پایان نامه با کلید واژه های مفهوم وجود، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

آن:
شناخت کودکان و احساساتشان و آشنا بودن با زبان آنها مسئله ايست که اگر در مسير درست اتفاق بيافتد مي تواند به تحقق روحيه کودکان و درست آموزش ديدن آنها کمک کند. و اما بايد بدانيم که ايجاد کوچکترين خدشه ها در اين دنيا ما را شايد با بزرگ ترين مشکلات در بزرگ سالي روبرو کند و اين خود دليل بزرگي است که ما را به مقايسه و بررسي اين اتفاقات و تاثير آن در دو دنياي کودکي و بزرگسالي مي کشاند.

1-4- سوالات و فرضيه هاي تحقيق:
بررسي هنر کودکان ومطابقت آن با هنر بزرگسالان
نقش اتفاقات و خاطرات سنين کودکي هنرمند اکسپرسيونيست در خلق آثارش

1-5- مدل تحقيق

1-6- تعاريف عملياتي متغيرها و واژه هاي کليدي:
شناخت و روانشناسي هنرمند – دوران کودکي – و واژه هاي کليدي: کودک درون، هنرمند اکسپرسيونيسم

1-7- روش تحقيق
کتابخانه اي

1-8- قلمرو تحقيق
حوزه روانشناسي هنرمندان به خصوص پرداختن به کودک درون و اکسپرسيونيسم در نقاشي

1-9- جامعه و حجم نمونه:
نمونه هاي مجزا تعاريف تيتري در مورد مسائل کليدي خوب ولي نمونه هاي تطبيقي بسيار کم، تقريباً صفر بود.

1-10- محدوديت و مشکلات
در اين راستا، محدوديت منابع در مورد کودک درون و همچنين محدوديت زماني از مشکلاتي بارز بود که با آن مواجه بودم.

فصل دوم
از کودکي تا کودک درون

2-1- بازگشت به کودکي
2-1-1- بازخواني روان شناختي دوران کودکي
براي تبيين و تحليل چگونگي بازگشت به دوران کودکي و کشف دروني آن «گم شده دست نيافتني» قبل از هر چيز بايد به سراغ نظريه هاي روان شناختي رفت؛ نظريه هايي که ساختمان ماندگار شخصيت آدمي را از بنياد در سازه هاي ناپيداي دوران کودکي جست و جو مي کنند. نظريه پردازاني که کودک را پدر بزرگسال تعبير مي کنند و فرآيند مکانيزم تحول دوران بزرگسالي را چيزي جز ميراث هاي به جا مانده از مراحل رشد کودکي تلقي نمي کنند. اما در ميان اين روان تحليل گران معاصر، تقسيم بندي تمايز يافته اي بر اساس نوع نگاه و قرائتي که از دوران تحول کودکي به بزرگسالي دارند وجود دارد که ما را نسبت به اين دنياي ناشناخته آشنا مي سازد.
به عنوان مثال، «زيگموند فرويد»1 بنيان گذار مکتب روان تحليلي گري، سخت بر اين باور پاي مي فشارد که تحليل و تبيين شخصيت بزرگسال بدون راهيابي به لايه هاي در هم تنيده دوران رشد کودکي امکان پذير نيست. او در تاکيد بر سهم تعيين کننده دوران کودکي در شکل گيري شخصيت آدمي تا آنجا پيش مي رود که پرونده چرخه تحول رواني و بنيادهاي اساسي شخصيت را تا پايان 5سالگي مختومه اعلام مي کند و گستره و آينده عمر آدمي را چيزي جز لايه هاي نازک و پوسته هاي سطحي بر روي استخوان بندي اصلي اسکلت بنيادي شکل گرفته از دوران کودکي، نمي داند.
از ديدگاه فرويد ريشه همه لايه ها و مولفه هاي شخصيت، چه در سطح خودآگاه و ناخودآگاه و چه در سطح عاطفي و شناختي، وام دار کيفيت رشد دوران کودکي است. اين کيفيت به تناسب چگونگي تحول عناصر سه گانه شخصيت يعني «بن»، «من» و «فرامن» از يک سو و تفاوت هاي فردي، نگرش هاي خانوادگي، و الگوهاي ارتباطي از سوي ديگر بستگي دارد و مي تواند جهت گيري مثبت يا منفي به خود بگيرد. مثلاً از جنبه مثبت والايش يافته آن، «هنرمند» تنها کسي است که مي تواند مرحله گذر از خيال به واقعيت را به شکل خلاق و تاثير گذار، پشت سر بگذارد. اما به راستي هنرمند چگونه مي تواند بدون بازگشت به کودکي اش به آفرينش و خلاقيت دست يابد؟ چگونه ممکن است محصول شکوفا شده استعداد بدون بذر پاشي هاي غني و متکثر، در دوران کودکي، امکان پديد آيي داشته باشد؟
از منظر شناخت شناسي و تحليل مولفه هاي پديدآيي هوش نيز مي توان به ديدگاه ديگري در روان شناسي متکي بود. به عنوان مثال، ژان پياژه2، شناخت شناس و روان شناس بزرگ معاصر گفته است که «کودک، مورخ باهوش بشر است!». معناي اين تعبير بلند و شگفت اگر با تفسير مفهوم وجود دارد که تنها در دوره کودکي (قبل از ورود کودک به تفکر منطقي) برجستگي قابل ملاحظه اي دارد و آن هوش «فيزيونومي» است. اين نوع هوش همان طرز تلقي از پديده ها و جهان هستي است که در دنياي عرفان و شعر از طريق کشف و شهود اشراق به آدمي دست مي دهد و به تدريج در مراحل بعدي تحول از بين مي رود و يا بسيار کم رنگ و کم رمق مي شود.
«ورنر»3 با پژوهش هاي وسيعي که در اين قلمرو انجام داده است، توانسته است هم سنگ و هم تراز نظريه ژان پياژه نوعي ديگر از «شناخت شناسي» بشر از پديده ها را، عرضه کند. همان گونه که ژان پياژه، تحول هوش کودک را در عبور از چهار دوره اصلي – که با چهار ساختمان ذهني (هوش حسي – حرکتي، هوش پيش عملياتي، هوش عمليات منطقي عيني و هوش انتزاعي) همراه است – تبيين کرده است، «ورنر» نيز به موازات اين ساخت ها، ساخت ديگري را در کنار هوش منطقي کشف کرده است که از سنخ ديگر و با ابزار و محتوايي متفاوت تحول مي يابد. اين همان نوع هوش و يا معرفتي است که عارفان، شاعران و هنرمندان توانسته اند تا دوره بزرگسالي خود آنرا تداوم بخشند.
اما چگونه است که اين طرز تفکر يعني هوش شهودي در دوره بزرگسالي کارکرد خود را از دست مي دهد؟ به نظر مي رسد مهم ترين عاملي که در اين فاجعه فروکاهنده نقش بنيادي دارد نظام تعليم و تربيت و روش هاي نادرست آموزشي است که در سن آموزشگاهي کودک، بر او تحميل شده و مانع رشد و تحول هوش شهودي او مي گردد؛ آموزش هايي که جمود تفکر، محدوديت ابتکار، از بين رفتن حس کنجکاوي، ضعيف شدن ظرفيت حيرت و کاستمندي شگفتي کودک را باعث شده و صدها بلاي خانمان سوز ديگر را در واپاشي نگاه و نگرش ناب او در پي دارد.

2-1-2- کنجکاوي و خلاقيت در دوران کودکي
هيچ گونه خلاقيتي بدون کنجکاوي ممکن نمي شود و در عين حال کنجکاوي بدون خلاقيت نيز امکان بروز و ظهور نمي يابد؛ پس منشاء خلاقيت، کنجکاوي است. اگر بپذيريم که کنجکاوانه ترين دوره رشد آدمي، دوره کودکي است. مي توان نتيجه گرفت که خلاق ترين دوره عمر آدمي نيز دوره کودکي است، ولي چه اتفاقي مي افتد که اين کنجکاوي کم رنگ و يا محدود مي شود؟ چرا فزون جويي و شگفت زدگي کودک را در مراحل بعدي رشد، کند مي شود و هر اندازه به مراحل سني او افزوده مي شود، پرسش گري و نياز به دانستن در او کاهش مي يابد؟ پاسخ به اين پرسش دردناک زماني روشن مي شود که زمينه ها و علل خاموشي کنجکاوي را بازشناسيم.
کنجکاوي از طريق پاسخ هاي انفعالي و اقناعي خاموش مي شود و آموزش و پرورش کنوني نيز به سبب همين آسيب زايي، بيش تر به خاموشي کنجکاوي در کودک کمک مي کند تا به تحريک و تقويت آن. در اين گونه نظام هاي آموزشي نحوه انتقال مطالب و يادگيري به گونه اي است که هر اندازه به سال هاي تحصيل افزوده مي شود، نيروي خودجوش کنجکاوي، خلاقيت و انگيزه داشتن کم رنگ تر مي شود؛ حال آنکه سقراط در جمله اي زيبا در تعريف آموزش مي گويد: هدف آموزش، ايجاد نياز به دانستن است و نه عرضه دانسته ها زيرا با ايجاد نياز و علاقه به يادگيري است که قوه کنجکاوي تحريک مي شود. سقراط با اين روش، کنجکاوي شاگردانش را بر مي انگيخت. اما بي گمان به پرسش ها پاسخ نمي داد. او هميشه تحريک کننده کنجکاوي شاگردان خود بود و ذهن جوينده را «آرام» نمي کرد. در عوض بر «ناآرامي» آن مي افزود. سقراط به خوبي مي دانست که پاسخ به سوال،مرگ تفکر است و تحريک کنجکاوي و ايجاد سوال، حيات ذهن و خوراک خلاقيت است. اگر ذهن آدمي از ايستايي و يکنواختي خارج شود، به خلاقيت و نوآوري روي مي آورد. چه، اساس طبيعت آدمي و ساختار انديشه او بر اصل «تعادل جويي» استوار است و هر اندازه که ذهن را از تعادل خارج کنيم، انگيزه تعادل جويي را بيش تر تحريک کرده ايم. از اينجاست که مي توان گفت: «قدرت آموزش در ضعف آن است».
اين جمله متناقض نما، بيانگر انقلابي بزرگ در شيوه هاي تعليم و تربيت است. در واقع اعتقاد نوين در آموزش و پرورش اين است که اگر بتوانيم به جاي سيراب کردن ذهن، آن را تشنه کنيم و به جاي پاسخ دادن، سوال ايجاد کنيم و به جاي ارضاي کنجکاوي ها، نيروي کنجکاوي را از طريق ارائه و آرايه موقعيت هاي مجهول تحريک کنيم، به خلاقيت و بازپروري ذهن کمک کرده ايم. به گفته پوانکاره 4فيزکيدان نابغه، بزرگسالي است که توانسته است ظرفيت هاي خلاق و کنجکاوي دوره کودکي خود را به جاي آنکه در زير فشارهاي اجتماعي محافظه کارانه مدفون کند، همواره در خود زنده نگه داشته است.
اما اکنون، روياروي چيزي شبيه به معمايي پيچيده قرارگرفته ايم؛ چرا که نخستين سال هاي ورود کودک به مدرسه، نسبتاً به خوبي سپري مي شود و به نظر مي رسد که کودکان از اشتياق، خوشحالي و سرزندگي سرشارند. فضاي حاکم بر اين سالها، فضايي آکنده از رضايت خاطر است که در سايه آن، کودک به جست و جو، کشف و آفرينش تشويق مي شود و معلمان دلبستگي بسياري به هدف هاي والاي تربيتي پيدا مي کنند. با اين همه، پس از چندي، با گذشت زمان و افزايش سال هاي تحصيل، بسياري از نويدهاي سال هاي اوليه تحصيل نه تنها تحقق نمي يابد، که روز به روز برآثار منفي روش هاي آموزشي افزوده مي شود و خسته شدن از درس به سبب تکيه بيش از اندازه به محفوظات، بي توجهي به مقررات و آداب اخلاقي و انضباطي، جدايي مدرسه از جامعه؛ و نبود مهارت هاي اجتماعي، جاي خود را به شور و شوق دانستن، تازگي انديشه و انگيزه اولين سال هاي تحصيل مي دهد. بسياري از دانش آموزان، با احساس تلخ شکست، مدرسه را ترک مي کنند و حتي از ابتدايي ترين ملزومات زندگي و شيوه سازگاري فعال با موقعيت هاي زندگي برخوردار نيستند. اين دانش آموزان به گونه اي پرورش نيافته اند که از هوش خود در زندگي اجتماعي بهره بگيرند؛ زيرا محرک هاي محيطي و روش هاي آموزشي، به اين توسعه ظرفيت هوش آنها به تجمع اطلاعات در ذهن آنها مي پردازد. بنابراين، مساله اين است که تلاشي که آغازي آن چنان خوش داشته است. چگونه اغلب به پاياني نامطلوب و فرجامي غم انگيز منجر مي شود؟
به گفته «هلوسيوس»5 اين درست است که ما بيش تر از کودکان مي دانيم، اما معلوم نيست که بهتر از آنها بدانيم. آنچه مهم است «چگونگي دانستن» است نه «چقدر دانستن». کودکان اين امکان را دارند که بهتر از ما بدانند و نه زياد تر از ما. کودک زيباتر از بزرگسال مي فهمد و تازه تر از بزرگسال مي بيند. براي کودک، کيفيت دانش بر کميت آن برتري دارد و اگر بزرگسالان نيز اين گونه بينديشند، هر يک دانشمندي خواهد بود که لحظه به لحظه، به خلاقيت و ابداع دست مي يابد. هر گونه رکود و جمود آموزشي، توقف تفکر و انجماد انديشه در دانش آموزان، از اينجا شروع مي شود که ميزان «کميت دانستن»، جايگزين «کيفيت دانستن» مي شود؛ «تراکم دانش»، جايگزين «تحول دانش»
مي شود؛ «اندوزش علم» به جاي «بازسازي علم» مي نشيند، و «تسريع در جمع آوري و اکتساب دانسته ها» جايگزين «تعمق و تامل در کشف و بازيابي ندانسته ها» مي شود. همه اين وارونگي ها و جابجايي ها، ريشه در نوع آموزش و شيوه هاي تربيتي بزرگسالان دارد. در دوران کودکي، همه ما اين فرصت و امکان را داشته ايم که به دور از اين قالب ها و فشارها و رها شده از قيد و بندهاي آموزشي، ذهن خود را هم چنان آزاد، منعطف و سيال نگه داريم، در حالي که با افزايش سال هاي تحصيلي، اغلب ما در طول آموزش هاي محافظه کارانه مدرسه، محافظ کار مي شويم و امکان نو ديدن، نو شنيدن و نو انديشيدن را از دست مي دهيم؛ حال آنکه به تعبير سهراب سپهري، «چشم ها را بايد شست؛ جور ديگر بايد ديد» و بايد فرصت داد تا منطق و احساس قدري هواي تازه استنشاق کند؛ از اسارت هاي منطق رايج آزاد شود. و اين يعني تحول در نظام تعليم و تربيت، روش هاي تدريس و برنامه هاي ارزيابي.
بزرگسالاني که کودکي دروني خود را باز يافته اند جوري ديگر مي بينند؛ جوري ديگر حس مي کنند. گويا لايه ضخيمي از پيش روي ديدگان آدمي برداشته مي شود و سد بزرگي که با آموزش هاي تقليدي و تلفيقي ا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های ناخودآگاه Next Entries پایان نامه با کلید واژه های سلسله مراتب، جامعه مدرن، ناخودآگاه