پایان نامه با کلید واژه های وقتي، چيزي، مبادي، فلوطين

دانلود پایان نامه ارشد

البته اشيائي نظير آهن و آب ازلي نيستند. قدرت جدلي تا حدودي در مورد طبايع رياضي و طبايع فرا مقولهاي مثلاً مانند اختلاف و اتحاد، کم ميشود. بر اساس ديدگاه راس، در يک حقيقت ازلي که ذهن الهي است، تفاوت و هماني صرفاً مفهوماً متمايزند. اما اگر خدا به آفريدن هر چيزي به طور کلي بيانديشد، در اين صورت خدا بر خلق چيزي متفاوت با خودش ميانديشد، نه چيزي همان و يکي با خودش. اگر خدا با مخلوق خود متفاوت باشد، علتش اين است که چيستي تفاوت، چيستي خدا نيست. همچنين اگر تعداد اشيائي که خدا آفريده فرد باشد، آنگاه فرديت چيزي است که خدا آن را نمود ميدهد، اما فرد بودن با طبيعت بسيط الهي يکي نيست. براي تبيين ارتباط بين بسيط مطلق و مرکب زماني امر ثالثي82 لازم است.
به نظر من اين که همراه با راس و فلوطين بگوييم بساطت الهي و تکثر در صورتهاي ازلي با هم همراهند کافي نيست، تا وقتي ما اين مطلب را به اين معنا بفهميم که معناي بساطت الهي و تکثر در صورتهاي ازلي اين است که طبيعت الهي به شيوههاي متعددي قابل تقليد است. خدا به نحو ازلي اينچنين قابل تقليد است و بنابراين کثرتي به خدا داخل ميشود. تنها راه براي اجتناب از اين امر به نظر ميرسد اثبات يک مبدأ دومِ تابع، به نام عقل باشد.

2- مثل افراد
استفاده فلوطين از مواد افلاطوني در حملهاش به رواقيها و ارسطو داراي خصوصيات ويژه و عجيبي است، البته نه عجيب تر از ادعاي صريحش مبني بر اينکه مُثل مربوط به افراد وجود دارند. تفسيري از نظريه مثل افلاطون که از مثل افراد حمايت ميکند به شدت نادر است. بر اساس قابل قبولترين فهم از اين نظريه، مُثل ممکن است خودشان فرد باشند، اما مربوط به افراد نيستند. اينکه مُثل، هماني در عين غيريت را توجيه ميکنند مسلم فرض شده است. آنها “واحدهايي هستند بالاتر و برفراز کثرت” ، آنجا که “کثرت” به جاي موضوع معقول تکرارپذير به کار رود. کل امتياز مُثل، اگر براي افراد فرض شوند، وقتي که فرد دقيقاً به عنوان آنچه قابل تکرار نيست فهميده شود، از بين ميرود. افلاطون هيچ جايي در گفتگوها حتي به اينکه مُثل مربوط به افراد در کمترين حد، معقول است، اشاره نميکند.
در هر حال شهادت ارسطو نشان ميدهد که او حداقل فکر ميکرد که مثالهاي افراد توسط يکي از استدلالهاي افلاطون که براي اثبات وجود مثل استفاده شده، به صورت ضمني بيان شده است. استدلال به طور خلاصه در مابعدالطبيعه مورد اشاره قرار گرفته و به وضوح در در باب ايدهها شرح داده شده است (1.9.990b14-15; Alexander of Aphrodisias, In Meta 81.25-89.7). من از منبع اخير آن را نقل ميکنم:
استدلالي که سعي ميکند از طريق انديشيدن (??? ?????) اثبات کند که مثالهايي وجود دارد به شکل زير است. اگر هر زمان که ما درباره انسان يا دوپا يا حيوان ميانديشيم، درباره چيزي ميانديشيم که در بين اشيائي است که وجود دارند و البته يکي از افراد جزئي (??? ??? ???????) نيست (زيرا وقتي افراد جزئي از بين ميروند همان انديشه باقي ميماند)، به وضوح چيزي علاوه بر جزئيات و ادراک شدنيها وجود دارد که ما به آن ميانديشيم چه جزئيات موجود باشند و چه نباشند؛ زيرا در آن صورت ما قطعاً در مورد چيزي که معدوم است نميانديشيم. و اين مثال يا يک ايده است. اکنون او (ارسطو) ميگويد که اين استدلال مثالهاي مربوط به افرادي که نابود ميشوند يا نابود شدهاند را نيز اثبات ميکند، و به طور کلي مثالهاي اشيائي که هم جزئياند و هم قابل نابودي، مثلاً مثال سقراط و مثال افلاطون، را اثبات ميکند؛ زيرا ما به اين انسانها ميانديشيم و تصويري از آنها حتي وقتي ديگر وجود ندارند حفظ ميکنيم. و در حقيقت ما به اشيائي هم که اصلاً موجود نيستند، مانند ققنوس و سيمرغ، ميانديشيم. در نتيجه اين استدلال اين که مثل وجود دارند را نيز نشان نميدهد.
ارسطو در اين استدلال در حال استخراج يک مفهوم ضمني از استدلال از طريق انديشيدن، که احتمالاً افلاطونگرايان آن را نميخواستهاند، گزارش شده است. پيروان افلاطون با دريافتن اينکه مثالهاي جزئيات و حتي مثالهاي موجودات خيالي توسط استدلال آنها مطالبه خواهد شد، احتمالاً به اين علت که آنها چنين مثالهايي را قبول ندارند، بايد آن استدلال را رها کنند.
يک مشکل واضح در استدلال ارسطو ابهام آشکار در معناي ????? است. انديشيدن درباره انسان و دوپا و حيوان نبايد چيزي مانند انديشيدن درباره سقراط وقتي ديگر زنده نيست، باشد. در واقع اگر استدلال از طريق انديشه، استدلالي براي مُثل به طور کلي باشد، نکتهاش بايد اين باشد که نوعي از انديشه وجود دارد که با انديشيدن درباره جزئيات متفاوت است و اين نوع از انديشيدن است که مستلزم وجود مُثل است. مفروض است که انسان، دوپا و حيوان داراي محتوايي معقول غير از فرد انسان است که حيواني دوپا است. ما ميتوانيم چيستي آنها را حتي وقتي افراد از بين بروند، درک کنيم. لذا استدلال، به اين که آنها بايد موجود باشند ميرسد. اين ارسطو است نه افلاطون که ادعا ميکند اين همان نوع از انديشه است که وقتي سقراط از دنيا ميرود و ما به او فکر ميکنيم اتفاق ميافتد. حتي بر فرض قبول آن نوع از استدلال از طريق انديشه که ارسطو آن را به کار ميبرد، به نظر ميرسد نيازي نيست که افلاطون اين را بپذيرد. وقتي ما درباره انسان، دو پا و حيوان ميانديشيم درباره يک فرد انسان نميانديشيم، حتي وقتي فرد انسان حاضر باشد. قطعاً انديشيدن ما درباره سقراط اينگونه نيست آنچنانکه همواره توسط استعمال ارسطو از لفظ ???????? به نظر ميرسد. تصوير سقراط قطعاً به او مرتبط است چه او باشد و چه نباشد، اما مدلولات يعني انسان، دوپا و حيوان اينگونه نيستند.
فلوطين قطعاً از اين استدلال آنگونه که در مابعدالطبيعه آمده، و به احتمال زياد از بيان طولانيترش آن گونه که در تفسير اسکندر افروديسي بر مابعدالطبيعه آمده است، مطلع بود. سرراستترين توضيح درباره ادعاي آشکار فلوطين مبني بر وجود مُثلِ جزئيات آن است که او استدلال از طريق انديشه و همچنين اين مفهوم ضمني که ارسطو از اين استدلال بيرون کشيده است را پذيرفته است.
به هر حال، دليل ديگري مستقل از ملاحظات تاريخي وجود دارد که احتمال دارد به فلوطين مد نظر قرار دادن مثل جزئيات را الهام کرده باشد. همان طور که ديديم احد علت وجود هر چيزي است که موجود است. به علاوه عقل واسطه هر فعل ابقاء حيات در هر شيئي است. بنابراين طبيعتاً يک سؤال ايجاد ميشود که چگونه ابقاء وجود براي هر فرد از يک نوع، عمل ميکند. احد هميشه به يک روش کار ميکند: او از طريق عقل عمل ميکند، عقلي که به هر چيزي محتوايي معقول را اعطا ميکند. اگر هويت هر فرد پايينتر از مرز معقوليت قرار بگيرد، آنگاه نيازي به اثبات محتوايي معقول در عقل براي تبيين آن هويت وجود ندارد. هر چند اگر محتوايي معقولي در چنين فردي وجود داشته باشد به نظر ميرسد نياز است که اين محتوا توسط عقل توجيه شود. و براي عقل توجيه شيئي اساساً توجيه وجودِ (بودنِ) مثال عقلي آن شيء است.
ارسطو اين مطلب را که اين چنين فردي تعريف پذير باشد انکار کرده بود، که اين انکار معادل انکار هرگونه مدلول معقولي براي آن فرد است (رک:Metaphysics 7.15.1040a5-7). بنابراين او ميتواند فرديت را با ماده، که في نفسه غير معقول است، تبيين کند. در برابر، مبدأ نخست فلوطين از طريق واسطهگري عقل، پائين ميآيد و به وجود هر فرد ميرسد. انکار مدلول معقول براي هر فرد بما هو هو به نظر ميرسد که مانع فعل خالقانه احد ميشود. فعل علّي احد به نظر ميرسد که در اين مورد از ابزارش پيشي ميگيرد. اعتقاد به اينکه يک محتواي معقول يکسان در هر فرد از يک نوع وجود دارد، همان نتيجه را حاصل ميکند. بنابراين براساس اصول کلي فلوطين، به نظر خواهد رسيد که دلايلي براي جدي گرفتن احتمال اينکه يک مدلول معقول متمايز براي هر فرد وجود دارد و اينکه اين مدلول به نحو ازلي در عقل ساکن است، وجود دارد.
فلوطين رسالهاي کامل را به اين سؤال که آيا مثل جزئيات موجودند يا نه، اختصاص ميدهد. متني که در آن، او مُثل مربوط به جزئيات را صراحتاً ميپذيرد، در ابتداي اين رساله است.
آيا براي هر فرد جزئي هم ايدهاي هست؟ بله اگر من و هر فرد از ما راهي براي صعود و بازگشت به جهان معقول را داشته باشد، اصل هر يک از ما آنجاست(رک:IV.3.12.3-4 ). اگر سقراط، يعني نفس سقراط، هميشه وجود داشته باشد، يک سقراط مطلق (????????????)، به صورتي که يک نفس جزئي گفته ميشود که در آنجا موجود است، يعني به نحو ازلي، موجود خواهد بود. اما اگر سقراط هميشه موجود نيست، اما نفسي که قبلاً سقراط بود در زماني ديگر انسان ديگري ميشود، مثلاً فيثاغورث يا فرد ديگري، آن گاه اين فرد انسان در جهان معقول هم سقراط نخواهد بود. اما اگر نفس هر فرد، مبادي صورتبخش عقلي (???? ??????) همه افرادي را که به صورت متوالي در آنها حلول ميکند داشته باشد، دوباره در اين فرض همه آن افراد در آن وجود خواهند داشت، و ما ميگوييم که هر نفسي همه مبادي صورتبخش در جهان را داراست. پس اگر جهانِ مبادي صورتبخش نه تنها انسان بلکه همه افراد حيوان را داراست، نفس هم بايد داراي همه آنها باشد. بنابراين بايد بينهايت از اين مبادي وجود داشته باشد، مگر اينکه جهان در دورههاي منظمي دوباره تکرار شود؛ اين مرزي براي مبادي صورتبخش قرار ميدهد، زيرا در اين صورت اشياء يکساني تکرار ميشوند. خوب، در آن صورت اگر چيزهايي که در همه دورهها به وجود ميآيند همه با هم بيشتر از الگوها باشند، چرا بايد مبادي صورتبخش و الگوهايي از همه اشيائي که در يک دوره به وجود ميآيند وجود داشته باشد؟ يک انسان به عنوان الگو براي همه انسانها کافي است، همانطور که تعداد محدودي از نفوس، بينهايتي از انسانها را ايجاد ميکند. نه نميتواند مبادي صورتبخش يکساني براي افراد مختلف وجود داشته باشد، يک انسان نميتواند به عنوان الگويي براي انسانهاي متعددي که با هم نه فقط به علت مادهشان بلکه به علت تعدادي بيشمار از تفاوتهاي صوري متمايزند، به کار رود. انسانها به مثالشان آن گونه که تصويرهاي متعدد سقراط به خود او مرتبط است، مرتبط نيستند، بلکه اختلاف ساختارهاي آنها را بايد ناشي از مبادي صورتبخش متفاوت دانست. کل دوره جهان، همه مبادي صورتبخش را دربردارد، و وقتي خود را تکرار ميکند دوباره اشياء يکساني را بر طبق مبادي صورتبخش يکسان ايجاد ميکند. ما نبايد از بينهايتي که اين امر به جهان معقول وارد ميکند بترسيم؛ زيرا همه اين ها در يک وحدت تقسيم نشدني است و ممکن است بگوييم، وقتي او فعل انجام ميدهد ناشي ميشوند.(V.7.1)
فلوطين در ابتداي عبارت قصد دارد که مقدّم اين گزاره شرطي را که ” اگر من و هر فرد از ما راهي براي صعود و بازگشت به جهان معقول را داشته باشد، اصل هر يک از ما آنجاست”، تصديق کند. اين گزاره اظهار نميکند که مبدئي متفاوت براي هر فرد از ما وجود دارد. به خودي خود ميتواند تنها به اين معنا اخذ شود که يک مبدأ، مثلاً مثال انسان، براي همه وجود دارد. هر چند سطر بعدي مفهوم “سقراط مطلق” را معرفي ميکند و شکي باقي نميگذارد که مقصود او اثبات مبدئي متفاوت براي هر فرد است. اما دليلي که بر اين مطلب ارائه شده بسيار گيج کننده است. چرا بايد فناناپذيري سقراط به اين پرسش که آيا مثال سقراط موجود است يا نه، مرتبط باشد؟ افلاطون هرگز چنين دليلي براي حاصل کردن مثل ارائه نداده است. پاسخ مستقيم به اين سؤال، از کل صفحه برداشت ميشود. “سقراط مطلق” اشاره به عقل سقراط دارد، که به نحو ازلي در اجتماع عقول ساکن است. عقل سقراط يک مثال است؛ زيرا سقراط تنها نمود يک عقل مجردِ واحد است. آنچه سقراط به نحو ازلي يا به نحو مثالي هست عقلي است که از لحاظ معرفتي با همه مثل متحد است. سقراط فيزيکيِ اين جهاني احتمالاً يگانه نمود آن عقل است.
اگر اين مقصود فلوطين باشد، فرضيه مثلِ افراد به مقدار زيادي توصيف شده است. اين فرضيه به امور جزئيِ فاقد عقل، مانند يک فرد از گل رز اشاره ندارد. مهمتر اينکه دليل پذيرش مُثل امور جزئيِ داراي عقل، با استدلال افلاطوني وحدت فوق کثرت براي اثبات

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی نظام حقوقی، آیین دادرسی، روابط تجاری، حقوق بین الملل Next Entries پایان نامه با کلید واژه های محل سکونت