پایان نامه با کلید واژه های کاووس، زال، سپید، کیقباد

دانلود پایان نامه ارشد

کرد. خبر بدان اسپهسالار بزرگ شد که رستم‌بن دستان گفتندی و مهتر سیستان بود. لشکر بسیار بیاورد که با ملک یمن حرب کند تا کیکاووس را رها کند. ملک یمن بیرون آمد با سپاه بسیار و رستم پیغام فرستاد به کیکاووس که: همی‌ترسم اگر ایشان را بکشم ایشان به ستیزه تو را زجر کنند. کیکاووس گفت تو از مرگ من باک مدار و هرچه بتوانی کردن بکن. رستم حرب کرد و آن هردو سپاه بشکست و آن تبع ملک یمن را از یمن بیرون کرد و از آن سپاه بسیار بکشت و بسیار اسیر گرفت پس آن مهتر یمن کس فرستاد سوی رستم و صلح خواست بر آن که کیکاووس را دست باز دارد و رستم اسیران را باز دهد و از ناحیت او باز گردد.
پس هم‌چنان کردند و هریک به جایگاه خویش باز آمدند و رستم از آن‌جا باز گشت و به ایران آمد و کیکاووس را بر تخت بنشاند. کیکاووس رستم را آزادنامه‌ای بنوشت و پادشاهی زابلستان و سیستان بدو داد و تاجی دادش زربفت و تختی از سیم پایهایش از زر و او را بفرمود که به زابلستان شو و بر تخت بنشین و تاج بر سر نه.
رستم به مملکت خویش باز آمد و کیکاووس صدوپنجاه سال بزیست پس بمرد و خداوندان اخبار چنین گویند که هرگز کس ندانست که مردم را چون مصیبت رسید جامه سیاه باید کرد تا اکنون که خبر آمد که افراسیاب پسر او را سیاوخش را بکشت. سرهنگی بود سیادوش و گویند پسر گودرز بود. زی کیکاووس اندر شد با جامه سیاه و کبود. پس مصیبت گرفتند و جامه‌ها سیاه کردند و پیش کیکاووس آمدند با آن جامه‌های سوگوار و بدریدند و خروش و زاری کردند و رسم مصیبت‌ها از آن وقت است که بنهادند والله اعلم. (بلعمی، 1386: 549-555)

2-3-2 کاووس در شاهنامه
آغاز داستان
در آغاز پادشاهی کیکاووس در شاهنامه، فردوسی کاووس را شاخ بدی می‌داند که از بیخ نیک رسته است. کسی که فر و نام پدر را تباه می‌کند و گم‌راه است. وقتی که وی جانشین پدر می‌شود سراسر جهان او را بنده‌اند و از آلات و ابزار حشمت و شوکت و جاه چیزی کم ندارد. روزی در حالی که بر تخت زرّین نشسته و با پهلوانان ایران سرگرم شادخواری‌ست رامشگری دیو از دیار مازندران نزد بارسالار کاووس می‌رود و برای باریابی و هنرنمایی نزد شاه رخصت می‌طلبد. بارسالار موضوع را با کاووس در میان می‌گذارد و کاووس دستور می‌دهد که رامشگر را به حضور وی آورند. رامشگر نغمه‌ای ساز می‌کند در وصف مازندران و نیکویی‌هایش از جمله طبیعت دلکش و زیبارویانش … کاووس را در سر اندیشه‌ی تاختن به مازندران می‌افتد و در همان مجلس قصد خود را با پهلوانانش باز می‌گوید. او می‌خواهد با دست یافتن به افتخار فتح مازندران از شاهان پیشین خود چون جم و ضحّاک و کیقباد برتری جوید زیرا که خود را به بخت و فر و داد از ایشان برتر می‌داند. با شنیدن این سخنان دل بزرگان ایران پر اندوه و روی ایشان زرد می‌گردد زیرا جنگ با دیوان را کاری شایسته نمی‌دانند امّا در ظاهر دم بر نیاورده و تنها نزد شاه ابراز کهتری می‌کنند. پس از آن در نهان با یکدیگر انجمن کرده و ابراز نگرانی می‌کنند که اگر شهریار بخواهد به آن‌چه در مستی از آن دم زده عمل کند ایران و پهلوانانش را به نابودی خواهد کشاند؛ زیرا که جمشید با آن همه فرّ و قدرتی که حتّی مرغ و پری را نیز زیر فرمان خود داشت؛ با دیوان مازندران نبرد نجست. فریدون نیز با دانش و افسون‌گری که داشت بدین کار دست نیازید. اگر این کار با استفاده از مردانگی و گنج و نام شدنی بود، منوچهر بدان پیش‌دستی می‌کرد. باید چاره‌ای اندیشید! به پیشنهاد طوس بزرگان پیک بادپایی نزد زال می‌فرستند که هرچه زودتر تا دیر نشده این‌جا بیا! باشد که با لب پندمند خود شهریار را از این بد که در سر دارد منصرف کنی. زال با این که احتمال می‌دهد شاه سرد و گرم نچشیده و در عین حال قدرتمند به پند او وقعی ننهد؛ به سوی تختگاه کاووس رهسپار شده و نزد او بار می‌یابد و پس از مدح و ثنای شاه می‌گوید که شاهانی چون منوچهر، زو، نوذر و کیقباد با لشکر انبوه و گرز گرانی که داشتند آهنگ مازندران نکردند؛ زیرا که مازندران خانه‌ی دیو افسونگر است و جادو و طلسم شده و آن‌جا را نه با شمشیر و نه با گنج و دانش و حتی با نیرنگ نتوان شکست. تو هم بهتر است که رنج و گنج و خون سران را بر سر این کار بر باد ندهی! کاووس پاسخ آورد که با وجود این‌که از اندیشه‌ی تو بی‌نیاز نیستم امّا من از فریدون و جم و نیز از منوچهر و کیقباد که نبرد مازندران را یاد نکردند به مردی و فرّ و درم فزونم و سپاه و دلیری‌ام بیش‌تر از ایشان است! جادوان و دیوان مازندران در چشم من خوارند و من بر ایشان خواهم تاخت و باژ و ساو گران بر آنان خواهم نهاد و خبرش به گوش تو خواهد رسید. اگر در این کار یارم نیستی پس مانع کارم هم نشو! چون زال از شاه این سخنان بی‌سر و ته را شنید بدو گفت که ما بنده‌ی توییم و فرمان‌بردار چه داد فرمایی چه ستم! همیشه جهان به کامت باد و مبادا به روزی بیفتی که پند من به یادت بیاید و از کرده‌ی خود پشیمان شوی! زال در حالی که ماه و خورشید پیش چشمش تیره گشته بود کاووس را ترک گفت. بزرگان ایران ضمن بدرقه‌ی زال او را سپاس گفتند و از عاقبت این کار به خدا پناه بردند پس از رفتن زال شاه به طوس و گودرز فرمان لشکرکشی داد و میلاد را در ایران جانشین خود ساخت و بدو سفارش کرد که در هنگام سختی به زال و رستم پناه ببرد زیرا که پشتیبان سپاهند. دیگر روز کاووس به راه افتاد و هنگام غروب آفتاب کنار کوه اسپروز توقف کرد و شب به باده‌گساری مشغول شدند و به هنگام شبگیر که پهلوانان کمر بسته به خدمت شاه آمدند؛ شهریار گیو را فرمود که هزار تن از افراد زبده را از لشکر گزین کند و پیر و جوان را بکشند و آبادی‌ها را بسوزانند تا آگاهی به دیوان رسد و آن‌گاه جهان را از دیوان پاک کنند! گیو به فرمان شاه کمر بست زن و مرد و کودک از تیغ او امان نیافت و شهر را غارت کردند و سوختند. شهری که چون بهشت برین بود و هر برزنش با فزون از هزار زیباروی آراسته بود و هر جای گنجی از زر پراکنده بود و بی‌اندازه اطراف شهر چارپای اهلی داشت. گویی آن‌جا بهشت بود! از این همه خرّمی و فرّهی نزد کاووس آگاهی بردند و کاووس کسی را که مازندران را جفت بهشت توصیف کرده بود دعا کرد. چون یک هفته از دستبرد و غارت ایرانیان بگذشت، خبر به شاه مازندران رسید و دلش دردمند شد و از دیوان سنجه نزد او بود و او را نزد دیو سپید فرستاد تا خبر حمله‌ی ایرانیان را بدو رساند و درخواست یاری کند. پس از شنیدن پیغام دیو سپید وعده داد که با سپاهی گران بیاید و پای کاووس را از مازندران ببرد!
شب هنگام ابری بر آمد و جهان را مثل دریای قیر تاریک کرد و چون روز نزدیک شد چشم شاه بسیاری از لشکریان تاریک گشت و بسی از ایشان کشته شدند از کردار کاووس بد بر سر سپاه آمد و گنج‌ها تاراج و لشکریان اسیر شدند، با دیدن این سختی‌ها شاه با خود گفت که وزیر و مشاور بیدار از گنج هم بهتر است. با گذشت هفت روز دیگر چشم کسی از ایرانیان نمی‌دید. روز هشتم دیو سپید غرشی کرد و گفت ای شاهی که مثل درخت بید بی‌بر و فایده هستی چرا خواستار تخت مازندران شدی؟ مثل پیل مست تنها نیروی خود را دیدی و چون با داشتن آن تاج و تخت نتوانستی شکیبایی کنی این‌گونه خرد خود را فریب دادی؟ اکنون به آن‌چه شایسته‌اش بودی و آرزویش را داشتی رسیدی! سپس دیو سپید دوازده هزار تن از نرّه‌دیوان جنگ‌جو را برگزید و سران ایران را در بند کردند و چون از بستن ایشان فارغ شدند بدترین غذاها به ایشان می‌داد تا بتوانند روزها را بگذرانند. سپس گنج‌های کاووس را هرچه یافت همراه با اسیران به ارژنگ دیو سپرد و به او گفت که نزد شاه مازندران برو و به او بگوی که شاه و همهی پهلوانان ایران نمی‌توانند خورشید و ماه را ببینند. قصد کشتن شاه را نکردم تا فراز و نشیب را بداند. به زاری و سختی جان بدهد و هیچ‌کس هم به او توجهی نکند. ارژنگ با اسیران و اسپان و لشکر و گنج به راه افتاد. پس از آن کاووس خونین‌جگر مردی را مانند پرنده‌ای زود به سوی زابلستان فرستاد و به دستان و رستم درود فرستاد که اکنون چشم و بختم تیره شده و سر تاج و تختم به خاک آمده؛ خونین جگر در چنگ اهریمن و هر لحظه در حال جان دادنم! وقتی که به یاد پند‌های تو میافتم آه سرد از جگر میکشم به گفتار هوشمندی چون تو رفتار نکردم و از کم‌دانشی به من گزند رسید. اگر تو کمر به دفع این کار بد نبندی زیان سنگینی به بار خواهد آمد. چون آن پیک به نزدیک دستان رسید از دیده‌ها و شنیده‌ها برای دستان گفت. دستان چون این سخنان را شنید گویی پوست بر تنش بدرید ولی این سخن را از دشمن و دوست نهان داشت و به رستم گفت که شایسته نیست از این پس برای خودمان بخرامیم و یا تخت شاهی را برای خود آماده کنیم زیرا که شاه جهان در دهان اژدها گرفتار و بر ایرانیان بسیار بلاها باریده است. اکنون تو باید رخش را زین کنی و با شمشیرت کین‌ستانی کنی همانا که پروردگار تو را از بهر این روزگار پرورانیده است. شایسته نیست که در این کار اهریمنی بیاسایی و دم بزنی. تنت را با ببر بیان سخت و محکم کن و سر از خواب و آسایش پرداخته کن. هر کس که چشمش به نیزه‌ی تو بیافتد روان از تنش پَر خواهد کشید! نباید ارژنگ و دیو سپید از تو جان به در برند با گرز گرانت گردن شاه مازندران را بشکن! رستم پاسخ داد که راه دراز است و من چگونه بروم؟ زال گفت که از این پادشاهی تا آن پادشاهی دو راه پُر از رنج و سختی‌ست. یکی آن‌که کاووس رفت و دیگر راه کوهستانی که چهارده منزل دارد و پُر از دیو و شیر و تیرگی‌ست و دو چشمت خیره خواهد ماند. تو این راه کوتاه را برگزین و شگفتی‌ها ببین. باشد که جهان‌آفرین یاری‌ات کند. اگرچه راهی پررنج است امّا می‌گذرد و رخش آن سرزمین را در خواهد نوردید. من شب تا صبح نزد یزدان پاک نیایش می‌کنم تا تو را به سلامت دوباره ببینم. اگر هم تقدیر تو کشته شدن به دست دیوان باشد همین خواهد شد و نمی‌توان از آن پیش‌گیری کرد. کسی که نام نیک از خود بگذارد هنگام مردن نباید اندوهگین باشد. رستم به پدر گفت که به این کار کمر می‌بندم. تن و جانم را فدای سپهبد خواهم کرد و طلسم دل جادوان را خواهم شکست و هرکس را که از ایرانیان زنده مانده باشد نجات خواهم داد و از دیوان مازندران نه ارژنگ، نه دیو سپید، نه سنجه، نه پولاد غندی و نه بید را زنده نخواهم گذاشت. به جهان‌آفرین یگانه سوگند که رستم پای از رخش بر زمین نخواهد گذاشت مگر این‌که این دیوان را از بین برده باشد. رستم جامه‌ی رزم پوشید و سوار اسب شد. رودابه گریان بیامد و دستان هم می‌گریست. رستم به مادر گفت که این راه را با آرزوی خود برنگزیدم. تو برای جان و تن من زنهار بخواه. ایشان برای بدرود کردن پسر پیش رفتند. چه کسی می‌دانست که همدیگر را خواهند دید یا نه؟

هفت خوان رستم
خوان نخست
رستم به راه افتاد و روز و شب در حرکت بود بدین‌گونه که راه دو روزه را یک روزه با یاری رخش می‌پیمود تا این‌که گرسنه شد. به دشتی رسید به شکار گور پرداخت گوری را کباب کرد و خورد. در نزدیکی آن بیشه کنام شیر بود. وقتی رستم به خواب رفت شیر به رخش حمله کرد. رخش با دو دستش بر سر شیر کوبید و شیر را کشت وقتی رستم از خواب بیدار شد و از ماجرا باخبر گشت با رخش بگومگو کرد که تو چرا خودسرانه به جنگ با شیر پرداختی؟ اگر کشته می‌شدی من چگونه این راه دراز را با این سلاح‌های سنگین می‌توانستم بپیمایم؟ سپس رستم سوار رخش شد و به راه خود ادامه داد.

خوان دوم
در راه، رستم از گرما و تشنگی آزرده شد و از خدا خواست تا او را یاری دهد. سرانجام میشی از مقابل تهمتن بر آن دشت گرم بگذشت. رستم با خود اندیشید که این میش باید آبشخوری داشته باشد و میش را دنبال کرد تا این‌که به چشمه‌ای رسید. تهمتن سر به سوی آسمان بر کرد و خداوند را سپاس گفت و از میش نیز سپاس‌گزاری کرد. پس از سیراب شدن رستم و رخش، رستم به شکار پرداخت. گوری شکار و بر آتش بریان کرد و خورد و به خواب رفت.

خوان سوم
رستم در خواب بود که اژدهایی از دشت به او و رخش نزدیک شد. رخش به سراغ رستم رفت و او را از خواب بیدار کرد. چون رستم از خواب بیدار شد اطراف خود

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های تاریخ بلعمی Next Entries پایان نامه با کلید واژه های کاووس، ‌هاماوران، هاماوران، سپید