پایان نامه با کلید واژه های قرون وسطی

دانلود پایان نامه ارشد

زبان آوردن نام آشیل نیز ممنوع می‌شود. آشیل نیز در جنگ تروا به دست پاریس و آپولو کشته می‌شود. (مارچ،372 :1998 ؛ پاوسانیاس، 1918: فصل دهم)

بلروفون و آنتیا (ستِنِبوا)
«بِلِروفون» به این سبب که به طور تصادفی مردی به نام «بِلِروس» را كشته است؛ مجبور می‌شود سرزمین مادری‌اش را ترک کند. (بلروفون یعنی کشنده‌ی بلروس) او به کاخ «پروتِئوس» شاه «تیرین‌ها» می‌رود و در آن‌جا «آنتیا» همسر پروتئوس عاشقش شده و می‌کوشد که او را بفریبد. بلروفون احساسی از خود نشان نمی‌دهد و زن سرشار از انتقام، به امید این که همسرش، بلروفون را بکشد؛ ادعا می‌کند که بلروفون سعی در تعدی به او داشته است. شاه که در کشتن مهمانش تردید دارد او را با یک نامه‌ی مهر شده به سوی «ایوباتِس» پدر آنتیا می‌فرستد و در آن نامه به ایوباتس می‌نویسد که بلروفون را بکشد. ایوباتس هم در کشتن مهمانش تردید می‌کند و او را به مأموریت‌های عجیب و غیرممکن برای کشتن هیولاهای وحشتناک می‌فرستد به این امید که خود در این مأموریت‌ها کشته شود. بلروفون با کمک اسب بال‌دارش پگاسوس از تمام این مأموریت‌ها سربلند بیرون می‌آید. عاقبت ایوباتس می‌فهمد که بلروفون خون خدایان در رگ دارد، لذا دختر دیگر خود «فیلونوئه» و نیمی از مملکتش را بدو می‌بخشد و آن دختر برای او سه فرزند می‌آورد. آنتیا هم پس از آشکار شدن دسیسه‌هایش و شنیدن خبر ازدواج خواهرش با بلروفون، با خوردن سم ]یا به روایتی به دست بلروفون[ کشته می‌شود. (پاوسانیاس،845 :1918 )

هِربوس و داماسیپه
«کاساندْروس» شاه «تراکیا» با «داماسیپه» ازدواج می‌كند. وي از همسر نخست خود، پسری به نام «هِربوس» دارد داماسیپه عاشق او می‌شود ولي هربوس به خواست او پاسخ نمی‌دهد. داماسیپه نیز به هربوس تهمت می‌زند که قصد آزار او را داشته است. کاساندروس این اتهام را باور می‌كند و در پی قتل هربوس برمی‌آيد. هربوس خود را در رود «رومبوس» می‌اندازد و می‌ميرد. از آن روز نام این رودخانه به هربوس تغییرمی‌يابد. (نوئل،628 :1803 )

کِنِمون و دِمینِته
در رمانی یونانی به نام آئِتیوپیکا به داستان یک نامادری به نام «دِمینِته» برمی‌خوریم که عاشق ناپسری خود «کنِمون» می‌شود و پس از تلاش‌های نافرجام برای فریفتن او، با کمک غلامش «تیسبه» پسر را نزد پدر متهم می‌کند و پدر او را تنبیه می‌کند. این اتهام رمان را پیچیده می‌کند. نامادری ادعا می‌کند که در حال حاملگی هنگامی که مشغول نصیحت ناپسری‌اش درباره‌ی شراب‌خواری و زن‌بارگی بوده؛ او به شکمش لگد زده است. کنمون به تبعید محکوم می‌شود. ولی کنیز دمينته که از حقیقت باخبر است؛ بر اساس نقشه‌اي که از پیش طرح کرده او را به اتاق‌خواب می‌برد و وانمود می‌کند که کنمون را بدان‌جا خواهد آورد. ولی در عوض شوهر را به آن‌جا می‌برد و به او می‌گوید که دمینته با یک معشوق مرد بوده و آن مرد فرار کرده است. شوهر داستان را باور می‌کند و دمینته در حال ناباوری خودکشی می‌کند. (واتسون،129 :1995 ؛ ریچاردز،22-48 :1905 )

پْلِکسیپوس، پاندیون و ایدِئا
بنا بر روایات «پینِئوس» ابتدا با «کلئوپاترا» دختر «بورِئاس» ازدواج می‌كند و از او صاحب دو پسر به نام‌های «پْلِکسیپوس» و «پاندیون» می‌شود. سپس پنئوس کلئوپاترا را طلاق می‌دهد و با «ایدِئا» ازدواج می‌كند. ایدئا، پلِکسیپوس و پاندیون پسران پینئوس را متهم به آزار رساندن به خود می‌كند، پینئوس که این اتهام را باور کرده هر دو پسر خود را کور می‌كند. (توبورن، 435 :2005)

3. 3. 1. 4 روایت‌های اقوام لاتینی
کْریسپوس و فاوستا
بر اساس گزارش برخي از نویسندگان رومی فاوستا (Fāustā) همسر کنستانتین اول عاشق ناپسری خود «کریسپوس» می‌شود امّا کریسپوس او را ناامید می‌کند. فاوستا کریسپوس را به تجاوز به خود متّهم می‌کند. کنستانتین که حساسیّت بسیاری نسبت به زناکاران داشته، پسر خود را به قتل می‌رساند؛ امّا سرانجام حقیقت را درمی‌یابد و دستور می‌دهد تا فاوستا را با قراردادن در حمامي داغ به طرز بسیار وحشتناکی به هلاكت برسانند. (لنسکی، 79 :2006)

روایت آپیلیوس در کتاب متامورفیوس (الاغ طلایی)
در فصل دهم کتاب الاغ طلایی اثر آپولیوس مربوط به قرن دوم بعد از میلاد همسر دوم اربابی، عاشق ناپسری خود می‌شود و پس از آن‌که پسر از پاسخ دادن به تمایلات شهوانی نامادری سر باز می‌زند زن کینه‌توز با هم‌دستی غلام خود زهر در شراب وی می‌کند ولی به اشتباه، شرابِ آلوده را پسر خود آن زن می‌خورد و كشته می‌شود. زن نیز از فرصت استفاده کرده و در مقابل شوهر وانمود می‌کند که ناپسری به او نظر داشته و چون به کام نرسيده؛ از در انتقام در آمده و پسرش را کشته است. مرد به دادگاه شکایت می‌برد و علی‌رغم محکومیت اولیه‌ی پسر در دادگاه سرانجام به دلیل حزم و دوراندیشی یکی از اعضای پیر دادگاه حقیقت آشکار می‌شود، زن تبعید شده و غلامش به صلیب کشیده می‌شود. (آپولیوس، 1379: فصل دهم)

کریستیانو و گادلیندا
بر اساس نمایش‌نامه‌ي كريستومورتو « «لِویجیلدو» شاه گاث (Goths) فرزندي به نام كريستيانو دارد. لويجيلدو پس از مرگ همسرش با «گادِلیندا» دختر شاه ایتالیا ازدواج می‌کند. بنا بر اتفاق، لویجیلدو با پدرزنش به جنگ با فرانسه می‌روند. در این مدّت کریستیانو از برآوردن تمايلات گادلیندا که دل‌باخته‌ی او شده سر باز می‌زند و او را نصیحت می‌کند. گادلیندای شکست خورده تصمیم می‌گیرد که خود را بکشد و از کریستیانو هم انتقام بگیرد. او نامه‌ای به شوهر خود می‌نويسد و کریستیانو را متّهم و خود را حلق‌آویز می‌کند. لویجیلدو در بازگشت از جنگ و خواندن نامه باور می‌کند که کریستیانو گناه‌کار است و دستور قتل او را صادر می‌کند. امّا خداوند که مایل به رستگاری هر دو است باعث می‌شود که گادلیندا به طور موقّت زنده شود تا بتواند به گناه خود اعتراف کند. امّا شکنجه‌ها بر کریستیانو اثر خود را گذاشته‌اند و او در حالی که بخشیده شده است؛ می‌میرد. (کنارد، 224 :1964)

دون کارلوس و ایزابلا
بر اساس نمایش‌نامه‌ی «دون کارلوس» اثر شیلر، «ایزابِلّا» همسر «فلیپ دوم» پادشاه اسپانیا، عاشق ناپسری خود دون کارلوس می‌شود. فلیپ چنين تصوّر می‌کند که فرزندش در پی قتل او و به دست آوردن همسر و تاج و تختش است لذا دون کارلوس را زندانی می‌کند و به شورای وزیرانش دستور می‌دهد که مرد جوان را به مرگ محکوم کنند. در مکالمه‌ی میان ایزابلا و کارلوس در زندان وفاداری کارلوس به پدر آشکار می‌شود امّا شاه مستبد که هم اکنون آكنده از حسادت و غیرت است؛ پسرش را می‌کشد و ایزابلانيز خودکشی می‌کند. (هاچمن، 49 :1984؛ شیلر، 1834)

3. 3. 1. 5 روایت‌های شمال اروپا
بیورن و هویت
در داستان فنلاندی «هورْلْف کْراکی» ، روایتی در مورد «هْرینگ» شاه سرزمین‌های شمالی در نروژ وجود دارد که از همسرش پسری به نام بیورن (Bjorn) داشت. مادر بیورن می‌میرد و هرینگ با یک دختر زیبای فنلاندی به نام هویت (Hvit) ازدواج می‌کند. شاه معمولاً برای انجام فتوحات در دوردست‌ها به سر می‌برد و در غیبتش بیورن و هویت پيوسته با هم مشاجره دارند. بیورن با دختر یک کشاورز با نام «بِرا» آشنا و عاشق او می‌شود. چندي بعد نامادری بیورن به او ابراز عشق می‌کند ولي بیورن به تندي او را تحقیر می‌كند. هويت با دست‌کشی از پوست خرس به صورت بیورن سیلی می‌زند و جادو می‌کند تا او به یک خرس‌ هار تبدیل شود و گله‌های پدرش را بخورد. وی سرانجام توسط مردان پدرش از پای ‌درمی‌آید. (بارینگ گلد،29-30 :1913 ؛ واتسون، 261 :1995)

مائل و دختر اچائید
بر اساس داستاني ایرلندی موسوم به «خویشاوند کشی رونان» همسر رونان، شاهِ «لاینستِر» از دنیا می‌رود و رونان با شاهزاده خانمی زیبا از درباری دیگر به نام دختر «اِچائید» ازدواج می‌کند. مائل پسر رونان با این ازدواج مخالف است و به قلمرو پادشاهی دیگری می‌رود و جهان‌پهلوان شاه جدید، «آلبو» می‌گردد. او بیش‌تر اوقات در جنگل مشغول شکار است. روزی دختر اچائید از رونان درباره‌ی پسرش می‌پرسد و رونان می‌گوید که مائل پسری نیک و برگزیده است. دختر اچائید می‌گوید: «او را نزد خود بخوان! باشد که او مرا و نزدیکانم را ببیند و از گنج‌هایم برخوردار شود.» دختر اچائيد برای ملاقات با مائل بارها از دلاله‌هایی مدد می‌جوید. مائل به تنگ می‌آید و برادر خوانده‌اش «کونگال» به نزد دختر اچائید رفته و او را تحقیر و تهدید می‌کند. دختر اچائید سوگند می‌خورد که از مائل و کونگال انتقام بگیرد. و مائل را نزد پدرش به سوء نیّت نسبت به خود متّهم می‌كند و موجب قتل او و ویرانی دودمان رونان می‌گردد. رونان پس از دریافتن حقیقت از غصّه می‌میرد و دختر اچائید خودکشی می‌کند. (اوکنور: 2000)

آرت و بشوما
بشوما (Bé Chumā) پهلوان زن اساطیر ایرلندی‌ست. او به قبيله‌ي جادویی تواثا دو دانان Dannan)é(Tuātha D تعلّق داشت و از جهان دیگر آمده بود. وی در آن‌جا همسرش را به خاطر مردی دیگر ترک گفته و به این جهان تبعید شده بود. پس از ازدواج با کوین (Cuinn) شاه «تارا»، به ناپسری خود «آرت» متمایل می‌شود و به دنبال شنیدن پاسخ رد، آرت را طلسم می‌كند چنان‌که ديگر نمی‌تواند غذا بخورد؛ به شرط آن‌كه دلبچائم را از زندان افسانه‌ای‌اش که در جزیره‌ای بود، برهاند. دلبچائم پهلوان زن متعلّق به جهان دیگر و مادرش جنگ‌جویی وحشی به نام «کُئین چِن» بود. کئین طلسم شده بود که با عروسی دخترش بميرد و به همین خاطر دلبچائم را زندانی کرده بود و خواستگارانش را می‌کشت. آرت دلبچائم را رهانید و در بازگشت؛ بشوما را برای همیشه تبعید کرد. (موناگان،38 :2003)

نوادو و اوانه
بر اساس منظومه‌ای ایرلندی «سرگذشت نوادو» مربوط به قرن پانزدهم، همسر شاهِ اولستِر می‌میرد. شاه با اوانه دختر شاه لاینستر ازدواج می‌کند و نوادو به دلیل هم‌سن بودن با اوانه با او هم‌بازی می‌شود و این دو با هم بزرگ می‌شوند. دایه‌ی اوانه که در آغاز داستان هفت برادر او برادر نوادو را کشته‌اند؛ اوانه را به فریفتن نوادو تشویق می‌کند. اوانه ابتدا مقاومت می‌کند امّا پس یک سال تحریکات دایه، او خود را بر نوادو عرضه می‌کند. امّا نوادو او را سرزنش می‌کند. بار دوم اوانه به همراه دایه به سراغ نوادو می‌روند و سعی در فریفتن او می‌نمایند. نوادو اوانه را به گوشه‌ای پرت کرده و بیرون می‌رود. اوانه به راهنمایی دایه، روی خراشیده و جامه دریده و نوادو را نزد پدر متهم می‌سازد. شاه که خشم، غیرت و ناآگاهی چشمانش را بسته فرمان قتل پسر را می‌دهد امّا نوادو فرار می‌کند تا این‌که پس از زمانی دراز پیروزمندانه به سرزمین خود باز می‌گردد. (اوکنور، 2000)

جِنِریدِس و سِرِنیدِیس
بر اساس رمانسی موزون مربوط به قرون وسطی به زبان انگلیسی میانه که از بندهای هفت سطری تشکیل شده و قدیم‌ترین نسخه‌ی خطّی موجود آن مربوط به 1440 م. است؛ «آوفِریوس» شاه هندوستان با «سِرِنیدِس» دختر پادشاه آفریقا ازدواج می‌کند. او روزی در شکارگاه راه خود را گم کرده و با «سِرِین» دختر شاه سوریه برخورد می‌کند. در اثر این ملاقات سرین از او باردار شده و پسری به نام «جِنِریدِس» می‌زاید. وقتی که جنریدس بزرگ می‌شود به دربار آفریوس می‌رود و در آن‌جا نامادری‌اش سرنیدیس برای وسوسه کردن او تلاش می‌كند و در پي بی‌اعتنایی او، سرنیدیس او را نزد پیشکار شوهرش «آمِلوک» به آزار خود متّهم می‌کند و جنریدس به ناچار به ایران گریخته و به دربار سلطان «گوفِّر» (غفار؟) پادشاه ایران نزدیک می‌شود و عاشق دختر او «کلاریوناس» می‌گردد. در همین زمان آملوک بر ولی‌نعمت خود آوفریوس می‌شورد و کشورش را تصرّف می‌کند. آوفریوس به ناچار به سوریه می‌رود و بار دیگر با سرین ملاقات کرده و شاه آن سرزمین می‌شود و فرزند دیگری به نام اسماعیل از ایشان پدید می‌آید. در ایران شاه از ارتباط دخترش با جنریدس باخبر می‌شود و او را به زندان می‌اندازد امّا با حمله‌ی پادشاه مصر، «بِلِن» روبه‌رو می‌شود که خواهان دختر اوست. شاه ایران جنریدس را آزاد می‌كند. در جنگي تن به تن، شاه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های انسان کامل، هزارویک شب، مهابهاراتا، ادب فارسی Next Entries پایان نامه با کلید واژه های سقط جنین، تخفیف مجازات، خسروپرویز، دوران کودکی