پایان نامه با کلید واژگان آيد، شير، کاي

دانلود پایان نامه ارشد

درک ملاقات جهان بود

دندان که تو را قوّت تن، زيب3 دهان بود

از چهره برفتند تو گويي که چنان بود

کز اصل به رخسار نه اين بود و نه آن بود

سوداي4 جهان هر که پذيرفت، ضرر کرد
محروم بماندي ز تماشا وز خوردن

کوتاه شدت دست5 ز چاپيدن و بردن

نتواني از اين بعد بجز آه شمردن

با اين همه، آگاه نه اي از چه زمردن ؟

ابليس تو را مستحق نار سقر6 کرد
برگرد و غنيمت شمَر اين هفته که هستت

شايد که تفوّق7 دهي اين عنصر پستت8

بنگر به کجايي و کجا بوده نشستت

يادآر از آن بازي ميدان الستت

عهدي که خدا با تو در آن عالم ذر9 کرد
واله چو خدا صاحب عفو است و کرامت

چون از ره اخلاص درآيي به ندامت،1

نوميد مشو زانکه ز تو روز قيامت

رحمش نستاند زپس تو به غرامت

از جود2 وي اين جان به تن تيره مقر کرد3
((دنياي بي وفا))
اندرين پنج روز4 رنگارنگ

که گهي دوستي است، گاهي جنگ

نيک بنگر که چون رسد پايان

غير فوت و فنا و گوري تنگ

چيست پايان اين همه کوشش

پس ميالاي در جنايت چنگ

آنکه باشد خليده5 در گلخن6

وانکه بنموده تکيه بر اورنگ،7

گاه رفتن مکان هر دو يکي است

((خر بي بار، به ز توسن لنگ ))8

اي بسا کاخ هاي زر اندود

پي ز ساروج و پايه ها از سنگ

صاحبش رخت از جهان بربست9

گشت ماواي مرغ شبا هنگ

اي به راحت غنموده سربردار

بشنو از کاروان صداي زنگ10

شب بسي تيره است و ظلماني

ره خطرناک و طول صد فرسنگ

صبحگاهي به آسمان گفتم

ازچه باشي هميشه در نيرنگ

گفت نيرنگ من ز بازي تو است

زآنکه سيماي من ندارد زنگ

نقش کردار تو در آن افتد

کج توکردي، زمن شوي دلتنگ ؟

ره يکي و صلاح کار يکي است

از دو سو مي روي تو چون خرچنگ

والها قصّه را تماشا کن

دست خائن بود به دنيا رنگ

((نعت پيامبر(ص) ))
خرّم آن رويي که از وي عکس گيرد1 آفتاب

فرّخ آن مويي که شب از رنگش آمد کامياب

حبذّا2 چشمي که با چشمک مهي آرد فرود

وحّبا3 نطقي که گفتارش همه باشد صواب4

احسن از دستي5 که بنمايد تکاليف قضا

مرحبا پائي که با نعلين خرامد در حجاب6

يعني آن امّي که پرتو يافت وي از نور حق

شافع ديوان محشر احمد صاحب کتاب

آن که بي درس و معلم يافت آداب علوم7

ز بتداي آفرينش تا الي يوم الحساب8

آنکه شب بر امر داور بر براق9 نور شد

از پي معراج حق تا برگذشت از آفتاب10

چونکه زان برتر، براق از کار رفتن باز ماند11

از خدا بر وي چنين آمد خطاب مستطاب12

کاي حبيبم‌من‌به قرب‌خويشت آرم غم مخور

در زمان، در پيشش آمد رفرف1 حق با شتاب

تا که بر رفرف زراه قاب قوسين2بر گذشت

بر حجاب حق سلامي داد و حق گفتش جواب

خواست نعلين بر کند در پرده اسرار غيب

امر شد کاي خاک پايت عنبر و مشک و گلاب،

فرش من بر گَرد نعلين تو دارد آرزو

کيمياي مطلق است از کفش پاي تو تراب

آنکه با نازش خدا پذرفت3بر درگاه خويش

روز محشر رحمتش سبقت نمايد بر عذاب

يا محمد ني يکي بدبختم از اين امتت

آفت دنيا بخشکانيد عمرم در شباب

اي زتو جان ها همه از نار دوزخ رستگار

وي به تو اميد، قلب خاص وعام و شيخ و شاب،

نفس چون پشّه مرا افکنده اند راس، کرم

يا محمد رحمتي فضلي بحّق بوتراب4

يا محمد گوشه ي چشمي،5 نگاه شفقتي

زانکه صدها واي بر من گرتونگشايي نقاب6

پادشاها محض‌عذر از جرم7 وتحصيل8نجات

بر حريم بن عمت9 دارم دو چشمي پرز آب10

چون زيارت‌مي‌کنم اوّل‌نگاهم11سوي توست

تا که با اذنت پسر عمت کند عرضم جواب

واله از لطف تو دارد در دلش ذوق اميد

ورنه در دنيا و عقبا هر دو باشد در عذاب

(( نويد خبر از علي آقا اعظمي1))
ندانم بوي وصلست اين ز کوي يار مي آيد

و يا باد سحر از جانب تاتار مي آيد؟

ويا از‌چشم بلبل‌اشک‌غم باشد‌که‌چون مرهم2

به کام غنچه لب بسته بيمار مي آيد؟

ويا‌درجعبه‌ي اين چرخ افسونگر بود سحري

که چوبش در نظر تير و طنابش مار مي آيد؟

زآهم در سرم پيچيده آوخ قيرگون ابري3

که از مژگان چشمم ژاله ،گوهر بار مي آيد

بلاي هجرآن بت4 صبرم از کف بردو حيرانم

خدا را گو به من آخر دگر کي يار مي آيد ؟

ملخ5 برکشت اميدمّ هجوم آورد، بردفعش

زچشمم آب پاشيدم6 دگر کي سار7 مي آيد؟

هزار8ان بار کوبيدم در وصلش، خوشا روزي

که يارم از درون گويد نواي زار مي آيد

عجب،اين بي‌خبر از عشق‌خام خفته را بنگر9

سرشک از مژّه ي يارش زغم خونبار مي آيد

فغان ازفتنه‌ي‌گردون که اين اوضاع گوناگون

از آن پتياره افسون10 کج رفتار مي آيد

کز اوّل بر مرامت سال و ماهي بيش يا کمتر

چوشيري بر خروشد بعد چون کفتار مي آيد1

زکردارش به دل هاي کريمان داغ بنشيند

زامکارش2 تن گل در چمن پرخار مي آيد

زبس‌نحس است‌وناميمون‌ بنام‌رخصت قانون

هزاران رشته ي ملعون نکبت بار مي آيد

دگر بافتنه ي دوران سخن گفتن عبث باشد

عنان برتاب3 اي واله که صاحب کار4 مي آيد

((در سال 1308 سروده شد))
يا رب به گوش جان خبر يار مي رسد

يا بوي ناف آهوي تاتار مي رسد؟!

ياعطر شبنمي است که از اشک [چشم]5 من

آن با نسيم ازدل اسرار مي رسد؟!

يا در قفاي عسرت و اين خوابگاه ذل6

نوبت به سير و دولت بيدار مي رسد؟!

آري زهاتفي7 بشنيدم که گفت فاش

بهر مهاجرين8، زحق انصار مي رسد9

زيرا فساد گشته هويدا10 ز بحر و بر

بي شک دگر عدالت دادار مي رسد

يعني امام عصر11 از آن پرده ي نهان

بر امر کردگار به اظهار12 مي رسد

عالم پراست ازستم و جور اجنبي

ديگر وصي احمد مختار مي رسد

تا هر که [زرع و]1کشته ي خود را درو کند

گر خار کشته اي به کفت خار مي رسد2

کشت عمل به کشت حبوبات کن قياس

خود آن بدان که حبّه به خروار مي رسد

خرّم زراعتي که بود پاک از خلل3

بر زارعش منافع بسيار مي رسد

گفتي[که هان]4 زمانه خوبيست گوش کن

از قدسيان خطابه انکار مي رسد

گويند شيطنت زبشر ناپسنده است

برحيله کار، لعنت بسيار مي رسد

از خمر و فسق و فجور و فساد دين

طاعون و[مرگ و]5 قحطي و ادبار مي رسد

((نصيحت به فرزند))
اي پسر بيهده اموال کسي ضبط6 مکن

همچو من غرّه مشو همّت بي ربط مکن

جز به سادات و مساکين مده و خبط7 مکن

عمل خيربه گفتارترش هبط8 مکن

گذرد از تو بد ونيک بلا شک به يقين
روز آيد گذرد بعد ببيني شب را

شب رود بار دگر روز گشايد لب را

هر دو مرکوب تو باشند بدان مطلب را

غرّه بر خاک شهيدان مدوان مرکب را

با خبر باش که خون مي گذرد ازسر زين9
دم آخر که به خاک لحدت بگذارند

مال با تو نبود، نيک و بدت بگذارند

گر شهي، خام1 سفيدي به قدت بگذارند

رو به درگاه خداي احدت بگذارند

گر گناهت سبک افتاد و ثوابت سنگين
در رحمت به سوي مقبره ات باز شود

پري و حور بهشتي به تو انباز 2شود

خرّم آن کس که بدينگونه سر افراز شود

راحت از رنج و قرين با فرح3 و ناز شود

قبله اش سبز شود،4 بگذرد از عرش برين
شصت سال است در اين کار گه بو قلمون

يعني اين دهر فرومايه ي لبريز فسون

دست وپا مي زنم5 وگشته ز طاقت بيرون

عاقبت خسته و بشکسته و دل پر از خون

ره خطرناک و من افتاده و بارم6 سنگين
پرورش يافت ز من جمله کساني آوخ

که پناه من از اين ره، به خدا در برزخ

حاليا مهر همه سرد شده همچون يخ

نه تلافي بنمودند به يک تاري نخ

نه تواضع شد از آن جمله يه يک نان جوين
نه برادر نه پسر هيچ کسي يارم نيست

قوم و پيوند ونه ازاصل مدد کارم نيست

آسمان تنگ دل از بهر دل زارم نيست

جز عمل راهبري غافله سالارم نيست

روي بگشاي و به خويش آي و کلامم بر چين7
در جهان غصّه چرا؟ فکر و خيانت چه ثمر؟

جان نهي در ره فرزند و عيالت چه ثمر؟

گر شوي خسرو پرويز به حالت چه ثمر؟

جاي تو گور شود، از زر و مالت چه ثمر؟8

بستر از خاک و کفن، پوشش و سنگت بالين
دهر فاني است بر آن کرسي دل، شاد منه

آشيانت زحشيش1 است، ره باد منه

گر تورا مال حلالي بکف افتاد منه

در بر آن که کند ناله و فرياد منه2

دايماً دست به احسان بگشا بر مسکين
که از اين راه خدا عفو گناهت بکند

بي گمان نور يقين روشن راهت بکند3

دايماً با نظر لطف نگاهت بکند

مورد رحمت خود، غرق نگاهت بکند

تا حياتت بود از دهر نگردي ننگين
پسرا از پس مرگم چو ز من نام بريد

خود مبادا که به من حمله به دشنام بريد

چون نَهِشتم4 ممري5 تا که از آن کام بريد

تلخي بعد من از صبر به انجام بريد

هر شب جمعه بخوانيد به روحم ((ياسين))
بوده ام پيرو شهوات اگر من ز هوا

چون که مدّاح حسينم به حسين نيست روا،

که به دردم نشود در صف ميعاد دوا

روز مرگم نکند هيچ کسي داد و نوا

و الهي مرده و جان برده به سامان حسين
((برخورد روباه وشير در بيشه و حيله ي روباه))
ميان بيشه اي روباه پيري

شد از پيچ و خمي6 برخورد شيري

بدانسان خويش را يکباره گم کرد

که افشان، موي وگوش و دوش و دم کرد

نه مخبر1 بود شير از حال روباه

به وي زد نعره کاي مکّار گمراه

مگر آگه نئي من پادشاهم

فشاني يال و دم2 در پيشگاهم

تو بايستي چو ديدي صولت من

قرين با خاک بنمايي سر و تن3

زبان بر عجز و لابه برگشايي

مگر4 از چنگ من يابي رهايي

مر آن روباه دوران ديده ي پير

براي چاره ي جان شد به تدبير

خيالي کرد گر خود را ببازد

نبخشندش، پس آن به سر افزارد

نداد از کف همان حالي که بودش

بشد5 رو سوي شير و بر فزودش

بپاسخ گفت کاي شير سرافراز

نباشد پيل جنگي با تو انباز 6

همانا شير اگر رفته به راهي

جهد روبه ز بيمش در پناهي

نه بر ره بهر ديدارش بماند

بجاي لرزه يال ودم فشاند

همانا من وزير پادشاهم

چو وي شد کشته از تو داد خواهم

مر آن شاهي که گويم، باب7 تو بود

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژگان عاشق و معشوق Next Entries پایان نامه با کلید واژگان شير، بودي، شه