پایان نامه با کلید واژه های منطق مکالمه

دانلود پایان نامه ارشد

رفت، چون هرگز نمي توان جهان بيني مخاطب را به دقت بيان کرد. او يادآور مي شود که واژه ي weltanschauung که شلاير ماخر به کار برده به معناي “Die wrelt anschauen” است، يعني ديدن و شناختن جهان در جزئيات حسي آن. و از آن جا که دريافت مخاطب از متن به اين جزئيات باز مي گردد، هرگز قابل تبيين نيست.(Spitzer,1998)
يکي ديگر از انديشمندان در اين زمينه رومن اينگاردن است که پديدارشناس بود و مي توان او را از شاگردان ادموند هوسرل دانست. او ميان دو گونه خواندن تفاوت قائل شد، خواندن پذيرا که خواننده در آن خود را مقيد به ادراک جمله به جمله متن مي کند، و کارش محدود به ادراک هر جمله ميشود و چون هر يک را در انفراد و انزوا خود ميشناسد تصوري درستي از تماميت متن به دست نميآورد. و ديگري خواندن سازنده که در آن خواننده بر اساس پيش بيني کليت معنايي پيش مي رود، در نتيجه فراشد خواندن به حدس ها و ابطال ها و به طرح ريزي استراتژي و آزمون ها تبديل مي شود. الگوي اينگاردن در خواندن متن بر اساس باور او به کارکرد نيت مولف شکل گرفت.(Ingarden,1973)
مي توان از کارهاي متفکران آيين پراگ و به ويژه نوشته هاي يان موکاروفسکي و فليکي و ديچکا نام برد. موکاروفسکي به تدريج اصرار فرماليست ها را به دوري تحليل عنصري از تاريخ و موقعيت هاي اجتماعي کنار گذاشت، و به گونه تازه اي به تاريخ روي آورد. موکاروفسکي مفهوم “هنر همچون نظام دلالت پويا” را آفريد. به نظر او هر اثر هنري خود يک نظام است، اما نه نظامي بسته، بل دستگاهي که همواره به نظام گسترده تري دلالت مي کند. بنابراين ساختار از تاريخ جدا و مستقل نيست. ساختار با رشته هاي در زماني پديد مي آيد، و اثر هنري فقط نمونه اي يا بياني است از ساختاري کلي تر مناسبات ميان نشانه ها که “بازشناخته شدني هستند، يعني بر رويکرد مخاطب وابسته اند” نمي توانند در خود قانون نهايي اثر را تعيين کنند، بلکه “اثر با رويکردهاي گوناگون، شکل ها و قاعده هاي متفاوت مي يابد.”
نمايش اريپيد تنها در گام نخست مجموعه اي است از مناسبات ميان نشانه ها، در گام هاي بعدي واقعيتي است تاويل پذير. ادراک يونانيان باستان و مخاطبان امروزي اثر از اين مناسبات ميان نشانه ها متفاوت است، يعني اين مناسبات بيرون تاريخ جا نمي گيرند. از اين رو در روزگاران مختلف اثر هنري واحدي “موقعيت نشانه شناسانه تازه و متفاوتي” به دست مي آورد. چون هر اثر هر بار به گونه تازه اي شناختني است، ساحت جامعه شناسانه مي يابد. هنجارهاي زيبايي شناسانه با قاعده هاي زندگي اجتماعي که در واقع قاعده هاي تاريخي هستند، تعيين مي شوند. پس مي توان گفت که هنجارها جاودانه و ايستا نيستند، چون مخاطبان تفاوت مي کنند. فليکس نيز مي نويسد که مخاطب متن را به حقيقت تاريخي تبديل مي کند، يعني هر لحظه متن، و هر عنصر آن را تبديل به “ارزش هاي ادبي” مي کند، و اين ارزش ها را از “موقعيت هاي اجتماعي-تاريخي” به دست مي آورد. (احمدي، 1374)
مهمترين کارها در زمينه زيبايي شناسي دريافت را مي توان کارهاي نويسندگان آيين هرمنوتيک مدرن دانست. نکته ي مرکزي در هرمنوتيک، تاويل است. پيشينه تاويل از يکسو بر سنت حقوقي و از سوي ديگر به سنت تفسير و تاويل متون مقدس مي رسد. ولي مي توان آغاز هرمنوتيک را از شلاير ماخر دانست. با شلاير ماخر نگرش يکسر تازه اي به “فن تاويل” آغاز شد، که گاه آن را “هرمنوتيک رمانتيک” مي نامند. شلاير ماخر نشان داد که “شناخت” از تاويل گريزي ندارد. به نظر شلاير ماخر شناخت يک متن از دو راه ممکن است: شناخت موقعيت هاي دستوري که شناخت نشانه شناسانه متن است و ديگري به موقعيت خاص فکري مولف، زندگي او وابسته است که به نظر شلاير ماخر گاه رواني است و گاه فني است که بايد در اين حالت به تاويل متوسل شد. البته به نظر شلاير ماخر در مورد حالت اول نيز نياز به تأويل داريم. شلاير ماخر به تدريج نيت مولف را کنار گذاشت ولي تا پايان زندگيش به جزم اصلي هرمنوتيک رمانتيک يعني اين نکته که متن داراي معناي نهايي و قطعي است وفادار باقي ماند. پس از شلاير ماخر، ديلتاي کار او را ادامه داد. ديلتاي بين تأويل که به نظر او روش بررسي علوم انساني و اجتماعي است، و توصيف که آن را ويژه علوم طبيعي مي دانست تفاوت گذاشت. شناخت به اين اعتبار همراه است با تأويل و از توصيف جداست. زندگي روح يا ذهن ما بين قابل درک کامل و ابژکتيو خود را در زبان مي يابد از اين رو، تأويل اسناد زباني، يعني در گام نخست متون نوشتاري بهترين راهگشاي شناخت است. پس به نظر ديلتاي رسالت هرمنوتيک کشف معناهاي متون است که خود راه را بر ادراک يا شناخت تجربه هاي انساني مي گشايد. اين سان تأويل متن از ادراک و مقصود مولف جداناشدني است، و ضابطه ي درستي و نادرستي تأويل هر متن و اثر نزديکي و دوري آن از نيت مولف است.(Dilthey,1989)
اريک. دي. هرش که پيروي دلتاي بود، اعلام کرد که معنا مساله آگاهي است. به نظر او معني وابسته به آگاهي است و از آگاهي نتيجه مي شود. هرش بر اين باور بود که معناي يک متن با گزاره از نيت و مقصود آگاهانه به کار برنده يا مولف آن ها نتيجه مي شود. به نظر هرش معناي يک اثر هنري را از راه شناخت رخدادهاي تاريخي و زندگينامه اي مولف مي توان دانست و يک شخص در صورتي که به داده هاي تاريخي و اجتماعي بسنده دسترسي يابد و اطلاعات مربوط به نيت و مقصود مولف را گرداورد، مي تواند معنا را بشناساند. از نظر او تاويل روش کشف معناست.(Hirsch,1967)
هرمنوتيک مدرن از يک نقطه تعيين کننده راه خود را از مسير هرمنوتيک جدا کرد و ان رهايي از چيزي بودکه شلاير ماخر تاويل فني اش مي خواند و ديلتاي آن را نيت مولف مي ناميد. به تدريج انديشگران هرمنوتيک مدرن به اين نتيجه رسيدند گه نه فقط نيت مولف بلکه اساساً معناي نهايي متن در جريان پيشرفت مباحث موجب آشفتگي ها و اشتباهات مي شوند و نقش مخاطب در نوشته آن ها برجسته شد. اگر هر متن داراي معناي جاودانه نباشد که مولف به ان داده است بلکه در روزگاران متفاوت معناي تازه اي پيدا کند، نقش بزرگي بر عهده مخاطب قرار مي گيرد و بحث از جنبه هاي مهمي به توانايي هاي فرهنگي و فکري او باز مي گردد.
به نظر گادامر و پل ريکور که از انديشمندان هرمنوتيک مدرن هستند هر معني به افق فکري مخاطب آن وابسته است، و اين افق فکري تاريخي است. هر تاويل به عناصري از پيش موجود و از پيش تعيين شده وابسته است. تاويل به اين اعتبار به سنت، به تاويل هاي گذشته، به داوري ها و به پيش داوري ها گذشته، گره مي خورد. گادامر و ريکور فهم اين نکته را مديون مارتين هيدگر هستند. هايدگر معنا را رسيدن به جايي دانسته بود که از پيش وجود دارد، جايي که نمي تواند يکسر دستاورد ساختن معنا باشد و گادامر از اينجا مفهوم “پيش داوري” را ساخت که يکي از مهمترين مفاهيم است در کار او در هرمنوتيک. بسياري از فيلسوفان و متفکران از ياد بردند که شناخت، از پيش داوري گريزي ندارد. هر لحظه شناخت، يعني هر موقعيت خاصي که ذهن بدان مي رسد، فقط بر اساس طرحي از پيش مفروض ممکن است. پيش داوري يعني مفهومي را از پيش فرض کردن و در عمل آن را آزمودن و براي نتيجه اعتباري مطلق قائل نشدند.با مفهوم پيش داوري ديگر موقعيت هاي تاريخي سد و مانعي در راه ادراک و شناخت محسوب نمي شوند. موقعيت ها در حکم جلوه پيش داوري هاي گذشته اند. متن در تاريخ خاص خود جاي مي گيرد، چيزي که گادامر آن را “تاريخ تاثيرها” مينامد.(Gadamer,1988)
مفهوم ديگر در هرمنوتيک مدرن “سنت” است. گادامر نشان داده که شناخت ناگزير ترکيبي است از کاربرد سنت و ديدگاهي نقادانه به آن. او زبان را نيز در افق سنت قرار مي دهد.در رويارويي اثر با مخاطب نياز به عنصر مشترکي است که ارتباط را ممکن کند که اين عنصر زبان است. به نظر گادامر زبان صرفاً بيانگر است و سازنده و نمايشگر نيست. برعکس زبان هنري يا شاعرانه خلاق است، و واقعيت را در جا مي سازد و يک راستاي تازه و يک منطق نو مي سازد.
هر تأويل در افقي از دلالت ها جاي مي گيرد. در هرمنوتيک مدرن، افق به معناي امکان وجودي دانسته ها و ميزان کنوني دلالت هاست. در واقع همواره امکان گسترش دارد، اما اين پيشروي دگرگوني در چشم اندازهاو گشايش افقي تازه را موجب مي شود. ميان صورت بندي دانايي و شيوه دريافت يک يوناني در جهان باستاني و يک ايراني امروزي تفاوت هاي شناخت شناسانه اي وجود دارد، از اين رو اثري فرهنگي و هنري چون اديپ شاه براي يوناني معناهايي داشت که امروز از ذهن ما ايرانيان نيز نمي گذرد. همانطور که ميان شيوه دريافت يک روستايي ايراني و يک روشنفکر نيويورکي تفاوت است، تفاوتي که زاده دو افق دلالت هاي معنايي و شناختي متفاوت است. بي آنکه بخواهيم اين تفاوت را بنا به خرد باوري مدرنيته ارزش گذاري کنيم و براي شيوه دانايي آن روشنفکر امتيازي قائل شويم، به هر رو نمي توان انکار کرد که تفاوت وجود دارد. به نظر نويسندگان هرمنوتيک مدرن اين تفاوت نمي تواند و نبايد مانع از ايجاد مکالمه و تلاش براي تفاهم شود. کاملاً برعکس ذات تفاوت نمايشگر ضرورت و فعليت مکالمه فرهنگي است، هرچه هم که گفتگو دشوار باشد باز ناممکن نيست. اين سان تاريخ فرهنگ انساني، در بسياري از موارد بي آنکه افراد خود بدانند، مکالمه اي طولاني و در مجموع مثبت بوده است. (احمدي، 1374)
هر تأويل، مثلاً تأويل اثر هنري، در حکم يک انطباق است. شناخت يعني منطبق کردن موضوع شناخت با موقعيت و افق زندگي تأويل کننده. (Gadamer, 1988)
ما بر اساس پيش داوري هاي خود، که وابسته به افق دلالت هاي معنايي و شناختي روزگاري است که در آن زندگي مي کنيم، و در عين حال حدود کارآيي سنت فکري و فرهنگي اي را که در آن به سر مي بريم نشان مي دهد، اثر هنري را از روزگارش جدا مي کنيم و بدان زندگي امروزي ميبخشيم. يک اثر يوناني به اين معنا با من ايراني، در زمان حال، وقتي در شرايط تاريخي، اجتماعي و فرهنگي خاص زندگي مي کنم مکالمه اي را آغاز مي کند. يعني با من از زندگي امروزم حرف مي زند.منطق مکالمه به ما اين امکان را مي دهد که شکل هاي گوناگون انطباق را با هم مقايسه کنيم، يعني آنها را به گفتگويي با هم وا داريم که استوار بر تلاش براي دانايي بيشتر است. ولي گفتگو زماني پيش ميرود که دو يا چند طرف درگير در آن زباني مشترک داشته باشند. تأويل هر مخاطب راهگشاي افقي است که معناهاي ممکن اثر هنري در آن جاي مي گيرد. از راه مکالمه ميان مخاطب و اثر اين افق ساخته ميشود و از راه مکالمه آزادانه ميان مخاطبان گوناگون، حدود اين افق بازشناخته ميشود. افقي که در واقع محصول “انطباق” است، و راه را براي درک تازه گشوده است. گادامر در گفتگوي خود در روزنامه لوموند مي گويد که تا امروز در سخن مدرنيته غرب تا آنجا که به تکامل علوم مربوط مي شود، امتياز با “تک گويي” بوده و وسوسه سالاري بر طبيعت امکان زيادي براي اصل مکالمه باقي نمي گذاشت. اما، هرمنوتيک درست بر خلاف اين ايده مسلط پيش مي رود. نشان ميدهد که ما قادر به ارائه تعريف دقيق نيستيم چون هرگز نمي توانيم واژه اي را بيابيم که چيزي را به دقت و به طور کامل تعريف کند. از سوي ديگر هرمنوتيک انکار اين باور مدرنيته است که نکته نهايي وجود دارد، که مي تواند به بيان در آيد. گادامر مي گويد “حرف هرمنوتيک بسيار ساده است، اين است که من کلام آخر را لازم ندارم، به کارم نمي آيد.” و از اين روست که مکالمه مي تواند ادامه يابد، و مهمتر، هرگز به پايان نرسد. هر ايده نو، هر دخالت تازه، هر چه هم که بي اهميت بنمايد، بحث را ادامه مي دهد، و افق تازه اي را به روي مکالمه کنندگان مي گشايد. ميان برداشت ابزاري از زبان و مفهوم هرمنوتيکي مکالمه فاصله زيادي است. هنر “که در واقع زبان دومي است که ما ميآموزيم” الگوي درست هرمنوتيک را ارائه مي کند، چون در خود نه ابزاري است، و نه حرف آخر، و کلام نهايي در آن جاي ندارد.(Gadamer,1995)
اثر هنري کوششي است براي از ميان بردن فاصله، و شايد بتوان گفت که به همين دليل در حکم آگاهي در حال تکويني است از آن. از زمان هگل اين نکته دانسته شده است که اثر هنري توانايي آن را دارد که افق

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ عامه، کتاب مقدس، فلسفه هنر Next Entries منبع مقاله درباره قانون مجازات، حقوق جزا، حقوق موضوعه ایران