پایان نامه با کلید واژه های کلي، فلوطين، چيزي، معرفتي

دانلود پایان نامه ارشد

بخش بعد به آن خواهم پرداخت. اکنون اگر فرض کنيم که حداقل براي هر فردِ داراي عقل مثالهايي وجود دارد، در اين صورت به نظر ميرسد آنچه فلوطين ميگويد آن است که در ميان عقول، اتحاد با مُثل، شامل اتحاد با هر عقل بما هو مثال است و با اينکه فلوطين اين را نگفته است، ممکن است فرض شود که براي يک عقل، اتحاد معرفتي با همه مثل شامل اتحاد با مثال خود ميشود هرچند اين نيز منجر به از بين رفتن تمايز بين فاعل و موضوع التفاتي نميشود. از اين رو عقل سقراط از لحاظ معرفتي در ميان مُثل با مثال انسان، مثال افلاطون و مثال سقراط متحد است. اما آن علم به خود را که سقراط دارد، نبايد با علم به مثال سقراط يکي دانست؛ زيرا هر عقلِ ديگري آن مثال را ميشناسد، درحاليکه علم به خود، خودتابندگي است. علم به خود در هر عقلي، عدداً متمايز است. بنابراين به نظر ميرسد که ميانآگاهي73 اين گروه از فرشتگان يا جماعت ارواح بايد متقوم باشد به اينکه هر يک ديگري را به عنوان مثال يا متعلَق معقول بشناسد، نه به يک حلول کاملتر اموري ذهني.
در نهايت ما در جايگاهي هستيم که به سؤالاتي درباره صانع، عقل کلي و عقول جزئي اشاره کنيم. در نظر اول اينکه فلوطين بايد صانع را “اسطوره زدايي” کرده باشد و به يک عقل کلي، که صرفاً طبيعتي است که همه عقول جزئي در آن شريکند، تفسير کند نامحتمل است. با اين حال اگر استدلال اصلي بر وجود عقل ازلي اين است که عقل ازلي ضامن حقيقت ازلي است، در اين صورت صانع، حقيقتاً عضو جانبي پيکر تفکر افلاطوني است. حتي اگر مفروض باشد که صانع به نوعي فرد برتر74 در حوزه عقل است، پي بردن به وجودش آن گونه که وجود يک عقل را براي هر فاعل مجسدِ فعل معرفتي ناقص استنباط ميکنيم، مشکل است.
در نتيجه ممکن است ما به صانع به عنوان عقلِ روح جهان برسيم. همان گونه که به زودي خواهيم ديد، اين روح با هيچ روح جزئي ديگري متحد نيست. حياتي متعلق به خود دارد، يعني حيات جهان ذيروح. البته در اين صورت قدرت استدلال بر صانع، صرفاً به اندازه قدرت استدلال بر يک نفس کلي ميشود. همان طور که گفتم بعيد است فلوطين تشريح ريشهاي افلاطونگرايي را در از بين رفتن صانع مؤثر دانسته باشد. بيشک او در ثبات قدمش توسط استدلال ارسطو بر وجود خدا که بعداً تا اتحاد خدا با عقل پيش ميرود، تقويت شده است. با اين حال، کاملاً آشکار است که اين استدلال توسط شرح فلوطين از عدم کفايت عقل به عنوان مبدأ نخست همه اشياء، تخريب شده است.
پس رابطه بين صانع و عقل جزئي با عقل کلي چيست؟ به نظر ميرسد فلوطين در اين مورد سخنان متناقضي گفته است. او معتقد است که “عقل کلي” بنفسه موجود است و عقول جزئي را اداره ميکند و حتي به معنايي علت آنهاست، درحاليکه آن عقول جزئي شامل عقل کلي هستند به همان صورتي که يک مجموعه خاص از معرفت شامل معرفت است (VI.2.20). اين توصيفِ گيج کننده، استنتاج طويل ??????? ???? يا مُثلِ وجود، هماني، تفاوت، حرکت و سکون را، طبق فهم فلوطين از استنتاج آنها توسط افلاطون در رساله سوفيست، در پي خواهد داشت. از نظر فلوطين ??????? ???? يا انواع اعلي، عموميترين صفات ماهيت يا حقيقت معقول، که همانطور که ديديم متحد با عقل است، هستند. اين نتيجه گيري که عقلِ کلي صرفاً آن چيزي است که اين مُثل به صورت مشترک دارند، معقول به نظر ميرسد. به معنايي جنس اعلاي آنها يا به عبارت بهتر ترکيب آنهاست. عقل کلي به اندازه هر مثالي، في نفسه موجود است. به هر حال همانطور که فلوطين ميگويد عقل کلي “درباره هر شيء به صورت جزئي فعال نيست” احتمالاً يعني عقل کلي يک فاعل انديشنده که متعلَّق شناسايي التفاتياش مًثل باشند نيست. صانع و عقول جزئي به شيوهاي دوگانه در عقل کلي سهيمند: آنها از لحاظ معرفتي با همه مثل که جنس اعلاي آنها عقل کلي است متحدند و مشغول فعاليتي هستند که مثالش عقل کلي است يعني فعاليت تعقل.
اين نتيجه گيري نيز معقول به نظر ميرسد که عقل کلي بيشترين شباهت را با اقنوم عقل دارد. عقل کلي، به عنوان يک آرخه، از آنچه آرخه آن است جدا قرار ميگيرد و نمود آنچه آرخه آن است يعني همه فعاليتهاي معرفتي که شامل فعاليتهاي صانع و ديگر عقول جزئي است، نيست. همچنين عقل به عنوان آرخه، نقطه آغاز تبيين همه فعاليتهاي معرفتي است که همه به صورت ناقص نمايندهاي از فعل عقل هستند. آنچه من پيشنهاد ميدهم اين است که آرخه يا اقنوم عقل چيزي است که همه عقول جزئي، از جمله عقل متعلق به روح جهان، به صورت مشترک دارند. آن عقل، علت ضروري اينها است. عقل کلي به همان شکل که صورت، ماده و فقدان براي ارسطو مبادي تغيير هستند، مبدأ است. اين مبادي غير اختصاصياند. يعني خودشان هيچ گاه در اشياء يافت نميشوند؛ هميشه موردي جزئي از هر کدام است که يک تغيير را توجيه ميکند. لذا بنا بر تفسير من، همين حکم درباره عقل (Intellect) نيز صادق است.
در نتيجه ضمانت حقيقت ازلي که مفروض است عقل آن را تأمين ميکند بايد به عنوان امري غير اختصاصي فهميده شود. يعني از آنجا که حقيقت ازلي موجود است، هر چند هيچ کدام از عقول به تنهايي تضمين کننده نيست بايد حداقل يک عقل موجود باشد که به نحو ازلي از لحاظ معرفتي با همه مثل متحد باشد و آن ها را در گونهاي از حکم “متحد کند”. در هر حال دستيابي هر فرد مجسم به حقيقت ازلي، بر عقل خود او که به نحو ازلي با مثل متحد شده، مبتني است.

2- نفس، اصل بي سکون
عقل، مبدأ ذات و حيات است. از آنجا که الگوي اعلاي حيات، فعاليت تعقل است، عقل آرخه همه شکلهاي فعاليت معرفتي که به اشکال مختلف از تعقل بهره دارند نيز هست. عقل في نفسه آن چيزي است که همه اشيائي که عقل آرخهي آنها است، بالغير هستند. نمود اوليه عقل، نفس است. جايگاه آرخه نفس در برابر عقل مشابه جايگاه عقل در برابر احد است. دقيقاً همان گونه که فعل ثانوي احد مجموعهاي منظم از موجودات است که فرد اول آنها هر چيزي است که داراي عقل است ، فعل ثانوي عقل نيز مجموعه مرتبي از زندگان است. آنچنانکه قبلاً ديدهايم، احد حقيقتاً مرتبط با هيچ چيزي نيست، تطبيق عقل با احد اينجا نميتواند دقيق باشد. با اين حال به گونهاي قابل حمل است.
يک مشکل آشکار و بلاواسطه اين مسأله، آن است که عقل همان طور که قبلاً توصيف شد به نظر نميرسد بتواند فعلي ثانوي داشته باشد، چه آن فعل، نفس يا هر چيز ديگري باشد. در مقابل، فعاليت عقل ممکن است يا به عنوان امري درون خودش و يا به عنوان فعاليتي متوجه احد، به عنوان خير، توصيف شود، نه فعاليتي متوجه “مادون” به هر معنايي که اخذ گردد. با اين حال استدلالهاي دو فصل آخر براي ما مقدمات فهم اينکه چگونه عقل در حقيقت مبدأ آن چيزي است که در مادون قرار دارد را فراهم ميکند. آرخه عقل قبل از هر چيز الگوي اعلاي ذات و حيات براي هر شيئي است که داراي آنها است، يعني اصولاً هر چيزي که داراي نفس است. لذا عقل علت ضروري هر چيزي است که داراي ذات، حيات يا فعل معرفتي است.
به هر حال اين نکات از مسأله اصلي، که ارتباط مفروض فعل ثانوي با علت فاعلي خارجي است، فاصله دارند. اما اگر فعاليت ثانوي احد وجود هر چيز ديگر است، نيازي به هيچ چيزي در کنار احد نيست تا اين نقش را تکميل کند. عقل صرفاً به عنوان ابزار فعل علّي فاعلانه احد لازم است. اما درباره نفس بايد گفت وجودش توسط احد توجيه ميشود، اما هستي نفس زماني تبيين ميشود که به وجودش اثر ابزار بودن براي عقل را به عنوان الگوي اعلاي ذات و حيات اضافه کنيم. اينکه مانند فلوطين بگوييم نفس “نسبتاً” فعاليت ثانوي عقل است سخن گفتن بر اساس تشابه است. نسبت علت فاعلي وجود به آنچه موجود است مشابه است با نسبت علت ضروري به آنچه داراي ذات يا طبيعت معقول است. و دقيقاً همانطور که تيزي تبر علت بريده شدن چوب است، هر چند که تبر يک ابزار است و في نفسه نميبرد، به همين صورت فعاليت عقل “بيرون از خودش” به عنوان ابزار عليت فاعلي احد است. من معتقدم فلوطين به اين شيوه به اعتراض ارسطو مبني بر اين که مثل علت فاعلي نيستند، (رک: Metaphysics 12.3.1070a26-8; 6.1071b14-16) پاسخ ميدهد. آنها علت فاعلي هستند اما صرفاً به صورت ابزاري.
فعليت نخست عقل “نزديکترين” به احد است، زيرا نماينده کاملترين گونه بساطت است که براي چيزي که در حقيقت کاملاً بسيط نيست، آنگونه که صرفاً احد ميتواند باشد، ممکن است. به همين شکل، فعليت نفس “نزديکترين” به عقل است؛ زيرا او نماينده کاملترين شکلِ داشتنِ ذات و حيات براي آن چيزي است که در واقع کاملاً يا نمونهي اعلاي ذات و حيات نيست، آنگونه که عقل هست. حياتي که فعل عقل است، تعقل خود تابندهاي است که در آن يک فاعل از لحاظ شناختي با همه مثل متحد است، در نتيجه به نحو ازلي خير خود را تا آنجا که قادر است کسب ميکند (V.3.13.12-14; III.8.8.26-30). فعليت نخستين نفس آن چيزي است که مربوط به يک ???? يا شيوه حيات است. همانگونه که خواهيم ديد، اين اساساً به معناي حياتي است که زمانمند (در برابر ازلي) است و به گونه ايست که در آن “شکافي” بين تمايل و دستيابي به اهداف وجود دارد.
نفس آرخه هر چيزي است که داراي ???? است. يک حيات مطلقاً کامل، در حقيقت ازلي خواهد بود و در آن ميل و دستيابي به آرزوها با هم اتفاق ميافتند. اين صرفاً در حياتي که در تعقل غرق شده است، اتفاق ميافتد. به اين علت است که فعليت نخست عقل، آرخه چيزهايي که نفس دارند نيز هست. همه شيوههاي حياتِ اشياء داراي نفس، نماينده ناقصي از حيات عقل، يعني حيات هر عقل ازلي و همه عقول ازلي، هستند.
دليل اينکه چرا نمودهاي نخست ماهيت در نفس است به همين صورت است. تصويرهاي ماهيت يا مُثُل در يک نفس، يعني مفاهيم يا ايدههايي که در نفس براي استدلال برهاني به کار گرفته ميشوند، کاملترين نوع تصاوير هستند. علت اينکه چرا اينها کاملتر از تصاوير ماهيت هستند که نمودهاي مثل در جهان محسوسند اين است که اين تصاوير به واسطه نفس در جهان محسوس قرار گرفتهاند. همان گونه که فلوطين تعبير ميکند، تصوير من از يک دايره بازنمايي کاملتري از مثال دايره بودن است نسبت به دايرهاي که رسم ميکنم، هر چند اين دايره منفک و مشتق از مثال دايره است که در عقل کلي است. صرفاً تصاوير واقع در ذهن يا مفاهيم هستند که نمايندگان بيواسطه مثل هستند.
در اثر “در هم تنيده” بودن مبادياي که در بخش دوم بحث شد، نفس هم براي عقل و هم براي احد ابزار است. بنابراين فعاليتهاي زيستي اشيائي که داراي نفس هستند – که همه موجودات زنده تا وقتي زندهاند انجام ميدهند- ابتدائاً به نفس، که مبدأ اين فعاليتهاست و سپس به عقل به عنوان آرخه فعاليتهاي معرفتي آنها و آرخه مالکيت آنها نسبت به تصاويرِ مثل، و سپس به احد به عنوان آرخه وجودشان منتسب است. ميتوانيم رابطه بين عقل و نفس را به عنوان دو آرخه به صورت دقيقتري بيان کنيم. نفس مبدأ جنبه زيستي فعاليتهاي معرفتي است مانند وقوعشان در زمان و در اشياء داراي جسم، عقل آرخهي آنهاست از آن حيث که اين فعاليتها معرفتي، يعني معرف حالتي از اتحاد با حقيقت ازلي، هستند. اگر به صورت معکوس دنبال کنيم، احد، عقل و نفس را به صورت ابزاري در ايجاد اشياء داراي نيروهاي معرفتي و داراي حيات، به کار ميگيرد. و عقل نفس را در اعطاي تصاوير خودش به اشياء “استخدام ميکند”.
واسطه شدن که نقش ابزاري آرخه نفس هم براي عقل و هم براي احد ميباشد، تعيين کننده است. بر اساس اين جنبه، نفس واسطه مثل به جهان محسوس است. اين کارکرد واسطهاي در راستاي عليتِ ذاتي نيست. يعني عليت نفس، مشارکت را از رابطهاي دو وجهي به سه وجهي تبديل نميکند. کارکرد نفس بيشتر “صانع گونه” است که به عنوان علتي فاعلي کار ميکند. نفس مسئول وجود اجسام يا طبيعت به طور کلي نيست بلکه مسئول حضور تصاوير و مثل در آن است. فلوطين آشکارا بيشتر در ذهن خود نفس جهان را به عنوان واسطه در نظر ميگيرد تا نفوس جزئي. يا حتي او به ظهور آرخه نفس که نفس جهان است، ميانديشد. آرخه عقل براي اين نقش فاقد صلاحيت است زيرا اصلاً تصاوير را مبادله نميکند. همچنين براي عقل، خروج از ازليت به جهان زمانمند به معناي اين است که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی شرایط قاضی، فقه اسلامی، خصوصی سازی، احکام شرعی Next Entries پایان نامه با کلید واژه های تبيين، فلوطين، داراي، تمايل