پایان نامه با کلید واژه های محل سکونت

دانلود پایان نامه ارشد

مثل، زماني که با تحويلگرايي مربوط به آن پيوندش بزنيم، در تقابل نيست. براي نمونه مثالي براي يک فرد از امور مصنوع، مثلاً خانه من، وجود ندارد؛ زيرا اصلاً مثالي براي امور مصنوع وجود ندارد. مثالي براي يک فرد از حرکت، مثلاً مسافرتي جزئي در همين زمان، وجود ندارد؛ زيرا همه معقوليت موجود در آن توسط نوع حرکت به تنهايي توجيه ميشود. وضعيت مشابهي براي همه نمودهاي جزئيِ مُثلِ مادون احراز ميشود.
مشکلات متعددي باقي ميماند. اول اينکه مسأله تناسخ و حلول روح در بدني ديگر، که در اين متن به آن گريزي زده شده و در جاي ديگري هم به قوت توسط فلوطين بيان شده است، وجود دارد (رک: III.2.13.15; III.4.2.2-4; IV.3.8; IV.7.4.8-14; IV.8.1; VI.7.6-7). در متن مورد نظر ما به نظر ميرسد فلوطين ميگويد اگر، برخلاف واقع، روح سقراط در فيثاغورث حلول کند، در اين صورت سقراطِ جزئي در جهان معقول حاضر نخواهد بود. هرچند بعداً اضافه ميکند که اگر روح مثلاً سقراط مالک ????? همه افراد جزئياي است که سرانجام به آنها جان خواهد داد، پس همه اينها در جهان معقول موجود خواهند بود. و روح سقراط اين کار را انجام ميدهد.
آسان نيست که بفهميم اينجا چه چيزي ادعا شده و چه چيزي ادعا نشده است. ظاهراً اين دو ادعاي ايجابي- که سقراط در جهان معقول حاضر است و اينکه او داراي همه ????? ارواحي است که نهايتاً با آنها متحد خواهد شد يا ممکن است متحد شود – عليه انکار اينکه سقراط ميتواند به فيثاغورث تبديل شود و نيز عليه تأييد حداقل ضمني اين که او ميتواند، مطرح ميشوند. با در نظر نگرفتن اين دوگانگي آشکار، به نظر ميرسد که اينجا در ذهن فلوطين اندکي ترديد نسبت به هويت يک فرد داراي جسم در مقايسه با هويت يک عقل مجرد وجود دارد. اگر سقراط مجرد با سقراط مجسد يکي باشد، و سقراط مجرد، ابدي باشد، بايد گفت که کمترين مشکل اين است که بفهميم که او چگونه ميتواند فيثاغورث مجسد شود وقتي فيثاغورث مجسد احتمالاً با فيثاغورث مجرد متحد است و بنابراين با سقراط مجرد متمايز است. مشکل مشابهي براي حلول مشهور روح به بدن يک فرد حيوان و ادعاي فلوطين مبني بر اينکه مُثل اينها نيز موجودند، مطرح ميشود (V.7.3.19-20).
معقولترين تفسير از مقصود فلوطين اين است که مثال يک فرد، يعني ????-X، در رابطهاي واحد-کثير با مجموعهاي از تجسدها، که احتمالاً سقراط، فيثاغورث و برخي حيوانات پست را هم دربردارد، قرار ميگيرد. همه اينها بي شک با مثالي که مرهون افزايشهاي بيشمار مادي است تفاوت دارد. ما اين مثال را “سقراط” ميخوانيم؛ زيرا اين که سقراط، تجسد آن در اين مکان و زمان باشد، اتفاق ميافتد. اما همان مثال سقراط، در زمان و مکان ديگري، به عنوان مثال فيثاغورث شناخته ميشود. آنچه اين تفسير شامل آن نميشود اين است که دو فرد موجود در زمان واحد بايد يک مثال مشترک داشته باشند. اين تفسير همچنين ميتواند اين ادعاي ابتدائاً گيج کننده را که مثالهايي براي افراد حيوان وجود دارد، تبيين کند، که بايد بر همان استدلال از طريق عقل ازلي که استدلال براي مثالهاي منفرد انسانها مبتني بر آن است مبتني باشد. در انتهاي رساله اين معناي ضمني که ????? هر فرد حيوان در عقل هست، آشکارا وجود دارد. معنايش اين نيست که حيوان بما هو هو، داراي عقل است. به نظر ميرسد معنايش اين است که عقل اوصاف زيستي را که مادون عقل حادث ميشوند از طبيعت و ماده فراتر ميبرد. حتي اگر توله سگي در زبالهها تناسخ يافته سقراط نباشد، متعلق به خانوادهاي از تناسخ هاست که ميتواند، و شايد در نهايت حتماً، انساني را شامل شود. مثالي از سگ و مثالي از سقراط براي تناسخ سقراط به صورت يک سگ کافي خواهد بود. نيازي به يک مثال اضافي براي 83Fido نخواهد بود.
اصلي مهم به صورت ضمني در اين ادعا وجود دارد که بيش از يک فرد نميتواند نمود مثال سقراط در زمان واحد باشد. آنچه سقراط نمود آن است فعلي يکتا و ازلي، يعني فعلِ عقلِ متعلق به خود او، ميباشد. برخلاف مُثلي که متعلَّقاتِ علمي (التفاتي) آن هستند، و همزمان قابليت تمثّل را در نمودهاي متکثري دارند، عقل متعلِّق به سقراط به نحو يگانه و متفرّد اينها را ميداند. از آنجا که، چنانکه دانستيم، بالاترين شکل شناخت، ذاتاً در خويش نگر84 است ، سقراط صرفاً مي تواند بهرهمند از فعاليت عقل مختص به خود باشد. اينکه او چگونه اين را در آگاهي داراي جسم (آگاهي متجسّد) اعمال مي کند، بعداً بررسي خواهيم کرد. نکته کنوني اين است که سقراط و کسي ديگر به طور همزمان نمي توانستند تمثّل بخش عقل واحدي باشند؛ زيرا آگاهي متجسّد نوعي فعاليت نيست، بلکه تمثّل بخشِ فعاليت جزئي يک فرد است. يک فرد صرفاً عقل را به کار نميبرد بلکه عقلِ خاص خودش را به کار ميبرد.
همه اين تلاشهاي مسلماً بسيار تفکرآميز براي آميختن قرائتي از نظريه مُثل با دفاع از تناسخ يا حلول ارواح در بدن ديگر، بايد در برابر رساله ديگري قرار بگيرد که در آن به نظر ميرسد فلوطين مثل جزئيات را انکار ميکند:
اما اگر مثال انسان و انسان خردمند و انسان هنرمند در آنجاست(در جهان معقول)، پس بايد گفت که مثل کليات آنجاست، نه مثال سقراط بلکه مثال انسان. اما بايد درباره انسان تحقيق کنيم که آيا مثال فرد جزئي هم آنجا وجود دارد؟ فرديت وجود دارد؛ زيرا (ويژگيهاي فردي) همان در افراد متفاوت، متفاوت است، مثلاً يکي بيني کوتاه و کلفت دارد و ديگري بيني عقابي، لذا بايد کوتاهي و عقابي بودن تفاوتهاي خاص در مثال انسان فرض شوند، همانطور که گونههاي مختلفي از حيوانات وجود دارند. اما بايد اين حقيقت را نيز مفروض داشته باشيم که اينکه يک انسان يک گونه از بيني عقابي را دارد و انسان ديگر گونهاي ديگر، از ماده آنها ناشي ميشود. و برخي تفاوتها در رنگ از مبدأ ايجادي ناشي ميشود و برخي ناشي از ماده و اختلاف در محل سکونت است.(V.9.12.1-11)
من فکر ميکنم اين عبارت در واقع شاهدي ضعيف براي ادعايي است که فلوطين اينجا در مخالفت با آنچه در رساله هفتم از انئاد پنجم ميگويد، مطرح ميکند. اولاً، انکار آشکار مثالي براي سقراط مقدم بر اين جمله که “اما بايد درباره انسان تحقيق کنيم که آيا مثال افراد جزئي هم آنجا وجود دارد؟” است، که به شدت ملهم اين است که انکار داراي طبيعتي جدلي است. ثانياً، همانطور که ايگال85 نشان داده است، انکار آشکار مثال سقراط به تالي يک قضيه شرطيه مربوط است. اين به آن معنا نيست که لازمه اثبات مثالي براي سقراط، انکار مقدم است. بلکه صرفاً به اين معناست که اثبات مقدم خود لازمهاش پذيرش مثال سقراط نيست. اين سؤال که آيا مثالي براي سقراط وجود دارد يا نه بايد مستقلاً مورد توجه قرار گيرد. نهايتاً دليلي که فلوطين براي انکار مثال جزئيات ارائه ميکند، يعني اين که فرديت تا حدودي توسط ماده و مکان توجيه ميشود، با دليلي که در رساله هفتم از انئاد پنجم براي اثبات مثل جزئيات ارائه شده تعارضي ندارد؛ زيرا آن دليل، همان طور که يادآوري ميشود وحدت عقلِ يک فرد و استقرار ازلي آن در آرخه عقل بود، آنجا که از لحاظ شناختي با مثل متحد است. ويژگيهاي افراد مرکب، مانند بيني کوفته يا عقابي، تنها بايد به صورت کلي درون تئوري مثل تبيين شود. نتيجه ميگيرم که عبارت اخير(V.9.12) هيچ دليلي به ما ارائه نميدهد تا در برداشتمان از عبارت رساله هفتم از انئاد پنجم تجديد نظر کنيم.
عبارات بسياري وجود دارند که به عنوان معارض آنچه فلوطين درباره مثل جزئيات ميگويد، اخذ شدهاند. در اولين عبارت او ميگويد اين بيمعني است که مثالهاي متعددي براي آتش معرفي کنيم. در مقابل يک مثال براي آتش براي توجيه هر آنچه بنا بر فرض يک مثال براي تبيينش لازم است، کفايت ميکند (VI.5.8.39-41). فلوطين در استدلال براي اثبات يگانگي مثال عقلي آتش و به طور کلي وحدت مُثل در طول اين رساله، واقعاً به دقت از منطق مربوط به اصلِ افلاطونيِ ?? ??? ??????? و مفارقت مُثل پيروي ميکند (رک: VI.5.6.2-4; VI.5.8.22-3). هر چند، اگر در اين بحث که فلوطين صرفاً به مثل جزئيات داراي عقل معتقد است حق با من باشد، تناقضي در اعتقادش به صورت کلي به اصل افلاطون در مورد مثل ايجاد کننده، يعني حضور هماني در غيريت، وجود نخواهد داشت.
عبارات ديگر بي هيچ ابهامي از يک مثال مربوط به انسان که انسانيت فرد انساني را تبيين ميکند، سخن ميگويد (رک:VI.5.6 ). اما اين غير منطقي است که انکار مثالي براي سقراط را از اثبات مثالي براي انسان نتيجه بگيريم. سقراط به واسطه سهيم بودن در مثال انسان يک انسان است و با شرکت در مثال سقراط، سقراط است. مثال کلي انسان يک انسان نيست و بالعکس سقراط يک امر کلي نيست. هرچند در جهان معقول يک عقل منفرد با اتحاد معرفتي با همه مثل، که البته مثال انسان را هم در بر ميگيرد، متعهد کليت ميشود. در نتيجه من اين تعارض مفروض را در نظريه فلوطين نميبينم. مُثل جزئيات، انکاري را نسبت به دليل اثبات مُثل در گفتگوهاي افلاطون، ارائه نميدهد. آنها فرعي را بر آن نظريه ارائه ميدهند که سعي دارد فعاليت معرفتي ازلي عقول جزئي را جدي بگيرد.

فصل پنجم: مقولات و سنت

1- نقد مقولات رواقي
بنابر نقل فرفريوس، انئادها پر از نظريات رواقي و مشائي پنهان است. اين مطلب ملهم اختيار تلويحي ايدههايي توسط فلوطين است که از سنتهايي کم و بيش مخالف افلاطون گرايي اخذ شده است. همان طور که قبلاً ديديم، اين امر صريح و سرراست نيست. فلوطين اين نظريات را در پرتو اصول افلاطوني بازتفسير ميکند. مثال مناسبي براي اين مسأله اين اصل ارسطويي است که فعليت مقدم بر قوه است، که براي هماهنگي با اين ادعا که آرخه همه اشياء به نحو بالقوه همه مخلوقاتش است، ايجاد شده است. مثال ديگري که بايد بعداً درباره آن بحث شود، تعريف رواقي فضيلت است که با نظريهاي اخلاقي که در آن تجرد روح محوري است، جمع ميشود. فلوطين با در نظر گرفتن نظريه مقولات يا شرحهايي از تقسيمات بنيادي واقعيت، موادي رواقي و مشائي را در دسترس داشت که در جزئيات، بسيار غنيتر از هر چيزي که نزد افلاطون بايد يافت ميشد، بودند. با اين حال از نظر فلوطين، چون مبادي بنيادين همه واقعيت، مورد انکار رواقيون و مورد سوء فهم ارسطو بودهاند، هيچ ترديدي نيست که اين مطالب صرفاً به عنوان يک ضميمه الحاقي به نظام افلاطوني اختصاص داده شدهاند.
فلوطين تابع يک سنت مربوط به تلقي مقولات به عنوان انواع وجود يا موجودات است (???? ??? ?????) (VI.1.1.15-18). لذا او قادر است تبيين افلاطون را با تبيينهاي مشائي و رواقي تطبيق دهد. افلاطون در سوفيست درباره انواع وجود، هر چند آنها را مقولات نناميده، صحبت کرده و ارسطو در عبارات متعددي درباره معرفي مقولات به عنوان انواع وجود سخن گفته است. فلوطين ميگويد معناي “انواع وجود” مبهم است، زيرا يا به طبقات ذوات معقول و محسوس اشاره دارد يا به گونهاي تقسيم در ذوات محسوس. احتمالاً در اين مورد حق با اوست، اما از نظر افلاطون، پيشينيان صرفاً نظريه مقولات را تا جايي که بر محسوسات اطلاق ميشود به کار بردهاند.
دليل اين مسأله بين رواقيان واضح و روشن است- آنها وجود ذوات مجرد مفارق را انکار ميکنند. در ارسطو، موضوع پيچيدهتر است به علت اين واقعيت که او در جايي به انکار اينکه وجود يک جنس است و در نتيجه انکار اينکه به شکل واحدي قابل حمل بر انواعش است، ميپردازد. استراتژي انتقادي بنيادي فلوطين که هم در برابر ارسطو و هم رواقيان به کار ميرود، نشان دادن اين است که نظريه مقولات، اگر به عنوان يک تقسيمِ نسبتاً غير ارادي بين اشيائي که وجود دارند فهميده شود، بايد به ناچار بر يک مبدأ مابعدالطبيعي درباره وجود مبتني باشد. فلوطين فکر ميکند هم ارسطو و هم رواقيان اين را اشتباه و افلاطون درست فهميده است.
نقد نظريه مقولات رواقي از نقد بسيار طولانيتر نسبت به نظريه ارسطو در اين باب براي فلوطين آسانتر و خوش فرجامتر است. فرض حاکم درباره اين نقد آن است که رواقيان، مانند مادي گرايان، به طور کلي وجود مجرد را رد کردهاند و در نتيجه محکوم به شکستند. از آنجا که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های وقتي، چيزي، مبادي، فلوطين Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی قرآن کریم، فرق و مذاهب، جامعه اسلامی، پیامبر اسلام (ص)