پایان نامه با کلید واژه های وحدت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

غير از خودش را ميسازد. وقتي آن شيء ديگر به وجود آمد، به سوي احد باز ميگردد و پر ميشود و با نگريستن به سوي احد، عقل ميشود. سکون او و برگشتنش به سوي احد، وجود را ميسازد و چشم دوختنش به احد عقل را ميسازد. (V.2.1.7-11; رک:III.8.9.29-32; V.1.5.18-19;V.1.7.5-35; V.3.10.40-4; V.3.11.4-12; V.4.2.4-7; V.5.5.15; VI.7.17.14-16, 21; VI.7.35.19-23)
اين تحليل به يک تفسير رياضي بيشتر شبيه است تا يک تبيين تاريخي. نکات اساسي آن عبارت است از: (1) احد ذاتاً خلّاق است؛ (2) آنچه ميآفريند ضرورتاً غير از خودش است؛ (3) هر آفريده احد ضرورتاً متوجه به سوي آفرينندهاش است. اين توجه چيست؟ در کليترين معنا، ميلي به اين که با احد به طريقي متحد شود در او وجود دارد. تنها بر اساس يک تفسير تحت اللفظي غلط از ايجاد عقل، اين ميل ميلي براي چيزي شبيه به وضع پيشين64 فرض ميشود، يعني ميل به فنائي که در مجموع ضرورتاً از رفعِ ديگربودن نتيجه ميشود. در فصل بعد به اين مطلب مهم باز خواهم گشت. فعلاً بايد پرسيد چرا توجه اوليه به سوي احد بايد مربوط به عقل باشد.
پاسخ واضحي که فلوطين به اين پرسش ميدهد اين است که چون عقل “نزديکترين به احد” است، همان چيزي است که احد طبيعتاً “نخست” ايجاد ميکند (V.4.2.1-3). عبارت “نزديکترين به احد” حداقل بايد اين معنا را داشته باشد: “تاحد امکان بسيط بدون عينيت با احد”. اما اين شرح نميدهد که چرا اين عقل (Intellect) است که بسيطترين و وحدانيترين معلول احد است. در عبارت حاضر فلوطين تحليل را به پيش ميبرد و ميگويد عقل فينفسه نامتناهي است، مانند ديدن، تا زماني که توسط معقولات، يعني مُثل، تحديد شود. اينجا تقدم منطقي معقولات بر تعقل تعيين کننده است. عقل امري پيچيده است هم به اين دليل که تمايزي واقعي بين آن و معقولات وجود دارد و هم به اين دليل که خود معقولات کثرتي را ميسازند. با اين حال عقل کمترين ترکيب را در بين اشياء (غير از احد) دارد، زيرا از لحاظ معرفتي به نحو ازلي با مثل نيز متحد است. در ميان فعلهاي مرکب، فعل آن بسيطترين فعل است، زيرا بر روي مثل که متمايز از انديشه او با اين حال متحد با او وجود دارند، فعل انجام ميدهد.
فعل عقل نزديکترين فعل به نمونه اعلاي فعل، يعني فعل احد، است؛ زيرا او بر روي يا به سوي هيچ چيز بيرون از خود فعل انجام نميدهد. فعلي “از برون بي نياز” است. فعل احد “از برون بي نياز” است به اين معنا که چيزي بيرون از احد وجود ندارد که او بر روي آن فعلي انجام دهد. فعل بي نياز از بيرون عقل، تصويري از فعل احد است. از آنجا که عقل با همه مثل متحد است، ذاتي است که به کمترين حد توسط ماهيت محدود شده است. هيچ چيزي وجود ندارد مگر اينکه مرهون شيء ديگري بودنِ خود است.
اين يک وهم منطقي است که درباره مرحله اول آفرينش عقل و درباره تقدم مثل بر عقل صحبت کنيم. آفريده ازلي احد تنها عقل است، که از لحاظ معرفتي با همه معقولات متحد است و در نتيجه به نحو ازلي به کاملترين اتحاد با احد، براي چيزي غير از احد، دست مييابد. با اين حال اين وهم منطقي به صورتي مفيد، پيچيدگي رابطه عقل با مبدأ نخستين را آشکار ميکند. تقدم معقولات بر معرفت براي تضمين مرکب بودن عقل کافي است. اين تقدم همچنين نشان ميدهد که درک معرفتي که ما اينجا ذيلاً به دنبال آن هستيم با جوهر (اوسيا) يا امري واقعي مانند يک مبدأ آغاز ميشود. نهايتاً تقدم معقولات بر تعقل نشان دهنده واسطهگري عقل در آفرينش خودش است. عقل به عنوان مقرّ مُثل، ابزار احد در علت واقع شدن براي وجود عقل، به عنوان درک کننده، است.
اگر گفته شود که معمايي درباره چگونگي صدور کثرت از وحدت وجود دارد، اين معما به وسيله فرض توقف وجودي ازلي عقل بر احد، حل يا حتي منحل ميشود. آرخه دوم به صورتي معجزه آسا يا مرموز از آرخه اول به وجود نميآيد. مبدأ دوم و مبدأ اول هر دو ازلياند اما او نسبت به مبدأ اول تبعي است. او صرفاً مانند يک وسيله است کاشف از اين که ميتوان گفت کثرت از احد صادر شده است. عقل از احد تقريباً مانند يک تصوير ساده که از يک نقطه ايجاد ميشود، صادر ميگردد.
از نظر فلوطين احد و عقل مبادي را مديريت ميکنند و درست مانند دو نقطه که خطي را در يک سطح تعيين ميکنند، احد و عقل نيز سلسله عقول (فرشتگان) را تعيين ميکنند. عقل، اولين آفريده احد است. بنابراين هرچه شيئي به عقل نزديکتر باشد، به احد نزديکتر است و هر چه از عقل دورتر باشد، از احد دورتر است. سلسله عقول، في نفسه مستلزم تسلسل نيستند. تسلسل تنها در صورتي لازم ميآيد که ما اين قضيه را که احد بدون ملاحظه خلاق است را اضافه کنيم. احد از ايجاد هيچ چيزي که ميتواند بيافريند قصور نميکند، معنايش اين است که او اصلاً قصور نميکند. اگر او در ايجاد چيزي قصور ورزد، قوه به صورت نامشروع در او وارد ميشود. اگر معناي عدم تناهي اين باشد که بين هر دو “مرتبه” از سلسله احتمالاً يکي ديگر نيز وجود دارد، بنابراين سلسله عقول و تسلسل مستلزم درجه مراتب نامتناهي نيستند. تسلسل بدون درجه مراتب نامتناهي مستلزم “شکاف” هايي است که ممکن است هم در معرفت و هم در واقعيت قابل توجه باشند.
ملاک حکم به نزديکي به احد، درجههاي وجودي هستند. من معناي آن را درجات وجودهاي محدود، يعني ترکيب ماهيت و وجود در هرچيزي غير از احد، در نظر ميگيرم. درباره اين وجودها بايد گفت هر چيزي که يک شيء باشد در اينکه وجود دارد و واحد است مرهون احد است. پس درجهبندي وجودهاي محدود از کجاست؟
گاهي به نظر ميرسد فلوطين به گونهاي سخن ميگويد که گويا وحدت، خود مستقل از وجود داراي درجه مراتب است (رک: VI.9.1.14). براي مثال گفته ميشود يک دسته از خوانندگان، يک جسم متصل و يک نفس به گونهاي مرتب شدهاند که به ترتيب، نزديکي آنها به احد افزايش مييابد. ممکن است گمان کنيم که نفس بيشتر از يک جسم متصل داراي وحدت است، زيرا غير مادي است و همچنين برخلاف گروه خوانندگان داراي جزء حقيقي نيست و همچنين برخلاف جسم حتي جزء بالقوه هم ندارد (رک:IV.1.1.61-4 ). هرچند به نظر ميرسد که اين، مثالِ وحدت را ملاک براي وحدت قرار ميدهد نه خود احد را. مثلاً کِرم را از يک انسان مجسد، داراي وحدت بيشتري قرار ميدهد. وقتي بفهميم که گروه خوانندگان مهمترين ويژگياش اين است که بالطبيعه موجود نيست در حاليکه جسم متصل اينگونه است، ظهورِ ناسازگاري محو ميشود. آنچه بالطبيعه موجود است تصويري از نفس است. نفس، تصاوير مثل را از عقل دريافت ميکند، و تصاويري از اين تصاوير را به اشيائي که بالطبيعه موجودند انتقال ميدهد. به همين صورت آنچه بالطبيعه موجود نيست وراي دسترسي آرخهي عقل است. يک جسم متصل نسبت به نفس دورتر از احد است، چون يک جسم است؛ يک گروه خواننده حتي نسبت به جسم از احد دورتر است چون حتي تصويري از يک مثال هم نيست. ماهيت، وجود را در عقل محدود ميکند اما تصاوير يا نمودهاي ماهيت را اينجا در عالم مادون، ماديت و زمانمندي محدود ميکنند.
وقتي به “آفرينش” عقل باز گرديم درمييابيم، آنچه اين شرح را گمراه کننده ميسازد اين است که فلوطين در واقع براي وجود عقل استدلال نميآورد، بلکه براي صفات ازليت و تغييرناپذيري آن استدلال ميکند (رک:I.1.8.4-6; III.7.3.36-8; III.7.5.25-8 ). نقطه آغاز استدلال بر ازليت عقل، نظريه مُثل افلاطون است. از آنجا که مثل موجودند، عقل ازلي نيز بايد موجود باشد. يک دليل بر اين عقيده که مثل موجودند اين است که معرفت موجود است و بنابراين حقيقت موجود است. حقيقت، ازلي است. اما اگر مثل موجود نباشند، حقيقت ازلي نميتواند موجود باشد. فرض بر اين است که مثل تا حدودي تبيين ميکنند که چرا، مثلاً ، حقايق رياضي ازلياند. و اگر عقل ازلي موجود نباشد، مثل نميتوانند موجود باشند. دليلي ديگر بر وجود مثل اين است که امکان وحدت در عين کثرت تنها اگر ذوات ازلي موجود باشند قابل توضيح است. براي مثال، امکان اينکه “بزرگ” به صورت مشترک معنوي، قابل حمل بر اشياء متعددي باشد صرفاً در صورتي قابل توضيح است که ذاتي که نام مناسب آن، طبيعت بزرگي است به نحو ازلي موجود باشد. به طور کلي براي هر صفت الف، اگر ممکن باشد که الف بر موضوعات عدداً متمايز حمل شود، يک مثال الف بودن موجود است.
البته حمل کليات سرمايه مشترک افلاطون گرايان و واقعگرايان غير افلاطوني يا ضد افلاطوني است. آنچه افلاطون و شاگردش فلوطين را از مخالفان واقعگراي آنها از جمله ارسطو جدا ميکند، اين است که امکان اسناد کلي بر تقدم وجود مثل، متوقف است. آنچه فلوطين را از خود افلاطون، يا حداقل يک تفسير عام از افلاطون، متمايز ميکند پافشاري بر اين مطلب است که تقدم مثل ازلي مستلزم هموجودي عقل ازلي است.
فهم نمودها به صورت وجودشناختي و نه به صورت معرفتشناختي مخصوص به شخص فلوطين است. براي مثال ممکن است سقراط موردي باشد از آنچه تصور انسان در من قرار است به آن اشاره داشته باشد، اما او پيش از هر چيز نمودي از مثال انسان است. مفاهيم، واقعيت وحدت در عين کثرت را اگر چنين چيزي وجود داشته باشد، تبيين نميکنند. به علاوه بر اين اساس، به وجود آمدن متقارن نمودها و آنچه که اينها نمود آنند به عنوان گزينه ديگر انکار ميشود. وقتي ما يک نمود و آنچه اين، نمود آن است را تشخيص ميدهيم، واضح است که وقتي اولي موجود شده باشد درباره به وجود آمدن دومي سخني نداريم. در مقابل، اگر موجود شدن يک نمود، از امکان مسبوق بر آن آشکار باشد، آنگاه شرط اين امکان بايد از خود اين نمود متمايز باشد. يک افلاطونگرا معتقد است که به صورت ازلي اين گونه است. اين قول که آنچه نمود، نمود آن است فقط زماني به وجود ميآيد که نمود به وجود بيايد، انکار تقدم وجودشناختي براي مورد اول (آنچه نمود، نمود آن است) و بنابراين انکار احتمالات ازلي يا حقايق ازلي است.
پس ما يک مقدمه داريم: مُثل موجودند، و يک نتيجه: عقل موجود است. چه مقدمات اضافهاي براي رابطه برقرار کردن بين اين دو گزاره به کار رفتهاند؟ مقدمات ديگر عبارتند از: اگر مثل موجودند، حقيقت ازلي موجود است. اما حقيقت براي عقل يا در ارتباط با عقل، موجود است. بنابراين حقيقت ازلي مستلزم عقلي ازلي است. توصيف مفروض حقيقت به عنوان آنچه در ارتباط با يک عقل موجود است، ريشه در افلاطون دارد، کسي که حداقل در دو موضع “حق” و “باطل” را به عنوان صفات قضايا يا عباراتي که با واقعيت “تطابق” دارند يا ندارند تعريف کرده است (Cratilus 385b7-9 و Sophist 263b4-7). ارسطو ضرورتاً با ديدگاه افلاطون موافق است (Metaphysics 4.7.1011b25-9; DeInterpretatione 19a23). اما در جايي ديگر اين قيد را نيز اضافه ميکند که يک قضيه حکمي مرکب است و اينکه چنين حکمي در اشياء موجود نيست بلکه فقط در ذهن (?? ???????) است (Metaphysics 6.4.1027b29-31). اما حتي اگر ما ادعاي ارسطو را بپذيريم، چرا بايد از ازليت مثل، ازليت حقيقت را نتيجه بگيريم؟ هيچ چيز در بيان ارسطو درباره حقيقت نيست که به نظر برسد مستلزم وجود بي قيد و شرط حقيقت است و لذا در مورد عقل نيز، که وجود ازليش گمان شده از وجود چنين حقيقتي استنباط ميشود، همين امر صادق است.
در بحث اصلي فلوطين در باب اين موضوعات، يعنيV.5 “اينکه معقولات بيرون از عقل نيستند و بر اساس خيرند”، اشارهاي به خط استدلالي که او دنبال ميکند وجود دارد. به نظر ميرسد که او نه تنها ميخواهد استدلال کند که مثل به نحو ازلي موجودند، بلکه ميخواهد استدلال کند که به نحو ازلي به گونهاي با هم مرتبط نيز هستند؛ احتمالاً زيرا اين که نمودهاي مثل ضرورتاً به هم مرتبطند، دقيقاً مرهون چنين ارتباط ازليايست. بنابراين اگر الف ب است مستلزم اين است که الف ج است، علتش ضرورت ارتباط ب بودن و ج بودن است. اينجا بايد اضافه کنيم که ارتباط ازلي از نظر هستيشناختي هم تراز با ازليت هر يک از مثلِ درون رابطه است، يعني وضعيت احتمال ب بودن الف ازليتر نيست از وضعيت احتمال اينکه اگر الف ب است، الف بايد ج باشد. به نظر ميرسد در اين مرحله فلوطين استدلال ميکند که “حلقه ارتباطيِ” ازلي بين ذوات ازلي و مجرد بايد چيزي باشد که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی حقوق بین الملل، قواعد فقهی، حل و فصل اختلافات، ایران باستان Next Entries پایان نامه با کلید واژه های ازلي، دايره، جزئي، حقايق