پایان نامه با کلید واژه های وحدت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

پيش” دارد. به نظر ميرسد که اين امر به تعالي اشاره دارد. اما اين ادعا بايد با ادعاي ديگري تعديل شود که بر اساس آن “براي يک شيء ضرورتي وجود ندارد که هر چه اعطا ميکند را داشته باشد” و “صورت در آن چيزي است که مشکّل است (عقل) اما شکل دهنده خود بيشکل است.”(VI.7.17.3-4, 17-18)
گمان ميکنم اگر عدم تعين مُثل در احد براي توصيف حالت قبل از خلقت زماني ميبود، فلوطين بايد ميگفت احد همانطور که بالقوه همه مُثل است از لحاظ علو درجه نيز هست، که در اين صورت موضعش اساساً با موضع آکويناس متفاوت نميبود. اما از آنجا که عقل ازلاً به وسيله احد موجود شده است، اينکه مُثل را به صورت “نامتعين” داراست، نبايد اينگونه فهميده شود. بلکه همانطور که فلوطين ميگويد اينکه بگوييم احد هيچ يک از مُثل نيست، معنايش اين است که آنها مؤخر (??????) از اويند، اما اينکه بگوييم احد همه آنهاست يعني آنها از او نشأت گرفتهاند (?? ?????) (VI.7.32.13-14 رک: V.5.12.41). البته هيچ گونه دلالت زماني در استعمال “مؤخر” وجود ندارد. مُثل مؤخرند يعني معلولي هستند که احد علت آنهاست، هرچند چيستي آنها نامعلول است. عبارت “از آن حاصل ميآيد” مشکل است اما همانگونه که بالا استدلال شد نميتواند يک روند خالي شدن را نشان دهد که نتيجهاش اين باشد که چيزي بيرون از احد است؛ زيرا اينچنين چيزي وجود ندارد. اگر بتوانم بار ديگر بحث را پيش بياندازم تا در بخش بعد ادامهاش دهم، عبارت “از آن حاصل ميآيد” حاکي از نتيجه انديشيدن عقل (Intellect) درباره احد در سيماي خير (Good) است. يعني، عقل با انديشيدن همه مثل، به خير خود دست مييابد. بنابراين، وجود نامتمايز مُثل در احد دلالت بر نحوه ديگري از وجود براي مُثل ندارد، چه برسد به اينکه نحوه متعاليتر وجود باشد. اين نشان ميدهد که برخورداري ازلي از خير براي عقل مستلزم آن است که از خود به سوي خود خير فراتر رود، اما اين به يکي شدن با همه مُثل در انديشيدن ميانجامد.
ممکن است براي برخي اعتراضي پيش بيايد. آيا فعل ابزاريِ عقل نوعي مانع يا محدوديت براي احد، بر خلاف عدم محدوديت او که قبلاً تبيين شد، قرار نميدهد؟ اين اعتراض مهمي است، که رگي حياتي را قطع ميکند. اين که آکويناس مرتبط کردن ابزارانگاري و خلقت را رد ميکند دقيقاً معلول انکار مشکوکٌ فيه قدرت مطلق خدا در مابعدالطبيعه مبتني بر خلقت مسيحي است که از سنت فلوطين به وجود آمده است. فکر ميکنم پاسخ صحيح به اين اعتراض، پذيرش محدوديتي است که اين تفکر براي احد قرار ميدهد و همچنين انکار اينکه اين همان نوع از محدوديت است که فلوطين قصد دارد با گفتن اينکه او نامحدود است نفي کند.
احد در اعطاي وجود به اشياء، نامحدود است. قدرت و خيرش به پايان نميرسد. هيچ شيئي نيست که بتواند موجود باشد اما موجود نشده باشد يا در زماني موجود نشود. اما چيستي آنچه ميتواند موجود باشد، کار احد نيست. به بيان سادهتر، اينکه پرندهها و زنبورها ميتوانند موجود باشند و هستند و اينکه سيمرغ ميتوانست موجود باشد اما اکنون موجود نيست و اينکه دواير چهارگوش نميتوانند موجود باشند، به حقايقي درباره ماهيت مربوط است. وقتي احد موجودات را ايجاد ميکند، از قالب ماهيت استفاده ميکند. قدرت علّي او سيل خالصي است که جاري ميشود و هر چيزي را که بر اساس طبيعتش ميتواند آن را دريافت کند فرا ميگيرد.
يک دليل مهم براي اينکه درک معناي نظريهي دو فعليت مشکل است، اين است که در چهارچوب ارسطويي فعليت بخشيدن به يک چيز در چيزي ديگر مستلزم رابطهاي بين فاعل و قابل است. اما فلوطين نميتواند فعل احد را به عنوان امري متکي بر رابطه بين دو شيء تبيين کند؛ زيرا احد اصلاً يک شيء نيست. او داراي استلزامات ترکيب و شيئيت نيست. لذا نميتواند موضوع رابطهاي بين اشياء باشد. به نظر ميرسد اين مسأله مستقيماً از وحدت ضروري او نشأت ميگيرد. براي داشتن يک رابطه واقعي با شيئي، ضروري است که به قدر کفايت مرکب باشد تا از آنچه با آن رابطه دارد، متمايز باشد. براي برقراري ارتباط با يک شيء بايد يک شيء بود، که احد نيست. با اين حال اين مسأله مانع ارتباط اشياء با احد نميشود. آنها ميتوانند با او مرتبط باشند؛ زيرا آنها به قدر کافي مرکب هستند تا داراي صفات نسبي، مثلاً وابستگي باشند. اشياء ميتوانند بر اساس درجه وحدت و نزديکي و دوري از واحد، طبقه بندي شوند. اما در اثر آن احد دورتر يا نزديکتر به امور مرکب نيست.
از آنجا که احد به هيچ چيز وابسته نيست فعل ثانوي او منجر به رابطهاي که بين احد و مخلوقاتش برقرار شود، نميگردد. فعلش در چيز ديگري نيست، زيرا اين دقيقاً مستلزم چنين رابطهاي خواهد بود. فعل ثانوي او وجود اشياء ديگر است. چنانکه فلوطين اين مطلب را بيان ميکند: “گفتن اينکه او (احد) علت است محمول قرار دادن امري عرضي براي او نيست بلکه صفت عرضي را محمول براي خودمان قرار ميدهيم؛ زيرا ما چيزي از او داريم درحاليکه احد في نفسه است.”(VI.9.3.49-51)
ممکن است گمان شود يک اشکال بر تفسير من از نظريه دو فعليت، مسأله همپوشاني است. فعليت ثانويه (???????? ?? ??? ?????) عقل ظاهراً با فعليت ثانويه احد يکسان است، اما براي يک فرد يعني خود عقل. بنابراين نفس هم فعليت ثانويه عقل است و هم احد. به نظر ميرسد اين عملاً فعليت ثانويه عقل و احد را يکي ميسازد. اما تفاوتي که از اين امر ناشي ميشود يعني اين که يک سلسله n فرد دارد و سلسله ديگر همان تعداد فرد به جز عقل را دارد ، تفاوتي فاحش است؛ زيرا احد و عقل هر يک نسبت به آنچه مادون عقل است مبدأ هستند اما به دو شيوه متفاوت: عقل مبدأ ماهيت است و احد مبدأ وجود هر آنچه ماهيت دارد.
علت اينکه فعليت ثانويه احد، يک سلسله منظم است اين است که براي اينکه اشياءِ داراي ماهيت، موجود باشند يک شرط ضروري اين است که آنچه به عنوان الگو يا مقدمتاً ماهيت است موجود باشد، که آن خودِ عقل است. اگر آفريدههاي احد از لحاظ درجه مراتب منظم نميبودند آنگاه خود احد صرفاً مبدأ وجود هر چيز ديگري نميبود بلکه مبدأ ماهيت آنها نيز بود؛ زيرا او ديگر ابزاري براي آفرينش “چيستي” موجودات نداشت. اما در آن صورت بساطت احد به خطر ميافتاد، زيرا لازم ميبود احد نه تنها بالقوه بلکه با علو درجه نيز هر آنچه ميآفريند باشد. احد هر چه که ميآفريند به جز عقل را با واسطه عقل ميآفريند. و تا حدودي عقل ابزار آفرينش خودش نيز هست؛ زيرا او ماهيتي است که معلول خودش است. اينکه مبدأ وجود و مبدأ ماهيت نميتوانند يکي باشند ويژگي محوري مابعدالطبيعهاي است که ماهرانه “مبتني بر وابستگي60” يا “واسطه گرا61” ناميده شده است.
اکنون زمان آن است که به تأکيد خاصي که بر روي فعل احد داشتم بپردازيم. بي شک وقتي براي بار اول بشنويم فلوطين اظهاراتش را در باب فعل احد با اين ادعاي قابل توجه که احد قدرت (???????) همه اشياء نيز هست، مطابق ميسازد، مشوش خواهيم شد (V.3.15.33 رک:III.8.10.1; V.1.7.9-10; V.3.16.2; V.4.1.24-5, 36; V.4.2.38; V.5.2.38-9; VI.7.23.31; VI.7.40.13-14; VI.8.9.45; VI.9.5.36-7 ). پاسخ محتمل اوليه به ادعاي فلوطين اين است که شرح افلاطون را از مثال خير در جمهوري يادآوري کنيم که “به خاطر سبقت گرفتنش در ارشديت و قدرت از اوسيا برتر است” (509b9-10). به وضوح ترجمه صحيح ???????در اين عبارت “قدرت” است. قطعاً معناي بيشتري در آن نهفته است، به اين دليل که معناي عبارت “قدرت همه چيز” هرگز روشن نيست. حتي از اين مهمتر آنکه افلاطون هيچ گاه مثال خير را فعل نميخواند، که شگفت انگيز هم نيست؛ زيرا تمايز بين فعل و قدرت، ديدگاه ارسطو است.
وقتي خود فلوطين به احد به عنوان فعل اشاره ميکند، اصطلاح ارسطو را به کار ميگيرد. به علاوه فلوطين ادعاي ارسطو را مبني بر اينکه عقل فعل اوليه است انکار ميکند، صراحتاً به اين علت که عقل نميتواند بي قيد و شرط بالفعل باشد. در مقابل مبدأ اوليه همه اشياء بايد مطلقاً کامل و فاقد قوه به هر معنايي باشد. بنابراين، تفسير عبارت “قدرت همه چيز” در فلوطين به عنوان عبارتي که صرفاً نشان دهنده قدرت نامحدود احد است بسيار سختتر است تا در چهارچوب ارسطويي. اگر “قدرت”، با اينکه معقول نيست، صرفاً به عنوان مترادف “فعل” اخذ شود، آنگاه سخت است که بفهميم وقتي به احد به عنوان “??????? همه اشياء” اشاره ميشود چگونه نوعي قوه به او تحميل نميشود.
فلوطين قطعاً در توصيفش از احد ايده قدرت اعلي را مورد تأکيد قرار ميدهد. انتظار ميرود اين قدرت دقيقاً چه چيزي باشد؟ قدرت چگونه بايد تحليل شود؟ اولاً همانگونه که عبارتV.3.15.33-6 نشان ميدهد فلوطين تمايز ارسطويي بين قدرتي منفعل و قدرتي فعال را ميپذيرد و قدرت فعال را با احد يکي ميشمارد (رک: Metaphysics 9.1.1046a19). ثانياً قدرت احد با نتايجش نشان داده ميشود، يعني وجود همه چيزهايي که ميتوانند موجود باشند. اما از آنجا که وجود همه موجودات با احد يکي نيست، قدرت احد ظاهراً چيزي است که به موجب آن همه اشياء ديگر موجود ميشوند. اما اين قدرت واقعاً به هيچ وجه قابل تفکيک از هيچ چيز ديگري در احد نيست، در غير اين صورت بساطت مطلقش از بين خواهد رفت. احد بالقوه همه اشياء ديگر است، که عقل را هم در برميگيرند. از آنجا که احد به يک دريافت کننده منتظر، وجود اعطاء نميکند (زيرا در اين صورت دريافت کننده از قبل موجود است)، قدرت احد قدرتي نيست که موجب وقوع تغييري اساسي مثل تکوين شود. قدرت چيزي حتي اساسي تر از اين است. قدرتي که موجب به وجود آمدن همه اشياء از جمله عقل ازلي و مُثل ميشود است که ميتواند موجود باشد. بدون قدرت علّي احد، حتي حقايق ازلي هم به وجود نميآمدند.
اگر ما قدرت را به شيوهاي که من پيشنهاد دادهام ترجمه کنيم براي فهم اينکه چرا فلوطين اصرار دارد که احد همه چيز را دربردارد، در موقعيت بهتري قرار خواهيم گرفت. اينکه اين وحدت وجود، رواقي يا اسپينوزايي نيست صرفاً از نياز به استدلال براي وحدت احد روشن ميشود. اگر احد عين همه چيز باشد، اينکه احد يگانه است تنها يک حقيقت منطقي خواهد بود. اينکه احد مشتمل بر هر چيزي است به نظر ميرسد دو معنا دارد. اولاً معنايش اين است که احد بالقوه62 همه چيز است. من بالقوه را در معناي فني استفاده کردهام. بنابراين همه اشياء در وجود، وابسته به احدند و همچنين احد اين قدرت را دارد که همه اشياء را موجود سازد. ثانياً معنايش اين ست که فهم اينکه هر چيزي چيست و يا چه کاري انجام ميدهد بايد مشتمل بر ارجاعي به خير که مطلوب آن است، باشد(V.5.9.36-8). ارتباط به مبدأ اولِ همه اشياء بايد در تبيين مخلوقاتش مندرج باشد.
اعتقاد فلوطين به اينکه احد مجموعهاي از اجزاء نيست صرفاً از اشاره او به رساله پارمنيدس افلاطون و مقايسه کردن احد با مُثُل در آن رساله روشن ميشود، که حداقل براساس تفسير فلوطين اين مُثُل کلهايي نيستند که به اجزائي که نمودهاي آنها را تشکيل ميدهند، تقسيم شوند. فلوطين در برخي عبارات ارجاعي به اصطلاحات افلاطون در باب بهرهمندي دارد. اما بايد بر اين مطلب تأکيد کرد که ارتباط همه اشياء با احد تنها با ارتباط نمودهاي مُثل با خود مُثل، درون سيستم خود فلوطين مشابه است. اين تشابه يک تناسب سر راست الف:ب::ج:د نيست چرا که رابطه بهرهمندي، چه آن را رابطه بناميم يا نه، تنها بين مثال و نمود به صورت صحيح موجود است، نه بين احد و آنچه از احد بهرهمند است.
يک راه ساده براي بيان اين تفاوت اشاره به اين مطلب است که هيچ شيء بهرهمندي از احد نمود او نيست. هر چيزي که يکي است، يعني کلاً هر چيزي، نمودي از مثال وحدت است. نمودهاي اين مثال نمودهاي احد نيستند؛ زيرا وحدت احد مانع ميشود که به هر چيزي طبيعت خودش را اعطا کند. هر چه موجود است وجودش به واسطه اين است که طبيعتش را کامل يا بالفعل کرده يا در مسير موجود شدن قرار دادهاست. به علاوه “موجود است” به صورت واحدي قابل حمل بر هر آنچه موجود است به طريقي که طبيعت يک مثال به صورت واحد قابل حمل بر نمودهايش است، نيست. نهايتاً مثل بر خلاف احد، علل فاعلي تصاوير يا اموري که از آنها بهرهمندند نيستند.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های سلسله مراتب Next Entries پایان نامه با کلید واژه های وحدت وجود