پایان نامه با کلید واژگان اخلاق فردی، اخلاق اجتماعی، جوامع انسانی

دانلود پایان نامه ارشد

ز مرامها و عقاید و ایدئولوژیهای گروهها و طبقات خاصی در جوامع مختلف میداند که در هر دوره و در هر طبقه متفاوت میشوند و با از بین رفتن دو طبقه میتوان از اخلاق هم در گذشت.29
نظام نظري اخلاق مجموعهای است از دستورها، قواعد، اغواها و فریبکاریهای طبقه حاکم که برای حفظ اقتدار خود جعل کرده و اعمال میکند و این اخلاق مجموعه مرامهاست به این معنی است که مجموعه فریبها و اغواهاست.
تلفیق بین علایق فردی و علایق جمعی مورد توجه مارکس بوده است. تضاد بین این دو را نه با تربیت و نه با اصطلاحات اجتماعی نمیتوان برداشت بلکه فقط انقلاب میتواند تقابل بین علایق فردی و جمعی را از بین ببرد. کار عمده نظام اخلاقی ایجاد ُالفت بین این دو حوزه است. حال وقتی که انقلاب تضاد بین این دو را برداشت دیگر چیزی به نام نظام اخلاقی باقی نمیماند.30
بنابراین اخلاق و اخلاقیات بازیچه سیاست شده و هر گونه چرخش سیاسی باعث چرخش اخلاقی میشود و این بیان میدارد که اخلاق تابع سیاست است.
3-3: دو سطحی اخلاق و سیاست
این آموزه بیان میدارد که اخلاق در دو وجه کاربرد پیدا میکند بدین معنی که اخلاق را میتوان در دو سطح مجزا بررسی کرد. یکی اخلاق فردی31 و دیگری اخلاق اجتماعی32. حوزه اخلاق فردی به عواطف و احساسات شخصی انسان مربوط میشود و حوزه اخلاق اجتماعی به حوزه سیاست جامعه. اخلاقیات در حیطه فردی لزوماً به سیاست و اجتماع مربوط نمیشوند اما در حوزه اخلاق اجتماعی میتوانیم به رابطه سیاست و اخلاق وارد شویم. این نظریه به صورت کلیتری به ثنویت اخلاقی-سیاسی مشهور است. برتراند راسل و مارکس وبر بیشترین تاثیر را بر این نظریه وارد کردهاند.33
راسل میگوید که در سراسر تاریخ تا جایی که مدارکی در دست است، معتقدات اخلاقی دو منشاء بسیار مختلف داشتهاند، یکی سیاسی و دیگری مربوط به باورهای دینی و اخلاقی. هر نظریه اخلاقی کافی و وافي باید این دوگانگی بین اخلاق شخصی و فردی و اخلاق مدنی را بهحساب آورد. بدون اخلاق مدنی جامعه قادر به ادامه زندگی نیست، بدون اخلاق شخصی، بقای آن ارزش نخواهد داشت. تکالیف من در اخلاق فردی شامل کل تکالیف اخلاقی من نیست بلکه جنبه دیگری هم هست و آن حوزه تکالیف اجتماعی است. سیاست هم در این حوزه با اخلاق رابطه پیدا میکند34.
3-4: جدایی و افتراق اخلاق و سیاست
این آموزه بیان میدارد که از آن جایی که حوزه اخلاقیات صداقت، مهرورزی و نیک بودن است و حوزه سیاست خشونت و رسیدن به اهداف و منافع است بنابراین بین این دو حوزه جدایی و فاصله است.35
اخلاق را نمیتوان در سیاست گنجاند، زیرا که حفظ و رعایت اخلاقیات و سیاست منجر به شکست سیاسی میشود و نمیتوان منافع سیاسی را با کاربرد اخلاق تامین کرد. از کسانی که به این نظریه اعتقاد دارند میتوان به ماکیاولی و توماس هابز اشاره کرد.
ماکیاولی بر خلاف فیلسوفان یونان باستان سعادت دولت را نه در ‌پایبندی به فضائل اخلاقی بلکه در تحکیم و تثبیت قدرت آن و فرمانبردان میداند و در این راستا به صراحت رهبران سیاسی را از الزام همیشگی به قواعد اخلاقی معاف میشمرد و پایبندی به قواعد مزبور را با حفظ قدرت بهویژه در مقام عمل تعارض زیانآوری میدانست.36 او در کتاب شهریار میگوید که ((چه نیکوست که شهریار در گفتار صادق و درست قول و در عمل درستکار باشد، با این وجود تجربههای روزگار به ما نشان داده است که پادشاهانی که کارهای بزرگ و گران انجام دادهاند آنانی بودهاند که به پاکدلی ارجی ننهادهاند و با زیرکی و نیرنگ توانستهاند بر کسانی که راستگویی و درستی ‌پیشه کردهاند پیروز شوند.37))
ماکیاولی با این استدلال که حفظ و تحکیم قدرت سیاسی، نادیده انگاشتن قواعد اخلاقی را ایجاب مینماید به شهریار رهنمود میکند که صرفاَ برای پیشبرد اهداف به قانون و روشهای اخلاقی تکیه نکند بلکه در صورت نیاز از روشهای غیر انسانی نیز بهره جوید.38
این سخنان از ماکیاولی نشان میدهد که اخلاق اگر در سیاست دخیل شود تنها ثمرهاش شکست سیاسی برای دولتمردان است.
بخش چهارم: نهاد فرمانروایی یا دولت
تحقیق درباره ‌پیشینه زندگی اجتماعی انسان روشن میکند که انسان چه برحسب طبیعتش، چه برحسب نیاز یا برحسب قرار داد از زمانهای دور به صورت گروهی و جوامع کوچک زندگی میکرده است. ‌ از تشکیل اجتماعی توسط انسان نیاز به وضع قوانینی جهت حفظ موقعیت و جان و مالکیتش را احساس کرده است. چون زندگی اجتماعی برخورد مقاصد نیازها و امیال انسانی را در‌پی دارد بنابراین ایجاد مقرراتی در جوامع ضروری بوده است. در جوامع بسیار ابتدایی و قبیلهای قوانین و مقررات به صورت آداب و رسوم بوده است.
هرچند بسیاری از مورخان و جامعهشناسان مفهوم دولت39 را ‌پدیدهای نوین میداند اما بسیاری از سیاستمداران مفهوم دولت را به معنی عام آن بهکار میبرند یعنی دولت به معنی اجتماع سیاسی و فرمانروایی که حتی سازمانهای قبلیهای انسان نخستین را جزء آن به حساب میآورند. همانطور که یکی از دلایل ‌پیدایش جوامع در نیازهای طبیعی انسان از جمله نیازهای مادی و نیازهای معنوی نهفته است و هر اجتماع و جامعهای به جهت تامین این نیازها به دولت و حاکمی مقتدر نیازمند است.
همانطور که تاریخ پیدایش اولین دولتها و فرمانروایان در غبار ابهام ‌پوشیده مانده است. دشوار است همانطور که بخواهیم از اولین اجتماع و جامعه انسانی سخن بگوییم. اما میتوان گفت قدمت اجتماع سیاسی و نهاد فرمانروایی ریشه و همدوره اولین جوامع انسانی است. با توجه به فقدان این دادههای تاریخی بهتر است منشأ و خاستگاه دولت به صورت نظری توضیح داده شود.
1: منشأ و خاستگاه دولت
درباره منشأ و خاستگاه دولت یا فرمانروایی پنج نظریه از همه بیشتر رونق داشتهاند و به چشم میآیند این ‌پنج نظریه عبارت هستند از:
1.نظریه منشأ الهی دولت
2.نظریه زور و غلبه
3.نظریه طبیعی ارسطو
4.نظریه تاریخی یا تئوری تکاملی
5.نظریه قرارداد اجتماع
1-1: نظریه منشاء الهی دولت ـ فرمانروایی
تاریخ این نظریه به قدمت علم سیاست بر میگردد. شواهد و اسناد تاریخی بیان میدارد که دولتها و فرمانروایان اولیه بر پایه ادراک منشاء الهی دولت استوار بودهاند. بنابراین نظریه دولت آفریده خداوند است. خداوند دولت را مقدر و مستقرر کرده است. شاه نایب و نماینده خداست و مردم باید از او اطاعت کنند و او را حرمت گذارند. در این جهان هیچ کس فراتر از فرمانروا نیست. فرمان او فرمان قانون است و همه اعمال او به حق است. سرپیچی از فرمان او مخالف با اراده الهی است و جنایت و گناه به حساب میآید40. به عبارتی دیگر فرمانروایان خیلی ابتدایی ترکیبی از روحانی و شاه به حساب میآمدند. جوامع ابتدایی معتقد بودند خدایانشان حکام نهایی هستند و کسانی که در قبیله قدرت را به دست دارند نیز مستقیماً از جانب خدایان به این سمت منصوب شدهاند. بنابراین، این مردمان بدون سوال قبول کرده بودند که امکان تغییر در قوانین فرمانروا مجاز نمیباشد. نمونه بارز این موضوع را در اعتقاد عبریان اولیه میتوان دید. آنها معتقد بودند که موسی، قانونگذار بزرگ، قوانین کنده کاری شده را بر الواح سنگی از خدای آنها موسوم به یهوه، دریافت کرده است و ده فرمان نیز که اساس قانونها را تشکیل میدهد ریشه الهی دارد و یهوه تنها فرمانروای آنهاست. آنها همچنین معتقد بود که موسی و سایر فرمانروایان حاکم بر آنها نه از طریق زور بلکه چون نماینده یهوه بودند باید مطیعش باشند.41
مسیحیت باور به نظریه خاستگاه الهی را بیش از همه پرورانده است. سنپل میگفت: رواست ارواح تابع قدرتهای بالاتر باشند، زیرا هیچ قدرتی نیست مگر خداوند، قدرتهای موجود مقدر خدا هستند42. آگوستين قديس میآموخت که قیام علیه دولت، هرگز قابل توجیه نیست زیرا هرگونه تغییری در دولت میبایست همیشه از مجرای قانونی صورت گیرد چون دولت ریشه الهی دارد.
توماس آکوئیناس معتقد بود که کلیسا از حکومت بالاتر است و حاکم حکومت میبایست همیشه مطیع حاکم کلیسا باشد. بدین ترتیب حکومت نهادی الهی است که قدرت خود را از خدا و از طریق کلیسا به دست میآورد پس انسان به نوبهی خود مجبور به تبعیت از حکومت و دولت است.43
همچنین میتوان گفت که دین مبین اسلام نیز نظریه حکومت و دولت را بر اساس منشاء الهی پیریزی میکند. از جانبداران جدید این نظریه در غرب میتوان به جیمز اول پادشاه انگلیس و رابرت فیلمر نویسنده قرن هفدهمی نام برد.
امروز نظریه خاستگاه الهی دیگر پذیرفتنی نیست اما به انسانها آموخت اگر آماده حکومت بر خود نیستند باید اطاعت کنند. این نظریه تا آن حد که مفهومی از اخلاق را در سیاست وارد میکند ارزشمند است «دولت را خواست خداوند دانستن به معنی دادن موقعیت اخلاقی عالی به آن است تا شهروندان به آن حرمت گذارند و از آن حمایت کنند و آن را تکامل حیات بشر بدانند.» این نظریه به طور غیرمستقیم تأکید میکند که هدف حکومت، خیر حکومتشوندگان است و فرمانروا از لحاظ اخلاقی در مورد شیوه حکمرانی بر اتباع خود مسئول است.44
نظریه خاستگاه الهی را میتوان امروزه دیگر پوچ و توخالی دانست زیرا این مسئله نمیتواند اثبات کند که چه کسی از خداوند فرمانروایی میگیرد. دیگر اینکه چون در این نظریه برخی حاکمان به این جهت سوق داده شدهاند که چون فرمانروایشان از منشاء الهی است پس این فرمانروایی مطلق است یعنی حاکمان به راحتی از آن بدترین سوء استفادهها را کردند.45
1-2: نظریه زور
دولتها و امپراطوریهای سنتی بزرگ معمولاً از طریق جنگ و غلبه بر گروهها و دولتهای کمتر قدرتمند به وجود میآمدهاند. جنگ در میان جوامع انسانی قدمتی بسیار طولانی دارد. جوامع اولیه دستخوش جنگ میان قبیلهها و طبقات مختلف بود. هر طبقه و هر قبیله پیروز اقتدار و سلطه خود را بر رقیب مغلوب میگستراند. کمکم قدرت پیروزمندانه بر سرزمینی حاکم میشد و دولت را به وجود میآورد46.
این نظریه اذعان میکند که دولت ریشه در تسلیم شدن ضعیف در مقابل قوی دارد. بنابراین ریشه دولت در بیعدالتی و شر نهان است. به گفته لیکاک این نظریه از لحاظ تاریخی بدان معناست که حکومت محصول تجاوزگری بشر است. آغاز دولت را باید در غلبه انسان بر انسان و در سلطهیابی زورمندان جستجو کرد.47
همچنین ادوارد جنكس معتقد است که از لحاظ تاریخی دشوار نیست که نشان داد همه اجتماعات سیاسی موجودیت خود را مدیون جنگ موفقیت آمیز هستند. این نظریه را در پردازش تازه میتوان در آثار اوپنهايم و جنكس یافت.48
در تحلیل این نظریه باید گفت که در تشکیل دولت و فرمانروایی عوامل گوناگونی وجود دارند که زور و جنگ هم یکی از آنهاست، یعنی نمیتوان گفت که تنها عامل اصلی جنگ و زور است.هر چند، توجه به سیر تاریخی شکلگیری و استحکام دولتها میتوان نقش جنگ و زور را در ادامه حیات و گسترش دولت دید اما دشوار میتوان پذیرفت که دولتها از زور و جنگ پدید آمده باشند49.
1-3: نظریه طبیعی ارسطو
ارسطو در باب خاستگاه دولت میگوید که پایه دولت در طبیعت بشر است. انسان حیوانی سیاسی است و این صفت ممتاز انسان است. انسان تنها حیوانی است که در شهرها زندگی میکند و خود را مقید به قید قانون میسازد50.
ارسطو میگوید که در هر موجودی خواه آدمی خواه اسب و یا خانواده طبیعی دارد که حاصل فعليتیافتن نهایت آن چیز است. ارسطو از این جمله در توجیه سیر تکاملی زندگی اجتماعی بشر استفاده میکند و نشان میدهد که چگونه هر مرحله از این سیر به حکم ضرورت به مرحلهای بالاتر و بی نقصتر میگراید. نخستین کوشش انسانها در راه برآورده کردن نیازهای زیستی خویش است زیرا بدون این نیازهای زیستی طبیعت آدمی فنا میشود، اما زیست انسان تنها به خوراک و پوشاک پایدار نیست بلکه به چیزهای دیگر از جمله بقاء نسل و احساس و آرزو هم ربط دارد و این قسم از طبیعت را هم در زندگی خانوادگی و روستایی فراهم می آورد.51
در زندگی اجتماعی انسانها توانایی درک قوانین و مقررات و فهم آنها را دارند. بنابراین هدف اجتماع سیاسی یا دولت نه تنها زیستن در جامعه بلکه بهتر زیستن است. پس نهایت جامعه سیاسی و دولت در سعادت است و سعادت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان فلسفه سیاسی، رفتار انسان، فلسفه اخلاق Next Entries پایان نامه با کلید واژگان طبیعت انسان، فئودالیسم، قانون طبیعی