پایان نامه با کلید واژه های كاووس، كرد، دژ، هجير

دانلود پایان نامه ارشد

را معرفى كرد و گفت: من تهمينه، دختر شاه سمنگان هستم و هميشه داستان‌هاى تو را شنيده بودم و عاشقت بودم تا اين‌كه تقدير تو را به اين‌جا كشيد و دوست دارم كه از تو صاحب پسرى شوم، باشد كه در مردانگى چون تو باشد و از تو برايم به يادگار بماند.
رستم دختر را از پدرش خواستگارى كرد و شاه، دخترش را بدو داد و صبح‌گاهان رستم مهره‌اى را كه بر بازوى خود داشت به تهمينه داد و گفت: اگر صاحب دختر شدى اين مهره را به گيسويش ببند و اگر صاحب پسر شدى به بازويش و تهمينه را دربر گرفت و تهمينه گريان بازگشت. پس از آن، شاه به احوال‌پرسى او آمد و مژده‌ى پيدا شدن رخش را بدو داد.
چون نُه ماه گذشت، تهمينه پسرى چون ماه به دنيا آورد و نام او را سهراب نهاد و اين كودك به سرعت بزرگ شد، به طورى كه وقتى ده ساله شد، هيچ‌كس در نبرد توان مبارزه با او را نداشت و همه را بر زمين مى‌زد، پس به نزديك مادرش آمد و با پرخاش نام پدر خود را پرسيد و مادرش به او گفت كه فرزند رستم است امّا از او خواست كه اين راز پنهان بماند، ولى سهراب نپذيرفت و گفت فرزند رستم بودن ننگ نيست و وقتى پدر و پسرى چون رستم و من در جهان باشند كيكاووس و افراسياب نبايد پادشاهى كنند و اكنون من با لشكرى از تركان به ايران حمله مى‌كنم و كاووس و توس را نابود كرده و رستم را بر تخت پادشاهى ايران مى‌نشانم و پس از آن به توران بازگشته و با افراسياب مى‌جنگم و او را نابود مى‌كنم.
سپاه بسيارى گِرد او جمع شدند، خبر به افراسياب رسيد كه سهراب دست به چنين كارى زده است، افراسياب شاد شد و دوازده هزار سوار برگزيده را به فرماندهان خود هومان و بارمان سپرد و گفت: چون سهراب به ايران بتازد، بى‌گمان رستم با چاره و نيرنگ به نبرد او خواهد آمد، شما نبايد بگذاريد كه پدر و پسر يكديگر را بشناسند، باشد كه آن پهلوان پير به دست اين جوان كشته شود، بعد از آن هم شبى در خواب سهراب را بكشيد.
هومان و بارمان با هداياى افراسياب نزد سهراب رفتند و سهراب از ديدن آن همه لشكر و هدايا شاد شد و به سرعت به ايران لشكر كشيد. سر مرز ايران دژى به نام دژ سفيد قرار داشت و هُجير نگهبان آن دژ بود و با ديدن سپاه سوار اسب شد و به نبرد سهراب رفت. امّا در اندك زمانى، سهراب او را بر زمين زد و خواست بكشد، امّا هجير زنهار خواست و سهراب او را اسير كرد. در آن دژ دختر گژدهم به نام گُردآفريد نيز حضور داشت و با شنيدن آن‌چه كه بر سر هژير آمده، خشمگين شد و لباس رزم پوشيد و موهاى خود را زير زره پنهان كرده، به نبرد با سهراب رفت، امّا او نيز در نبرد با سهراب شكست خورد و به دست سهراب گرفتار آمد. سهراب فهميد كه او دختر است و خواست تا او را به دست آورد. گردآفريد او را فريب داد و تا در دژ با خود همراه كرد و سپس ناگهان وارد دژ شد و در دژ را ببست و بالاى دژ رفت و سهراب را ريشخند كرد و سهراب سوگند خورد كه سحرگاهان دژ را ويران كند. از آن سو گژدهم پدر گردآفريد نامه‌اى به كاووس نوشت و خبر آمدن سهراب را داد و هشدار داد كه اگر شاه لشكركشى نكند اين پهلوان كه چون سام نريمان است تمام كشور را خواهد گرفت، سپس خود با جنگ‌آوران دژ از راه مخفى شبانه بگريخت.
سحرگاه سهراب دژ را فتح كرد، امّا خبرى از جنگ‌آوران نبود. چون نامه‌ى گژدهم به كاووس رسيد، كاووس ترسان شده و با پهلوانان انجمن كرد و ايشان بر آن نهادند كه گيو را نزد رستم بفرستند تا او را به جنگ سهراب فراخوانند. كاووس به گيو تأكيد كرد كه بى‌معطلى به سيستان برود و بدون استراحت با رستم از آن‌جا بازگردد. گيو شتابان خود را نزد رستم رساند و نامه‌ى كاووس را بدو داد. رستم شگفت‌زده شد، بخنديد و گفت: به وجود آمدن چنين پهلوانى مانند سام پهلوان در ميان تركان عجيب است. من از دختر شاه سمنگان پسرى دارم؛ بسيار زر و گوهر برايش فرستادم و از جانب مادرش پاسخ آمد كه اين كودك به زودى بزرگ خواهد شد، امّا او هنوز كودك است و راه و رسم جنگ را نمى‌داند و گيو را دعوت به مِى‌خوارى كرد و سه روز با گيو به باده‌گسارى نشست. روز چهارم گيو آماده‌ى رفتن شد و به رستم يادآورى كرد كه كاووس تندخو و ناهشيار است و از اين داستان بسيار غمگين و آشفته شده است. رستم با گيو به راه افتاد تا به دربار كاووس رسيدند، چون وارد شدند، كاووس ابتدا هيچ جوابى نداد و سپس بر سر گيو فرياد زد و شرم و حيا را به كنارى نهاده و گفت: رستم كه باشد كه از فرمان من سرپيچى كند؟! برو و رستم را بر دار كن و درباره‌ى وى با من سخن نگو! گيو از آن‌كه بخواهد به رستم دست‌درازى كند، اندوهگين شد و كارى نكرد. كاووس با فرياد طوس را فراخواند و گفت: برو هر دو را بر دار كن و طوس رفت و دست رستم را گرفت و با اين كارش پهلوانان شگفت‌زده شدند. طوس مى‌خواست كه رستم را از پيش كاووس بيرون ببرد تا مگر از تندى كاووس كم كند، رستم خشمگين شد و بر كاووس فرياد زد و گفت: اين‌قدر خشمگين مباش، همه كارت از يكديگر بدتر است و تو شايسته‌ى شهريارى نيستى! اگر راست مى‌گويى برو و سهراب را بر دار كن و دشمنان را خوار كن و با پشت دست ضربه‌اى به طوس زد و او را به گوشه‌اى پرتاب كرد و رستم از آن‌جا بيرون آمد و سوار رخش شد و گفت: چون من خشمگين شوم شاه كاووس كه باشد؟ چرا طوس به من دست بزند؟ مگر او كيست؟! زمين بنده‌ام و رخش تخت پادشاهى‌ام و گرز نگينم و كلاه‌خود تاج من هستند، ياران من سرنيزه و شمشيرند و شهريارم دو بازويم هستند، او حق ندارد مرا بيازارد زيرا كه من بنده‌ى او نيستم و من بنده‌ى خداوندم، اگر سهراب به ايران حمله كرد و كوچك و بزرگ را زنده نگذاشت، شما هر يك به فكر نجات جان خود باشيد و در اين كار تدبيرى بسازيد، زيرا كه ديگر مرا در ايران نخواهيد ديد. پهلوانان از اين اتفاق اندوهگين شدند، زيرا كه رستم سرور ايشان بود. پهلوانان نزد گودرز رفتند و از او خواستند كه پادرميانى كند، گودرز نزد كاووس رفت و گفت: مگر رستم چه كرد كه امروز ايران را بيچاره كردى؟ چون او رفت و سپاهى بزرگ با پهلوانى چون گرگ به جنگ ما آمد چه كسى را دارى تا به مقابله بفرستى و بتواند آن پهلوان را نابود كند؟ گژدهم پهلوانان تور را سراسر ديده است و با اين وجود می‌گويد امان از روزى كه پهلوانى بخواهد با او نبرد كند! كاووس چون سخنان گودرز را شنيد، پشيمان شد و بدو گفت: تو راست مى‌گويى، شاه بايد خردمند باشد كه تندخويى بى‌فايده است. شما بايد نزد او برويد و سرش را از خشم نسبت به من خالى كنيد. گودرز با سران لشكر به دنبال رستم تاختند و او را يافته پيرامونش انجمن شدند و گفتند تو كه مى‌دانى كاووس خشمگين و بى‌مغز است و گاه عنان اختيار از دست مى‌دهد، اگر تو از كاووس آزرده گشته‌اى ما چه گناهى كرده‌ايم و رستم گفت: من از كاووس كى بى‌نيازم براى چه از او بترسم؟ نزد من او چون مشتى خاك است! او دلم را آزرده كرده است و من جز از خداوند از كسى نمى‌ترسم، چون سخن‌هاى بسيار گفته شد، گودرز به رستم گفت: امّا كشور و دليران لشكر بى‌گمان به چيز ديگرى خواهند انديشيد و گمان خواهند كرد كه رستم از اين ترك ترسيده شد و گريخت، تو با اين رها كردن شاه براى خود بدنامى به بار نياور و اين سرزمين را به نابودى نسپار. رستم گفت: اگر در دلم ترسى باشد، بهتر است بميرم و سرانجام با سپاهيان نزد كاووس بازگشت، چون از درِ كاخ وارد شد، كاووس برپاخاست و از او عذرخواهى كرد و گفت: خشم و تندى گوهر و سرشت من است و از اين دشمن جديد بسيار اندوهگين شده بودم و براى تدبير اين كار تو را خواستم و وقتى كه دير آمدى خشمگين شدم، حال كه آزرده گشته‌اى من پشيمانم و خاك در دهانم باد. رستم گفت: ما همه كوچك و فرمان‌بردار تو هستيم، آمدم تا ببينم چه فرمان مى‌دهى و اميدوارم كه هيچ‌گاه روانت از دانش خالى نباشد. كاووس گفت: امروز بزمى برپا مى‌كنيم و فردا به نبرد مى‌رويم و تا نيمه شب باده خوردند. فرداى آن روز لشكر انبوه ايران حركت كرد و سرانجام به نزديك دژ سپيد رسيدند و از بالاى دژ به سهراب خبر دادند كه سپاه ايران آمد. سهراب با هومان به بالاى دژ رفت و هومان با ديدن آن سپاه ترسيد، امّا سهراب هيچ دل‌تنگ نشد و گفت در اين سپاه مرد جنگى نمى‌بينم و همه را شكست خواهم داد.
ايرانيان چادرهاى خود را در دشت برپا كردند، چون شب شد، تهمتن نزد كاووس رفت و اجازه خواست تا با لباس مبدل وارد لشكر تركان شود و ببيند كه اين پهلوان جديد كيست؟! كاووس اجازه داد و تهمتن جامه‌ى تركان پوشيد و به طريقى وارد دژ شد و سهراب را ديد بر تخت نشسته و يك سمت او زندرزم و سمت ديگرش بارمان نشسته است. سهراب آن‌قدر تنومند بود كه تمام تخت را فرا گرفته بود. رستم از دور پنهانى او و مردان حاضر در بزم را مى‌ديد، زندرزم براى كارى بيرون آمد، پهلوانى را ديد كه چون سرو بلندبالا بود، امّا در لشكركشى به قامت وى وجود نداشت، سپس نزد رستم آمد و به او گفت تو كه هستى؟ رويت را در روشنايى به من نشان بده، تهمتن به سرعت مشتى بر گردن زندرزم زد و بازگشت، چون سهراب ديد كه زندرزم برنگشت، حال او را جويا شد، به او خبر دادند كه كشته شده است! سهراب شگفت‌زده شد و تمام لشكر را بازرسى كرد و سوگند خورد كه فردا انتقام زندرزم را از ايرانيان بگيرد. چون رستم نزد كاووس بازگشت از سهراب براى او تعريف كرد و گفت: هرگز چنين كسى از ميان تركان برنخواسته است و درست مانند سام سوار است و از كشتن زرندرزم برايش گفت و باده‌گسارى كردند. فردا صبح سهراب لباس رزم پوشيد و بر اسب خويش سوار شد و هجير را پيش خواند و از او خواست كه سپاهيان ايران را به او معرفى كند و از هجير پرسيد آن سراپرده‌ى رنگارنگى كه در قلب سپاه ايران قرار دارد و در مقابلش درفشى خورشيدپيكر نصب شده است، جايگاه كيست؟ هجير پاسخ داد آن متعلق به شاه ايران است. سپس باز هم سهراب از ديگر پهلوانان چون طوس، گودرز و درفش‌هايشان كه پيل‌پيكر و شيرپيكر بودند پرسيد و هجير به درستى پاسخ داد تا اين‌كه از پرده‌سراى سبزى كه مقابل آن درفش كاويانى برپا شده بود و مردى بسيار تنومند سرور آن‌جا بود و درفشى اژدهاپيكر داشت پرسيد و هجير به دروغ گفت كه آن پهلوان چينى‌ست كه من نمى‌دانم و باز سهراب از ديگر سپهداران و درفش‌هايشان پرسيد و هجير به درستى پاسخ داد، امّا سخنى از رستم به ميان نيامد و سهراب از هجير درباره‌ى رستم پرسيد و هجير گفت: شايد كه رستم اكنون در زابلستان مشغول بزم باشد. امّا سهراب باور نكرد و هجير را بر زمين زد و نيزه به دست گرفت و وارد جنگ شد. از سپاهيان ايران كسى جرأت نگاه كردن به سهراب را با آن ابهت نداشت. سهراب در ميان لشكر ايرانيان كاووس را صدا زد و به او گفت: چرا نام خود را كاووس كى نهاده‌اى؟ تو كه در جنگ تاب و توان ندارى تنت را بر اين نيزه بريان خواهم كرد و از سپاه ايران يك نيزه‌دار باقى نخواهم گذاشت، از ايرانيان كه را دارى كه با من به جنگ بيايد و به پرده‌سراى كاووس نزديك شد و اسب يدكى را كه در مقابل آن‌جا ايستاده بود با نيزه از جا بلند كرد و هفتاد ميخ چادر را نيز بكند و بخشى از سراپرده‌ى كاووس فرود آمد و لشكريان از مقابل سهراب مانند گور از چنگال شير گريختند. كاووس غمگين شد و فرياد زد، يكى به رستم خبر بدهد كه پهلوانان از ترس اين ترك عقل خود را از دست داده‌اند و سوارى را كه بتواند با او نبرد كند؛ ندارم! طوس نزد رستم رفت و پيغام كاووس بدو داد و رستم گفت: هر شاهى كه پيش از اين ناگهان مرا فراخوانده بود، گاهى براى بخشيدن گنج و گاهى براى بزم بود امّا من از كاووس جز رنج رزم چيزى نديده‌ام و فرمان داد تا رخش را زين كنند و چون ديد كه پهلوانان با عجله رخش را زين كردند با خود گفت: اين كار اهريمن است و لباس رزم پوشيد و سوار رخش شد و خود را به سهراب رساند و به او گفت بيا تا اين‌جا به گوشه‌اى رويم و با يكديگر بجنگيم. سهراب به رستم گفت: من گمان مى‌كنم كه تو رستم باشى و رستم پاسخ داد من رستم نيستم، او پهلوان است و من از او كوچك‌ترم، سهراب نااميد شد و روز سپيد برايش سياه شد.
در آوردگاه به جنگ با يكديگر پرداختند و تمام اسلحه‌هايشان به يكديگر كارگر نگشت و از بين رفت و هيچ كدام ديگرى را

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های کاووس، ‌هاماوران، هاماوران، سپید Next Entries پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، كاووس، سودابه، كرد