پایان نامه با کلید واژه های ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

رواقيان وجود مجرد را تبيين نميکنند و در نتيجه نميتوانند تبيين دقيقي از وجود به طور کلي ارائه دهند، هر چيزي درباره وجود مادي ميگويند، نميتواند کاملاً قابل قبول باشد.

نظريه رواقي مقولات، جنس “شيء86” (??) را به چهار نوع تقسيم ميکند: جواهر87 (??????????)، کيفيات، اشياء در حالت خاص(??? ??????)، اشياء در رابطه شيئي(???? ?? ??? ??????) (VI.1.25.1-3). دو انتقاد اصلي نسبت به اين نظريه مطرح شده است. اول اينکه، اگر “شيء” جنس است، بايد فصلي درون اين جنس موجود باشد. بدون فصل انواعي موجود نخواهند بود، و بدون انواع، جنسي وجود نخواهد داشت. اما اگر جنس “شيء” مترادف باشد با جنس “وجود”، آنگاه فصلي در آن نخواهد بود؛ زيرا فصلي براي وجود نيست. از همه جالب توجهتر اينکه فلوطين آشکارا بر استدلال ارسطو در مابعدالطبيعه تکيه ميکند که وجود جنس نيست؛ زيرا فصلي در آن نيست (3.3.998b22-999a1; 4.2.1003a33-b12). بايد به صورت گذرا ذکر کنيم که اين برهان به همين اندازه در برابر تلاشي براي تقسيم جنس وجود به دو نوع معقول و محسوس، متقاعد کننده است. همچنين استخدام آشکار برهان ارسطو به اين شيوه نشان ميدهد که مقصود فلوطين از “وجود” در اينجا حداقل چيزي غير از يک نوع طبيعي يا يک نوع، به طور کلي است. اگر مقصودش آن بود، استدلال به سادگي شکست ميخورد. دليل اينکه چرا وجود داراي فصل نيست اين است که فصل بايد وجود داشته باشد و ناخودآگاه يک نوع ميشود. وقتي وجود چيزي است که اشياء يا طبايع داراي آن هستند، اين يک اشتباه مقولي کاملاً تحت اللفظي است که وجود را يک جنس قرار دهيم. اين استعمال “وجود” در اينجا به نظر ميرسد که در تقابل با استعمال آن در دفاع از افلاطون باشد، که او به وضوح جنس وجود را به معنايي اثبات ميکند، هرچند بالاترين جنس نيست.
دومين انتقاد، فرضيهاي را که در اولي آورده شد، تقويت ميکند. اگر “شيء”، وجود و يک جنس است، يا موجود است و يا موجود نيست. اگر موجود است، يکي از انواع خود است. اگر موجود نيست، آنگاه وجود ناموجود است. اما اگر يکي از انواع خود باشد، هم جنس است و هم نوع، که متناقض است. مانند يک مجموعه که فرد خودش نيز هست. به صورت خلاصه، اگر ما وجود را از هر چه موجود است متمايز کنيم، اين که فرض کنيم وجود جنس است مأيوس کننده است؛ زيرا بدون فصل، انواع نميتوانند موجود باشند و بدون انواع جنسي نخواهد بود. در هر حال اگر “وجود” امري که به يک نوع يا طبيعت يا ماهيت، حتي کليترين آنها، اشاره دارد، اخذ شود آنگاه اين سؤال باقي ميماند که چگونه ميتواند فصلي که خود يک نوع نيست، داشته باشد. رواقيان مقصودشان از “شيء” چيزي يکسان با وجود يا با آنچه وجود دارد است. در هر حال آنها مغلوب ميشوند.
رواقيان به گونهاي از اين ديدگاه که بودن يعني X بودن معتقد بودند ، وقتي X بتواند به جاي هرآنچه دوست داريد قرار بگيرد مثلاً ارزش يک متغير، يک شيء قابل ادراک، يا آنچه در زمان و مکان گسترده است. تفسير رواقي، يا حداقل آنچه فلوطين با آن آشنا است، بر اين عقيده است که بودن يعني جسماني يا مادي بودن، که تمايز بين آنها ممکن است براي يک لحظه مورد غفلت قرار گيرد. اگر آن گونه که فلوطين فکر ميکند ميتواند، بتوان نشان داد که وجود واقعاً با آنچه داراي وجود است متفاوت است، آنگاه هر ديدگاه اينچنيني آشکارا رد ميشود. بايد به کساني مثل رواقيان که دوست دارند چنين تمايزي را انکار کنند نشان داد که گزينههاي مقابل يعني اين که وجود و موجود تنها مفهوماً يا لفظاً متفاوتند ضرورتاً منجر به تناقض در هر تبييني از اسباب اساسي جهان ميشوند. البته فرد ممکن است دعوت به ارائه چنين تبييني را نپذيرد آن چنان که مثلاً سوفسطائيان مطمئناً نميپذيرند. اما رواقيگرايي ذاتاً در خودداري کردن از اظهار طبيعت نهايي اشياء ناتوان است. رواقيان ممکن است مابعدالطبيعه را تحقير کنند، اما اين فقط منجر ميشود به اينکه به فيزيک تغيير نام دهد. مابعدالطبيعه رمزي آنها به علت سوء فهم آنها از طبيعت وجود با شکست مواجه ميشود.
فلوطين از ميانه انئادVI.1.25 تا انتهاي VI.1 به استدلالات رواقي براي چهار مقوله، حمله ميکند. استدلالات به نحوي يکسان متقاعد کننده يا بديع نيستند، و در هر مورد منعدم دانستن جنسِ “شيء” به عنوان موجود، قطعاً تضمين مي کند که يک مبدأ تقسيم براي آنچه عدمش اثبات شده است، باز همچنان مفقود باشد. من بحث خود را به نحوه برخورد با مقوله اول، يعني جوهر محدود مي کنم؛ زيرا به وضوحِ تمام برخي از اصول مابعدالطبيعي را که فلوطين به نحو سازنده و مؤثري درصدد به کارگيري آنهاست، آشکار مي کند.
پنج استدلال متمايز عليه مقوله اول رواقي به ترتيب مطرح شدهاند ( (1) VI.1.25.12-33؛ (2) VI.1.26.1-17؛ (3) VI.1.26.17-37؛ (4) VI.1.27.1-47؛ (5) VI.1.28.5-26). استدلال اول سعي ميکند نشان دهد که رواقيان در اتحاد “جواهر” و “ماده” گيج شدهاند. يک جوهر در وجود بر کيفياتش مقدم است، اما بنا بر فرض، “جواهر”، يک نوع در ميان ديگر انواعِ هم پايه، در جنس “شيء” است. جنس بر انواع خودش به صورت مشترک معنوي حمل ميشود. بنابراين، بايد گفته شود که يک جوهر دقيقاً به همان معنايي است که يک ويژگي يا کيفيت هست، همانطور که در واقع اگر تقسيم يک جنس عالي صرفاً تقسيم انواع ماديش ميبود، وضع اينگونه ميگشت. اما يک جوهر در وجود بر آنچه موضوع آن است، مقدم است. احتمالاً اگر رواقيان ميخواستند پاسخ دهند که تقدم جوهر بر صفت يک ابداع غير قابل اثبات ارسطويي است، آنگاه دفاعيه موجه فلوطين اين بود که پس “جوهر” يک تعيين اختياري خواهد بود و در نتيجه در تقسيم انواع وجود، يک نوع نخواهد بود. به علاوه اگر رواقيان قرار بود به اتحاد “جواهر” و “ماده” اعتراض کنند درحاليکه هنوز مدعياند که “جواهر” يک نوع متمايز از “شيء” است، در آن صورت آنها قطعاً بايد اين که بودن به معناي مادي بودن است، انکار ميکردند. اما چنين انکاري به معناي رها کردن اين ادعاست که صرفاً يک تمايز مفهومي بين وجود و آنچه داراي وجود است، وجود دارد. اگر رواقيان اين ادعا را تصديق کنند، آنگاه ما با جنس “شيء” چه کنيم؟ آيا آن صرفاً وجود است يا چيزي است که داراي وجود است؟
دومين استدلال عليه مقوله رواقيِ “جواهر”، اين که رواقيان گزينه اتحاد ماده با مقوله اول را انتخاب ميکنند، مفروض ميدارد. دِين فلوطين به ارسطو اينجا، هم در فرض اينکه ماده براي رواقيان بايد قوه باشد و هم در منظور کردن اين اصل که فعليت مقدم بر قوه است، آشکار است. مدافعان موضع رواقي ممکن است به صورت معقول اعتراض کنند که مقصود از “ماده” جسم يا حجم بسيط است. در حقيقت خود فلوطين در جاي ديگر يک تعريف آشکارا متعارف رواقي از ماده، به عنوان “جسم بدون کيفيت يا مقدار”، را به رسميت ميشناسد (رک:II.4.1.13-14; SVF II.309,326 ). اما اگر ماده اين باشد، پس همان طور که استدلال بعد نشان ميدهد، ماده يک مبدأ نيست؛ زيرا يک مقدار بر اساس مبدءٌمايي قابل تقسيم است. از سوي ديگر اگر مقصود از “ماده” مبدئي غير قابل تقسيم از جسم است سخت است که بفهميم به چه چيز ديگري جز قوه ميتواند اشاره داشته باشد.
اگر فرض کنيم که تفسير ماده به قوه، معقول است، هنوز اين سؤال باقي است که چرا اين تفسير قوه را مقدم بر فعليت قرار ميدهد. در عين حال، ارسطو معتقد است که ماده يک اصل است و فعليت مقدم بر قوه است. پاسخ صرفاً اين است که در اين صورت ماده، به عنوان اولين مقوله يا جوهر، تحليلگر نهايي واقعيت ميشود. تبيين نهايي فيزيک رواقي بر حسب قوه خواهد بود. اما آنچنان که فلوطين در جاي ديگري نشان ميدهد بر اساس استدلالات ارسطويي، قوه منطقاً نسبت به فعليت طفيلي است. هيچ قوهاي نميتواند تبييني نهايي باشد؛ زيرا قوهها گويا در شکافي بين يک فعليت و فعليت ديگرند. قوهها بر اساس ويژگيهايي واقعي که اجسام در بين بقيه اشياء دارا هستند، استنتاج ميشوند.
فلوطين احتمالاً از يک تفسير معيار از طبيعيات رواقي که بر طبق آن آنها به دو اصل هماهنگ يعني ماده و اصلي فعال که به نامهاي مختلفِ “خدا” يا “نيوما88” خوانده شده معتقد بودند، آگاه است. اما همان طور که فلوطين به سرعت در اين استدلال مورد بحث توضيح ميدهد، اگر خدا يا اصل فعال مفارق باشد آنگاه غير مادي خواهد بود و رواقيان وجود ذوات مجرد مفارق را انکار ميکنند. اما اگر خدا، آنچنان که رواقيان در واقع معتقدند، يک جسم است آنگاه خود امري مرکب است و اساساً يک مبدأ نيست. لذا فلوطين در اين استدلال انکار نميکند که ماده يک مبدأ بلکه حتي تنها مبدأ است. و اگر يک مبدأ است، تا وقتي با قوه يکي دانسته شود، نميتواند مبدأ نخست باشد.
با اين حال، قطعاً رواقيان به سادگي ميتوانند حقانيت مفهوم قوه را به کلي انکار کنند. اما اين مستلزم انکار تمايزي حقيقي بين قوه و فعليت است. در اين صورت، در اشاره به اکنون در رابطه با آينده، هيچ راهي براي تمييز غير دلخواهانه آنچه يک شيء قوه آن را دارد از آنچه يک شيء قوه آن را ندارد، وجود نخواهد داشت. هر لحظه بايد يک شگفتي کامل باشد؛ زيرا هر چه يک لحظه قبل بود هيچ رابطهاي با آنچه خواهد شد ندارد. لذا تا آنجا که طبيعت را قابل تغيير ميدانند، بر خلاف يک عقيده محوري رواقي، طبيعت هيچ ????? اي نخواهد داشت. قطعاً، جبرگرايي رواقي غير قابل حفظ خواهد بود.
سه استدلال بعدي اين گزينه را که ماده با مقوله نخست و جسم متحد است، برميگزينند و تلاش ميکنند نشان دهند که اگر اين گونه است ماده نميتواند يک مبدأ باشد. اگر “ماده” بايد به عنوان مقوله اول يعني “جواهر” شناخته شود و “کيفيات” به عنوان امري که شامل کميت و هر چيز ديگري ميشود که بتواند بر جوهر حمل شود، غير از حالت و نسبت که دو مقوله باقي مانده هستند، جسم هر چه باشد مرکب (?????)، يعني قابل تحليل به ماده و کيفيات، خواهد بود. استدلالي که بنيان اين ادعا است که هر جسمي مرکب است، قبلاً در بخش اول مورد بررسي قرار گرفته است. اگر رواقيان جسم را به عنوان امري ضرورتاً سه بعدي ميشناسند، صرفاً از ويژگيهاي کمي جسم صحبت ميکنند، اگر آنها در کنار سه بعدي بودن استحکام (?????????) را نيز اضافه کنند آنگاه روشن خواهد بود که ماده بسيط نيست و لذا اگر ماده جسم باشد، مبدأ نخواهد بود. سه بعدي بودن و ماده به صورت متقابل با يکديگر قابل تعريف89 نيستند. بنابراين وحدت جسم مرکب – وحدتي بين اجزاءِ واقعاً مجزا – توسط اصلي پيشيني تبيين ميشود. يعني اگر گفته شود که هر پاره از ماده داراي امتداد است و موافقت شود که اين يک گزاره اينهماني90 نيست، در اين صورت به طور کلي يک تبيين نهايي از اين حالت ترکيبي امور، در دسترس است. اگر اين گونه باشد آنگاه ماده يک مبدأ نيست. “وحدتِ” يک بخش داراي امتداد از ماده، عرضي است، در غير اين صورت تمايزي حقيقي بين ماده (جسم) و داراي ابعاد سهگانه بودن وجود نميداشت.
استدلال چهارم توسط اين ادعاي ارسطو که ماده فقط بالقوه يک جوهر است، زيرا فقط يک “اين شيء” (???? ??) بالقوه است، شکل ميگيرد (رک: Metaphysics 8.1.1042a27-8). آشکار است که اين استدلال مسلم ميداند که رواقيان يا به تلفيق قوه و فعل ادامه ميدهند و يا تمايز آنها را درک ميکنند اما تقدم فعل را حفظ ميکنند. نکته اساسي اين عبارت مبهم آن است که اگر “جوهر” را به عنوان چيزي مثل کتان که بر اساس آن، طبيعت، مخلوقاتش را ميسازد بفهميم، در آن صورت ماده يک مبدأ نيست بلکه شرطي براي عمل کردن مبدأ بر روي آن است. از سوي ديگر اگر ماده با طبيعت و عملکرد طبيعت يکي دانسته شود، يعني اگر ماده اوسيا باشد، آنگاه چيزي که طبيعت بر آن متکي است، نخواهد بود.
استدلال پنجم و آخر عليه مقوله اول رواقي، رويکرد متفاوتي دارد. ادعا ميشود که اين استدلال، مبناي رواقيِ شناسايي جوهر به عنوان مقوله اول را نشان ميدهد. رواقيان فکر ميکردند که راه رسيدن به مبادي اولي استفاده از ادراک حسي است. آنها بر اساس حواسشان حکم کردند که اجسام واقعيت را تشکيل ميدهند. اما اجسام دستخوش تغييرند و لذا احتمالاً براي اجتناب از شرم داشتن اشيائي که به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی فقه سیاسی، روابط بین الملل، روابط بین المللی، قواعد فقهی Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اينکه، رواقيان، نيست،