پایان نامه با کلید واژه های مینوی خرد، اهورامزدا

دانلود پایان نامه ارشد

س باز رفت و او را از آن‌چه روی داد آگاه کرد. و خواست که کشتن او را فرمان دهد، چه، او را زندگی بایسته نبود. کاووس گفت که من تو را بنکشم، چه از تو گریز ندارم. سریت گفت که: «اگر تو مرا بنکشی، آن‌گاه من تو را بکشم». کاووس گفت که: «تو مرا بمکش چه، دهبد جهانم». سریت ناخرسندی همی‌کرد تا کاووس به او فرمود که: «به همان بیشه رو که پری ای سگ پیکر در آن‌جاست و تو را بکشد». سریت بدان بیشه رفت آن پری سگ پیکر را دید. پس پری را زد. پری دوتا شد و آنان را همی‌زد تا هزار شدند. ایشان سریت را برجای کشتند و دریدند.» (گزیده‌های زادسپرم، 1385: 53-54)

2-2-2-4 روایات پهلوی
در روایات پهلوی هم آمده است که کاووس نیز چون جمشید جاودان آفریده شده بود امّا به خاطر ارتکاب گناه میرا شد.

2-2-2-5 مینوی خرد
در پرسش هشتم مینوی خرد نیز ضمن شرح دست اندازی اهریمن در اراده‌ی اهورامزدا آمده است که اورمزد جم و فریدون و کیوس را جاودان آفریده بود ولی اهریمن آن‌ها را بفریفت و به همین جهت جاودانگی از ایشان سلب شد.
«چه پیداست که اورمزد جمشید و فریدون و کاووس را بی‌مرگ آفرید و اهرمن چنان (آنان) را تغییر داد که معروف است.» (مینوی خرد، 1380: 32)
هم‌چنین در پرسش پنجاه‌وهفتم مینوی خرد به کم‌خردی کاووس در کنار جم، فریدون. گشتاسب اشاره شده است و این دلیل بر منحرف شدن شدن ایشان از راه راست دانسته شده است.
«و جم و فریدون و کاووس و سروران دیگری که از ایزدان نیرو و قدرت یافتند –همان‌گونه که گشتاسب و سروران دیگر که از دین بهره‌وری داشتند- و نیامدنشان به بهشت و نیز این که نسبت به خدای خویش ناسپاس شدند، به این سبب بود که خرد به آنان کم رسیده بود.» (همان 66)
البتّه در پرسش بیست‌وهفتم مینوی خرد از کاووس فایده‌ای هم نقل شده و آن زاده شده سیاوش از اوست.
«از کاووس این سود بود که سیاوش از تن او زاده شد و بسیار اعمال دیگر از وی سر زد.» (همان46)

2-2-2-6 زند وهومن یسن
در زند وهومن یسن به سه کارزار بزرگ میان امشاسپندان و دیوان اشاره شده که نخستین آن در زمان کاووس اتفاق می‌افتد:
جای به هم نبردی جنگ بزرگ بوده باشد، ای زردشت سپیتمان! یکی در پادشاهی کاووس، هنگامی که به همراه دیوان با امشاسپندان نبرد بود و دوم هنگامی که تو ای زردشت سپیتمان دین پذیرفتی و تو هم‌پرسی ]کردی[ گشتاسپ شاه و ارجاسب خشم زاده در کارزار دین، در سپید بیشه با هم جنگیدند – کسی بود که در پارس گفت – وسوم هنگامی که هزاره‌ی تو به پایان رسد، ای زردشت سپیتمان!» (زند وهون یسن، 1385: 12)

2-2-2-7 شهرستان‌های ایران
در شهرستان‌های ایران قسمت سرزمین خراسان آغازیدن بنای سمرقند به کاووس و به پایان رساندن آن به سیاوس نسبت داده شده است:
«در سرزمین خراسان شارستان سمرقند را کاووس پسر قباد بن افکند و سیاوش پسر کاووس به فرجام رساند.» (جاماسب آسانا، 1371: 18)

فصل سوم
کاووس در منابع پس از اسلام

2-3-1 کاووس در منابع پیش از شاهنامه
2-3-1-1 اخبارالطوال
کیکاووس پسر کیقباد
گویند به روزگار ابرهه پسر ملطاط، پادشاه ایران کیکاووس پسر کیقباد بود. او بر نیرومندان سخت‌گیر و بر ناتوانان مهربان بود و مردی پسندیده و منثور بود تا آن‌که از او کاری که مایه‌ی گم‌راهی بود سر زد و تصمیم گرفت به آسمان صعود و پرواز کند و او همان کسی‌ست که برای خود صندوق و عقاب‌ها را فراهم کرد. کیکاووس بر تنها پسر خود سیاوش خشم گرفت و خواست او را بکشد. سیاوش از او گریخت و به شاه ترکان پیوست و چون شاه ترکان او را آزمود عقل و فرهنگ و شرف و شجاعت او را دید کارهای خود را به او واگذاشت و سیاوش در درگاه او منزلت و به شاه تقرب یافت. چون افراد خاندان پادشاه ترکان چنین دیدند بر او رشک بردند و ترسیدند کار از دست ایشان بیرون کشد و نزد شاه حیله‌سازی‌ها کردند تا آن‌که او را کشت. او دختر خود را به همسری سیاوش در آورده و دخترش از او باردار بود. پادشاه ترک خواست شکم دختر خود را بدرد و جنین را هم از میان ببرد. برایان که وزیر او بود سوگندش داد که دختر و فرزندش را نکشد که مرتکب جرمی نشده‌اند. شاه به او گفت: دختر را پیش خود نگه دار و چون فرزندش را زایید فرزند را بکش. دختر در خانه‌ی وزیر بود و پسربچه‌ای زایید که همان کیخسرو است که پس از کاووس پادشاه شد. وزیر پسرک را از شهر بیرون برد و برای او در کردهای کوه‌نشین دایه گرفت و کیخسرو نزد آنان رشد کرد. وزیر به پادشاه ترکان گفت: دختری زایید که او را کشتم و شاه از او پذیرفت.
مردم فارس هنگامی که کیکاووس ستمگری و سرکشی و جسارت نسبت به خدا را آشکار ساخت او را ناستوده دانستند و درباره‌ی خلع او از پادشاهی رایزنی کردند و این خبر آشکار شد و به مادر کیخسرو رسید و در آن هنگام کیخسرو هفده ساله بود. مادرش فرستاده‌ای نزد مردم فارس فرستاد و خبر کشته شدن سیاوش و داستان کیخسرو را به اطلاع ایشان رساند. ایرانیان مردی از بزرگان و گزیدگان خود به نام زو را برگزیدند و او را نزد ابریان وزیر (پیران ویسه؟!) فرستادند تا پسر را بیاورد و او نزد وی رفت و او را آگاه ساخت که ایرانیان چه تصمیمی دارند. ابریان کیخسرو را به زو سپرد و او کیخسرو را بر اسب پدرش سیاوش که سوار بر آن از عراق آمده بود سوار کرد و همراه او حرکت کرد. روزها خود را پنهان می‌ساخت و شب‌ها حرکت می‌کرد تا کنار جیحون که همان رودخانه‌ی بلخ و به سوی خوارزم است رسید که با اسب خود شناکنان از آن گذشت و پسر را با خود آورد و او را به پای تخت رساند و کیکاووس را خلع کردند و آن پسر را کیخسرو نامیدند و بر تخت نشاندند و فرمان‌بردارش شدند و او دستور داد پدربزرگش را زندانی کردند و تا هنگام مرگ در زندان بود. (دینوری، 1364: 37-38)

2-3-1-2 تاریخ بخارا
و اهل بخارا را بر کشتن سیاوش سرودهای عجیب است و مطربان آن سرودها را کین سیاوش گویند. (نرشخی، 1363: 24)
احمدبن محمّدبن نصر گوید که ابوالحسن نیشابوری در خزائن‌العلوم آورده است که سبب بنای قهندز بخارا یعنی حصارک ارگ بخارا آن بود که سیاوش‌بن کیکاووس از پدر خویش بگریخت و از جیحون بگذشت و نزدیک افراسیاب آمد. افراسیاب او را بنواخت و دختر خویش را به زنی به وی داد و بعضی گفته‌اند که جمله ملک خویش را به وی داد. سیاوش خواست که از وی اثری ماند در این ولایت از بهر آن‌که این ولایت او را عاریتی بود. پس وی این حصار بخارا بنا کرد و بیش‌تر آن‌جا می‌بود و میان وی و افراسیاب بدگویی کردند و افراسیاب او را بکشت و هم در این حصار بدان موضع که از در شرقی اندر آیی اندرون در کاه‌فروشان و آن را دروازه‌ی غوریان خوانند و او را آن‌جا دفن کردند و مغان بخارا بدین سبب آن‌جا را عزیز دارند و هر سالی هر مردی آن‌جا یکی خروس برد و بکشد پیش از بر آمدن آفتاب روز نوروز و مردمان بخارا را در کشتن سیاوش نوحه‌هاست، چنان‌که در همه‌ی ولایات معروف است و مطربان آن را سرود ساخته‌اند و می‌گویند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند و این سخن زیادت از سه هزار سال است. پس این حصار را بدین روایت وی بنا کرده‌اند. (همان، 32) خوارزمی‌ها سیاوش را از اجداد خود می‌دانسته‌اند. (همان)

2-3-1-3 تاریخ طبری
از پس کیقباد کیکاووس به پادشاهی رسید وی پسر کیبیه پسر کیقباد بود.
گویند روزی که کیکاووس به پادشاهی رسید گفت: خدا این زمین و مخلوق آن را به ما داد که در کار اطاعت وی بکوشیم. وی گروهی از بزرگان اطراف قلمرو خویش را بکشت و کشور و رعیت را از دست‌اندازی دشمنان اطراف مصون داشت. اقامت کیکاووس به بلخ بود و پسری آورد که به جمال و کمال و خلقت نکو و به دوران خود همانند نداشت و نام وی را سیاوخش کرد و به رستم دلیر پسر دستان پسر برامان سپهبد سیستان و توابع سپرد تا به تربیت وی قیام کند و رستم سیاوخش را به سیستان برد و تربیت کرد و هم‌چنان در کنار رستم بود و تا طفل بود پرستار و دایه برای وی فراهم آورد و چون بزرگ شد معلمان برای تعلیم وی برگزید و چون قدرت سواری یافت وی را سواری آموخت تا در فنون آداب کامل شد و در سوارکاری سر شد و مردی کامل بود که وی را پیش پدر آورد و کیکاووس پسر را امتحان کرد و او را شایسته و ماهر یافت و بسیار خرسند شد. چنان‌که گویند کیکاووس دختر افراسیاب پادشاه ترکان را به زنی گرفته بود و به قولی زن وی دختر شاه یمن بود و سودابه نام داشت و جادوگر بود و در سیاوخش دل بست و او را به خویشتن خواند که نپذیرفت و قصه‌ی او و سیاوخش دراز است و سرانجام چنان بود که سودابه چون امتناع سیاوخش را از بدکاری بدید پدر را با وی بد دل کرد و سیاوخش از رستم خواست تا از کیکاووس بخواهد که او را به جنگ فراسیاب فرستد که شاه ترکان وقتی دختر به زنی کیکاووس داده بود به شرایط خویش عمل نکرده بود و منظور سیاوخش این بود که از پدر دور شود و از کید سودابه در امان ماند. و رستم چنین کرد و از کیکاووس اجازه گرفت و سپاه فراوان همراه سیاوخش کرد که برای جنگ فراسیاب سوی دیار ترکان رفت و چون بدان‌جا رسید میان وی و فراسیاب صلح شد و سیاوخش قصه‌ی صلح را با پدر نوشت.
امّا پدر بدو نامه نوشت و فرمان داد که اگر فراسیاب به شرایط خویش وفا نکند با وی جنگ کند و سیاوخش چنان دید که پیکار فراسیات از پس صلحی که در میان بوده و نقض نشده مایه‌ی ننگ و عار است و به فرمان پدر عمل نکرد که این همه از کید زن پدر است که در او بسته و اقبال ندید و از پدر گریزان شد و نامه به فراسیات نوشت و امن خواست که سوی او رود و پدر رها کند و فراسیات پذیرفت و سفیری که در میانه بود یکی از بزرگان ترک بود که فیران پسر ویسغان نام داشت.
و چون سیاوخش چنین کرد سپاهی که همراه داشت وی را رها کرد و پیش کیکاووس رفت و چون سیاوخش به نزد فراسیات رسید وی را گرامی‌ داشت و دختر خویش وسفافرید را به زنی وی داد و او مادر کیخسرو نبود و فراسیات سیاوخش را گرامی داشت و چون ادب و عقل و کمال و دلیری وی را بدید بر پادشاهی خویش بیمناک شد و دل با او بد کرد و دو پسر فراسیات و برادرش کیدر پسر فشنگان بد دلی وی را بیافزودند و کار سیاوخش را به تباهی کشانیدند که بر او حسد می‌بردند و بر ملک خویش بیمناک بودند و فراسیات اجازه داد او را بکشند و این قصه دراز است و او را بکشتند و اعضا ببریدند و زن سیاوخش دختر فراسیات آبستن کیخسرو بود و وسیله بر انگیختند که حمل وی را بیاندازند امّا نیفتاد.
و چون فیران که در کار صلح میان فراسیات و سیاوخش کوشیده بود از قتل وی خبر یافت کار فراسیات را نپسندید و وی را از عاقبت خیانت بیم داد و از خونخواهی کیکاووس و رستم بترسانید و از فراسیات خواست که وسفافرید دختر خویش را پیش وی گذاشت تا وقتی بار بنهد مولود را بکشد و فراسیات چنین کرد.
و چون وسفافرید بزاد فیران بر او و مولود رقت آورد و از کشتن او چشم بپوشید و کار را پوشیده داشت تا مولود بالغ شد و چنان‌که گفته‌اند کیکاووس «بی» پسر گودرز را به دیار ترکان فرستاد و گفت تا مولود زن سیاوخش را بجوید و با مادر پیش وی برد و بی‌بیامد و مدت‌ها نهانی به جست‌وجوی مولود بود و کس از او نشان نمی‌داد. آن‌گاه از مولود خبر یافت و تدبیر کرد و مادر و فرزند را از دیار ترکان پیش کیکاووس برد.
گویند: وقتی کیکاووس از قتل فرزند خبر یافت گروهی از سالاران خویش و از جمله رستم دلیر پسر دستان و توس پسر نوذران که شجاع و جنگاور بودند بفرستاد تا از ترکان بسیار کس بکشتند و اسیر گرفتند و با فراسیات جنگ‌های سخت داشتند و رستم، شهر و شهره (سرخه؟) دو پسر فراسیات را به دست خویش بکشت و توس نیز کیدر برادر فراسیات را به دست خویش بکشت.
گویند شیطان‌ها مطیع کیکاووس بودند و به پندار مطلعان اخبار سلف، شیطان‌ها به فرمان سلیمان پسر داوود اطاعت وی می‌کردند و کیکاووس فرمان داد تا شهری برای وی ساختند و آن را کیدر و به قولی قیقدور نام کرد و طول شهر چنان‌که گفته‌اند هشت‌صد فرسنگ بود و بگفت تا حصاری از سرب و حصاری از شبه و حصاری از مس و حصاری از سفال و حصاری از نقره

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های اردشیر بابکان، ایران باستان، دین و دولت Next Entries پایان نامه با کلید واژه های داستان یوسف، تاریخ ایران