پایان نامه با کلید واژه های کودکان و نوجوان، کودکان و نوجوانان، کودک و نوجوان

دانلود پایان نامه ارشد

سفيد پوستان به طبيعت به شدت تعجب مي کردند. يک زن سالخورده وينتويي20 چنين گفته است: ما درختان را قطع نمي کنيم فقط از چوب مرده استفاده مي کنيم، اما سفيد پوستان زمين را شخم مي زنند، درختان را قطع مي کنند و همه چيز را مي کشند. درخت ها مي گويند اين کار را نکنيد، ما احساس درد و رنج مي کنيم، به ما آسيب نرسانيد؛ اما انسان هاي سفيد، درخت ها را تکه تکه مي کنند روح زمين از آنها متنفر است … سفيد پوستان همه چيز را ويران مي کنند. صخره
مي گويد اين کار را نکنيد، به من آسيب نرسانيد، اما سفيد پوستان توجهي نمي کنند. سفيد پوستان به زمين آسيب رسانده اند. زمين غمگين است.
نگرش اين پيرزن، با رويکرد هوش «فني – هندسي» يک مهندس يا سياح کاملاً متفاوت است. درک او از محيط، فيزيونومي است: درکي سرشار از زندگي و احساس؛ درکي شهودي و جان پندارانه که همه عناصر جهان را زنده احساس مي کند21.
در فرهنگ هاي پيشرفته، نمونه هاي ادراک فيزيونومي را مي توان در گفته هاي بيماران اسکيزوفرنيايي مشاهده کرد که به تعبير زيگموند فرويد به حالات ابتدايي رواني بر مي گردند. اين بيماران، گاه حس جدايي خود از اشياي فيزيکي را از دست مي دهند و آنها را به طرزي شگفت انگيز زنده مي يابند. به عنوان مثال، يکي از اين بيماران با وحشت به درهايي که با سرعت باز و بسته
مي شد، مي نگريست و فرياد مي زد: «اين در مي خواهد مرا ببلعد».
احتمالاً تا کنون موفق شده ايم اين حس را به شما القاء کنيم که ادراک فيزيونومي، تقريباً ادارکي عجيب و غير عادي است؛ ادراکي که اکثر ما از ديرباز بر آن فائق آمده ايم. به اعتقاد ورنر نگرش فني – هندسي جاي گزين ادراک فيزيونومي مي شود و ما بيش از پيش دنيا را از ديد مهندسان يا متخصصان مي نگريم. از ديد ما، حتي اشخاص نيز بر اساس ابعادي فاقد جنبه فردي يا انساني، طبقه بندي مي شوند. ما آنها را بر اساس بهره هوشي، سن، درآمد، دارايي ها، عده بستگان و غيره توصيف مي کنيم. به عبارت ديگر، حتي انسان ها را همچون اشياء تلقي مي کنيم؛ اما کودکان و يا کساني که داراي هوش شهودي و فيزيونومي هستند از ديدگاه ديگري به انسان ها مي نگرند و حتي اشياء و موجودات بي جان را نيز جان دار و زنده احساس مي کنند.
با اين همه، نبايد هرگز ظرفيت خود را براي درک فيزيونومي از دست بدهيم. اين ظرفيت از درون متحول مي شود؛ حتي اگر ميزان تحول آن کندتر از ادراک فني – هندسي باشد. ورنر و ديگران، چند شکل ساده ارائه داده اند تا نشان دهند که هنوز هم ويژگي هاي تفکر فيزيونومي را بر حسب جنبه هاي غير فردي، درک مي کنيم. تصوير(1-1)
کدام يک خوشحال و کدام يک غمگين است؟ اکثر افراد مي گويند خطي که حرکت آن رو به بالاست، نشان دهنده خوشحالي است و خط رو به پايين، احساس غم را القاء مي کند. مي توان دريافت که خطوط ساده البته صرفاً شکل هاي بي جان – احساسات را از طريق الگوهاي ديناميک بيان مي کنند. اکثر ما به هنگام ادراک اين الگوها به لحاظ زيباشناختي از ديد يک هنرمند، از ويژگي هاي فيزيونومي آگاهيم؛ زيرا در فرهنگ مدرن سنتي، نقاش ها، شاعران و موسيقي دانان و ديگر هنرمندان ما را از جنبه هاي بياني اشکال، اصوات، رنگ ها و حرکت ها آگاه مي سازند. آنها ما را ياري مي دهند تا قيافه غمگين يک درخت بيد، خشم رعد و برق، نوازش لحني آرام، لبخند آسمان آفتابي و تقلاي يک ستون هندسي را که به سمت بالا متمايل مي شود؛ دريابيم.
هنرمندي نقاش به نام «کاندينسکي»22، ميزان پرورش حساسيات هاي تفکر فيزيونومي را در هنرمندان اين گونه وصف کرده است: «روي جعبه رنگ من، قطرات باران، رقص کنان و لرزان با شيطنت از يکديگر دلربايي مي کنند. ناگهان به هم مي پيوندند و همچون رشته اي باريک در ميان رنگ ها ناپديد مي شوند و با مکر و فريبندگي به درون آستين هاي کت من مي لغزند و دزدانه به سمت بالا مي روند … و اين تنها ستاره ها نيستند که چهره ها را به من مي نمايانند، خاکستر سيگاري که در جاسيگاري آرميده، دکمه ستاره اي شکل سفيد رنگي که با صبر و شکيبايي در ميان زباله ها سر بر زمين نهاده، صداي پارس نرم و مشتاقانه سگ، تمامي اينها براي من چهره اي دارند»23.
ناگفته پيداست که هنرمنداني همچون کاندينسکي توانايي بازآفريني هوش فيزيونومي را از طريق بازگشت به کودکي به دست آورده و کودک دروني خود را تحول داده اند.
«کودک از طريق حس ششم و هوش «فيزيونومي» خود به آساني مي توان با دنياي پنهان اشياء و جلوه هاي ناديده ارتباط برقرار کند. مي تواند چيزهايي را ببيند که احتمالاً هيچ بزرگسالي قادر به ديدن آنها نيست. کودک به آساني مي تواند از سطح اشياء و پديده ها عبور کند و با لايه هاي دروني آنها تماس روحي و حسي بگيرد. اين قدرت روحي و حسي، در عين اين که مي تواند منبع خلاقيت و نوآوري در او شود، مي تواند روح او را از آسيب هاي دروني و بيروني حمايت و حفاظت کند. کودک در پناه چنين ارتباط دروني و عميقي، قادر خواهد بود اثر آسيب هاي روحي و رواني ناشي از محيط را در خود، به حداقل برساند»24.
اما يکي از بازتاب هاي درخشان رابطه کودکانه با خداوند، دوستي بي واسطه و بدون هر گونه قيد و تکلفي با همه کس و همه چيز است. او به آساني مي تواند کسي را که آزارش مي دهد، در دل دوست داشته باشد، مي تواند به جاي رشد و گسترش درخت «بائوباب» کينه، جدايي و انتقام، نهال ترد و نازک مهر، عطوفت و دوستي را در دلش بنشاند.
لازم نيست ادبيات کودک و نوجوان و نويسندگان آن، به دنبال «ايجاد چنين نگرشي در بچه ها باشند. اين گوهر قدسي، در بطن و متن وجود بچه ها هست. يگانه مسوليت نويسندگان کودک، کشف اين حس بي واسطه عرفاني و هم سو شدن با آن است. لازم نيست اين نوع نگاه عرفاني را به کودک بياموزيم. بر عکس، بايد نگاه را از کودک آموخت، از خودش ياد گرفت و در شعر و داستان به او نشان داد تا او به تدريج، آن خداي کودکانه اي را که در خودش زندگي مي کرده و حالا فراموش يا سرکوب يا مسخ يا حذف و يا تضعيف شده است، بازشناسد25.
از آنجا که کودکان معمولاً در دوره هاي نخست رشد و تحول، از نظر اخلاق اطاعت پذيري در مرحله «دگرپيروي» قرار دارند، والدين و بزرگسالان ناخواسته و ناخودآگاه خواهان تثبيت و استقرار دائمي کودک در اين مرحله هستند. به عبارتي ديگر، آنها دوست دارند کودکان و نوجوانان هميشه موجوداتي مطيع، تسليم و فرمان پذير باشند؛ اما ضرورت تحول کودک به گونه اي است که بايد به زودي وارد مرحله جديدي از تحول اخلاقي که «خود پيروي» يا مرحله فرا قراردادي نام دارد، شود. در اخلاق خود پيروي، حس اخلاقي نوجوانان به گونه اي رشد مي کند که به وجدان دروني و ارزش هاي خود بنياد دست مي يابد. او به خوبي مي تواند از طريق وجدان اخلاقي خود به قضاوت عادلانه تري درباره مسائل اجتماعي برسد. اما مطابق يافته هاي «پژوهشي لورنس کهلبرگ26» اين مرحله در اغلب جوامع اتفاق نمي افتد؛ زيرا هم جامعه و هم والدين سعي دارند کودکان و نوجوانان را از رشد طبيعي و تحول دروني به سبب مصالح اجتماعي باز دارند و آنها را هنجار پذير، جامعه پذير و مطيع مقررات و آداب پذيرفته شده کنند (دکتر عبدالعظيم کريمي، 1335ص24-45).

2-1-6- وحدت حس ها27 در تفکر شهودي کودک
دريافتيم که ادراک «فيزيونومي» مبتني بر وحدت همادبيني ميان خود و اشياست. اين بدان معناست که ما اشياء را سرشار از همان نيروهاي ديناميکي مي دانيم که در درون خود احساس
مي کنيم. ادراک فيزيونومي نيز مبتني بر جابجايي حسي و وحدت همادبيني حس هاست. به عنوان مثال اصوات به طور هم زمان بسياري از حواس را در بر مي گيرند. آهنگ غمگين، تيره و تار، و سنگين به نظر مي رسد و آهنگ شاد يک صدا، شايد روشنايي، شفافيت و سبکي را در ذهن ما القاء کند. چنين ادارکي از اصوات و آواها، برخاسته از هوش شهودي است؛ در حالي که اين گونه تفسيرها و تعبيرها جان پندار گونه ارتباطي با منطق جاري و تفکر عقلاني به معناي علمي و مصطلح آن ندارد.
به اعتقاد ورنر، تجارب حسي از نظر تحول، ابتدايي اند و پيش از تفکيک حواس به ابعاد جداگانه وجود دارند. اگر اين چنين باشد، جابجايي حس ها به ويژه در کودکان بارز است. «ورنر» درباره اين تاثير به نقل چندين حکايت پرداخته است. به عنوان مثال، دختري چهار ساله مي گويد: «پدر حرف مي زند … بوم بوم بوم، مثل شب، تاريک است! … اما صحبت ما روشن است، مثل روشني روز … بيم بيم بيم!».
برخي شواهد تجربي حکايت از آن دارند که وحدت حس ها به ويژه «شنيدن رنگ» بيشتر در بيان کودکان رواج دارد تا بزرگسالان. حس شنوايي رنگ از همان جنس تفکر شهودي است که
مي توان در دنياي کودکي به شکل زيباتر و معنادارتري مشاهده کرد؛ زيرا در اين دوره، دنياي رنگ ها از ويژگي هاي خاص که برخاسته از احساسات ناب کودکي است برخوردار است.
در دنياي مدرن به ويژه در غرب، تجارب «بين حسي» در ميان بزرگسالاني مشاهده مي شود که يا روان پريش اند28 و يا تحت تاثير داروهاي توهم زا مانند LSD قرار مي گيرند. به عنوان مثال، شخصي که مسکالين29 مصرف مي کرد، گفته است «تصور مي کنم صداهايي را مي شنوم يا مي بينم. من احساس مي کنم، اشياء و صداها را مي بويم، همه يکي شده اند، من خودم «صورت» شده ام ».

2-1-7- خلاقيت در دوران کودکي
وقتي مردم مي گويند که بي استعدادند يا خلاق نيستند، از آنها مي خواهم که بعضي از کارهاي تخيلي را که در کودکي دوست داشتند انجام دهند به خاطر آورند. چه رويائي داشتند؟
مي خواستند چه کنند يا چه کسي بشوند؟ در سفرهاي خيالي خود – غوطه ور در امکانات بيکران – به کجا مي رفتند؟ وقتي خاطراتشان را در ميان مي گذارند؟، داستان هايي باور نکردني گفته مي شود.
همراه با قصه ها و ماجراهايي که مثل سريال هاي تلويزيوني، هفته ها ادامه داشت. پس از گفتن چنين قصه هايي، مردم معمولاً غمگين مي شوند. احساس مي کنند باخته اند. زيرا بخش جادويي و خيال انگيز وجودشان جايي گم شده است.در حالي که روزگاري وجود داشت!
مي پرسند: «پس چه شد؟ چه بر سرش آمد؟» هيچ گاه فکر کرده ايد که اگر مي شد به اندازه دوران کودکيتان خلاق باشيد، يا اگر مي توانستيد کودک خلاق درونتان را پرورش دهيد، چه مي شد؟ اگر بينش ها و روياهايي مي داشتيد و به جاي اين که آنها را غير عملي بخوانيد و رها کنيد، آنها را متجلي مي ساختيد و به منصه ظهور در مي آورديد، چه احساسي پيدا مي کرديد؟ بي ترديد، احساس شگفت!
همواره معتقد بوده ام که اگر مي خواهيد چيزي را بياموزيد، بهترين معلم آن را پيدا کنيد. به همين دليل، خلاقيت را از بودن در کنار افرادي که کودک خلاق درونشان کاملاً زنده و فعال بود آموختم؛ نه از طريق کتاب يا کلاس يا پژوهشهاي علمي، زيرا نبوغ راستين زاييده کودک بازيگوش و کودک خلاق درون، همراه با ايثار و انضباط صنعتگر يا هنرمندي ماهر است. خلاقيت در انحصار اندک شماري از افراد نيست. همگي صاحب آنيم. اگر چه براي متجلي ساختن آن بايد ساعيانه بازي کرد. کوشا بود و پشتکار داشت. اينها خصايص لازم و ضروري هر گونه توفيق اساسي است. اما بدون حضور کودک خلاق درون، تقريباً هيچ چيز چندان جاذبه اي ندارد، هيچ چيز الهام بخش و خيال برانگيز نيست. دست و پنجه نرم کردن محض با مهارت هاي تکنيکي، انسان را به جايي
نمي رساند. معتقدم کودک خلاق درون است که ما را به ستاره ها – و به ژرفاي ضمير راستين خويشتن – مي رساند (همان، 204-206).

2-2- کودک درون:
2-2-1- تاريخچه کودک درون
از دهه 1960 «کودک درون» موضوع مورد علاقه روانشناسي شده است. کودک درون، آن بخش از وجود ماست که مانند کودک احساس مي کند و شايد سبب شود به شيوه اي کودکانه يا کودک وار رفتار کنيم. هاف ميسيل داين30 در کتاب تکان دهنده اش کودک درون گذشته تان به تفصيل درباره اين موضوع نگاشته است. همچنين «کودک» بخش حائز اهميتي از تحليل رفتار متقابل31 است که در دهه 1960 توسط اريک برن32 عرضه شد و در دهه 1970 به اوج محبوبيت خود رسيد. اريک برن تصويري از جهاني دروني، متشکل از سه بخش کودک و والد و بالغ را پيش روي ما مي نهد.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های سلسله مراتب، جامعه مدرن، ناخودآگاه Next Entries پایان نامه با کلید واژه های کتاب مقدس، مواد مخدر