پایان نامه با کلید واژگان ارتباط مؤثر، دوران کودکی، مسئولیت پذیری، نیازهای روانی

دانلود پایان نامه ارشد

بین دونسل بوده است. دیدگاههای نوجوانان و والدین با هم متفاوتند و این دیدگاههای متفاوت، گاه موجب تضاد نیز می شود. صاحب نظران در این باره می نویسند: نیاز به استقلال و هویت فردی در نوجوانی موجب می شود که نوجوان در مقابل بزرگترها و سایرین خود مستقلی را با جبهه گیری نشان دهد. والدین و نوجوانان در زمینه های مسکن، قوانین و مقررات، زمان خواب و تغذیه، روابط با دوستان هم جنس و غیر هم جنس با هم اختلاف دارند.( گلچین، 1380 و لوئیز 2002، به نقل از سروری 1385)
شریفی (1371)، در بررسی میزان ارضاء نیازهای جسمی روانی اجتماعی نوجوانان دختر دبیرستان های تهران توسط والدین آنها، نشان داده است که نیازهای روانی 40% در حد زیاد، 29% در حد متوسط و 4% در حد اندکی برآورده می گردد. نیازهای جسمی به ترتیب به میزان 53%، 32%، 1% تأمین می گردند. گرچه آمار و ارقام پژوهش های سالیان بعد، تحت تأثیر گذار و مدرنیته شکاف و به دنبال آن نارضایتی های بیشتری را از جانب فرزندان نشان می دهد، اما حتی نتایج پژوهش سروری و همکاران (1385) نیز با نظرات مشارکت کنندگان- در مورد اینکه والدین بیشتر دیدگاههای جسمی نسبت به مراقبت از فرزندان دارند در حالی که انتظارات نوجوانان معمولاً روانی هستند- تأیید می گردد. به نظر می رسد بعضی نهادهای اجتماعی چون مدرسه و رسانه ها با آگاه سازی والدین از ویژگیهای نوجوانی و کمک به فرزندان برای درک شرایط و دشواری های والدین، می توانند در کاهش این شکاف مؤثر باشند.
موضوع ناهماهنگی بین ارزش های والدین و نوجوانان مورد توجه سیگلمن و همکاران او نیز قرار گرفته است. نوجوانان همواره مایلند با دوستان خود تعامل داشته باشند و زمانی از والدین خود ناراحت می شوند که آنان را در زمینۀ برقراری ارتباط با گروه همسالان محدود کنند. (بیابانگرد، 1384)
از یک سو با توجه به تفاوت سنی بین والدین و فرزندان نوجوان آنها، و تفاوت در تجربیات و شرایط تاریخی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مذهبی که این دو نسل داشته اند، وجود تفاوت و اختلاف در آنها از نظر ارزش های مختلف اجتناب ناپذیر است. از سوی دیگر، با توجه به نقشی که والدین در شکل گیری و تقویت ارزش های فرزندان خود دارند و به ویژه تا سنین نوجوانی مهمترین و اثرگذارترین الگوهای آنها محسوب می شوند، وجود تفاوت و اختلاف بسیار زیاد در ارزش های آنها و فرزندانشان حاکی از سوء کارکرد در این زمینه است که باید مورد بررسی و آسیب شناسی قرار گیرد. (بیابانگرد، 1384)
نوجوانان در طول دورۀ نوجوانی، در پی کسب آزادی بیشتر هستند و این در حالی است که والدینشان، مسئولیت پذیری بیشتری از آنها انتظار دارند. نوجوانان از والدینشان انتظار دارند که آنها نسبت به مشکلاتشان دلسوز باشند و تغییرات خلقی و بازگشت موقتی آنان را به دوران کودکی تحمل کنند (الکایند، 1971). بنابراین به نظر می آید بهبود روابط والدین و نوجوانان، مستلزم عواملی است که زمینۀ اشتراک مساعی آنها را فراهم می کند. (دیناجی، 1996)
نوجوانان از والدین خود شکوه های مختلفی دارند. سبک اعمال قدرت، کنترل همه جانبه، خودداری از به حساب آوردن نقطه نظرات نوجوانان، در دسترس نبودن والدین، وضع قانون در هر لحظه، انتظارات غیر واقعی، نپذیرفتن انتقاد و پیش داوری در مورد نوجوانان موضوعاتی هستند که از نظر نوجوان باعث تعارض وی و والدینش می شوند. (زندن و دبلیو، ترجمة گنجی، 1376)

2- 3- 3 ) مباني روان شناختي ارتباط مؤثر والدين با فرزندان:
کیفیت ارتباط یعنی میزان برخوردار کردن طرف مقابل از محبت، توجه، مساعدت، تشویق و تحسین… بیش از مدت زمان حضور مراقبت کننده می تواند اثربخش باشد. (ابراهیمی قوام، 1374(
الکایند (1971) می گوید: “اصولاً برابری یا نابرابری روابط کودکان و بزرگسالان است که موجب اثربخشی یا بی اثر بودن روابط می شود” با این حال او طرفدار از بین رفتن قدرت و اقتدار بزرگسالان نیست. او به صراحت اعلام می کند که بزرگسالان ضمن حفظ نقش بزرگسالی خود، باید کودکانشان را درک کنند. (دیناجی، 1996(
یکی از علل عمدۀ ضعف روابط والدین و نوجوانان، کمبود همدلی و قدردانی از همدیگر است و با وجود علاقۀ شدید والدین به حفظ ارتباط با نوجوانشان، ممکن است به محض دخالت یک عامل میانجی مؤثر، این رابطه رو به سستی گذارد. نوجوانان از والدینشان انتظار دارند که آنها نسبت به مشکلاتشان دلسوز باشند و تغییرات خلقی و بازگشت موقتی آنان را به دوران کودکی تحمل کنند (الکایند، 1971). نتایج تحقیقات نشان می دهد که همدلی والدین، نوجوانان را آرامش می بخشد (کارستن سن، 1987؛ فردریکسن و کارستن سن66، 1990). اگر این همدلی همراه با صمیمیت باشد، به احتمال زیاد، نوجوانان با والدینشان گفت وگو می کنند و به هنگام بروز مشکلات به دیدگاه های آنان نیز توجه می کنند (فاین، ویداناف و دانلی67، 1993). بنابراین اگر والدین محیطی آرام، همراه با همدلی به وجود آورند و با نوجوانانشان صمیمی باشند، در این صورت ، اساس راهنمایی های بیشتر در آینده، بنیان گذاری می شود. علاوه بر این، الکایند و واینر68 (1971)، معتقدند، زمانی که والدین نوجوانانشان را از علل تصمیم گیریها و مقررات مطلع سازند، آنها به اندازۀ کافی احساس بزرگی و آزادی می کنند. (دیناجی، 1996)
احمدی در1385، مباني روان شناختي ارتباط مؤثر والدين با فرزندان در محيط خانواده را برشمرده است، که جهت اهمیت به تفصیل آن می پردازیم:
الف. نگرش69:
اولين و مهم ترين مبناي روان شناختي ارتباط مؤثر والدين با فرزندان در حريم خانواده، نوع نگرش والدين به جهان و انسان است. نگرش عبارت است از يك روش نسبتاً ثابت در فكر، احساس و رفتار نسبت به افراد، گروه ها و موضوع هاي اجتماعي يا قدري وسيع تر، در محيط فرد. مؤلفه هاي نگرش عبارتند از: افكار و عقايد، احساسات يا عواطف و تمايلات رفتاري. بنابراين، همان گونه كه محققان نيز گفته اند، مي توان براي نگرش سه بعد شناختي، عاطفي و رفتاري در نظر گرفت.
ايمان به خدا به عنوان يك نگرش اصلي بر زندگي خانوادگي و ارتباط اعضاي خانواده و از جمله ارتباط والدين با فرزندان، مؤثر است و آن را مي توان به عنوان يك مبناي روان شناختي براي ارتباط مؤثر مطرح ساخت.
به طور كلي، آنچه در ارتباط بين فردي نقش عمده اي ايفا مي كند و مي تواند تسهيل كننده تأثيرگذاري مطلوب والدين نسبت به فرزند باشد، نگرش مثبت والدين نسبت به فرزند است; بدين معنا كه به فرزند به عنوان هديه و امانت الهي و حتي به صرف انسان بودن بايد ارج نهاد و بدون توجه به مشكلات و رفتارهاي ناهنجار وي، او را به عنوان انساني كه داراي همه گونه توانايي و قابليت هاي بالقوه است نگريست و توجه كرد. با اين نوع نگرش مي توان به او امكان داد تا آنچه هست باشد و احساسات واقعي خويش را بيان و ابراز كند. در حقيقت، نگرش مثبت شامل يك نوع عشق و علاقه انساني به فرزند است; عشق توأم با احترام.
بنابراين، به نظر مي رسد مهم ترين مبنايي كه در ارتباط مؤثر والدين با فرزندان نقش آفريني مي كند، نگرش والدين نسبت به هستي، خداوند، انسان، زندگي و جايگاه فرزند در مجموع جهان هستي است. در واقع، رابطه والدين با فرزند در درجه اول متأثر از نگرش والدين به جهان هستي و هستي بخش جهان است.
ب. دلبستگي70:
دومين مبناي روان شناختي ارتباط مؤثر والدين و فرزندان، دلبستگي است. برخي دلبستگي را آغاز محبت و رابطه عاطفي بين والدين و فرزندان تلقّي كرده اند. دلبستگي را مي توان به عنوان يك رابطه فعال، عميق و پايدار عاطفي بين كودك و والدين تعريف كرد. در مطالعه رفتار دلبستگي كه مي توان آن را آغاز رابطه عاطفي فرزند با والدين تلقّي نمود، برخي پژوهشگران از ديدگاه زيستي يا فطري طرفداري مي كنند و به عبارت ديگر، به مبناي زيستي يا فطري براي رابطه مثبت و مؤثر والدين و فرزندان معتقد هستند. پژوهشگراني كه از اين ديدگاه طرفداري مي كنند به بررسي هاي جان بالبي71 (1969 و 1998) استناد مي كنند.
همچنين هارلو بر اساس نتايج و يافته هاي تحقيق خود در حيوانات نتيجه گرفت: “چيزي كه او آن را آرامش ناشي از تماس مي ناميد، يعني احساس هاي آسودگي لذت بخشي كه به وسيله يك مادر نوازشگر فراهم مي شود، يك عامل تعيين كننده قوي در دلبستگي است و رضامندي ناشي از نيازهاي فيزيكي ديگر مانند غذا در اين زمينه تبيين كافي و مناسبي را فراهم نمي كند”.
روان شناسان در دهه هاي اخير بيشتر بر روابط كودك ـ مراقب تأكيد ورزيده و كنش هاي متقابل آن را اساس عمده ريشه عاطفي و شناختي قلمداد كرده اند. اين نظريه پردازان تمام توجه خود را به روابط مادر و كودك معطوف داشته، مادر را به عنوان كسي كه توجه، مراقبت و احساس امنيت يا عدم امنيت به كودك مي دهد شناخته اند.
يكي از عوامل بسيار مهم در رشد دلبستگي عاطفي كودك، مادر و ساير مراقبان او هستند و اين دلبستگي روابط كودك را در جامعه بزرگ تر فردا رقم مي زند و كودك اين رابطه با والدين را بعدها هم حفظ خواهد كرد تا رفتار خود را با والدين محبوبش تطبيق دهد. پس دلبستگي مي تواند زمينه لازم براي تأثير مثبت والدين بر فرزندان را فراهم نمايد و فرزندان را به سوي تطبيق رفتار خود با والدين تشويق و ترغيب كند و مبناي رفتارشان را مي توان در ميزان و چگونگي دلبستگي آنها به والدين شان مشاهده كرد.
با آنچه بيان شد، مي توان چنين نتيجه گرفت كه با پرورش دلبستگي زمينه جذب و انجذاب افراد و تأثيرگذاري والدين بر فرزندان فراهم مي شود. برخي نظريه پردازان نيز مثل اينزوورت، بلر، واترز، وال (1978)، بالبي و اريكسون (1962) كنش هاي متقابل اوليه مادر ـ فرزند را كنش هايي مي دانند كه براي رشد اوليه كودك لازم است و بر مهر و محبت و رفتار آرام و اطمينان بخش مادر (به عنوان مراقب) تأكيد زيادي دارند. اريكسون بيان كرد كه نوعي احساس اطمينان به ديگران در دوره رشد شيرخوارگي بيش از هر چيز اهميت دارد. هر شيرخواره كه از لحاظ پرورش، تجاربي رضايت بخش داشته باشد اين دوره را با موفقيت مي گذراند، وگرنه در بزرگ سالي احساس اطمينان نخواهد داشت.
ج. همدلي72:
سومين مبناي روان شناختي ارتباط مؤثر والدين و فرزندان، فرايند همدلي است. همدلي مفهوم مهمي در حوزه روان شناسي و ارتباط بين فردي است. در آثار پيشگامانه كارل راجرز مفهوم همدلي به بهترين وجه توصيف شده است، ولي آن را طوري در نظر گرفته كه به آساني در ارتباط بين والدين با فرزندان قابل استفاده است. به گفته راجرز، همدلي فرايندي است كه متضمن حساس بودن نسبت بر احساسات متغير ديگر افراد و پيوند عاطفي با آنهاست. همدلي متضمن فرايند “براي مدتي در زندگي ديگران زيستن ” و وارد دنياي ادراكي ديگري شدن و وقايع را از ديد او نگريستن است. همدلي عبارت است از اجتناب از داوري در باب احساسات ديگران و در مقابل، كوشش براي درك كامل اين احساسات از ديد آنها.
همدلي لزوماً مستلزم آن است كه فرزند بداند والدين او را درك كرده اند. چنين ارتباطي فراتر از آن است كه صرفاً بگوييم “من احساس شما را درك مي كنم. ” براي همدلي ابتدا بايد تجربه عاطفي فرزند را دقيقاً درك كرد و سپس آنچه را والدين فهميده اند در قالب كلمات يا اشارات به فرزند منتقل كرد. طبيعي است كه علايم غيركلامي در ارتباط والدين با فرزند نقش مهمي ايفا مي كند.
بدون شك، همدلي نيازمند تلاش هاي متعدد و دقيقي است. ايجاد و رشد همدلي نيازمند تلاش در سه بعد مهم شناختي، عاطفي و ارتباط است.
براي همدلي مي توان تأثيرات زير را در زمينه ارتباط مؤثر والدين و فرزندان برشمرد:
1- همدلي والدين تأثير مهمي در محافظت و مراقبت از فرزند دارد; زيرا هنگامي كه والدين از وضعيت و شرايط فرزندشان آگاه باشند و او را درك كنند، به دقت و درجه مراقبت خود نسبت به فرزندشان در هنگام بروز خطر مي افزايند.
2- هنگامي كه فرزند احساس كند والدين او را درك مي كنند احتمال بيشتري دارد كه از توصيه هاي والدين خود پي روي نمايد. هرگاه براي بيان نيازها و نگراني هاي عاطفي به فرزند فرصت داده شود، او احساس مي كند كه مي تواند به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان بلوغ جنسی، روابط اجتماعی، ارزشهای اجتماعی، دوران کودکی Next Entries پایان نامه با کلید واژگان فرزند پروری، پرخاشگری، ارتباط مؤثر، عملکرد خانواده