پایان نامه با کلید واژه های مصادره به مطلوب

دانلود پایان نامه ارشد

رک:IV.2.1.53-7 ). پس چگونه نفوس ميتوانند حتي مقدم بر تجسد، کثير باشند؟ پاسخ روشن اين است که عقول متعددي وجود دارند که والاترين بخشِ آنها هستند. اين نکته به شيوه ديگري نيز قابل بيان است. از آنجا که کثيري از عقول وجود دارند که يک به يک با نفوس (مثلاً انساني) در تطابقند، تفرد نفوس مقدم بر تجسد به تبييني غير از اين نياز ندارد.
اظهارات متعددي از فلوطين وجود دارد که برخي را به اين تفکر رهنمون کرده که مقصود او بيش از اين است. براي مثال او به عنوان شاهدي بر وحدت نفس، به همدلي (?????????) ميان انسانها و توانايي آنها براي تقسيم درد با ديگران اشاره ميکند (IV.9.3.1-4). وقتي که ميگويد “هر کدام از آنها (نفوس) با مرزهايي کنار گذاشته نشدهاند، و به همين خاطر يکي هستند” (VI.4.14.7-8) وحدت آنها مورد تأکيد قرار ميگيرد. پيوستگي نفوس به يکديگر به سبب ترکيب مشابه آنها، يک نظريه نسبتاً بي ايراد رواقي با ريشههاي افلاطوني است. من هيچ دليلي براي اين که از همدردي چيزي بيش از اتحادي خاص بين نفوس داراي جسم نتيجه بگيريم، نميبينم. نبود مرز بين نفوس به وسيله تجرد عقول مجرد توجيه ميشود که منفک اما، به شيوهاي که در بخش قبل توضيح داده شد، متحدند.

فصل چهارم: حقيقت و مثل

1- حقيقت ازلي چيست و کجاست؟
پيشتر استدلال کردهام که تبيين فلوطين از حقيقت ازلي نقشي اساسي در مابعدالطبيعه او بازي ميکند. بايد معتقد بود که عقل به نحو ازلي موجود است؛ زيرا حقيقت ازلي موجود است. اين احتمال که حقيقت ازلي بتواند توسط خود احد تبيين شود و در نتيجه عقل به امري زائد تبديل شود، به علت مرکب بودن حقيقت ازلي و بساطت احد، رد شده است. در اين بخش لازم است که به مباني اين ادعا که حقيقت ازلي بايد تابع مبدأ نخستين همه اشياء باشد، دقيقتر نگاه کنيم. پس از آن، بايد به آنچه آشکارا ابداع فلوطين است، يعني اثبات مثل براي افراد، بپردازيم.
فلوطين سعي ميکند که تعادل ظريفي را در تقدم احد بر عقل حفظ کند. از يک سو چيستي عقل مرهون خود اوست. به عنوان يک مبدأ، هيچ چيز بيرون از آن، طبيعتش را تبيين نميکند. از سوي ديگر همانگونه که قبلاً ديديم، عقل در وجودش متکي بر احد است. اين وابستگي، کامل است. يعني عقل وجودي از خود، مقدم بر و يا جدا از آنچه توسط احد فراهم شده است ندارد. البته اين مسأله اين پرسش را مطرح ميکند که بنابراين چرا احد عقل را غيرضروري و زائد نميسازد. چرا، براي مثال، نبايد بگوييم احد محور حقيقت ازلي است؟ و با تصديق کردن استدلال فلوطين مبني بر اينکه حقيقت، بودن براي يک عقل است، ممکن است اضافه کنيم که احد به صورت بالقوه76 مُثلي را که بالقوه درون او هستند درک ميکند. با اين همه، فلوطين در واقع موافق است که زبانِ شناختي بر اساس تشابه قابل اطلاق بر احد است.
دو پاسخ سهل الوصول به اين اعتراض وجود دارد. نخست اينکه مفهوم عقل مفهومي با اندکي بار تاريخي است که فلوطين حقيقتاً مايل نبود آن را به کناري نهد. اين پاسخ مشکلي را رفع نميکند، زيرا به ملاحظه فلسفياي که فلوطين عملاً به استدلالات داشت، بي ارتباط است. دوم اينکه بگوييم حقيقت ازليِ بالقوه، حقيقت ازلي نيست و عقل براي حقيقت ازلي است که تبييني فراهم ميکند. اين قانع کننده نيست، زيرا به وضوح مصادره به مطلوب77 است.
به نظر ميرسد فلوطين در پاسخ به اين اعتراض دو ادعا را مطرح ميکند. اولاً حقيقتِ بي زمان يا ازلي ضرورتاً مرکب است و بنابراين نميتواند با آرخه نخستين و مطلقاً بسيط يکي باشد. دوم اينکه او ميتواند پاسخ دهد که هيچ حقيقت ازلياي بدون وجود رابطهاي بين هستي و عقل وجود ندارد و اين ارتباط ضرورتاً مرکب است. پاسخ دوم از انکار خداي ارسطو توسط فلوطين به عنوان امري مرکب، حتي اگر علم او کاملاً خودشناسي بازنماينده باشد، برداشت ميشود. پاسخ اول با رسيدن به اين گزاره که حقيقت ازلي به واسطه مقدمات افلاطوني موجود است، برداشت ميشود. يعني محور حقيقت ازلي، مُثل افلاطوني است.
اگر “5 فرد است” و ” 4 زوج است” به علت ارتباطات ضروري بين مُثل افلاطونيِ متمايز ، نماينده حقايق ازلي متمايزي باشند، در آن صورت جديت معيار بساطت مطلقِ به کار رفته درباره احد، به نظر خواهد آمد که اين حقايق را به صورت موجود کاملاً متمايز در درون آن مبدأ اول، طرد ميکند. حقيقت ازليِ بالقوه، هيچ معنايي جز اينکه فعل ثانوي احد با حقيقت ازلي داراي حدود مشترک است، ندارد. اگر ما از عقل صرف نظر کنيم و سعي کنيم حقيقت ازلي را صرفاً با احد تبيين کنيم، نميتوانيم بگوييم: 5 فرد و 3 زوج است به علت طبايع 5 و 3 و زوج و فرد. بلکه بايد بگوييم 5 فرد و 3 زوج است دقيقاً به يک دليل واحد يعني احد. البته آثار فعاليت علّي احد متفاوتند و به همين صورت، تبيين اشياء متفاوت نهايتاً به احد باز ميگردد. اما اين تبيينها از عقل عبور ميکنند. به بيان ديگر، عقل ملازمي ضروري براي نقش تبيينگري احد است. احد ذات تبيين کننده انواع است، که به گونهاي توصيف شده است که نميتواند حقيقت ازلي را به تنهايي تبيين کند. او فقط وجودِ حقيقت ازلي و آن چيزي که در مُثل به صورت مشترک وجود دارد يعني مقرّ مثل را تبيين ميکند. بدون فعاليت علّي احد، حقيقت ازلي موجود نخواهد بود. اما طبيعت حقيقت ازلي قابل اتحاد با طبيعت احد نيست.
شايد اين مطلب به شکل ديگري قابل بيان باشد. يک حقيقت ازلي به علتي صوري، به عنوان تبيين، نياز دارد. عدد 5 به علت طبيعت 5، فرد است. احد نميتواند علت صوري هيچ چيزي باشد؛ زيرا احد به نحو مشترک معنوي78 قابل حمل بر هيچ چيزي نيست و اگر احد علت صوري و علت فاعلي هر شيئي ميبود، بساطت احد به خطر ميافتاد. بنابراين، بساطت احد که از طبيعت يک مبدأ نخستين براي همه اشياء، استنتاج ميشود، احد را به علتي فاعلي براي وجود محدود ميکند. در نتيجه براي حقيقت ازلي به علتي صوري متمايز از احد نياز است. به علاوه اگر احد مقر حقيقت ازلي ميبود، بايد در ارتباطي واقعي با نمودهاي حقيقت ازلي قرار ميداشت. اما در اين صورت بساطتش نيز از بين ميرفت. اگر احد مقر حقايق ازلي ميبود، نميتوانست نامتناهي و بنفسه باشد. نميتوانست نامتناهي باشد؛ زيرا يکي بودن با طبيعت 5 مستلزم نوعي محدوديت نسبت به هر طبيعت ديگري خواهد بود. نميتوانست بنفسه و علت خود باشد؛ زيرا وجودش نسبت به طبيعتش عارضي ميبود.
دليل انکار اينکه احد مقر حقيقت ازلي است در حقيقت مانند دليلِ اثبات عقل، يعني مرکب بودن حقيقت ازلي، است. اين ترکّب همچنين مستلزم عدم کفايت عقل در تبيين وجود خودش است. ترکيب مستلزم تمايز حقيقي وجود و ماهيت در آن است. اگر بخواهيم بي پرده سخن بگوييم، ماهيتش امري کثير ولي وجودش واحد است. لذا آنها بايد حقيقتاً متمايز باشند. دليل اينکه چرا حقيقت ازلي يا عقل، علت وجود خود نيستند آن است که آنها في نفسه تنها ميتوانند علل ذات باشند. و يک علت ذاتي79 نميتواند علت وجود هيچ چيزي باشد، زيرا خود في نفسه موجود نيست.
تبييني که فلوطين فراهم ميکند وقتي به موازات آنچه افلاطون و ارسطو در مورد همين مطالب ميگويند مد نظر قرار بگيرد، بيشتر مورد تحسين قرار ميگيرد. افلاطون مثال خيري دارد که “هستي و قابليت شناخت” را براي ديگر مُثل فراهم ميکند. آنچه مفروض است اين هستي نشان دهد واضح نيست. با اين حال، مثالِ خيرِ مطلقاً مافوق، به نظر نميرسد که نقش مُثل ديگر را به عنوان علل ذات غصب کند. آرخه همه اشياء براي افلاطون از جهات خاصي که به خوبي تبيين نشدهاند، آرخه همه اشيا است. به صورت مطلق آرخه نيست. با اين حال به نظر ميرسد فلوطين کاملاً روشن درک ميکند که هستي محدود، يعني اوسيا، حتي اگر ازلي و بدون تغيير باشد، نيازمند علتي براي وجودش است.
مسأله ارسطو تا حدودي مشابه است. متحرک نامتحرک او يا خدا بنا است مبدأ همه اشيا باشد. حتي با فرض اينکه يکتاست، مشکلاتي جدي باقي ميماند. بر اساس معتبرترين استنباط از عبارت ارسطو در ارتباط با طرحش براي علم به وجود بما هو وجود، اعتقاد بر آن است که انديشه خدا درباره انديشه، طبيعتِ خودِ بودن است. تا اينجا مشکلي نيست. اما محتواي انديشه خدا ضرورتاً با حقيقت ازلي مرتبط نيست. و از آنجا که قبلاً نظريه جاودانگي ماده و انواع را رد کرديم، در نظام ارسطويي اصلاً هيچ توجيهي براي درک يا تبيين حقيقت ازلي وجود ندارد. خداي ارسطو حتي يک علت فاعلي نيز نيست. اما حتي اگر بود، نميتوانست تبيين نهايي حقيقت، چه ازلي و چه غير آن، باشد.
اينکه احد بالقوه هر آن چيزي است که اشياء ديگر هستند به اين علت که احد همه اشياء ديگر را ايجاد کرده است، يک پاسخ سفسطه آميز به نارسايي تبيينهاي ارسطو و افلاطون است، اما پاسخي در راستاي همان تبيينها است. اين فرضيه در باب عقل، که مبدئي ازلي اما مادون احد و حقيقتاً متمايز از آن است، فلوطين را درگير مسائلي جدي ميکند که چنانچه خواهيم ديد تبعاتي درون سيستم دارد. اگر عقل ازلي حذف ميشد، آنگاه حقيقت ازلي يا بايد انکار و يا با احد يکي دانسته ميشد. اما در اين فرض بساطت احد فقط در صورتي ميتوانست حفظ شود که حقيقت ازلي بر مبناي مدلي غير افلاطوني بازسازي شود. براي مثال ميتوان ادعا کرد که وقتي حقيقت ازلي توسط ما شناخته ميشود، به عنوان چيزي که در احد موجود است شناخته نميشود. با اين حال اين حقيقت ازلي است که ما ميشناسيم و هنوز اين همان حقيقت است که به نحو ازلي در احدِ مطلقاً بسيط جاي دارد. با اينکه به گمان من فلوطين انديشمندي بسيار شجاع و مبتکر بود، با اين حال نسبت به آموزههاي استادش بسيار فداکارتر از آن بود که اينگونه بيانديشد.
مابعدالطبيعه ارسطو عقل را به تنهايي به عنوان مبدأ نخست قرار داد. عدم کفايت اين ادعاي او براي فلوطين، مبتني بر مرکب بودن عقل و اين مقدمه که مبدأ نخستين بايد غير مرکب باشد، است. تصديق عدم کارآمدي مابعدالطبيعه ارسطو در اين زمينه، گزينه ديگري را پيشنهاد ميدهد که در آن يک مبدأ نخستينِ بسيط ثابت ميشود و عقل به عنوان مبدأ دوم حذف ميشود. نسخههاي متعددي از مابعدالطبيعه خداگرايانه، براي مثال مابعدالطبيعه سنت آگوستين، ممکن است به اين شيوه توصيف شوند. در افلاطون عناصر مابعدالطبيعه فلوطيني قطعاً حضور دارند: مُثُل، يک ذهن الهي و مبدئي نخستين وراي همه اينها که “خير” و شايد “احد” خوانده ميشود. هرچند بايد اعتراف کرد که اين عناصر به خوبي در گفتگوها گنجانده نشدهاند. خصوصاً ارتباط بين مبدأ اول و همه اشياء ديگر، علاوه بر ذهن الهي و مثل، هيچ جايي ايجاد نشده است. حتي اگر استدلال شود که چنين ارتباطي به صورت ضمني وجود دارد چون همه اشياء به خير تمايل دارند، هيچ شکي نيست که گفته نشده است مبدأ نخستين با هر شيء ديگر به صورتي که با مُثل ارتباط دارد، يعني به عنوان علت وجودشان، مرتبط است.
از آنجا که فلوطين از افلاطون الهام گرفته است و از بسياري جهات واقعاً پيرو اوست، گمان ميشود حملات به افلاطون گرايي خصوصاً نظريه مُثل به مابعدالطبيعه فلوطين نيز وارد باشد و آن را در هم بشکند. در اين بخش من قصد دارم که منحصراً به حملاتي که به فلوطين شده و ناشي از نوع دوم نظامهاي فلسفي است که بالا اشاره شد، يعني مابعدالطبيعه خداگرايانه، بپردازم. آنچه قصد دارم نشان دهم تمايز مابعدالطبيعه فلوطيني، خصوصاً تحويل ناپذيري دو اصل نخستين به يکديگر و ضرورت هر دو است. اين ضرورت وقتي مابعدالطبيعه فلوطيني با استدلالهايي مواجه ميشود که در پي حذف مُثل و در نتيجه حذف يک آرخه عقل تابع هستند، درحاليکه در همان حال مبدأ نخستيني که مفروض است که يک تبيينگر فلسفي يکتا است حفظ ميشود، به مؤثرترين شکل نشان داده شده است.
جيمز راس در تعدادي مقاله قدرتمند و زيرکانه، افلاطونگرايي را از ديدگاهي خداباورانه مورد حمله قرار ميدهد. اين حمله بسيار متفاوت از حملهاي که از اصول غيرخداباورانه ناشي ميشود، واقع شده است. راس وجود مُثُل ازلي را انکار ميکند، اما تصريح ميکند حقيقت ازلي قطعاً وجود دارد. اين حقيقت ازلي با خدا، که دربردارنده “چيزي که شباهت را کفايت ميکند” براي همه مخلوقات است، متحد است.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های تبيين، فلوطين، داراي، تمايل Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی نظام حقوقی، آیین دادرسی، روابط تجاری، حقوق بین الملل