقر و ثروت چگونه تعريف مي شود و پيامدهاي فقيربودن چيست.
در ميان دسته بندي هاي فوق نظريه فرهنگ فقر اسكار لوئيس كه محور اين تحقيق است در رسته چهارم از نظريات،يعني كنش متقابل نمادين قرار مي گيرد.
از منظري ديگر، نظريات جامعه شناسان در زمينه فقر را مي توان به صورت جزيي تر در سه گروه بررسي كرد:
الف – آراء انديشمنداني كه نظريات آنها به طور مستقيم به پديده فقر و نابرابري مرتبط نيست، بلكه با استفاده از نظريات ايشان كه معمولا جنبه فراگير و عمومي دارد مي توان پديده هاي اجتماعي چون فقر را تحليلي و تشريح كرد. از جمله مي توان به آثار اسپنسر، دوركيم، پارتو، زيمل،ليد، پارسونز، هومنز و مرتن اشاره كرد.
ب) نظريات انديشمنداني كه مستقيما به مسئله فقر و نابرابريهاي جامعه پرداخته اند، نظير ماركس، وبر، سوروكين، پولانزاس و …
ج)جامعه شناساني كه بار اساس نظريات گروه “الف” به تحليل فقر و نابرابري در جامعه پرداخته اند. نظير گيدنز، لنسكي و ….
نيز سه ديدگاه مختلف كاركردگرايانه، ماركسي و وبري را در يك تقسيم بندي ديگر در رابطه با قشر بندي هاي اجتماعي مي توان برشمرد.
جورج زيمل از جمله جامعه شناساني است كه گر چه در گروه اول جاي مي گيرد، اما اشاراتي جانبي نيز به مسئله فقر داشته است. ديدگاه كلي او اين است كه هر سنخ اجتماعي محصول واكنش ها و توقعات ديگران است كه پايگاه ويژه اي به او مي دهند و از وي توقع دارند به شيوه اي خاص رفتار كند. وي در كنار پرداختن به سنخ هاي مختلف در جامعه فقرا را نيز به عنوان يك سنخ اينگونه مورد بررسي قرار مي دهد:
“فقرا تنها زماني پديد مي آيند كه جامعه فقر را به عنوان يك منزلت اجتماعي، بشناسد. اين واقعيت كه شخصي فقير است، به آن معنا نيست كه او به مقوله خاص اجتماعي فقيران، تعلق دارد. او از زماني فقير شناخته مي شود كه مورد دستگيري قرار گيرد و بدين سان به عضويت گروهي در آيد كه شاخص آن فقر است. اين گروه با عمل متقابل ميان اعضايش منسجم باقي نمي ماند، بلكه نگرش كلي جامعه به آنها، اين گروه ها را پايدار مي سازد. فقر را نمي توان به عنوان يك وضعيت كمي و قائم به ذات توصيف كرد، بلكه فقرا تنها بر حسب واكنش اجتماعي ناشي از يك موقعيت اجتماعي خاص مشخص مي شوند. فقر يك پديده بي همتاي جامعه شناسي است: تعدادي از افرادي كه بنا به يك سرنوشت كاملا فردي، پايگاه ارگانيك خاصي را درون جامعه اشغال مي كنند. اما اين پايگاه نه تنها با سرنوشت و موقعيات فردي فقيران، بلكه بايشتر با اين واقعيت تعيين مي شود كه ديگران مي كوشند تا وضعيت آنان را بهبود بخشند.
زيمل نابرابري هاي اجتماعي را نتيجه فرآيند سنخ شناسي اجتماعي مي داند و از ديدگاه او نابرابري زماني ايجاد مي شود كه جامعه به طبقه بندي ويژه افراد و گروه ها مبادرت مي ورزد و در نتيجه شرايط تبديل مسائل شخصي به مسائل اجتماعي را فراهم مي سازد.
مي توان گفت كه جرج زيمل معتقد است، آنچه شخص را فقير مي سازد، عدم دسترسي به برخي ابزار و امکانات نيست، فرد فقير از نظر جامعه شناسي به شخصي اطلاق مي گردد که به دليل عدم دستيابي به برخي امکانات از ديگران کمک دريافت مي کند.
نگرشي مبتني بر داروينيسم اجتماعي که به صورت معاصر نيز مجددا طرح گرديده است، فقر فقرا را ناشي از عدم توانمندي ايشان به طور ژنتيکي مي داند و معتقد است که برخي به دليلي بهره کمتر از هوش و استعداد، لاجرم در طبقات پايين تر اجتماع قرار مي گيرند. لذا فقر پديده اي جبري و فقرا عمدتا افرادي کم هوش و بي استعدادند. اين نگرش در يونان باستان در آثار افلاطون و ارسطو نيز به چشم مي خورد.
نظريه مارکس درباره رهايي از فقر(منبع 9 )
گرچه ماركس از نظريه پردازان نابرابري است اما صراحتا درباره مفهوم فقر و نابرابري سخن نمي گويد. شالوده اسلوب ماركسي شناخت نابرابري كه ماركس از دريچه تضاد و كشمكش طبقاتي به آن مي نگرد، درك مباني و اشكال مالكيت است. نظر ماركس درباره “از خود بيگانگي يا آليناسيون” بازتابي از نگرش او در باره نابرابري و تمايزات طبقاتي در حيطه روان شناسي اجتماعي است كه به عقيده ماركس حاصل انعكاس يافتن نابرابري اجتماعي در شرايط جامعه بورژوازي است. اين شرايط نابرابر ناشي از مالكيت خصوصي است كه كارگر را ازمحصول كارش جدا كرده و او را با خود بيگانه مي سازد. وي چاره رهايي از اين امر را آگاهي يافتن طبقه پايين دست و تغيير ماهيت كار مي داند.
اين نظريات و نظريات جامعه شناسان بسيار ديگري چون وبر كه فقر را حاصل و برآيند قدرت، مشروعيت و حيثيت در جامعه مي داند. پارتو كه يك مدل روش شناختي كارآمد بر اساس ميزان نخبگي و موقعيت فرد در نظام قدرت براي سنجش نابرابري، پيشنهاد مي كند و نيز مؤخريني چون گيدنز و لنسكي به دلايل ايجاد شكاف طبقاتي در جامعه و پيدايش طبقه اي به نام طبقه “ندار”و يا قشر “آسيب پذير” در جامعه مي پردازند كه موضوع اصلي بحث نمي باشد. آنچه در اين جا اهميت دارد ويژگي ها و خصوصياتي است كه فقرا را فقير ساخته است و پرواضح است كه اين امر بيشتر در حيطه مباحث روان شناسي اجتماعي طرح مي شود. در حقيقت هدف ما شناخت بيشتر جلوه هاي جامعه شناختي نابرابري ها به ويژه بعد فرهنگي آن است.
در زمينه جلوه هاي جامعه شناختي نابرابري اجتماعي، زمينه هاي تاثيرگذار را مي توان در 5 بخش زير طبقه بندي نمود:
1- تفاوت در فرصت هاي زندگي
2- تفاوت درآمدي
3- تفاوت درپايداري اجتماعي – زيستي گروه
4- تفاوت در فرهنگ
5- تفاوت در رفتارهاي اجتماعي
2- 4 – فرهنگ فقر
آنچه در چهارچوب اين تحقيق مد نظر قرار دارد ديد كلان درباره فقر كه در قالب نظريه هاي اقتصادي و اجتماعي بيان شد، نيست، بلكه در اينجا بيشتر آثار اين پديده اجتماعي بر فرديت فقرا و بازتاب اجتماعي اين ويژگي هاي فردي يعني تداوم فقر است. لذا نظريه هايي كه مباحث روان شناسي اجتماعي را مطرح مي سازند، جهت ترسيم و توضيح موضوع مد نظر بكار مي روند.
تئوري چرخه فقر Cycle of Poverty)): چرخه فقر يک پديده اجتماعي است که در آن افراد مبتلا به فقر تمايل به فقير ماندن در طول زندگي خود و چه بسا در طول نسل هاي آتي دارند. توضيح بهتر اين جريان در نظريه فرهنگ فقر اسكار لوئيس آمده است:
اسکار لوييس مي گويد: فرهنگ فقر وسيله سازگاري فقرا با شرايط عيني فقر و زمينه ساز واکنش فقرا در برابر تحقير و بي ارزش انگاشته شدن است.
فقرا فقير مي مانند چرا که خود را با پيامدهاي ناشي از فقر وفق داده اند.در اين تئوري، اسکار لوئيس هفتاد خصوصيت را به عنوان شاخص فرهنگ فقر بر مي شمرد که البته همه فقرا همه اين خصوصيات را دارا نمي باشند. ازجمله اين ويژگي ها، احساس شديد در حاشيه بودن، عدم تعلق، نااميدي از کمک هاي سازمان هاي ذيربط ، احساس پست بودن، عدم دسترسي به دانش و آگاهي کافي و .. مي باشد.(منبع 23 )
به نظر مي رسد با اين تفاسير تا وقتي که سياست هاي فقرزدايي مبتني بر برنامه و مولفه هاي فرهنگي نباشد، نمي تواند بر از بين بردن فرهنگ فقر و فقر فقرا موثر واقع گردد.
توسعه سريع و ناموزون شهرنشيني، بويژه در كشورهاي در حال توسعه، موجب مهاجرت‌هاي فزآينده و در نتيجه افزايش مسكن ناسالم به صورت حاشيه‌نشيني شده است كه پي‌آمد آن شيوع بزهكاري نظير اعتياد و توزيع مواد مخدر، خرابكاري، نزاع‌هاي محلي‌ و سرقت مي‌باشد. از ويژگي‌هاي مناطق حاشيه‌نشين، فقر خانواده‌هاي اين مناطق و طولاني بودن دوره فقر، عدم مشاركت مؤثر جوانان حاشيه نشين در فعاليت‌هاي عمومي و فقدان انجمن‌هاي داوطلبانه است كه اين ويژگي‌ها زمينه را براي بزهكاري جوانان فراهم مي‌سازد .
به اعتقاد كوهن برخورد هنجارها در خرده فرهنگ‌هاي متفاوت شرايط را براي رفتار ناهنجار آماده مي سازد. علاوه بر رويارويي خرده فرهنگ‌هاي مختلف، معمولاً خرده فرهنگ‌هاي ساكنين مناطق فقير و حاشيه‌نشين كه از پايگاه اقتصادي ‌ـ اجتماعي پايين برخوردار مي باشند با فرهنگ عمومي كلان شهرها در تضاد قرار مي‌گيرند. به نظر كوهن اين خرده فرهنگ‌ها مجموعه جديدي از هنجارهايي را آماده مي‌كند كه مي‌تواند رفتارهاي خاصي را در اين مناطق، در نوجوانان و جوانان ايجاد كند كه در فرهنگ عمومي ناهنجاري محسوب مي شود.
كوهن بر اين باور است كه اين جوانان مانند جوانان طبقات متوسط شهري تربيت نمي‌شوند، بنابراين آمادگي لازم براي حل مشكلات بر اساس هنجارهاي مسلط جامعه را ندارند و از روش‌هاي غيرقانوني استفاده مي‌كنند و مرتكب رفتار بزهكارانه مي‌شوند.
به اعتقاد لوئيس فقر و حاشيه‌نشيني با فرهنگ فقر همراه بوده و ساكنين مناطق فقير نشين (به خصوص آنان كه در حاشيه قرار دارند)كه بيشتر از مهاجرين مي باشند، به لحاظ سوابق قومي و محدوديت در «تحرك اجتماعي» و پايگاه اقتصادي و اجتماعي پاييني كه دارند با ساكنين ساير مناطق شهري متفاوت مي باشند. فقدان خلوت و حريم خصوصي در اين خانواد‌ه‌هاي فقير به گونه‌اي است كه هر محدوده‌اي در دسترس و كنترل همه اعضا است، شكاف زياد در بين اعضاي خانواده، رقابت و كشمكش براي دستيابي به لوازم زندگي به دليل كمبود آنها، احساس بي ارزشي و تحقير و درماندگي و سرشكستگي، سرگرداني و بي هويتي و ناتواني در فرو خوردن خشم وساير احساسات زمينه را براي رفتار بزهكارانه درجوانان بوجود مي‌آورد. ماجراجويي، ‌پرخاشگري و تن دادن به احساسات و اميال آني از ويژگي‌هاي فرهنگ فقر است. كوتاه بودن دوران كودكي به گونه‌اي كه فرزندان درسنين پايين وظايف بزرگترها را به عهده مي‌گيرند، محروم بودن كودكان از حمايت‌هاي لازم خانوادگي، شروع روابط جنسي در سنين پايين، آزادي و استقلال فرزندان براي ترك خانه، استقلال نسبي فرزندان براي انجام برخي از رفتارهاي بزهكارانه نظير كشيدن سيگار ومصرف مشروبات الكلي از ويژگي‌هاي خانواده‌هاي محلات فقير نشين و از شاخص هاي ديگر فرهنگ فقر است. توجه به زمان حال همراه با ناتواني از چشم‌پوشي موقت از بعضي چيزهاي خوشايند كم‌ارزش در زمان حال به خاطر چيزهاي خوشايند بزرگتر در آينده، ميل به گوشه‌گيري و نسبت دادن عدم موفقيت خود به قضا وقدر و مرد سالاري شديد از ويژگي‌هاي رواني‌ ـ اجتماعي حاشيه‌نشينان است كه خرده فرهنگ فقر را شكل مي دهد.
«نظريه فرهنگ فقر» بر اين نكته تأكيد دارد كه هنگامي كه فرهنگ فقر در سطح اجتماعات محلي و كوچك مورد توجه قرار مي گيرد، آنچه در نظر مجسم مي شود، خانه‌هاي خراب، ازدحام جمعيت، در هم جوشي مردم و بالاتر از همه نبود تشكيلات و سازمان‌هايي است كه دامنه گسترش و نفوذشان به وراي محدوده خانواده مي‌رسد. به اعتقاد لوئيس در محله‌هاي فقيرنشين حاشيه‌هاي شهرها با وجود كمبود تشكيلات سازماني، بيشتر يك احساس گروهي و روحيه همبستگي در ميان آنها ديده مي شود. هنگامي كه اجاره بها كم و مدت اقامت در يك محله طولاني باشد، وقتي كه جمعيت محله را گروه قومي، نژادي و زباني خاصي تشكيل دهند كه افراد آن از راه پيوندهاي خويشاوندي به هم پيوستگي داشته باشند و هنگامي كه تعلق خاطر به اجتماع محلي زياد باشد زمينه براي «رفتار جمعي» نظير شورش‌هاي شهري، شكل‌گيري «دار و دسته‌هاي بزهكار» فراهم مي‌شود. از نظر لوئيس هيچ يك از اين ويژگي‌ها از خصوصيات ذاتي مردم فقير نيست. بلكه اين ويژگي‌ها بوسيله محيط اجتماعي بر آنها تحميل گرديده و بتدريج به صورت عادت در مي‌آيد.
در تحقيقي كه لوئيس قبل و بعد از انقلاب كوبا در محله‌هاي فقيرنشين هاوانا انجام داد، به اين نتيجه رسيد كه اگرچه در آن محله‌ها فقر كاملاً از بين نرفته، اما فرهنگ فقر در آنجا از بين رفته و حركتي

پایان نامه
Previous Entries مقاله رایگان با موضوع مجاز مرسل، قضا و قدر، ظلم و ستم Next Entries پایان نامه با کلید واژگان سلسله مراتب، نرخ بهره